تبلیغات
درهای یه وری! - خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ / بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 1 مرداد 1392

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ / بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...



آن روزهای اولی که شرکت می رفتم، خب با آنها غریبه بودم دیگر، الان نیستم، کمی که گذشت دیگر غریبه نبودیم، البته همان موقع ها هم بابت شوخی ها از ییکدیگر عذر می خواستیم که مبادا ناراحت شوند، اما حالا دیگر اینطور نیست الان فهمیده ایم که ناراحتی در پی ندارد و حسابی اخلاق یکدیگر دستمان آمده است، حضور در آیپان شاید بهترین اتفاق این روزهای زندگی ام باشد! امروز یک ماه از حضورم در اینجا می گذرد و من بی نهایت خوشحالم!

زندگی خودم این روزها ابدا خوب نیست! نمیدانم از این زندگی نکبتی چه چیزی را می خواهم و گریه هم می کنم؛ کم گریه می کنم، امروز وقتی در شرکت شاهین بعد از تو را می خواند، سرم آنقدر درد گرفت، حالم انقدر بد شد که دوست داشتم جیغ میزدم یک دل سیر جیغ میزدم و گریه می کردم، اما هیچی نگفتم! اینکه من چه احساساتی دارم را هیچ کس نمی فهمد!

خوب است که گودر هست و خوب است که گودر هست و گودر هست و اگر گودر نبود چه باید می کردم؟ و چقدر حالا کلمات بدون تمرکز و بی ربط به ذهنم هجوم می آورند؟ وست خوب می خواهم، دوست فاب 24 ساعته، دوست هم رنگ خودم، ندارم، می فهمید ندارم مثل همه آن چیزهایی که حس می کردم حق من است و دلم خیلی می خواست، ندارم...!

ماه رمضان است و انصافا سخت است روزه داری با این شرایط اما راستش را که بگویم جز گاهی تشنگی آزار چندانی نمی بینم و سختم نیست، حتی با آنکه بدون سحری روزه می گیرم ...

اینهایی که بدون ربط به یگدیگر نوشتم این روزهای من است، همه ی آن چیزی که مد نظر بودم برای این پست را ننوشتم، خود داری گاهی اوقات در من بروز می کند، اوقاتی که بدانم حرفی که میزنم برای احدی مهم نیست!

اندنامه: درهای یه وری دلم تنگ است، زیزی خسته اش است! یک بغلی می خواهد که او را به آغوش بکشد...