تبلیغات
درهای یه وری! - مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز! / که گریه های من از شب بزرگتر شده است...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 1 تیر 1392

مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز! / که گریه های من از شب بزرگتر شده است...



عشق را شاید گابریل گارسیا مارکز بسیار خوب تعبیر کرده باشد: آنجا که عنوان کتابش را می گذارد: از عشق و دیگر اهریمنان.

درگیری این روزهایم، دلی که از سه شب پیش گرفته و خوب نمی شود، شاید دلایل خوبی بود برای آنکه برای چندمین بار داستان زنی که عشق زندگی اش را نابود کرده است را نبینم، اما نشستم و آنا کارنینا را دوباره دیدم، و من چقدر حسش را می فهمیدم، آنجا که باید می نشست و زمین خوردن مردی که عاشقش بود را نگاه می کردو دم نمی زد چرا که عشقش، عشق درستی نبود، اما آنا ننشست و در حالی که همه را به قضاوت وا می داشت، جیغ زد و از شدت غم نام عشقش را فریاد زد و هیچ وقت فکر نکرد که نباید این کار را بکند، که احساس هیچ کس مهم تر از قلبش است، حتی احساسات شوهرش که نظاره گر اوست ...

من هم خیلی وقتها باید ساکت می بودم، اما این قلب لعنتی مرا به هر سمتی که می خواهد می کشد، و من هر کاری که بکنم باز هم تو هستی، و در پس ذهنم تکانم می خوری، اولین روز کاری ام که امروز باشد، هم هیچ فرقی نداشت و در همه اش تو بودی؛ آدمهای جدید، محیط جدید، زندگی در ابتدای صبح هیچ کدام نتوانست برای لحظه ای تو را از من دور کند، که امروز هی علی آذر خواند و من کار کردم، و نام تو از زیر لب فرو نیوفتاد، و عصر که به خانه می رفتم مام از خودم پرشیدم، چه چیزی باعث شده که تو این همه پررنگ باشی لامصب؟

سهم تو از امروز خیلی زیاد بود، خیلی زیادتر از چیزی که باید باشد و همیشه است، چند روزی است که همه اش هستی، فکر هایی که میکنم و نتایجی که منطقی می آید، اعصابم را بهم می ریزد، نمی توانم این همه زیاد از زندگی ام را تقدیم خیالت کنم، له می شوم، می میرم ...

اندنامه: یک جایی در کیت و لئوپولد، نامزد سابق کیت می گوید: شاید من و تو چهار سال نامزد بودیم که تو به لئو برسی!

من به این شاید خیلی فکر می کنم، خیلی !