تبلیغات
درهای یه وری! - گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند / به عزت و شرف لا اله الا الله...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 21 تیر 1392

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند / به عزت و شرف لا اله الا الله...



مثل آن وقت ها نیست که بنشینم یک گوشه ای هی عر بزنم، هی عر بزنم و  بگویم، خداااااااااااااا ای خدای فلان فلان شده چرا من؟ و هی توی سر و صورت خودم بزنم و هی با همه دعوا کنم و هی خودم را حبس کنم و هیچ کاری نکنم و فقط غصه بخورم، خیلی وقت است که اینطوری نیست، الان که مثلا بزرگ شدم به زندگی ام می رسم، سرکار می روم و وظایفم را در شرکت به خوبی انجام می دهم، سراغ دوستانم را می گیرم و بشان لبخند می زنم، بحث های منطقی می کنم، با غریبه های به تفریح و پارک می روم و همه چیز انگار خیلی خوب است که اینطور نیست یکی چیزی از درون مرا می خورد، تنها که می شوم چند قطره اشک فرو می ریزد که زود پاکشان می کنم و لبخند می زنم.

که من خسته ام است. خیلی خسته... که قدر تمام دنیا دلم تنگ و سرم سنگین است. که دیدن چشمان و لمس دستانت چه با من کرد؟ که نفهمیدی، که نفهمیدم و چه بد گذشت لحظه های با تو بودن که چه سخت گذشت که چرا تلاش نکردم به لب هایت برسم که چرا نخواستی مال من باشی؟ که چطور شد که این همه مهم شدی؟ که چرا دست هایت که زیر چشم هایم را پاک می کرد را نبوسیدم؟  که چرا سهم من از آن سفر که می شد عایدی اش آغوش تو باشد فقط همینی شد که مدام برایم بخواند:

یک دم از خیال من، نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟

و قطرات اشکی که فر می ریزد و بلافاصله جمع می شود و بغض می ماند و بغض می ماند؟

اندنامه: دلم برای چشمانت، دستانت، عطر تنت و همه ی آن لحظه های اندکی که بودی تنگ می شود ولی تکرار نه .. که دیگر از تو هیچ چیزی نمیخواهم ... که آنکه مرد چه از این دنیا بخواهد که خواستنش عبث است ...

*: عنوان از محمد مهدی سیار است ...