تبلیغات
درهای یه وری! - با تو مرگ و بدون تو مرگ است، عشق را هیچ انتخابی نیست ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 18 مرداد 1392

با تو مرگ و بدون تو مرگ است، عشق را هیچ انتخابی نیست ...



امروز عید بود، عید سعید فطر! همان که صبح هایش با صدای و اهل الکبریای و العظمه .. از خواب بیدار می شوید، هر چند من نفهمیدم اصلا امروز کی صبح شد و کی ظهر و چطوری مامان مرا از خواب بیدار کرد وگفت بیا سفره باز است و جای صبحانه ناهار وسط سفره بود!

امروز عید بود، عید سعید فطر و چه کسی گفته عید فطر دل تنگی را کاهش می دهد که هر که گفته ضر بیجا را زده است که عید فطر فقط عید است دیگر، معجزه که نمی تواند بکند، تازه اگر می توانست هم خدا معجزات دلی را دوست ندارد یعنی ترجیح می دهد دریا را جر بدهد ولی سعی نکند دل تنگی کسی را برطرف کند که خب حق هم ندارد، دریا جر دادن کار ساده ای است اما به دل که نمی شود دستور داد که تنگ نشو یهو دیدی نشد و او که قادر متعال است کنف می شود و این برای قادر متعال خوب نیست پس همان دریا را جر می دهد و خیلی هم خوب است.

امروز عید بود، عید سعید فطر، زخم برای من این گونه نیست که هر چه بگذرد کهنه شود و جوش بخورد این گونه است که هر چه بگذرد خون تازه تر و بیشتری ازش سرازیر می شود و می کشد و می کشد و یعنی نمی  کشد ان طوری نیست که یک روز این خون لعنتی تمام شود و تمام شود و بکشد و راحت شوم، همینطوری خون از سر این زخم عمیق فرو می ریزد و عذاب می دهد و زجر کش می کند و نمی کشد ...

امروز عید بود، عید سعید فطر ، بیشتر از یک ماه پیش بود، تو بودی و من! چقدر با آن چیزی که در تصورم بود فرق داشت اما با این همه تو بودی و من بودم، دستت را گرفته بودم روبرویم بودی و مال من نبودی و من چقدر این را می فهمیدم و چقدر سخت بود، قبل ترش را یادت هست، من این سمت آن خیابان خلوت ایستاده بودم و از خودم می پرسیدم چرا باغچه های اینجا جای خاک با ماسه پر شده و تو از آن سمت خیابان رد شدی، و دیدمت و دست تکان دادم دور زدی و جلوی پایم ایستادی ... فاک! اصلا چرا باید تمام جزئیات را به یاد داشته باشم و هی مرور کنم و بگا بروم ؟ چرا یادم نمی رود که مدام با خودم می گفتم کاش لباست تا پایین دکمه داشت تا همه اش را باز می کردم؟ چرا یادم نمی رود که دستمال کاغذی نداشتی و حتی خودم هم نداشتم و تو با دست هایی که می پرستمشان صورتم را پاک کردی!؟ چرا یادم نمی رود که جوراب نپوشیدی و من غرغرو به تو گفتم چرا جوراب نپوشیدی و آخر یکی نیست بگوید احمق جوراب چه اهمیتی دارد، شهاب روبروی توست و تو جای همه ی بغض های این یک سال راجع به جوراب حرف می زنی؟ بیشعور خر؟ و کاش همه چیز این همه دقیق در ذهنم نبود...

امروز عید بود، عید سعید فطر ، یک چیزی کم بود، خیلی کم به دوستی می گفتم که دلم مردی را می خواهد که آنقدر دوستم داشته باشد که همه چیز از ذهن من پاک شود همه ی این چیزهایی که با جزئیات از تو در ذهنم باقی مانده است، فقط او بماند، همان مردی که مرا دوست دارد ... که خسته ام ، و می دانم که همچون ابراهیم نیستم که اگر این بت بزرگ را بشکنم مرا به آتش می اندازد دلم، و گفتم یک بار ، که خدا حریف هیچ دلی نیست و هیچ آتشی گلستان نمی شود و می سوزم و تمام می شوم ... که آتش، که آتش سخت دردناک است ....

امروز عید بود، عید سعید فطر، الان محسن نامجو یک سه تاری در دست گرفته و مدام می گوید : طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنه منه ... و من یادم امدم که بتو اسمس میدادم غروب که بشود می روم و رفتم و تو تخمت هم نبود و گذاشتی بروم که قلبم در همان بوستان یک وجبی لاله جا ماند در همان پراید مشکی که  200 تومن خلافی اش بود و درش به راحتی باز نمی شد، که جا ماند لای ته ریش صورتت که بوسیدمش، جا ماند دلم در میان دریای طوفانی همان شبی که علیرضا قربانی همه بغض های عالم در گوشم فرا می خواند ...

اند نامه: امروز عید بود، عید سعید فطر، عیدت مبارک آقا شهاب ...