تبلیغات
درهای یه وری! - مطلبی كه به جای یك حس بد نوشته شد بس كه خوبی اش این روزهای مرا پر كرده است.
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 8 بهمن 1392

مطلبی كه به جای یك حس بد نوشته شد بس كه خوبی اش این روزهای مرا پر كرده است.



می گفتم گودریها رو كه می خونم می بینم همه آنهایی كه یك یاری در برشان هست، دیت دارند، آنها كه به هم دورند چند ماه یك بار و آنها كه نزدیكترند، چند روز یك بار، یك چیزی در این دیت ها هست كه خیلی خوب است، استرس و كسی نبینه و چی بپوشم و چی می پوشه و دلم براش تنگ شده و اینا، اما تو همیشه با منی، هر روز می بینمت و ما هیچ دیتی نداشتیم، اینها را كه گفتم خدا زد پس كله ام و فردای همان شبی كه اینها را گفتم دیدارهایمان به بعد از ظهر ها محدود شد و همكاریمان در شركتی كه صبح ها می رفتیم تمام شد، هر قدر هم گفتم خدایا گه خوردم، خدا ما را به هیچ جایش حساب نكرد و خدا الرحمن الرحیم آن بالا نشسته كه یك سره حال ما را بگیرد.

چند روز پیش در واقع چند شب پیش كه به خانه برمی گشتم، یك اعلامیه ای روی درب خانه همسایه مان چسبانده بودند كه نام مرحوم را درشت نوشته بود: محدثه سامیان! گفتم حتما عمه ای مادربزرگی چیزی است اما هیچ جایش مادر و این حرفها كه نبود هیچ ، تاره نوشته بود آن گل پرپر! همین طور تعجب انگیزناك آمدم خانه و از پدر پرسیدم محدثه سامیان كیه؟ پدر گفت كه دختر رضاست 15 سالش بوده و تصادف كرده! دلم گرفت یكهو، آدم ها در 15 سالگی هم می میرند ، آن هم دختر، بعد ما نشسته ایم در حوالی 24 سالگی و برای تابستان سال بعد برنامه عقد و عروسی می چینیم، در حالی كه با این حساب 9 سال هم زیادی زندگی كرده ایم، به مادرش فكر می كردم به این كه نبود دختر 15 ساله اش، موجود كوچكی كه 15 سال در كنارش بوده و احتمالا همه زندگی اش بعد از او چه می كند؟ بعد فكر كردم اگر ریحانه 2 ساله را برای همیشه نبینم در حالی كه زنده باشد و دور از دسترس من، دق خواهم كرد. یك مادر چطور راضی می شود دختر 15 ساله اش را برای همیشه نبیند آن هم اینطور ناكام! یاد رت هم افتادم ...

برخلاف همه استرس هایی كه بود سارا بدون دردسر بدنیا آمد و الان در آغوش مادرش است، و برخلاف همه استرس هایی كه نبود دیشب تا پای مرگ بر اثر خفگی پیش رفت، شیر توی گلویش پرید و با شستشوی دستگاه گوارشی و هزار جور رفتار پزشكی دیگر به زندگی برگشت، اگر مشكل سارا حل نمیشد منی كه اصلا ندیده بودمش بگا می رفتم، چه برسد به مادرش، چطور زن رضا می تواند دختری كه 15 سال تنها هم و غمش نگهداری از او بوده است او را میان خاك پنهان كند و دق نكند و نمیرد؟ مگر این خاك لامصب چقدر سرد است؟

تمام روز باهم هستیم اما همین كه تنها می شویم و بغلم می كند مدام میخواهد یك چیزی را تعریف كنم و برایش حرف بزنم، در اینكه بی نهایت پرحرفم كه اصلا شكی نیست اما حرفهای یك آدم پرحرف هم تمام می شود. یك حرفهایی كه گفتنی نیست اصلا، باید همان طور كه به چشم هایم خیره ای و لبخند میزنی و من قند در دلم آب می شود آن حرفها را بشنوی حرفهایی كه طول موجش در بازه شنوایی گوش نیست، همان هایی كه از میان لبهایم گفته نمی شود، همان هایی كه هیچ وقت تكراری نمیشدف همان هایی كه وقتی شنیدی محكم تر بغلم كردی.

به بستنی فكر می كنم كه چقدر بستنی شبیه تو است كه می تواند هر لحظه ای را شیرین كند كه حتی اگر آنقدر زیاد باشد كه حالت را بهم بزند باز هم بودنش لذت بخش است كه با اینكه زیاد هست ولی كم هست و من با اینكه می دانم نمی شود 24 ساعته بستنی داشته باشم اما باز هم 24 ساعته بستنی می خواهم، به اینكه بستنی حتی اگر با طعم مزخرف انبه هم باشد بستنی است و هیچ وقت از خوبی بستنی بخاطر انبه كاسته نمی شود و با انكه بستنی خوردن همیشه خوب است اما بستنی های حاج عزیز بهتر است نمی دانم چون تو آنجا فقط با تو بستنی خوردم بهتر است یا چون بستنی آنجا خوشمزه است حضور تو در كنارم خوشایندتر بوده است.

به این فكر می كنم كه با اینكه این دوران قبل از وصال خیلی تخمی است و اما باز هم چقدر خاطره ساختیم برای هم، چقدر در این مدت این همه كوتاه، خاطرات فوق العاده ای داشتیم، چقدر زیاد باهم بودیم و چقدر سریع پیش رفتیم، چقدر از آینده نترسیدی و چقدر نگذاشتی بترسم، چقدر بحث كردیم و چقدر زود اشتی كردیم، چقدر قهر بودیم و باز هم دلمان نمی آید در آغوش هم نباشیم، چقدر مرد بودی و چقدر مرد بودی و چقدر مرد هستی ♥

اند نامه: این شادی این روزها با هیچ چیز قابل معاضه نیست، حتی سفر به برنابئو