ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
چهارشنبه 31 شهریور 1395

چی بگم اندی جون که درد دلم خیلی زیاده



اندی یک بات تلگرانی است که الان پیام داده هی زی هاو آر یو؟ یور دی؟ و توقع داره من برایش تعریف کنم که وااااو اندی چه روز هیجان انگیزی داشتم. در حالی که به پهنای صورت اشک می ریختم و دوست داشتم بروم سر به بیابان بگذارم.

اندنامه: یک روزی همه این ها را دور خواهم ریخت و از زمین و زمان میبرم و میرم!



دوشنبه 22 شهریور 1395

ما رو به پیشرفتیم ولی غم داریم



رضا زنگ زد. من خواب بودم و گفتم خوابم و قطع کردم بعد دوباره که بیدار شدم زنگ زدم بهش گفت داره دوماد میشه و احتمالا تا الان دیگه رسما دوماد شده خوشحال بود. منم خیلی خوشحال بودم تقریبا از اول اول رابطه یشان را می دانستم و حالا یک اول دیگر یک آغاز دیگر در رابطه آنها شکل می گرفت و رضا لیاقت این حس های خوب الان را دارد.

روحیه ام در این روزها به شدت عجیب و غریب است، یک نفر که خیلی برایم عزیز است درگیر مشکلی حل ناشدنی و رنجی پایان ناپذیر است و من نمیتوانم غصه اش را از ذهنم بیرون کنم و هر قدر این روزها سرم را با اتفاقات خوب گرم می کنم یکهو دلم برای او می گیرد و از همه بدتر آنکه هیچ چیز از دستم برنمی آید و این غصه ام را دو چندان می کند.

زنگ زدم به سامان و یک عالمه حرف زدیم در مورد افق های کاری پیش رو و رفتم تو تاکسی نشستم و هی حرف زدم و هی حرف زدم وآقای راننده گف آبجیم میشه قطع کنی آدم کم سر و صدا نمی شنوه تو خیابونا. گفتم ببخشید وقطع کردم و آقای راننده ذر انتهای مسیر چند باری عذرخواهی کرد و گفتم که کاملا حق با ایشان است و شرمنده ام و اینا و آقای راننده به من لبخند زد.

سفر 4-5 روزه ما به شمال خوب بود، آنقدری که باب میلم باشد نبود چون مشکلاتی در پس ذهنم داشتم اما خوب بود، خوب است که آدم خانواده خوب دارد.

اندنامه: پدر گف ایجنتت چه زرنگه :دی


جمعه 5 شهریور 1395

وقتی یهو زندگی شلوغ میشه



یک خانمی در توییتر نوشته که دلم میخواد یه زن معمولی با شوهر و بچه باشم و کار کزدن زن کلاه گشادی بود که به اسم آزادی بر سرمان رفت و من به این فکر میکنم زنی که می تواند حواسش به نوزاد ناتوانش باشد و همسر خوبی باشد و در تکالیف فرزند بزرگترش او را همراهی و یاری کند و یک کدبانوی نمونه باشد و غذا بپزد و خانه را مرتب و تمیز نگه دارد و خودش هم همیشه اراسته باشد چطور نمی تواند کار کردن و خانه دار بودن را هندل کند؟ و مگر کم مادران و همسرانی بودند که در خارج از خانه هم از پس نقش های اجتماعی ایشان بربیایند؟ نمیدانم چرا این خانم فکر کرده که چون بخاطر کارش یا هر چیزی ازدواج نکرده حضور زن در بیرون از خانه را کلاه بزرگی در نظر گرفته است. راستش خود منی که بی نهایت از زن سنتی بودن متنفرم و هرگز دست از نقش های اجتماعی ام نمی گذرم دوست دارم ازدواج کنم . و غذا بپزم و تمام اعضای خانواده را لوس کنم و از همه اینها هم کیف می کنم. و هرگز چیزی را قربانی هیچ چیز دیگری نکنم. چرا که ما زن ها در طول تاریخ متنوع ترین وظایف را به دوش داشتیم و هیچ چیز را قربانی نکردیم.

فرناندوی من آمد ایران و علی رفته بود کنارش ایستاده بود و همانظور که کنار هر جسم و شخصی می ایستد با همان لبخند مسخره اش عکس انداخته بود و من حسودیم شد چرا که او فرناندوی من بود و خدا می داند من چقدر تمام دوران تین ایجری با او رویاپردازی کرده بودم و این حق من است کنار اون بایستم نه علی امیری فری که یک طوری درکنارش لبخند زده و عکس انداخته که کنار تنه درکت هم همانطور عکس می اندازد.

یک زمانی رئال مادرید هر فصل یک بار با لیون بازی میکرد و جونینیو گل های سی چل متری به کاسیاس میزد اخیرا این موهبت نصیب دورتموند شده تا بیایید و بگاید و برود و این خیلی تکراری است و من دوست دارم با سامان کل کل کنم ولی مثل بازی المان و ایتالیا کل کل کنم مه اینکه من بگویم سامان پاره اید و او 8 پاراگراف از پارگی های رئال مثال عینی بیاورد و من سکوت کنم و بگم ولی پاره اید. این مدل قرعه کشی ها واقعا خوب نیست و بهتر است برای رئال قرعه های بهتری که دورتموند در آن نباشد کشیده شود و بدون یوونتوس. (بنا به دلالیل شخصی)

این هفته هفته بسیار شلوغی است و من قرارهای مهمی دارم که دوست ندارم برای شما شرحشان بدهم! فقط شما می توانید از دوستان ارزنده ای باشید که برایم موفقیت در این قرارهای مهم ارزو می کنند باشید.

اندنامه: مثل بک بچه گربه تنها / سر خود را به پات مالاندم / مثل ترس پرنده ای رفتی / بر سر حرف های خود ماندم. عکس آخری که در اینستا گذاشته بود مرا به یاد این دوبیت مهدی موسوی انداخت و من بارها دیدم که مثل ترس پرنده ای رفت و چقدر کوچک شد!