تبلیغات
درهای یه وری! - مپرس از کفر ایمان بی دلی را / که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
پنجشنبه 2 خرداد 1392

مپرس از کفر ایمان بی دلی را / که هم کفر و هم ایمانش تو باشی



از خدا که پنهان نیست دلم برای خودم سوخت!

چرا که به مردی دل بستم که برای  آن زمان هایی که دل شکسته بودم و به محبت و حمایتش نیاز داشتم نبود، تمام یک سال گذشته را دیوانه وار خواهانش بودم و نبود، وقتی گریه می کردم و بغض داشتم نبود، وقتی با تمام وجود بهش نیاز داشتم نبود! حتی وقتی زنگ زدم و خواستم برای حضورم در جمعی که شاید دوست نداشته باشد تماس گرفتم، جوابم را نداد!

بعد امروز زنگ می زند تا مطمئن شود به من خوش می گذرد و با دوستان جدیدم در طرفداری هستم یا نه، که آن را هم با حقارت تمام انجام می دهد و نمی گوید که برای چی زنگ زده است، حرف های بی ربطی می زند و قطع می کند!

می خواهد به چه چیزی برسد، از شاد بودن من ناراحت است یا می خواهد بگوید این دختری که دلش را شکستم حقش بود؟ با یه عده آقا رفته است ناهار و جشن و فلان؟ بعله من رفتم! 6 نفر بودیم و من تنها دختر جمع بودم، خیلی هم خوب بود، بدون تعارف بودیم، مثل همه شان گفتم و خندیدم، روز خوبی بود بعد از این همه روزهای سختی که داشتم حقم بود که روز خوب هم داشته باشم! و هیچ کس حق ندارد برای شاد بودنی که پدر، مادر و خودم ایرادی به آن نمی بینم سرزنشم کند.

من تنها دختر جمع بودم، اما انطوری نبودم که تو بتوانی بگویی، به تو تعهد نداشتم و هر چه در این یک سال کردی سزاوارش بودم، حتی نامت را هم در جمع بردم ، دلبری نکردم، و همانطور که بقیه بودند، بودم!

امروز وقتی در مترو نامت را بر روی گوشی ام دیدم، بدون آنکه بترسم یا دروغ بگویم یا فرار کنم جوابت را دادم، چرا که چیزی برای پنهان کردن ندارم و نداشتم...، وقتی قطع کردی گریه هم کردم و خیلی مقاومت کردم چیزی نگویم اما نشد...

اند نامه: و خودت می دانی اگر می گفتی در خانه بمان، می ماندم در حالی که تو یک سال است نمی خواهی مرد زندگی من باشی، هنوز دوستت دارم و نظرت بیش از هر چیزی برایم اهمیت دارد...

بعد از اند نامه: راستش خیلی دلم سوخت، خیلی ...