تبلیغات
درهای یه وری! - امپراطور دریا انقد کسشره که جومونگ توش نقش منفی داره :|
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 3 فروردین 1393

امپراطور دریا انقد کسشره که جومونگ توش نقش منفی داره :|



به حجم پست های درفت شده و پاک شده ام که نگاه می کنم بیشتر می فهمم چه موجود نشنیده شونده ای هستم، چقدر جنس حرفهایی که میزنم را هیچ کس دوست ندارد، چقدر نمیتوانم در برقراری هر ارتباطی موفق شم، الان در روزهای آغازین بهار 93 هستیم و تنها مسئله ای که باعث میشد منتظر این روزها باشم ال کلاسیکوی فردا شب است. یعنی سهم از بهار همان 90 دقیقه هیجانی است که از برنابئو ساطع می شود. این دومین ال کلاسیکویی است که او هست، ال کلاسیکوی اولی با هم در خیابان قدم میزدیم و میگفتم باید بروم خانه و او می گفت نرو و من می گفتم با مقدسات شوخی نکن و این ال کلاسیکو است. و خب رئال بازی را به حرامزادگی داور باخت و او هی گف دیدی باختید سر هیچی منو ول کردی! و من ناراحت بودم و گفت فوتبال که مهم نیس بیا بغل خودم. اما حالا در آستانه ال کلاسیکوی دوم خیلی چیزها عوض شده، من روزهای سختی داشتم و او خسته شده از تمام رفتارهای غلط و بد اخلاقی های من! الان تهران است و در کنار پیمان ساعات خوشی دارد، (اگه من بزارم و مدام روی مخش نرم) و من بیشتر از هر حسی دلم تنگ است برای خودش و برای همه آن روزهایی که می توانستم خوشحالش کنم...

یک وقتهایی بیش از حد نیاز دارم که مرا بغل کند، یادم است آن روزهای اول گفتم بیا دعوا نکنیم، من چیز زیادی نمیخوام ازت، فقط دوستم داشته باش، من به حرف تو گوش خواهم داد در هر مسئله ای! اما من آن گونه که می گفتم و فکر می کردم هستم، نیستم! من دوس دارم از هر چیزی مهم تر باشم و راه های احمقانه ای (به زعم او) برای اثبات این مقوله می خواهم. نمی فهمم چرا نمی شود آرامش داشت، چرا مدادم گریه می کنم و چرا مدام کارهایی میکنم که میدانم او و خودم را می رنجاند. که چقدر نمی دانم چه چیزی می خواهم و چقدر نمی فهمد که چه می خواهم و چقدر زندگی به طرز مسخره ای پیچیده است.

خوب میدانم که نه او مرد سنتی است و نه از من میخواهد که زن سنتی باشم، اما مدام حس میکنم تبدیل به زنی می شوم که دغدغه اش مهمانی ختنه سورن پسر حاج اکبر است و اینکه چی بپوشه حالا!! و هی دلم میگیرد، هی غر میزنم که مرا عوض نکن و برای هر چیز غر نزن که نگو فلان نباش و فلان نکن و هی بد میشوم هی بد میشوم و هی آبروریزی میشود و نمی دانم چه چیزی در این ماجرا معیوب است که زندگی را بگا می دهد؟

یک بخشی از من در یک جایی گم شده است، شاید آن شبی که جلوی حرم راه می رفتم و اشک می ریختم، شاید هم خیلی قبل تر، نمیدانم، فقط میدانم که آرام تر بودم، صبور که نبودم هیچ وقت اما کمتر بد بودم. خسته اش کردم در حالی که نمیخواستم، اذیتش کردم در حالی که نمیخواستم. همیشه می خواستم آن زوجی باشیم که همه بگویند ایول چه رابطه خوبی دارن. اما نشد همه آنهایی که مارا می شناسند می گویند اسکلیم و همه این ها تقصیر من است. من خیلی بی شعور تر از آنم که بتوانم کسی را خوشحال کنم. یک شبی گف تو هیچ وقت نمیتونی خوشال باشی، راست می گفت. من نمی توانم ... نمی توانم ... اما می خواهم، می خواهم تو باشی در کنار من و شاد باشی که شاد باشم.

چند شب پیش از خودم و زندگی ام برای مامان حرف زدم و گریه کردم، کم، خیلی کم. فردا صبح از من پرسید که فاضل پسر خوبی است؟ گفتم هست و چطور؟ گفت دوس دارم بهترین مرد دنیا کنارت باشه و شاد باشی. دوست ندارم غصه بخوری و من برایت دعا می کنم همیشه. توی دلم گفتم مادر من بهترین مرد دنیا بهترین زن دنیا را می خواهد و هر چند فاضل بهترین مرد دنیاست ولی من هیچی نیسم واسه شادی دل بچه ات دعا نکن یکی دیگه اذیت بشه.

اند نامه: من خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم و ابدا دوس ندارم اوضاع اینطوری بمونه، به شرطی که توام بخوای ...