درهای یه وری! میدونی ! این یکی جای بهتری خواهد بود! شاید هم دو نفره نوشتیم بعدا! http://darhaye-yevari.mihanblog.com 2017-01-19T04:12:52+01:00 text/html 2017-01-03T18:19:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z چقدر دنیای کوچکی است جان تو http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/161 <p style="text-align: justify;">مامان لپ نداشت یعنی عکس های جوانی اش را که نگاه میکنی لپ داشته مثل همه ادم ها اما کم کم صورتش لاغر و استخوانی شده و لپ هایش رفتند تو! انقدر مامان را بدون لپ دیدم که طور دیگه ای توی ذهنم تصویری ازش نیس. زهرا هم احتمالا به سن مامان که برسد مثل مامان لپ نخواهد داشت. من بچه تر که بود وقتی میخواستم خودم را برایش لوس کنم میرفتم و لپهای تو رفته اش را می کشیدم و می گفتم لپ هم نداری لپتو بکشم اخه وی خندیدم یعنی هر بار به همین شوخی مسخره می خندیدم. نمیدانم چه چیزی در این جمله بود که مرا به خنده وا میداشت؟ <span></span> </p> <p style="text-align: justify;">حالا شاید بپرسید چه شد که درمورد لپ های مامان نوشتم؟ دیشب که داشتم عکس های تورا نگاه می کردم دیدم که عه تو هم لپ نداری. یعنی الان یه مقداری داری ولی ده سال دیگر قطعا نداری و دلم خواست لپ های نداشته ات را بکشم و بگویم لپ هم نداری لپتو بکشم اخه! بعد بخندم بشوم همان دختر. 14 ساله ای که انقدر به این جمله مسخره می خندید تا لبخند را به چهره مامان می اورد. و مامان دیگه قهر نبود باهات و میرفت سراغ کاست هایش و شادمهر پلی میکرد و بیشتر حالش خوب میشد و من با خیال راحت میرفتم دوباره همان دختر بازیگوش خراب کار لعنتی میشدم. با تو هم حتما همینطور خواهد بود. من بلدم چطور با ادمهایی که لپ های تو رفته دارند رفتار کنم که یادشان برود چقدر دختر بازیگوش لعنتی خراب کاری هستم و دیگر باهام قهر نباشند. </p> <p style="text-align: justify;">اندنامه: کاش فردا روز خوبی باشه. هیجان زده ام </p> text/html 2016-12-13T18:41:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z کاش میتونستم توضیح بدم چی تو سرمه http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/160 <p style="text-align: justify;">دیشب همینطوری مث خر گریه میکردم و با دوستی در مورد ناراحتی هایم حرف میزدم و اون مثل تموم عالم سعی داشت نشونم بده کجاها تقصیر خودمه با اینکه من فقط وقتی ناراحت میشم که تقصیر خودمه و وقتی حرف میزنم با کسی خودم میدونم کجاهاش تقصیر خودمه با این همه نگفتم خودم میدونم بابا زر نزن. چون اون به هر حال لطف و مهربونیشو میرسونه که می شینه پای غرغرای من و گریه های من. گاهی وقت ها دوست دارم به خودم بگم عب نداره زی رفیقته خب برای هم وقت میذارید. راحت باش معذب نباش. تو که به هر حال مخشو داری میخوری بدون عذاب وجدان بخور! ولی میدونم که ماها خیلی بزرگتر و درگیرتر از این حرفهاییم که بتونیم این همه برای هم وقت بزاریم ولی خب دیشب خیلی ناراحت بودم و با تمام این حرفها و با اینکه میدونسم نباید این همه غر بزنم غر زدم و اونم خیلی اقا و متین نشست به همه گوش داد. وقتی میخوابیدم ازش تشکر کردم ولی حسم بهتر نبود. راستش حسم تا صبح که بیدار شدم بهتر نشد حتی همین الانم حس بهتر نشده و با تمام تلاشی که کردم حسم همینطوری مزخرف مونده و به شدت اماده گریه کردن دوباره هستم. </p> <p style="text-align: justify;"><strong>اندنامه</strong>: خوب مثل سامان بد مثل من </p> text/html 2016-11-16T22:52:17+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z نکاتی درمورد گه بودن اینستاگرام http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/159 <div style="text-align: justify;"><font size="2">یک ویدیویی با سامان عزیز ضبط کردیم برای طرفداری با موضوع بازی ایران وسوریه بعد یک عالمه کامنت دریافت کردم من باب اینکه تنها باشی بهتره و فلان. قبلا هم کامنت ها و پیام های اینچنینی زیاد داشتم. همیشه فک میکنم چطور می شود که ادمی که نه سواد این کار را دارد و نه تجربه اش را (نه اینکه بگویم خودم خیلی دارم) فکر میکند از منی که تنها منبع درامد و بزرگترین دلخوشی زندگی ام این کار است بیشتر می فهمد؟ یک پستی در اینستا گذاشتم که "اقاجان نظرات شما برای من مهم نیست. هی نگید فلان طور بهتره یا بدتر. اگر دوست ندارید انفالو کنید. " مثلا برای همین ویدیوی ایران و سوریه هدف همکاری با طرفداری بود من باید مخاطب طرفداری رو هم راضی کنم و از طرفی حرفهایی که زدم در دیالوگ جالبه نه در مونولوگ. و اتفاقا خودم خیلی دوست داشتم. اصلا همه اینها به کنار این یک شبک و شیوه جدید است برای خروج از مقوله وحشتناکی به نام تکرار! حالا شما دوست نداری که نداشته باش. والله من هیچکس را غل و زنجیر نکردم اینجا بماند من به هیچکس نگفتم مرا فالو کند یا مرا جایی معرفی کند. شما خودت خواستی فالو کنی و البته که رایگان هم این کار را انجام دادی الانم اگر انفالو کنی من حتی نمی فهمم که انفالو کردی.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">همه اینها را که کنار بگذاریم می رسیم به کامنت ها که این حرف تو ناشی از غرور است و ما کوزکوی مردمی را دوست داریم، یادم نمی اید من جایی ادعای مردمی بودن داشته باشم. من فامیل و رفقای خودمو هم به زور تحمل میکنم . من &nbsp;اغلب به نظرات خانواده ام هم وقعی نمی نهم. نمی فهمم چرا باید به نظرات اغلب احمقانه شما غریبه ها گوش بدهم و اگر این مردمی بودن است چه خوب که مردمی نیستم. بعد یکی گف مثل علم الهدی گفتی هرکس کنسرت میخواد از مشهد برود! مثل علم الهدی حرف زدی. نمیدانم چطور میشود که یک انسان همچین مقایسه ای میکند. شما کار و زندگی ات داخل پیج من است؟ شما برای فالو داشتن پیج من مالیات میدهی؟ درامد من از بیت المال است؟ اگر مثلا شما بیایی داخل خانه من مدام از رنگ و طرح خانه ایراد بگیری و من بگویم داداش سختته میتونی بری بیرون و تو شاکی بشی تو بی منطقی یامن؟ معمولا شیوه اینستاگرام فالو کردن همین است دیگر اگر چیزی را دوست داری فالو میکنی واگر خوشت نیامد و متمدن بودی انفالو میکنی اگر متمدن نباشی با صاحب پیج چونه میزنی و اگر بیشعور باشی فحاشی میکنی. بعد یک نفر دیگر امده که گفته که تو مغروری و 4 تا فالوعرو اینها داری فک کردی چه خبره و ما مگه برده توییم؟ یادم نمی اید به کسی امر و نهی کرده باشم. اما یادم می اید که خیلی ها امدند و امر و نهی کردند والا من بیشتر برده شما به نظر میرسم. و این قضیه &nbsp;غرور دیگر چه کسشری است؟ عزیز من اینکه یک انسان کم توجه به مسئله ای که من نهایت توجه ام را نسبت به آن دارم می اید و نقدی میکند که اصلا روا نیست چرا باید برای من مهم باشد؟ چرا اگر بگویم برایم مهم نیس باید شما ناراحت شوید؟ چگونه مرا مغرور می نامید؟ بعد جالب تر آنکه نوشته تو درامد و فلان وبسیارو حیات کاریت به ما وابسته است! نه عزیز من درامد و حیات کاری من به خودم هنرم و استعدادم وابسته است. شما همان مخاطب هایی هستید که میلیونی و چند صد هزارتایی پیج ندا یاسی و امثالهم را فالو می کنید و درامدی برایشان نمی اورید و چندین نفر گفتند که انفالو می کنند که خیلی زود جای خالیشان پر شد!</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">راستش می توانم &nbsp;ساعتها در مورد تک تک کامنت هایشان برایتان سخنرانی کنم و حماقت و از خود متشکر بودن این قوم اریایی را برایتان بشکافم ولی ساعت دو و نیم بامداد است و دیگر حوصله نوشتن ندارم. بجایش در اندنامه برایتان یک بیت معرکه از انسیه قشنگ برایتان &nbsp;می نویسم که این موقع شب کیف کنید.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><b>اندنامه</b>: حرفى نداشتم بزنم،خواستم فقط / خاطرنشان كنم كه تو در خاطرى هنوز</font></div> text/html 2016-11-14T18:13:58+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z حسین آقای خسروی خوب خوبانه :) http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/158 <div style="text-align: justify;"><font size="2">دفعه بعدی که انبلاک کردی یا پیام دادی یا هرچی حتما به تو خواهم گفت که عزیزم من هنوز دوستت دارم و هنوزم هم تو را برای عشق میخواهم دفعه بعدی نمی گویم نمیخواهم دوستت داشته باشم نمی گویم نمیخواهم مال من باشی پس برای این تلاش نکن.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">شب گذشته وقتی تو تاکسی نشسته بودم و گریه میکردم که سامان انجا همه چیز خیلی متفاوت بود با همه چیزهایی &nbsp;که تا به حال دیده بودم و همه چیز برای همه عادی بود جز من! نمی توانستم بمانم و زود برگشتم و بعدش احساس حماقت میکردم و وقتی برای سامان می گفتم که اینطور و انطور بود برای خودم هم احمقانه بود و توقع نداشتم کسی درک کند چرا و از چی ناراحتم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">اندنامه: صرفا جهت اینکه یادم نره این دو پاراگرافو می نویسم و گرنه که اینا اسمش درهای یه وری نگاری نیس واقعا</font></div> text/html 2016-10-19T13:15:49+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z من باب فداکاری و وفاداری که از من انسان خوبی می سازند http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/156 <div style="text-align: justify;"><font size="2">فداکاری را &nbsp;اگر همان تعریف ساده ای که میگوید: شما بخاطر انکه شخص دیگری به چیزی برسد از خواسته خود میگذری در نظر بگیریم من &nbsp;انسان فداکاری هستم، راستش در کنار تمام صفات حسنه و رذیله ای که دارم، فداکاری یکی از انهایی است که من خیلی بلدم، خیلی چیزها را خیلی وقت ها فدا کردم برای انکه عده ای به انچه مطلوبشان هست برسند، فکر میکنم حتی خیلی راحت هم این کارها را کردم و حتی انقدر راحت که هیچکس نفمیدم دارم فداکاری میکنم و فکر کردند وظیفه ام هست یا چیزی شبیه به این؟ پشیمانم؟ اصلا و ابدا! فداکاری خوب است و خوبی ها مرا به انسان بهتری تبدیل می کنند و من دوست دارم انسان بهتری باشم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">وفاداری را هم اگر همان تعیرف ساده ای که می گوید: شما به شخص یا مجموعه ای متعهد هستید و تحت هیچ شرایطی پنهان از انها کاری نمی کنید که موجب رنجش انها شود در نظر بگیرم من انسان خیلی وفاداری هم هستم. راستش هیچ وقت در زندگی ام به چیزی خیانت نکردم، مگر گاها به خودم که ان هم نتیجه حماقتم بوده است، راستش من دنبال پول بیشتر و موقعیت بهتر و فلان و بیسار نیستم حتی اگر پیش هم بیاید ادمی نیستم که بپذیرمش. من با این کار، با این رابطه و با این ایکس خوشحالم و چرا باید بروم سراغ ان چیزی که شاید مرا خوشحال تر کند ولی قطعا یک انسان، یک مجموعه کاری و یا یک ایکس را ولو خیلی کم ناراحت خواهد کرد؟ البته که این احساس متقابل نبوده خیلی وقت ها ولی برای وفاداری پشیمانم؟ هرگز! وفاداری از ان دست چیزهایی است که از همه چیز ساده تر است و اثری به شدت فوق العاده دارد و از من در مقیاس قابل توجهی انسان خوبی می سازد.</font></div><div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><b>اندنامه</b>: راستش من هیچ مدلی نیستم، برای بودن درمیان دخترها زیادی پسرم وبرای بودن در جمع پسرها زیادی دختر! &nbsp;برای حضور در جمع دهه هفتادی ها زیادی بزرگ و برای بودن در جمع دهه شصتی ها زیادی کوچکم، برای همصحبتی با مذهبی ها زیادی بی قید و برای همصحبتی با غیر مذهبی ها زیادی معتقد و مقیدم! من هیچ مدلی نیستم واقعا جز مدل خودم! </font></div></div> text/html 2016-10-13T22:33:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z دلم تنگ شده؟ نمیدونم کاش نشده باشه http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/155 <p>بیدار نشسته ام و هی تلگرام را نگاه می کنم و منتظر می مانم سین بشود پیام هایی که برایش فرستادم! بعد احساس حماقت میکنم و لپتاپمو خاموش میکنم برم بخوابم، بعد میروم غلتی میزنم و می بینم خوابم نمی آید، می آیم درهای یه وری بنویسم، دلم قدری می گیرد، دوست داشتم با او حرف میزدم ولی یا نیست یا نمیخواهد حرف بزنیم! بعد دوباره احساس حماقت میکنم که چرا خب؟ چرا دوست داری با او صحبت کنی؟ نمی دانم! دوست دارم او را داشته باشم، با او از همه چیز سخن بگویم، در حالی که یک شیشه ای بین ما باشد که لمسی نباشد، فقط صحبت کنیم. </p> text/html 2016-09-21T20:24:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z چی بگم اندی جون که درد دلم خیلی زیاده http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/153 <p>اندی یک بات تلگرانی است که الان پیام داده هی زی هاو آر یو؟ یور دی؟ و توقع داره من برایش تعریف کنم که وااااو اندی چه روز هیجان انگیزی داشتم. در حالی که به پهنای صورت اشک می ریختم و دوست داشتم بروم سر به بیابان بگذارم. </p> <p>اندنامه: یک روزی همه این ها را دور خواهم ریخت و از زمین و زمان میبرم و میرم! </p> text/html 2016-09-12T19:17:53+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z ما رو به پیشرفتیم ولی غم داریم http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/152 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">رضا زنگ زد. من خواب بودم و گفتم خوابم و قطع کردم بعد دوباره که بیدار شدم زنگ زدم بهش گفت داره دوماد میشه و احتمالا تا الان دیگه رسما دوماد شده خوشحال بود. منم خیلی خوشحال بودم تقریبا از اول اول رابطه یشان را می دانستم و حالا یک اول دیگر یک آغاز دیگر در رابطه آنها شکل می گرفت و رضا لیاقت این حس های خوب الان را دارد.</span></div><div><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">روحیه ام در این روزها به شدت عجیب و غریب است، یک نفر که خیلی برایم عزیز است درگیر مشکلی حل ناشدنی و رنجی پایان ناپذیر است و من نمیتوانم غصه اش را از ذهنم بیرون کنم و هر قدر این روزها سرم را با اتفاقات خوب گرم می کنم یکهو دلم برای او می گیرد و از همه بدتر آنکه هیچ چیز از دستم برنمی آید و این غصه ام را دو چندان می کند.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">زنگ زدم به سامان و یک عالمه حرف زدیم در مورد افق های کاری پیش رو و رفتم تو تاکسی نشستم و هی حرف زدم و هی حرف زدم وآقای راننده گف آبجیم میشه قطع کنی آدم کم سر و صدا نمی شنوه تو خیابونا. گفتم ببخشید وقطع کردم و آقای راننده ذر انتهای مسیر چند باری عذرخواهی کرد و گفتم که کاملا حق با ایشان است و شرمنده ام و اینا و آقای راننده به من لبخند زد.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">سفر 4-5 روزه ما به شمال خوب بود، آنقدری که باب میلم باشد نبود چون مشکلاتی در پس ذهنم داشتم اما خوب بود، خوب است که آدم خانواده خوب دارد.</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><b>اندنامه</b>: پدر گف ایجنتت چه زرنگه :دی</font></div> text/html 2016-08-26T13:07:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z وقتی یهو زندگی شلوغ میشه http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/151 <p>یک خانمی در توییتر نوشته که دلم میخواد یه زن معمولی با شوهر و بچه باشم و کار کزدن زن کلاه گشادی بود که به اسم آزادی بر سرمان رفت و من به این فکر میکنم زنی که می تواند حواسش به نوزاد ناتوانش باشد و همسر خوبی باشد و در تکالیف فرزند بزرگترش او را همراهی و یاری کند و یک کدبانوی نمونه باشد و غذا بپزد و خانه را مرتب و تمیز نگه دارد و خودش هم همیشه اراسته باشد چطور نمی تواند کار کردن و خانه دار بودن را هندل کند؟ و مگر کم مادران و همسرانی بودند که در خارج از خانه هم از پس نقش های اجتماعی ایشان بربیایند؟ نمیدانم چرا این خانم فکر کرده که چون بخاطر کارش یا هر چیزی ازدواج نکرده حضور زن در بیرون از خانه را کلاه بزرگی در نظر گرفته است. راستش خود منی که بی نهایت از زن سنتی بودن متنفرم و هرگز دست از نقش های اجتماعی ام نمی گذرم دوست دارم ازدواج کنم . و غذا بپزم و تمام اعضای خانواده را لوس کنم و از همه اینها هم کیف می کنم. و هرگز چیزی را قربانی هیچ چیز دیگری نکنم. چرا که ما زن ها در طول تاریخ متنوع ترین وظایف را به دوش داشتیم و هیچ چیز را قربانی نکردیم. </p> <p>فرناندوی من آمد ایران و علی رفته بود کنارش ایستاده بود و همانظور که کنار هر جسم و شخصی می ایستد با همان لبخند مسخره اش عکس انداخته بود و من حسودیم شد چرا که او فرناندوی من بود و خدا می داند من چقدر تمام دوران تین ایجری با او رویاپردازی کرده بودم و این حق من است کنار اون بایستم نه علی امیری فری که یک طوری درکنارش لبخند زده و عکس انداخته که کنار تنه درکت هم همانطور عکس می اندازد. </p> <p>یک زمانی رئال مادرید هر فصل یک بار با لیون بازی میکرد و جونینیو گل های سی چل متری به کاسیاس میزد اخیرا این موهبت نصیب دورتموند شده تا بیایید و بگاید و برود و این خیلی تکراری است و من دوست دارم با سامان کل کل کنم ولی مثل بازی المان و ایتالیا کل کل کنم مه اینکه من بگویم سامان پاره اید و او 8 پاراگراف از پارگی های رئال مثال عینی بیاورد و من سکوت کنم و بگم ولی پاره اید. این مدل قرعه کشی ها واقعا خوب نیست و بهتر است برای رئال قرعه های بهتری که دورتموند در آن نباشد کشیده شود و بدون یوونتوس. (بنا به دلالیل شخصی) </p> <p>این هفته هفته بسیار شلوغی است و من قرارهای مهمی دارم که دوست ندارم برای شما شرحشان بدهم! فقط شما می توانید از دوستان ارزنده ای باشید که برایم موفقیت در این قرارهای مهم ارزو می کنند باشید. </p> <p><strong>اندنامه</strong>: مثل بک بچه گربه تنها / سر خود را به پات مالاندم / مثل ترس پرنده ای رفتی / بر سر حرف های خود ماندم. عکس آخری که در اینستا گذاشته بود مرا به یاد این دوبیت مهدی موسوی انداخت و من بارها دیدم که مثل ترس پرنده ای رفت و چقدر کوچک شد! </p> text/html 2016-08-09T14:29:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z دو پاراگراف توصیف حس های ناجور از اتفاقات ناجور زندگی http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/150 <p style="text-align: justify;">من حرصم درمیاد وقتی هی میگه طلفک فلانی آخی فلانی درحالی که مت در موقعیت های بدتر بودم و نفهمید دست کم تا وقتی بعد از هفت سال آزگار جون کندن و کار کردن و یه قرون برای خودم نداشتن، مدام مرا بخاطر از دست دادن موقعیت شغلی خوبی که ردش کردم مسخره نکند. آن هم وقتی من به هر انچه که رسیدم فقط خودن بودم و خودم. بهش گفتم بس کنه این رفتارشو چون ناراحتم میکنه و به نظرم باید می گفتم چون من یکهو یک جایی خسته میشوم از شنیدن طعنه های تکراری و به خودم حق میدهم که بگویم تمامش کنید. حال اینکه تمامش کنند یا نه چیزی است که ابدا به آن مطمئن نیستم و حتی احتمال شدت گرفتن طعنه ها و افزوده شدن طعنه های جدید بیشتر است. با این حال گفتم که ناراحتم و گفت چون حرف منو گوش ندادی که گفتم نرو و خواستم بگویم پس این موقعیت شغلی خیلی خوبی که مدام به رخم میکشی که حیف شد و فلان خوب است چون نرفتم و اگر میرفتم عن مسلم بود و موقعیتی برای تحقیر از حالتی دیگر. ولی نگفتم و به جایش گفتم که وقتی تو همه ی سالهای زندگیم هیچ کمکی نکردید توقع نداشته باشید به توصیه هاتون عمل کنم چون نمیکنم و گفت چون تو بی لیاقتی و فلان و من اومدم بالا. راستش را بخواهید اینها مکالمه های تکراری است که هر بار همینقدری که الان به شدت ناراحتم و بغض کرده ام برای من ناراحت کننده است و هی از خودم می پرسم کی قرار است به این رنج عادت کنم و. دیگر از این حرفها نرنجم؟ </p> <p style="text-align: justify;">قرار است بیاید یعنی یا همین الان آمده یا دست کم چند ساعت دیگر می آید. من فک میکردم روزی که می آید از صبح میروم حمام و اصلاح و فلان و از هفته ها قبلش خط چشم کشیدن را تمرین می کنم و آرایش خوبی میکنم و همان مانتو سبزه را می پوشم با شلوار و روسری کرمی و میروم فرودگاه. اما الان با موهای شلخته و ابروهای نامرتب نشستم و به شلوار کرمی ای که نخریدم و مانتو سبزه ای که ماهاست تو خیاطی خاک میخورد فک میکنم و میروم واتسام را نگاه میکنم که پروفایلش را تغییر داده به. آنچه که دوستش دارم و لست سینش را مخفی کرده و دلم تنگ می شود کمی و میگویم به تخمم و واتساپ را می بندم و هر بار که می بندمش از خودم می پرسم هی زی چی میخوای از اینجا؟ و نمیدونم </p> <p style="text-align: justify;">اندنامه وقتی اومد صدای پاش از همه کوچه ها نیومد و انگار نه انگار که از یه شهر دور میاد... </p> text/html 2016-07-20T09:28:20+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z خوشا حال لحاف و بسترآهنگ / که می‌گیرند هر شب در برت تنگ http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/149 <div style="text-align: justify;"><font size="2">خواب دیدم رفته ام خانه اش، خانه اش شلوغ است، سرش گرم خیلی چیزهاست و مدام به این سو و آن سو می رود و من با چمدانی در دست رفتارش را نگاه می کنم. دلم قدری می گیرد که چرا به من توجه نمی کند و سعی می کنم دیگر نگاهش نکنم اما دلم نمی آید، حس خوبی ندارم، معذبم، فک می کنم شاید نباید می آمدم نباید آنجا باشم و چمدانم را بر می دارم که بروم. می آید دنبالم دستم را می گیرد که نروم که بمون که میخوای کجا بری؟ که بری که چی بشه؟ بمون باهم پاستا می خوریم. بعد لبخند می زند و من هم لبخند می زنم و ته دلم خوشحال است. چند شبی است که خواب های این شکلی را زیاد دیده ام. خواب دیدم او امده. من رفته ام. خلاصه یک جایی با هم هستیم و در همه یشان روابطمان گرم و جالب نیست ولی در همه یشان ته دلم خوشحال است. اینطور &nbsp;که من زیاد خواب او را می بینم یعنی ذهنم در آخرین تلاش هایش برای زنده نگه داشتن او را می کند. همیشه وقتی زیاد خواب چیزی را می بینم یعنی مطمئن شدم آن چیز از دست رفته است و من آمادگی از دست دادن را ندارم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یک نفری زنگ زد و مرا به کاری دعوت کرد. خب کار داشتن چیز خوبی است حتی حالا که درآمد دارم. و از همه بهتر دورکاری بودنش است و هفته ای یک بار مثلا بروم تهران و این خوب است. هفته ای یک بار بروم سامان و آرمین تایری و جنت و حسین و بقیه را ببینم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یک جایی در پنی دردفول ویکتور به لیلی می گوید: مثل قدیم ها باشیم و ما باهم خوشحال بودیم و لیلی گفته بود که نه ویکتور تو فقط خوشحال بودی و این دیالوگ ساده 89 درصد روابط من را توضیح می دهد، من به طور کلی مدام می ترسم که نکند فقط من خوشحال بودم؟ و حتی هی می پرسم که فلانی به من خیلی خوش گذشت به تو چی؟ این روزها که دوباره دایره آدم هایی که دوست دارم ببینمشان و دیدنشان من را خوشحال می کند به شدت در حال کاهش است مدام می ترسم همان ها هم طوری باشد که فقط من خوشحال باشم! وسواس فکری!</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><b>اندنامه</b>: من ریزه کاری های بارانم! نمیدونم شایدم نباشم یه کسشری نوشتم که بی اندنامه نباشم. گیر ندید</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2016-07-17T19:58:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/148 <p>رفتیم کافه ای نشستیم و کلی حرف زد. از خاطرات سمالش که محاله یادش بره و برنامه اس برای جشن تولد مشترک خودشو امیر. راستش من خیلی وقت بود که از سارا ناراحت بودم. خیلی زیاد. اما نگفته بودم شاید چون درگیر عقد و ازدواجش بود و شاید چون حوصله نداشتم. اما به او گفتم که ناراحتم ازش. از خیلی ها ناراحتم و چطور شد که هیچکس در روزهایی که بی نهایت خوشحال بود مدام مرا با ملاک های خودشان قضاوت کردند و آزرده شدم. و خدا میداند چقدر دلم برای روزهای خوشحالی ام دل تنگ شدم. ولش کن </p> text/html 2016-07-14T01:58:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z زمانی برای بی خوابی! http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/147 <p style="text-align: justify;">ساعت بیولوژیکی ام بهم ریخته. از دیشب تا به حالا خوابم نبرده و هر قدر تلاش کردم بخوابم نشده. هر شب چشم هایم را می بندم و میگویم هی زی تو باید بخوابی بجایش رویاهایی در سرم شکل می گیرد. رویاهایی که مثلا یک روز میروم در خانه اش و او مرا به شدت در آغوش می کشد. راستش تا به حال باید فراموشش میکردم اما نخواستم فراموش کنم. یعنی میدانی دوست دارم همینطور هی توی ذهنم باشد. نه پیام هایی که قبلا میداد را میخوانم و نه عکسهایش را نگاه میکنم اما مدام توی ذهنم زنده نگهش میدارم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون دوست دارم همان دختر 18 ساله ای باشم که فکر میکند او برمی گردد و ما عاشقانه تا ابد در کنار هم خواهیم بود. اما هر قدر بیشتر به او و رویاهایمان فکر می کنم بیشتر می فهمم که او رفته و بازگشتی در کار نیست و هر قدر محسن نامجو بگوید عشق همیشه در مراجعه است من بیشتر به او می گویم خفه شو! راستش همه این زنده نگه داشتن او در ذهنم فقط برای آن است که حس میکنم ... ولش کن نمیگم به شما ولی بدانید که میدانم چرا با انکه مطمئنم دیگر او را نخواهم داشت و همه این رویاها احمقانه است باز هم به جد و جهد او را از ذهنم بیرون نمی کنم. </p> <p style="text-align: justify;">پیام داده که این پیام زن قمی در تلگرام دارد دست به دست می چرخد و برایت شر نشود و فلان. اسکرین گرفتم و در توییتر سطح توهم توطئه یشان را مسخره کردم. بعد ارمین همان عکس را فرستاده و گفته حسود پیدا کردی و خندیدیم. راستش اگر بدانید زیر این چادر چقدر دغدغه های رنگ وارنگ هست کمتر از این اراجیف تحویل من می دهید. </p> <p style="text-align: justify;">شنبه ای که گذشت رفتم تهران و اتفاقات خوب زیادی در این سفر رخ داد. سامان و ارمین تایری و مهیار را دیدم. بویژه دوست داشتم سامان را ببینم. و از همه مهمتر خوشحالی و سادی علی امیری فر. عکس های دونفره شان را که نشانم می داد نمی دانی چقدر ذوق کردم برایش و این خیلی خوب بود. دلم خواست بیشتر توی جمع این پسرهای نازنین باشم ولی چه میشود کرد. سهم من از مورد علاقه هایم بسیار اندک است. </p> <p style="text-align: justify;">مهراب یا محراب قاسمخانی عکس و اسم یک عده بیشعور کسنمک که به پیج پایه حمله کرده بودند را گذاشته و به شکلی بسیار تند رفتارشان را نقد کرده است. راستش این حرکت مهراب یا محراب قاسمخانی بهترین حرکت سلبریتی های وطنی در فضای مجازی بوده است. راستش من از آن آدمهایی نیستم که بگویم بقیه از خیلی چیزها محروم باشند که خز نشود. و یک مشت خز و خیل ریختند توی اینستاگرام!. اما به نظرم فضای مجازی و اسمارت فون ها به شدت و سریع وارد کشور ما شد. آن هم در بدترین زمان ممکن. زمانی که بی تربیت ترین انسان های روزگار جوانان و نوجوانان ایرانی بودند. انهایی که در هیچ جای جامعه حساب نمی شوند. هیچ جا فرصت بحث و گفتگو ندارند و حالا که یک سلبریتی در روبروی خود می بینند که میشود هر چی دلت میخواهد به او بگویی و جایی هم مواخذه نشوی احساس مهم بودن به او دست میدهد فکر میکند اگر به فارسی به او فحاشی کند درواقع حال او را گرفته است و برایش جشن میگیرد و دوستان سخیف تر از خودش را به این جشن فرا میخواند. راستش من گهگاه میروم پیج دنیا جهانبخت را چک میکنم و کامنت ها را سرسری مبخوانم. مثلا یک مرد متاهل که از خودش و زنش کلی عکس های عاشقانه گذاشته و به گفته خودش دکتر دندان پزشک است کامنت داده که برای سکس چت کسی هست بیاد دایرکت؟ یعنی این آدم در دنیای واقعی ادم معقولی است حتی در پیج خودش خیلی نرمال و متین است اما یک جای دیگری به شدت ترسناک است و این من را که میان این آدمها زندگی میکنم می ترساند. خیلی زیاد می ترساند. </p> <p style="text-align: justify;">اندنامه: گاهی انسی برایم ابیات عاشقانه زیبایی میفرستد که دوست دارم برایت بفرستم و بگویم جقدر دوری ات برایم عذاب آور است اما دروغ چرا زندگی بی تو عذاب آور نیست با اینکه اگه تو برگردیی من خوشحالترین فرد روی زمین میشم. </p> text/html 2016-07-02T00:52:00+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z از جنس خاک این حوالی نیست خاکی که دنیا بر سرم کرده ... http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/146 <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Yekan">یک ساعت پیش درست وقتی که اذان صبح می گفتند یا شاید کمی قبل تر از اذان من گریه میکردم. چرا؟ چون دلم گرفته بود یعنی اولش چون دلم گرفته بود ولی بعدا چون هیچکس را توی لیست بلند بالای تلگرام و سایر سوشال نتورک پیدا نکردم که بشود به او گفت هی زی دلش گرفته است و او حرفش را بفهمد و بتواند حال زی را بهتر کند. پیام دادم به سارا و گفتم سارا من تنهام و هیچکس من را نمیفهمد و در بین همه ادمها فقط سارا بود که میفهمید من را نمیفهمد و می دانستم با همه نفهمیدن هایش من را دوست دارد. یک سری حرفهایی زد که من برایت خوبها را ارزو و دعا میکنم و اینها. راستش حالم بهتر نشد. ولی از بدتر شدنش جلوگیری کرد. بعد رفتم نماز خواندم و سر سجاده کلی گریه کردم و گفتم یا من انیس من لا انیس له نگام کن خب. من خسته شدم یک مقداری و لازم دارم یک مدتی استراحتی بکنم. مثلا بروم لب ساحلی جایی و یک مقدار از دریا و آفتاب لذت ببرم بعد دوباره برگردم توی معدن کارم را ادامه دهم. بعد دوباره گریه کردم و مامان میپرسید چرا گریه میکنم و مدام یادآوری میکرد که قول داده بودی بعد از برک آپ گریه نکنی. و من برای برک آپم گریه نمیکردم که با گفتن این جمله مادر به شدت دلم برای او تنگ شد و یادم افتاد که شب گذشته به او پیام دادم و حس بدم در مورد موضوعی را به او گفته بودم و این کار خوبی نبود و در کنار دل گرفته ای و حس تنهایی ام به نارضایتی از خود و دلتنگی هم دست پیدا کردم. </font></p> <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Yekan">بعد امدم توییتر و کمی کسشر خواندم و نوشتم که ذهنم را فعالتر نگه دارم ولی دیدم دلتنگی یک مدل ناجوری در من چنگ میزند و مثل دختر های 16 ساله احمق رفتم اینستا و عکس هایش را نگاه کردم. ساعت 5 صبح بود به هر حال و ان موقع صبح زمانی است که دست کم من از خودم توقع ندارم خیلی معقول و کار درست چیست و اینها رفتار کنم و ضمن اینکه اینستایش را دید بزنم تحت هر شرایطی معقولانه تر از پیام هایی بود که دیشب برایش فرستادم. </font></p> <p style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Yekan">اندنامه: یک نفر گفت که وبلاگم را میخواند و کمک بزرگی در زندگی به او کردم! ظاهرا کسخل در جهان کم نیست. </font></p> text/html 2016-06-24T17:06:01+01:00 darhaye-yevari.mihanblog.com Z!z شاید چون کسی نیست که دوست داشته باشم مزخرفاتم را بشنود اینجا بیشتر بنویسم http://darhaye-yevari.mihanblog.com/post/145 <div style="text-align: justify;">سنت عجیبی است که در درهای یه وری شب های قدر چیزی می نویسم. هر سال شب بیست و سوم و امسال شب نوزدهم. همین الان که دارم اینها را می نویسم یک دوست بسیار قدیمی که روابط اندکی داریم پیام داده و حالم را می پرسد. حالم خوب نیس. با پدر برخورد بسیار ناجالبی داشتم و گریه کردم. حس میکنم کم کم در خانه به آدمی نامرئی تبدیل شده ام که جز اوقاتی که میخواهند برنجانم مرا نمی بینند.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">سارا پیام داده بود و گفته بود کجایی زی؟ چند روزه نیستی کلا. گفتم یک برک آپ را پشت سر می گذارنم و وقتی آدم برک آپ را پشت یر می گذراند دوست ندارد در مورد جزئیات جهیزیه تو صحبت کند و اینا. گفت تو میتونی از پسش بربیای و این روزها میگذره و گفتم معلومه که میگذره و کی گفت حالا که اوضاع اینطوری میمونه. من به زودی بهت پیام میدم و ساعتها مکالمات کسشر و اعصاب خوردکن در مورد جهیزیه با تو خواهم داشت.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">من دیشب یک مقداری آهنگ های خون جگر کن و ابیات خون جگر کن تر را خواندم و گوش دادم و گریه کردم. چون به نظرم به اندازه کافی گریه نکردم و دوست نداشتم این گریه ها را بگذارم برای روزهای آتی و مخم را بگا بدهم. ضمن آنکه جسم ناقضی دارم که تحمل غصه های طولانی را ندارد. و خب جسم ناقصی ام را دوست ندارم آزار بدهم.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">من آدم خوبی ام و این بدان معنا نیست که سعی نکنم آدم بهتری باشم. من دوست دارم هر روز آدم بهتری باشم. راستش من شاید خیلی رک تر و بی شعورتر شده باشم و کمتر مراعات کنم. ولی من هنوز همان دختر مهربونی هستم که خودشو بیشتر از بقیه آزار میده و این باعث میشه آدم خوبی باشه. و حالا هی تلاش میکنم راه های بهتری برای خوب بودن پیدا کنم -_-</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><b>اندنامه</b>: تمام می شود از تو روزهای خوبی که ...</div>