تبلیغات
درهای یه وری! - ما رو به پیشرفتیم ولی غم داریم
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
دوشنبه 22 شهریور 1395

ما رو به پیشرفتیم ولی غم داریم



رضا زنگ زد. من خواب بودم و گفتم خوابم و قطع کردم بعد دوباره که بیدار شدم زنگ زدم بهش گفت داره دوماد میشه و احتمالا تا الان دیگه رسما دوماد شده خوشحال بود. منم خیلی خوشحال بودم تقریبا از اول اول رابطه یشان را می دانستم و حالا یک اول دیگر یک آغاز دیگر در رابطه آنها شکل می گرفت و رضا لیاقت این حس های خوب الان را دارد.

روحیه ام در این روزها به شدت عجیب و غریب است، یک نفر که خیلی برایم عزیز است درگیر مشکلی حل ناشدنی و رنجی پایان ناپذیر است و من نمیتوانم غصه اش را از ذهنم بیرون کنم و هر قدر این روزها سرم را با اتفاقات خوب گرم می کنم یکهو دلم برای او می گیرد و از همه بدتر آنکه هیچ چیز از دستم برنمی آید و این غصه ام را دو چندان می کند.

زنگ زدم به سامان و یک عالمه حرف زدیم در مورد افق های کاری پیش رو و رفتم تو تاکسی نشستم و هی حرف زدم و هی حرف زدم وآقای راننده گف آبجیم میشه قطع کنی آدم کم سر و صدا نمی شنوه تو خیابونا. گفتم ببخشید وقطع کردم و آقای راننده ذر انتهای مسیر چند باری عذرخواهی کرد و گفتم که کاملا حق با ایشان است و شرمنده ام و اینا و آقای راننده به من لبخند زد.

سفر 4-5 روزه ما به شمال خوب بود، آنقدری که باب میلم باشد نبود چون مشکلاتی در پس ذهنم داشتم اما خوب بود، خوب است که آدم خانواده خوب دارد.

اندنامه: پدر گف ایجنتت چه زرنگه :دی