تبلیغات
درهای یه وری! - یك چیزی هست به نام بغل فاضل كه باید باشد
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 31 فروردین 1393

یك چیزی هست به نام بغل فاضل كه باید باشد



رفتم كه صبحانه بخرم، همین كه چند قدمی در كوچه راه رفتم، چند دانه شاه توت كه روی زمین له شده بود توجهم را جلب كرد، نگاهی به بالای سرم انداختم و شاخه های درخت شاه توتی را دیدم كه از حیاط خانه به كوچه سرك كشیده بودند، یك آن نفرتی سراسر وجودم را فرا گرف، توت قرمز یا همان شاه توت شاید میوه ی مورد علاقه ی خیلی هاست اما برای من یاداور خانه ای است كه می توانست كانون خوشی های كودكی باشد اما نهایت نفرت شد، خانه ای كه یادآور غصه است، یاداور دعوا و جدل، خانه ای كه شامل آخرین سالهای نوجوانی و سالهای آغازین جوانی پدرم می شد و همان خانه ای كه برای من از ابتدا یك نام داشت، خونه مادر بزرگه! با همان یك دانه درخت شاه توت بزرگ در حیاط كه سالی دو بار توت می داد و همه جا را به رنگ قرمز توت آغشته می ساخت، همین خانه همان جایی بود كه هیچ وقت نشد در آن شاد باشیم، همان جایی كه از همه ساكنانش متنفر بودم كه همه شان اذیتم كرده بودند همان جایی كه تنها مامن من در روزهای بی كسی بود همان جایی كه ثانیه به ثانیه حضورم در انجا با گریه همراه بود همان جایی كه فقط غصه خوردم و آن درخت بزرگ شاه توت ایستاده بود و مرا نگاه می كرد، همان درختی كه بزرگترین افتخار ساكنان خانه بود ولی من از آن نفرت داشتم، طوری كه حتی دیدن توت حالم را بهم میزد.

اند نامه: مدت مدیدی است كه از تلاش برای دوست داشتن دیگران دست برداشتم، دوست داشتنی باشید دوستتان دارم نباشید ندارم!