تبلیغات
درهای یه وری! - اگه می تونستم که گفته بودم*
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 10 اسفند 1392

اگه می تونستم که گفته بودم*



آمدم درهای یه وری را چک کنم دیدم میهن بلاگ مرا در باشگاه نویسندگانش نپذیرفته که قاعدتا به کیرم همین طوری محض امتحان درخواست دادم برایشان، اما این ها باعث نمی شود که کیرم را به دهانش حواله ندهم که مرا نپذیرفته نکبت!

دارم چارتار گوش میدم الان، به روزهای آتی فکر می کنم، رزهای بدون فاضل، دلم می گیرد، هر قدر اسمس بدهد که افسرده نباش ولی نمی شود من افسرده ام خیلی وقت است، نمیدانم تعریف مردم از افسردگی چیست؟ اما اگر به چیزی برای یک ثانیه فکر کنم و بخاطرش بغض کنم و حتی گریه یعنی افسرده ام اگر غیر این باشد که مردم تعریف درستی از افسردگی ندارند.

این خط ها را که می نویسم به فاضل بیشتر فکر می کنم دلم می گیرد که چرا باید بهترین سالهای جوانی اش را در کنار من بگذراند؟ چرا باید در دریای محبتش غرق باشم و باز هم شاد نباشم؟ گناه او چیست؟ بغض می کنم، اشک به چشمانم می خزد، نفس عمیق می کشم و به سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به بغلش، لبخندش، بوی تنش، حرفهاش، تک تک سلول هایم فریاد میزند که فاضل را می خواهیم، بغض خفه ام می کند، به روزهای آینده فکر می کنم، که هر چه باشد از فکر کردن به گذشته ی لعنتی بهتر است.

گاهی وقتها بی حس می شوم و فکر می کنم، ساعت ها به همه چی فکر میکنم بدون هیچ احساسی، به تلخی ها، شادی ها، گریه ها و خنده ها و هیچ چیز را حس نمی کنم، دیشب از آن وقتها بود، به ترس فکر می کردم به مرگ ، به اتفاق های بدی که رخ داده و رخ نداده و ته قلبم هیچ چیز به تکاپو نمی افتاد. فکرهایم را پیچیده تر می کردم، ترس بیشتر، غم بیشتر، وهم بیشتر و باز هم خنثی به سقف خیره نگاه می کردم و می دانستم یک چیزی در یک جایی غلط است، اما نمی دانستم چی در کجا!؟ سرم سنگین شده بود و افکارم مدام در حال عمیق تر شدن بودند و بدنم کرخت تر می شد، پتو را محکم به دور خودم پیچیدم و فکر نمی کردم که آیا سردم است یا گرم، خودم را می دیدم که بالای سر یک نفر ایستاده بودم که گریه می کرد و خون از زیر بدنش می آمد و من فقط نگاه می کردم.
توی دلم بلند بلند حرف میزدم، فاضلمو میخوام، فاضلمو می خوام، خوابم برد.

روزهای غمبار می دانید چطور باید سر کرد؟ من نمیدانم، روزهای غمبار را پشت سر می گذارم، اما نمی توانم با آنها سر کنم ، با هر روزی که می گذرد افسرده می شوم، به خودم می خزم و سعی می کنم نشان ندهم و ابدا موفق نمی شوم، کلاف زندگی از دستم در رفته است و شاید الان یک جایی در ترینیداد و توباگو باشد و من هرگز به آن روزهای باثباتی که همه فکر می کنند در یک آینده ای به آن می رسند نمی رسم و دلم برای فاضل می گیرد که باید برای آرامش زندگی اش تا ترینیداد و توباگو برود.

چارتار می گوید تو فارغ از وفور سایه هایی و من فکر می کنم که یعنی چی؟ بعد می گوید تو می روی که ابر غم ببارد ... کاش من هم یک چنین چیزی داشتم که می گفتم که این ابر غم از ان لحظه که فلان رفت آمد بارید، اما غم در زندگی من سالهاست که مهمان است که اصلا یادم نمی آید کی آمد و چه شد که آمد،شاید هم اصلا ابری نداشته باشد و آسمان زندگی آفتابی باشد اما یک مه پراکنده همراه با غبار که هست!

20 دقیقه است که اسمس دادم خیلی دوستش دارم و جواب نمی دهد، حتما سرش یک جایی شلوغ است، شاید آیپان، شاید دانشگاه هر جا نمی دانم ولی الان دوست دارم بگوید که من بیشتر و بعد ذوق کنم؟ ذوق می کنم؟ اصلا چرا باید به ذوق کردن نیاز داشته باشم؟ راستی به چی نیاز دارم؟ چه چیزی مرا از این سکون خارج میکند؟ چه چیزی مانع دیوانگی ام می شود؟ که گفته که دیوانه ام؟ چرا گمان به دیوانگی ام بردم؟ چرا نبرم؟ نوشته های بالا را انسان سالم نمی نویسد! نمیدانم!

اندنامه: پست را جهت نترکیدن مغز می بندم، هنوز برای ترکیدن مغز زود است هنوز فاضل نگفته من بیشتر ...

*عنوان کاملا بی ربط به هیچ عنتری هم مربوط نیس...