تبلیغات
درهای یه وری! - نمی خوامت دیگه ... اینا فقط تازه نگه داشتن زخمه ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 4 مرداد 1392

نمی خوامت دیگه ... اینا فقط تازه نگه داشتن زخمه ...



از همان روزی که در شرکت شاهین بعد از تو را خواند، من بگا رفتم تا همین الان! 

اینکه من با خودم عهد کرده بودم دیگر سراغ این البوم لعنتی هیچ هیچ  هیچ نروم اما نمی دانم که چه شد باز هم رفتم و در نتیجه بگا رفتم!

زندگی یه مدل مسخره ای شده است، هدفم از تک تک کارهایم را نمی دانم، فقط زنده ام و به روزمرگی همه چیز را می گذرانم ....

گاهی اوقات به آنچه که در گذشته رخ داده فکر می کنم، که چرا نشد هیچ وقت آرامش داشته باشم؟ که چرا با آنکه از دل بستن ضربه خورده بودم باز هم دل بستم و چرا تنها سهم من از دل بستن تنهایی بود و چقدر این تنهایی سخت بود ...

که چرا عادت نمی کنم به این تنهایی و بعد از تو چرا لای زخم هایم استخوان می کنم؟ و بعد از تو چه خواهد شد؟ و گور بابای تو اصن! و گور بابای تو نه که من هرگز نتوانستم تو و نبودنت را و غمت را دایورت کنم که چرا نتوانستم با تو هیچ کاری بکنم؟

هیچ کاری نشد! من نتوانستم تو را هیچ کاری بکنم! نشد برای لحظاتی تو را به آغوش بگیرم و تو را به سینه فشار دهم  و به جهنم که سرم تا آرنج های تو می رسید و سهم تو از بغل من نصف تنت هم نمی شد اما من همین را می خواستم و نشد. و نشد تو مال من باشی با آنکه خیلی خواستم خیلی خواستم بیش از هر چیزی در دنیا مال تو بودن را خواستم و نشد. و نشد حتی تو را بزنم، تو را به زمین بزنم و با لگد انقدر محکم توی سرت بزنم که مخت آسفالت خیابان شود که نه تنها این نشد بلکه نتوانستم سیلی محکمی تو گوشت بزنم که قدری دلم خنک شود تا بفهمی تمام شبهای تنهایی ام چقدر سخت گذشت. نشد هیچ کدام نشد. نشد کنار تو بخوابم، با آنکه می شد، اما نشد، با انکه مطمئن بودم می شود اما نشد، حتی نخواستی یک شبی را کنار تو باشم ...

اندنامه: سهم من از تو خیلی کم بود و سهم تو از من خیلی زیاد ...