تبلیغات
درهای یه وری! - شب از دو چشم تو آغاز می شود، عفریت سال های غریب جوانی ام ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 19 خرداد 1392

شب از دو چشم تو آغاز می شود، عفریت سال های غریب جوانی ام ...



امروز یک سال و 16 روز از رفتنش می گذرد، نه اینکه یک سال و 16 روز اصن مورد خاصی باشد، یا اتفاق خاصی باشد؟ یا نه اینکه من سالگردش را یادم رفته باشد که هرگز آن بعداز ظهر لعنتی که نشستم و زنگ زدم به محیا و همانظور که اشک می ریختم و محیا هیچ کدام از حرفهایم را نمی فهمید از تو برایش گفتم، از اینکه دیگر نیستی و او هی می گفت، آروم باش و فلان، دقیق یادم هست که روی تشکی که روی بام انداخته بودم نشسته بودم در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و سرم میان زانوهایم بود گریه می کردم و چیزهایی به محیا می گفتم که میان گریه گم می شد.

این را از این جهت می گویم که بعد از آنکه رفتی هزار بار با خودم گفتم: چهار سال از زندگی ام به پای حامد نابود شد و نمی گذارم باقی زندگی ام را به پای هیچ کس نابود کنم، اما نشد که از تو دل نکندم و امروز یک سال و 16 روز است که در آتش خواستن تو سوخت و نابود شد و خاکسترش هم برایم نماند، که امروز وقتی به تقویم نگاهم افتاد، فهمیدم ، که من زندگی ام را به پای تو گذاشتم، آن هم یک سال و 16 روز و آن حسی که بعدترش داشتم، حس جالبی بود، که پشیمان نبودم از اینکه تو را خواستم حتی وقتی نبودی، من پشیمان نیستم از خواستنت. از اینکه در تمام این یک سال 16 روز هر شب را با یاد تو خوابیدم و هر صبح را به عشق تو آغاز کردم پشیمان نیستم که خوشنودم.

 مونا بروزیی یک جایی یک بیتی می نویسد و شادمهر آن را می خواند و مادرم فکر نمی کند که با هر بار شنیدن این بیت چه بر سر من می آید و فقط به اینکه خودش عشق شادمهر است فکر می کند و مدام پخش می شود در همه ی خانه که می گوید: داشتن تو کوتاه بود / اما همونم کم نبود ... که کم نبود واقعا، زیاد هم بود از  توان من خارج است، مرا له کرد آن دو ماه عاشقانه ی لعنتی، آن شبت نارنجی ها و شبت شیک ها، آن صدای معرکه ی بی شرفت، آن کاری نداری های خاص خودت، آن دوستت دارم ها، آن زینب من دلم تنگ شد ... آن عصبانیت ها و دادهایی که زدی، که با خودم کیف کردم که چقدر خواستنی است این پسر، مونا بروزیی نمیدانم از کجا فهمید که کم نبود که واقعا کم نبود...

که دلم تنگ شده، که اینطور نیست که من بگویم سوال CSS دارم و فکر کنم تو دوست منی که می شود وقتی سوالی هست از تو پرسید و کاری دارم بیایم سراعت، کارم را بگویم و خداحافظ که از صدای تو نمیتوانم همین را بخواهم و نمی شود تظاهر به این کرد که هر لغتی که بگویی من را این سمت خواهد کشت که صداست دیازپام دارد، که آرامش روح است ، که خاک بر سر من با این همه حس خواستن تو که مهارش نمی شود، که مهار ناشدنی است و هی بزرگتر می شود و می کشد مرا یک روز...

که چه بگویم که "شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/ شب را چه گنه؟ حدیث ما بود دراز...

اندنامه: شهاب خوبی داشتم، خوب نگهش نداشتم ...