تبلیغات
درهای یه وری! - بوی باران تازه می آید / نکند بوی چشم تر باشد ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 1 تیر 1393

بوی باران تازه می آید / نکند بوی چشم تر باشد ...



فرض کن 10 ساله هستی و صبح از خواب بیدار می شوی و می فهمی که جاتو خیس کردی، هیچ کس مقصر این نیس که جاتو خیس کردی، خودت هم مقصر نیسی، اما تو مقصر ترین آدمی هستی تو این قضیه. اولش میگی شاید خوابم هنوز اما بیداری، بعد با خودت میگی یه کم دیگه می خوابم تا خشک بشه که کسی نفهمه، یه کم که می گذره میفهمه این تشک خشک بشو نیست و نمیشه اینطوری قضیه رو پیچوند، یه کم دیگه که میگذری همه چیز و زیر نظر می گیری تا بتونی تو یه فرصت که کسی حواسش نیست پا شی و ملافه رو عوض کنی، هر چقدر که میگذره نا امیدتر میشی و آخرش فقط فوش میدی به خودت که چرا حواست و جمع نکردی، فوش میدی به آبجیت مثل که قبل خواب برات یه لیوان بزرگ آب پرتقال آورد، فوش میدی به داداشت که انقدر ترسوندت که نرفتی دستشویی، اما بازم فایده نداره، خودت مقصری، نا امید میشی و مامانت و صدا می کنی و همه چیو بهش میگی، مامانت کتکت میزنه، روز خیلی بدی و شروع می کنی ...

اندنامه: من هنوز منتطر یه فرصتم که بتونم ملافه رو عوض کنم، چون میدونم کتک این دفه چقدر درد داره ...