تبلیغات
درهای یه وری! - این تهدیدها رو بیارید به فرصت تبدیل کنیم که ظرفیتشو داریم
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
چهارشنبه 15 خرداد 1392

این تهدیدها رو بیارید به فرصت تبدیل کنیم که ظرفیتشو داریم



درهای یه وری دارد مشکل بزرگی می شود، حس وحشی که درش می نوشتم، آرام می شدم و به احدی مربوط نبود که چه می گویم کجاست؟ بچه تر بودم آن زمان ها که دری وری را می نوشتم و خب بچه که ملاحظات ندارد، همانطور هر چه بخواهد می گوید و کسی نمی گوید چرا؟ لعنت به دنیای آدم بزرگها که نمی شود در آن گفت که چه حسی در درونت هست، نمی شود گفت ...

امروز آقای صالحی بعد از یک سال با من تماس گرفت و برای یک کار گویندگی کودک از من دعوت به عمل آور، با کله پذیرفتم، داستان های قرآنی است و طبعا اینجا چون قم هست جز این انتطار نمی رفت ضمن اینکه ایشون جناب آقای صالحی هم نیستند، آیت الله صالحی هستند و چقدر مرد خوبی هستند، کمی حرف زدیم راجع به کار و از وضعیتم پرسید، حتی پرسیدند ازدواج نکردم یا نه؟

گفت صدات عوض نشده الان بزرگ نشدی صدات عوض شه؟ خندیدم و گفتم بین 22 تا 23 سالگی مگر سرطان حنجره صدایم را عوض کند، بعد با خودم گفتم: بعله بزرگ شدم، عوض شدم...

در تاکسی از آقای راننده پرسیدم به چه کسی رای می دهد؟ محل سگ بهم گذاشت، یعنی یک نگاه عاقل اندر خری به من انداخت و چیزی نگفت! منم در اعتراض به این حرکت یارو در تاکسی دوم وقتی یارو ازم پرسید شما به کی رای میدی؟ یک نگاه عاقل اندر خری بهش انداختم تا جبران شده باشه اما قبل از آنکه سکوت معنادارم را آغاز کنم خانومی که در صندلی عقب نشسته بود گفت: بالای 18 سال باید باشن تا رای بدن! که بلافاصله با نگاه سگ اندر خر من مواجه شد اما توفیقی حاصل نشد.

مناظرات را دیدم، همان اولش که مسن رضایی گفت: با ابوالفضل و همان دومش که گفت اگه تو خودم نمی دیدم و فلان و بیسار نمی اومدم فمیدم برنامه مفرحی خواهد بود، و یگه این را فمیدم که این بیچاره هنوز تو توجیه اینه که واسه چی کاندید شده!

یک مدتی را در خانه تنها بودم، فکر کردم، مرغ شیدا هم هی میخواند، اشک می ریختم، دلم تنگ بود، تنگ تنگ بود، دلم برای تو تنگ بود، بعدش دیگر فکر نکردم و فقط اشک ریختم تا اینکه نامجو را خفه کردم و به ادامه مناظره توجه کردم که دلم باز جای دیگری بود. غرضی راجع به سربازی اجباری و تحصیل بی خودی حرف زد، خوشم آمد، شاید یکی از مهمترین نکات نسل امروز را گفت، یادم امد که چند سال پیش یک آقایی به عنوان باغدار نمونه انتخاب شده بود، یک باغ انگور خفنی در یک کویری بنا کرده بود و محصول عالی و هزینه کم، وقتی خودش را معرفی کرد یک نکته ی جالبی در او بود؛ تحصیلاتش دکترای پرورش انگور از یک دانشگاهی در سوییس بود، پرورش انگور یک رشته دانشگاهی است همانطور که تکواندو در کره جنوبی است، همانطور کی بنایی و نجاری و آهنگری و نانوایی و هزار حرفه دیگر می تواند آکادمیک باشد و لزوما 4 سال طول نکشد تا به آن دسته خر معروف به لیساتس برسند و حتما وصایای امام نخواند، ادبیات و تاریخ امامت و انقلاب لعنت الله را نخوانند، یک حرفه ای را آکادمیک و خوب در یکی دو سال یاد بگیرند، تا بعد از تحصیل 10 سال هم دنبال کار نگردند و خیلی چیزهای دیگر ...

بعد همه آن فکر ها تبدیل به بغض شد، بغضی که مایل به فرو ریختن هم نیست، من فقط  دپسرده، نشسته ام و دارم درهای یه وری را می نویسم، در حالی که مرغ شیدا دوباره می خواند و یک عکسی هم گوشه مانتیور به من نگاه می کند و من سعی می کنم نگاهش نکنم که نمی شود که دلم تنگ است، تنگ ...

اندنامه: قسم به آنچه که بعد از تو کوهی از غم شد / قسم به عشق که از تو جدا نخواهم شد ...*

* وحید نجفی ♥