تبلیغات
درهای یه وری! - سه بازی نه امتیاز، ایسکو یک خرید خوب است
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
دوشنبه 11 شهریور 1392

سه بازی نه امتیاز، ایسکو یک خرید خوب است



میدونی طبیعی نیس که من از آدمای بی اهمیت زندگی ام متنفر باشم و بخشی از احساساتم ولو تنفر را خرج آدمهای حقیر بکنم! تنفری که هیچ چیز را اثبات نمی کند، و به هیچ دردی نمی خورد با این حال من نمی توانم این همه تنفر را پنهان کنم! و هنوز هم با هر تلنگری یادم می آید که چه موجود تهوع آوری است!

و این تنفر مث حسی که به دنی آلوز یا بوستکتس دارم نیست! مث هیچی نیست! تنها حسی است که ازش غمگین می شوم و دلم نمی خواهد به چنین موجود حقیری حسی داشته باشم! اما دارم، امشب به امیر گفتم که او با من چه کرد! اما خب که چه؟ چرا او را به تخمم حساب نمی کنم؟؟؟

چند شب پیش، دلتنگ بودم، خسته بودم و دو مورد قبلی خیلی زیاد، با فاضل چت می کردم، و می گفتم که خوب نیسم! و غر میزدم و گریه می کردم خیلی زیاد، فردا وقتی دوباره در شرکت فاضل را دیدم و گفتیم و خندیدیم، حس کردم با خودش فکر کرده محال ممکن است که این دختر روانی سرخوش روزها همان موجود چسناله کن و دائم الگریه شبهاست و شاید به صداقتم در این زمینه شک کند، که حالا انگار گریه کردن افتخار دارد که بخاطرش دروغ بگویم!!!!! هر فکر دوس داری بکن دیوث، به کتگوری!

برای من خیلی پیش امده که راجع به یک موضوعی خیلی درگیری ذهنی داشته ام و بعد آن موضوع را برای بی ربط ترین آدم ممکنه تعریف می کنم و از قضا او می شود مناسب ترین آدم ممکن و بهترین جواب ها را می دهد. چند شب پیش ارسلان به من گفت، هر کسی تو زندگیش اشتباه داره، مهم اینکه دیگه تکرارشون نکنی، شاید این بهترین جمله ای بود که می تونستم تو اون لحظه از یک نفر بشنوم. مرسی ارسلان! راستی فامیلیت چی بود؟

امشب شام را با محیا خوردم، در فست فود ستاره شب و بی نهایت آبروریزی کردم، چیزی در من هنوز کودک است که سرخوشی کودکانه و دیدن خنده های محیا را به هر چیزی ترجیح می دهد!

امروز استاتوس آقای محمدی باعث شد بروم و این شعر لعنتی را از مهدی موسوی سگ مصب دوباره بخوانم، چند باری خواندمش و چند دقیقه ای هم تفکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که مهدی موسوی عن است!

پاییز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر «من دوست دارمت»

بر باد می‌دهم همه‌ی بود خویش را
یعنی تو را ... به دست خودت می‌سپارمت !

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می‌فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر كه خاک شوم تا بکارمت

اصرار می‌کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می‌گذارمت

پاییز من، عزیز غم‌انگیز برگ‌ریز
یک روز می‌رسم ... و تو را می‌بهارمت !
 
اند نامه: تد: مادرم همیشه می گفت بعد از ساعت دو هیچ اتفاق خوبی نمی افته، فقط بخوابید! / How I met Your Mother