ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 27 تیر 1395

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره



رفتیم کافه ای نشستیم و کلی حرف زد. از خاطرات سمالش که محاله یادش بره و برنامه اس برای جشن تولد مشترک خودشو امیر. راستش من خیلی وقت بود که از سارا ناراحت بودم. خیلی زیاد. اما نگفته بودم شاید چون درگیر عقد و ازدواجش بود و شاید چون حوصله نداشتم. اما به او گفتم که ناراحتم ازش. از خیلی ها ناراحتم و چطور شد که هیچکس در روزهایی که بی نهایت خوشحال بود مدام مرا با ملاک های خودشان قضاوت کردند و آزرده شدم. و خدا میداند چقدر دلم برای روزهای خوشحالی ام دل تنگ شدم. ولش کن