تبلیغات
درهای یه وری! - جای خالی ات درد می کند...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
دوشنبه 27 خرداد 1392

جای خالی ات درد می کند...



نوشتن سخت شده است، یا شاید درهای یه وری نوشتن سخت شده، نه همان نوشتن سخت شده !

چند روزی است که مدام در پس ذهنم می رود و می آید و من به خودش فکر می کنم، هر چه که از او دارم، - چیزهای زیادی نیست - بارها و بارها نگاه کردم و هی فکر کردم، او اگر بود مرا شاد می کرد؟ و هی به هیچ نتیجه ای نرسیدم، هیچ شناختی از او نبود، پس چرا این همه میل به خواستنش بود؟ بارها و بارها این سوال  را از خودم پرسیدم که چه چیزی در اوست که این همه میخواهمش؟ در پس ذهنم یک اخم معرکه می آمد، یک بوی فوق العاده، یک جفت دست مهربان، یه یک صدای دوست داشتنی، و من چطور چنین چیزی را نخواهم؟ حتی اگر خیلی وقت باشد که نباشد و ندانم در کنار او بودن چطور خواهد بود!

امروز، برای ضبط یک سری داستان دیگر پیش آقای صالحی رفتم و صحبتهایی راجع به اردو زدیم؛ وقتی می امدم خانه خیلی خوشحال بودم و بغلت را می خواستم، بلافاصله برایت پیام گذاشتم، حست به پیام من چه بود نمی دانم، اما حس خودم بعد از آن وحشتناک بود، دلم یکهو بی دلیل هوای صدایت کرد، نبودی! خیلی جای بغلت خالی بود! 

همانطور که درهوایت در خیابان قدم میزدم، از همان شرکتی که آن صبح برای مصاحبه تماس گرفته بودند، همان صبحی که شب گذشته اش با صدای تو همراه شده بود، زنگ زدند و گفتند فردا بیا مصاحبه و قرارداد و اینا، دروغ چرا؟ خیلی خوشحال شدم...

آمدم خانه و گفتم که چه خبرهایی دارم، مادرم خوشحال شد، از خوشحالی من، اما خوشحالی ام یک مدلی بود، کلا یک مدلی بودم، امروز در تو غرق بودم، بعد از مدتها در جایی جز دری وری راجع به تو حرف زدم، هر کسی حالم را پرسید، گفتم که در فکر توام! چرایش را نمیدانم!

عبارت پایانی: الان داد زدی...