تبلیغات
درهای یه وری! - به گریه در وسط شعر هایی از علیشمس حتی ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 27 دی 1392

به گریه در وسط شعر هایی از علیشمس حتی ...



یک جورهایی در گودر احساس غربت دارم، نمی توانم آنجا آنچه که باید را بنویسم، اینجا هم نمی توانم، منی که آخرین فریادهایی که نمی شد زد را می نوشتم الان جایی برای نوشتن ندارم و این غم انگیز است، توضیح حالتی که درگیرش هستم نیز بسیار سخت است! کجایند ان دوستان گودری که به هم مشاوره می دهند که می گویند غلط کدام است و درست کدام است، بعدش هم تمام نظرات به تخم سپرده می شد و آدم خودش تصمیم می گرفت؟ که چقدر ان موقع تصمیم گیری راحت تر بود! حال من حتی نمی توانم بنویسم دردم چیست! درد که نه، درگیری ذهنی ام ! 
مجبور نبودن چیزی است که برای همه زندگی ام می خواستم و مجبور بودن چیزی است که برای همه زندگی ام با من خواهد بود!

کنار او بیی نهایت خوشحالم و بی نهایت می ترسم، از اینکه نتوانم با او زندگی کنم، که نمی توانم، مردها بی شعورند و او هم مرد است، مردها نمی فهمند وقتی زنی از آنها چیزی می خواهد که ثابت می کند آنها مهمترین بخش زندگی مردشان هستند باید بگویند لاه با کمال میل؛ نه اینکه بگویند همینی که هست، قلب زنشان می شکند، وقتی این را نمی فهمد حق ندارد از اینکه شبیه آدمهایی باشم که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند باشم ناراحت بشود یا بترسد.

اینکه هزار بار گفته ام روحم را بکشد تمام می شوم و بی روح می شوم و او حتما می رود یک زن دیگر می گیرد و باز هم ذره ذره مرا می کشد، و ذره ذره های روح من به سادگی می میرد، خیلی ساده ... و او می رود یک زن دیگر می گیرد.

که چقدر این روزها با هر اتفاقی گریه کردم و چقدر از اینکه دوستم نداشته باشد ترسیده ام، و چقدر تصور او از دوست داشتن متفاوت است و چقدر مرا آزرده در این چند روز و چقدر همه چیز تقصیر من است و چقدر برایش بی اهمیتم و چقدر دلم مردن می خواهد و چقدر نمی توانم از او دل بکنم و چقدر فقط گریه را دارم و چقدر نوشتن دلم می خواهد و چقدر دلم گودر می خواهد و چقدر کاش فاضل من اینطوری نمی کرد، چقدر نمی فهمد چقدر برایم مهم است هر چه که می گویم و چقدر برایش مسخره ام و چقدر بغض خر است، چقدر زبان الکن داشتن خر تر است

اندنامه: من هیچی از این زندگی لعنتی نمی خواهم. که هیچ کیرمم توش ...