تبلیغات
درهای یه وری! - نکند می داند، آنچه که من می دانم ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 17 تیر 1393

نکند می داند، آنچه که من می دانم ...



آمدم که یک چیزهایی بنویسم که دیدم ممار عزیز، آمده و برایم کامنت گذاشته که جایت بسی خالی است در مامن آرامش گودر! انقدر ذوق کردم که حد و حصر ندارد. دلم برای همه شان تنگ است، برای همه آنهایی که حتی مرا نمی خواندند و من هم نمی خواندمشان!

یک دوستی در فیسبوک دارم که بسیار خوشگل است و تر و تر پروفایلش را عوض می کند و من از دیدن عکسهایش کیف می کنم، اخیر انتهای موهای لخت بلندش را بلوند کرده و من وقتی عکسهایش را می بینم دلم می گیرد، چون دوس داشتم موهایم را یک روزی این مدلی رنگ کنم می گفتم عروس که بشوم حتما این کار را خواهم کرد، در اینجا که من زندگی می کنم دختر قبل از ازدواجش نمی تواند موهایش را رنگ کند، خوبنیست، ایراد دارد، مردم چه می گویند؟ سال ها تصمیم گرفته ام این چیزها که نقشی داخلشان ندارم را پنهان نکنم. اما آن شبی که غمگین و گرفته بودم موهایم را کوتاه کردم، الان موهایم کوتاه است و سه سال دیگر می تواند این شکلی شود. 

امروز ساعات پایانی توی شرکت را خوابیدم، آقای بیطرفان با آنکه خیلی وقت ها اذیت می کند اما فرشته است، درک می کند و من این درکش را دوست دارم، اینها دلخوشی های ساده ی من در شرکت است. چند روز گذشته با سارا و معصومه احساس نزدیکی زیادی داشتم الان انگار که ازشان دور افتاده باشم حس خوب آن روزها را ندارم، نمی دانم چرا؟!

علی سیبیل یک آهنگی را شیر کرده بود به نام در انتظار باران از کیهان کلهر انقدر خوب است این آهنگ که می شود باهاش مرد!

اندنامه: روزهای خوبی در انتظار من است، چون من خفنم خفنم خفنم خفنم :D