تبلیغات
درهای یه وری! - مطالب تیر 1395
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
چهارشنبه 30 تیر 1395

خوشا حال لحاف و بسترآهنگ / که می‌گیرند هر شب در برت تنگ



خواب دیدم رفته ام خانه اش، خانه اش شلوغ است، سرش گرم خیلی چیزهاست و مدام به این سو و آن سو می رود و من با چمدانی در دست رفتارش را نگاه می کنم. دلم قدری می گیرد که چرا به من توجه نمی کند و سعی می کنم دیگر نگاهش نکنم اما دلم نمی آید، حس خوبی ندارم، معذبم، فک می کنم شاید نباید می آمدم نباید آنجا باشم و چمدانم را بر می دارم که بروم. می آید دنبالم دستم را می گیرد که نروم که بمون که میخوای کجا بری؟ که بری که چی بشه؟ بمون باهم پاستا می خوریم. بعد لبخند می زند و من هم لبخند می زنم و ته دلم خوشحال است. چند شبی است که خواب های این شکلی را زیاد دیده ام. خواب دیدم او امده. من رفته ام. خلاصه یک جایی با هم هستیم و در همه یشان روابطمان گرم و جالب نیست ولی در همه یشان ته دلم خوشحال است. اینطور  که من زیاد خواب او را می بینم یعنی ذهنم در آخرین تلاش هایش برای زنده نگه داشتن او را می کند. همیشه وقتی زیاد خواب چیزی را می بینم یعنی مطمئن شدم آن چیز از دست رفته است و من آمادگی از دست دادن را ندارم.

یک نفری زنگ زد و مرا به کاری دعوت کرد. خب کار داشتن چیز خوبی است حتی حالا که درآمد دارم. و از همه بهتر دورکاری بودنش است و هفته ای یک بار مثلا بروم تهران و این خوب است. هفته ای یک بار بروم سامان و آرمین تایری و جنت و حسین و بقیه را ببینم.

یک جایی در پنی دردفول ویکتور به لیلی می گوید: مثل قدیم ها باشیم و ما باهم خوشحال بودیم و لیلی گفته بود که نه ویکتور تو فقط خوشحال بودی و این دیالوگ ساده 89 درصد روابط من را توضیح می دهد، من به طور کلی مدام می ترسم که نکند فقط من خوشحال بودم؟ و حتی هی می پرسم که فلانی به من خیلی خوش گذشت به تو چی؟ این روزها که دوباره دایره آدم هایی که دوست دارم ببینمشان و دیدنشان من را خوشحال می کند به شدت در حال کاهش است مدام می ترسم همان ها هم طوری باشد که فقط من خوشحال باشم! وسواس فکری!

اندنامه: من ریزه کاری های بارانم! نمیدونم شایدم نباشم یه کسشری نوشتم که بی اندنامه نباشم. گیر ندید




دوشنبه 28 تیر 1395

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره



رفتیم کافه ای نشستیم و کلی حرف زد. از خاطرات سمالش که محاله یادش بره و برنامه اس برای جشن تولد مشترک خودشو امیر. راستش من خیلی وقت بود که از سارا ناراحت بودم. خیلی زیاد. اما نگفته بودم شاید چون درگیر عقد و ازدواجش بود و شاید چون حوصله نداشتم. اما به او گفتم که ناراحتم ازش. از خیلی ها ناراحتم و چطور شد که هیچکس در روزهایی که بی نهایت خوشحال بود مدام مرا با ملاک های خودشان قضاوت کردند و آزرده شدم. و خدا میداند چقدر دلم برای روزهای خوشحالی ام دل تنگ شدم. ولش کن



پنجشنبه 24 تیر 1395

زمانی برای بی خوابی!



ساعت بیولوژیکی ام بهم ریخته. از دیشب تا به حالا خوابم نبرده و هر قدر تلاش کردم بخوابم نشده. هر شب چشم هایم را می بندم و میگویم هی زی تو باید بخوابی بجایش رویاهایی در سرم شکل می گیرد. رویاهایی که مثلا یک روز میروم در خانه اش و او مرا به شدت در آغوش می کشد. راستش تا به حال باید فراموشش میکردم اما نخواستم فراموش کنم. یعنی میدانی دوست دارم همینطور هی توی ذهنم باشد. نه پیام هایی که قبلا میداد را میخوانم و نه عکسهایش را نگاه میکنم اما مدام توی ذهنم زنده نگهش میدارم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون دوست دارم همان دختر 18 ساله ای باشم که فکر میکند او برمی گردد و ما عاشقانه تا ابد در کنار هم خواهیم بود. اما هر قدر بیشتر به او و رویاهایمان فکر می کنم بیشتر می فهمم که او رفته و بازگشتی در کار نیست و هر قدر محسن نامجو بگوید عشق همیشه در مراجعه است من بیشتر به او می گویم خفه شو! راستش همه این زنده نگه داشتن او در ذهنم فقط برای آن است که حس میکنم ... ولش کن نمیگم به شما ولی بدانید که میدانم چرا با انکه مطمئنم دیگر او را نخواهم داشت و همه این رویاها احمقانه است باز هم به جد و جهد او را از ذهنم بیرون نمی کنم.

پیام داده که این پیام زن قمی در تلگرام دارد دست به دست می چرخد و برایت شر نشود و فلان. اسکرین گرفتم و در توییتر سطح توهم توطئه یشان را مسخره کردم. بعد ارمین همان عکس را فرستاده و گفته حسود پیدا کردی و خندیدیم. راستش اگر بدانید زیر این چادر چقدر دغدغه های رنگ وارنگ هست کمتر از این اراجیف تحویل من می دهید.

شنبه ای که گذشت رفتم تهران و اتفاقات خوب زیادی در این سفر رخ داد. سامان و ارمین تایری و مهیار را دیدم. بویژه دوست داشتم سامان را ببینم. و از همه مهمتر خوشحالی و سادی علی امیری فر. عکس های دونفره شان را که نشانم می داد نمی دانی چقدر ذوق کردم برایش و این خیلی خوب بود. دلم خواست بیشتر توی جمع این پسرهای نازنین باشم ولی چه میشود کرد. سهم من از مورد علاقه هایم بسیار اندک است.

مهراب یا محراب قاسمخانی عکس و اسم یک عده بیشعور کسنمک که به پیج پایه حمله کرده بودند را گذاشته و به شکلی بسیار تند رفتارشان را نقد کرده است. راستش این حرکت مهراب یا محراب قاسمخانی بهترین حرکت سلبریتی های وطنی در فضای مجازی بوده است. راستش من از آن آدمهایی نیستم که بگویم بقیه از خیلی چیزها محروم باشند که خز نشود. و یک مشت خز و خیل ریختند توی اینستاگرام!. اما به نظرم فضای مجازی و اسمارت فون ها به شدت و سریع وارد کشور ما شد. آن هم در بدترین زمان ممکن. زمانی که بی تربیت ترین انسان های روزگار جوانان و نوجوانان ایرانی بودند. انهایی که در هیچ جای جامعه حساب نمی شوند. هیچ جا فرصت بحث و گفتگو ندارند و حالا که یک سلبریتی در روبروی خود می بینند که میشود هر چی دلت میخواهد به او بگویی و جایی هم مواخذه نشوی احساس مهم بودن به او دست میدهد فکر میکند اگر به فارسی به او فحاشی کند درواقع حال او را گرفته است و برایش جشن میگیرد و دوستان سخیف تر از خودش را به این جشن فرا میخواند. راستش من گهگاه میروم پیج دنیا جهانبخت را چک میکنم و کامنت ها را سرسری مبخوانم. مثلا یک مرد متاهل که از خودش و زنش کلی عکس های عاشقانه گذاشته و به گفته خودش دکتر دندان پزشک است کامنت داده که برای سکس چت کسی هست بیاد دایرکت؟ یعنی این آدم در دنیای واقعی ادم معقولی است حتی در پیج خودش خیلی نرمال و متین است اما یک جای دیگری به شدت ترسناک است و این من را که میان این آدمها زندگی میکنم می ترساند. خیلی زیاد می ترساند.

اندنامه: گاهی انسی برایم ابیات عاشقانه زیبایی میفرستد که دوست دارم برایت بفرستم و بگویم جقدر دوری ات برایم عذاب آور است اما دروغ چرا زندگی بی تو عذاب آور نیست با اینکه اگه تو برگردیی من خوشحالترین فرد روی زمین میشم.



شنبه 12 تیر 1395

از جنس خاک این حوالی نیست خاکی که دنیا بر سرم کرده ...



یک ساعت پیش درست وقتی که اذان صبح می گفتند یا شاید کمی قبل تر از اذان من گریه میکردم. چرا؟ چون دلم گرفته بود یعنی اولش چون دلم گرفته بود ولی بعدا چون هیچکس را توی لیست بلند بالای تلگرام و سایر سوشال نتورک پیدا نکردم که بشود به او گفت هی زی دلش گرفته است و او حرفش را بفهمد و بتواند حال زی را بهتر کند. پیام دادم به سارا و گفتم سارا من تنهام و هیچکس من را نمیفهمد و در بین همه ادمها فقط سارا بود که میفهمید من را نمیفهمد و می دانستم با همه نفهمیدن هایش من را دوست دارد. یک سری حرفهایی زد که من برایت خوبها را ارزو و دعا میکنم و اینها. راستش حالم بهتر نشد. ولی از بدتر شدنش جلوگیری کرد. بعد رفتم نماز خواندم و سر سجاده کلی گریه کردم و گفتم یا من انیس من لا انیس له نگام کن خب. من خسته شدم یک مقداری و لازم دارم یک مدتی استراحتی بکنم. مثلا بروم لب ساحلی جایی و یک مقدار از دریا و آفتاب لذت ببرم بعد دوباره برگردم توی معدن کارم را ادامه دهم. بعد دوباره گریه کردم و مامان میپرسید چرا گریه میکنم و مدام یادآوری میکرد که قول داده بودی بعد از برک آپ گریه نکنی. و من برای برک آپم گریه نمیکردم که با گفتن این جمله مادر به شدت دلم برای او تنگ شد و یادم افتاد که شب گذشته به او پیام دادم و حس بدم در مورد موضوعی را به او گفته بودم و این کار خوبی نبود و در کنار دل گرفته ای و حس تنهایی ام به نارضایتی از خود و دلتنگی هم دست پیدا کردم.

بعد امدم توییتر و کمی کسشر خواندم و نوشتم که ذهنم را فعالتر نگه دارم ولی دیدم دلتنگی یک مدل ناجوری در من چنگ میزند و مثل دختر های 16 ساله احمق رفتم اینستا و عکس هایش را نگاه کردم. ساعت 5 صبح بود به هر حال و ان موقع صبح زمانی است که دست کم من از خودم توقع ندارم خیلی معقول و کار درست چیست و اینها رفتار کنم و ضمن اینکه اینستایش را دید بزنم تحت هر شرایطی معقولانه تر از پیام هایی بود که دیشب برایش فرستادم.

اندنامه: یک نفر گفت که وبلاگم را میخواند و کمک بزرگی در زندگی به او کردم! ظاهرا کسخل در جهان کم نیست.



جمعه 4 تیر 1395

شاید چون کسی نیست که دوست داشته باشم مزخرفاتم را بشنود اینجا بیشتر بنویسم



سنت عجیبی است که در درهای یه وری شب های قدر چیزی می نویسم. هر سال شب بیست و سوم و امسال شب نوزدهم. همین الان که دارم اینها را می نویسم یک دوست بسیار قدیمی که روابط اندکی داریم پیام داده و حالم را می پرسد. حالم خوب نیس. با پدر برخورد بسیار ناجالبی داشتم و گریه کردم. حس میکنم کم کم در خانه به آدمی نامرئی تبدیل شده ام که جز اوقاتی که میخواهند برنجانم مرا نمی بینند.

سارا پیام داده بود و گفته بود کجایی زی؟ چند روزه نیستی کلا. گفتم یک برک آپ را پشت سر می گذارنم و وقتی آدم برک آپ را پشت یر می گذراند دوست ندارد در مورد جزئیات جهیزیه تو صحبت کند و اینا. گفت تو میتونی از پسش بربیای و این روزها میگذره و گفتم معلومه که میگذره و کی گفت حالا که اوضاع اینطوری میمونه. من به زودی بهت پیام میدم و ساعتها مکالمات کسشر و اعصاب خوردکن در مورد جهیزیه با تو خواهم داشت.

من دیشب یک مقداری آهنگ های خون جگر کن و ابیات خون جگر کن تر را خواندم و گوش دادم و گریه کردم. چون به نظرم به اندازه کافی گریه نکردم و دوست نداشتم این گریه ها را بگذارم برای روزهای آتی و مخم را بگا بدهم. ضمن آنکه جسم ناقضی دارم که تحمل غصه های طولانی را ندارد. و خب جسم ناقصی ام را دوست ندارم آزار بدهم.

من آدم خوبی ام و این بدان معنا نیست که سعی نکنم آدم بهتری باشم. من دوست دارم هر روز آدم بهتری باشم. راستش من شاید خیلی رک تر و بی شعورتر شده باشم و کمتر مراعات کنم. ولی من هنوز همان دختر مهربونی هستم که خودشو بیشتر از بقیه آزار میده و این باعث میشه آدم خوبی باشه. و حالا هی تلاش میکنم راه های بهتری برای خوب بودن پیدا کنم -_-

اندنامه: تمام می شود از تو روزهای خوبی که ...


پنجشنبه 3 تیر 1395

از بین همه جاهایی که میتوانستیم باهم برویم و نرفتیم حسرت در آغوش هم بیشتر به دلم مانده است



نوشته آدم تورو میبینه غماش یادش میره اصن. من میخونم و لبخند میزنم با اینکه امروز نه تنها غمم یادم نرفت بلکه کلی غم تازه هم افزوده شد.

ریحانه پیام داده و کلی ابراز ناراضیتی از خیلی چیزها کرده و من خیلی خیلی غصه خوردم و افسرده شدم و عصبانی شدم و دوست داشتم همه دنیا رو به فوش بکشم ولی خب چه کار میشد کرد؟ هیچی! برخورد خیلی خوبی در مقابل حرفهایش نداشتم و بدون مراعات حرف زدم. پشیمون نیسم.

حضرت آقا حالشون خیلی خوب نیست. من خیلی خیلی دلتنگشون هستم و نمیدونم باید چی کار کنم. یعنی میدونم که نباید فعلا چیزیو تغییر بدم و بزارم همینطوری دنیا به حال خودش بچرخه و ببینیم بعدا چی میشه ولی ولش کردن و همینطوری گذشتن از سخت ترین کارهای دنیا برای من است.

من دو روز پیش خیلی گریه کردم. دیروز اندکی و امروز هیچی! و گریه نکردن بدترین زنگ خطر برای بریدن از چیزهایی است که دوستشان دارم. من دلم برای همه آن حرف هایی که باید بزنیم می سوزد. چون نزدیمشان. برای همه کارهایی که باید میکردیم بیشتر. چون دیگر هیچکدامشان را دلم نمیخواهد دیگر. حالا فقط دلم میخواهد حرفهایی که نزدیم را میزدیم تا دلتنگ نباشم!

اندنامه: من خواب دیدم تو آن سمت دیواری نشسته بودی و صدایت می آمد و فقط صدایت می آمد هیچکس آن طرف دیوار نبود و من دوست نداشتم آن طرف دیوار را ببینم.