تبلیغات
درهای یه وری! - دوباره بر می گردم، به امن آغوشت ....
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
پنجشنبه 28 آذر 1392

دوباره بر می گردم، به امن آغوشت ....



اولش آمدم در گودر نوت بزنم اینها را، یعد دیدم نوتی که در حال نگارشش هستم بسیار شخصی است، تصمیم گرفتم عنوان نوت را بزنم: نوت حاوی مطالب شخصی است! بعد یکهو یادم آمدم این ها اصلا چیزی نیست که در گودر بگجند باید برود یک جای شخصی تری، یک جای درهای یه وری تر!

یک سریالی بود به نام پرستاران که سه شنبه شب ها اگر مقام عظما با جمعی از بردران و خواهران نخبه جادوغ آباد دیدار نمی کرد، شبکه یک سیما پخشش می کرد، فصل به فصل این سریال شونصد هزار قسمتی بازیگرانش عوض میشد، جز عده ی معدودی ، یکی از بازیگران ثابت این سریال سرپرستار بخش 17، تری سالیوان بود، گویا تری یک نامزد دکتری داشت به نام میچ که با اون بهم زده بود، چند سال بعد میچ وارد بخش او می شود و با یک زن دیگری ازدواج می کند، موقعی که میچ پشت در زایمان منتظر تولد دخترش بود از تری می پرسد چرا با من بهم زدی؟ و تری جواب جالبی می دهد، گویا تری میچ عصبانی را می بیند که دارد داد می زند، یاد پدر الکی دائم العصبانی اش می افتد و میچ را ترک می کند!

یادم است همان موقع ها با خودم گفتم: خاک تو سرت تری! فقط واسه همین؟؟ اما دیشب فهمیدمکه تری بیچاره خاک توی سرش نباید بشود، آدم ها در برخی از موقعیت ها بیش از حد عکس العمل نشان می دهند، چون می ترسند و نمی فهمند و گند میزنند به همه چی! به اینکه دیشب چه گذشت کاری ندارم، فقط فهمیدم، باید همیشه طوری برخورد کنم که کسی مجبور به عکس العمل های شدید نشود، و باید باید یاد بگیرم که فاضلم مرا دوست دارد و بخاظر او باید مانع عکس العمل های شدیدم بشوم.

دیشب شب تلخی بود، من خیلی گریه کردم، فکر می کردم همه چیز تمام شده است و برای همیشه او را از دست داده ام، حتی فکر می کردم چطور به حاجی که عاشق فاضل فاضل گفتن من است بگویم که تمام شد؟ اما یک جایی قاطی اسمس هایش گفت: "زندگی و بدون تو متصور نمی شم، تو بری بقیه زندگیمو می بری" و من چقدر با خواندن این جمله ها کیف کردم که چقدر مرد است که با همه ی بداخلاقی ها و دیوانه بازی های من پای من می ایستد و یک زن در زندگی اش چه می خواهد جز این؟

امروز با هم قدم میزدیم و ساکت بودیم، امروز توی تاکسی کنار دستم نشسته بود و ساکت بودم، من در دنیای دیگری بودم و او دوست نداشت کاری کند که مرا آزرده کند، سرم را که روی بازویش گذاشتم تازه فهمیدم چقدر از او دور بودم و چقدر دلتنگش بودم، سرم را که روی بازویش گذاشت دستش را روی صورتم کشید و فهمیدم چقدر برای پناه گرفتنم در آغوشش بی تاب بوده است، امروز اولین دانه های برف بر سر ما ریخت با هم قدم زدیم و من غر زدم، هر چه می گفت لج می کردم، نمی ددانستم چه می خواهم، گریه می کردم، فرار می کردم، اما او همیشه بود و هر کاری برای خوشحالی ام کرد، تا من خوشحال شدم و او فرشته است، ماه است، مرد است، همه زندگی من است...

پاییز الان آخراشه، برف هم می آید یک ذره و نم نم است اما می بارد که ثابت کند پاییز تمام شده است، اگر بگویم، آه پاییز جان مادرت بمان و من عاشق توام و ای پادشاه فصل ها گوه مفت خوردم، فصل و موقعیت تخم منم نیست، مهم دل خوش است و در این پاییز دل خوشی داشتم، دلم برای پاییز به یاد ماندنی امسال تنگ نمی شود، دلم برای خاطرات به یادماندی این فصل تنگ میشود، دلم برای همه آن اولین ها که در پاییز 92 رخ داد تنگ میشودف همان هایی که با فکر کردن به ان ها ته دلم قنج می رود...

اندنامه: وقتی هایی که من در درهای یه وری نمی نویسم، آقای دیوث چرا نمی نویسد؟