تبلیغات
درهای یه وری! - آفتاب مهربانی / سایه تو بر سر من ....
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 7 دی 1392

آفتاب مهربانی / سایه تو بر سر من ....



نشسته ام توی شركت و به این فكر می كنم كه گفته بودی فقط دو روز است، امروز و فردا! یك شنبه یكدیگر را می بینیم، با این حال یادم نبود كه یك شنبه آقاجون بر می گردد و من نمی توانم به دیدارت بیایم و این می شود سه روز، تازه معلوم نیس برنامه دوشنبه چه باشد!كه اگر دوشنبه هم نشود، می خوریم به 28 صفر و تعطیلی و اینها و می شود یك هفته! و یك هفته خیلی زیاد است!!
نشسته ام توی شركت و به این اهمیت نمی دهم كه منصوری كمی ان طرف تر نشسته و از من خواسته كه سایت آسیا دارو را بزنم و من نمیزنم و دارم در درهای یه وری نگرانی هایم من باب دوری از تو را می نگارم و او احتمالا حتما مانیتور من را می بیند، من دلم برایت تنگ می شود و قصد دارم غر دل تنگی هایم را از همین الان بزنم.

نشسته ام توی شركت و همین طور كه به رد رژلبم بر روی فنجان نگاه می كنم، با خودم فكر می كنم چرا دیروز مثل دخترهای باشعور رفتار كردم و گفتم برو درس بخوان و به كارهایت برس، بعدا یكدیگر را خواهیم دید؟ باید عر میزدم و سلیطه بازی در می آوردم كه همین الان باید بیایی یك جایی كه من بتوانم تو را ببینم هر چند بخاطر رفتار بچگانه و تخمی من اعصابت خورد باشد و عن باشی و هی به من اخم كنی، من همان را هم دوست دارم، فاضل باشد، اخمو باشد حالا! به تخمم!

نشسته ام توی شركت و به تو فكر می كنم، به تو كه نمیدانم چرا حس میكنم دوست نداری در طرفداری بنویسم و به طرفداری فكر می كنم و اینكه حس میكنم چقدر خوب بود اگر خبرهایی كه دیروز ترجمه كردم را دیروز پویای عوضی قبل از من ترجمه نكرده بود و نمیدانم چرا حس كردم تو از اینكه خبر تكراری ترجمه كردم و از بودن در طرفداری دلسرد شدم خوشحال شدی! و منصوری هنوز كمی آن طرف تر نشسته و دارد آسیا دارو را رفرش می كند و من مانیتورش را نمی بینم اما شاید دارد آسیا دارو را رفرش می كند ببیند فرقی كرده یا نه!

نشسته ام توی شركت و اسمس ای دیروزت را می خوانم كه گفته بودی : "هر كی باشه تو بهتری" و ذوق می كنم و بعد غمگین میشوم كه چرا دیروز سلیطه بازی درنیاوردم و تو را ندیدم به تخمم كه امتحان اندیشه داشتی و فردا هم بلور داری من خودخواه عن لوس هسم و وقتی فاضل را میخوام فاضل باید باشد و كسی كه انقدر خوب هست كه همچین اسمسی می دهد چرا باید برود درس بخواند؟ او باید بیاید و مرا بغل كند فقط!

نشسته ام توی شركت و یك دستی در های یه وری را تایپ می كنم چرا كه یك دستم زیر چانه ام است و منصوری هنوز دارد توی لپ تاپش دنبال تغیراتی كه در آسیا دارو حاصل نشده است می گردد و من او را به تخمم حساب نمی كنم، چون من كارمند عنی هستم و پولی كه می گیرم حرام است و این به شما ربطی ندارد دیوثا، فاضل نیست و شاید تا یك هفته آینده او را نبینم بنابراین حق دارم هر طور دلم میخواهد خودم را عن كنم! و هر كار دوست دارم بكنم.


نشسته ام توی شركت و به آن كسی كه از من خیلی خیلی بهتر است و دلم تنگ حضورش است فكر میكنم و خدا رو شكر منصوری رفت توی اتاق خودش و من الان لش كرده ام توی شركت! همین!

اند نامه:  برگشت سرجاش دیوث! یه دیقه آدمو راحت نمیذارن!