ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 25 اردیبهشت 1395

میدونی که؟



محسن نامجو عربده میزند: "ای درد توام درمان در بستر ناکامی / ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی" من سرفه ای میکنم و دوباره میروم در تمامی انجاهایی که میشود ردی از تو پیدا کرد را نگاه میکنم. و چشم هایم که میسوزد را روی هم فشار میدهم و به این فکر میکنم که چقدر دلم برای شما تنگ شده حضرت آقا و خودم را در خیالم کنارتان می بینم که مثل الان گلو درد دارم و اصرار میکنید یک چیز عسل داری بخورم و من مثل همه وقت هایی که چیزی دوست ندارم نق میرنم که من از عسل متنفرم. محسن نامجو اینبار میگوید: "جز زلفتت آرامی" بعد خیالاتم مثل ابرها کنار میروند و خاطرات جایگزیشان میشوند. موهای های فرفری و آرامشی که هر بار از شما گرفتم لبخند گوشه لبم می آورند و دلم تنگ میشود. دلم اندازه همه کیلومترهایی که از من دورید تنگ میشود حضرت آقا و دوباره میروم در همه این شبکه های اجتماعی و به انتظارتان می نشینم. :)


اندنامه: آرزوی کم نداریم / آرزو که کم نمیشه ...



شنبه 11 اردیبهشت 1395

لعنت به روزهای بی هدف و چه غلطی داری میکنی تو توییتر آخه؟



چند تا سایت استخدامی جلوم بازه و با دو دلی رزومه می فرستم. دوست ندارم دیگه طراح وب باشم و البته بیشتر از اون دوست ندارم دیگه بیکار باشم. چند نفری تو تلگرام پیام می دهند و با بی حوصلگی جواب می دهم. این یک عصر بی حوصله ادریبهشت ماه است.

فکر میکنم که آینده شغلی ام چی می شود و تا کی قرار بر این است که بیکار بمانم و شاید بهتر است بروم در یک حوزه  دیگری کار کنم. یادم آمدم که همیشه دوست داشتم آینده ام در طرفداری شکل بگیرد.و ای کاش میشد. یک عالمه فکرهای گونان در مورد آنکه چطور میتونم در طرفداری ادامه بدهم توی سرم  می چرخد

زیر صدای همه این فکر ها و اتفاقات خانم هایده دارند میخونند که وقتی میای صدای پات از همه کوچه ها می آید... و من زمین و زمان را کش میدهم و به آن عصر شهریوری گرم فکر می کنم که دانه های درشت عرق از روی پیشانی ام به پایین می غلتد و چشمم را به آن نقطه ای میدوزم که قرار است او بیاید. در تخیل من او آبی پوشیده موهایش نامرتب و بسیار بلند است. (در تخیل من همه بسیار بلند هستند و این ابدا به کوتاه بودن من مربوط نمی شود کثافتا!) و من مقابلش ایستاده ام و نگاهش می کنم. خانم هایده در ادامه می خونند که: عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو... و می خندم به دوباره دیدن و لبخند میزنم به بوییدن تو. نمیدانم چقدر نگاهش کنم اما حتما برای دقایقی به اندازه همه این ساعت ها که خواستمش داشتمش ولی نبود بغلش خواهم کرد.

اندنامه: باتشکر از خانم هایده زی در انتهای دلش آرامش و لبخند دارد ...