تبلیغات
درهای یه وری! - زمانی برای بی خوابی!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
پنجشنبه 24 تیر 1395

زمانی برای بی خوابی!



ساعت بیولوژیکی ام بهم ریخته. از دیشب تا به حالا خوابم نبرده و هر قدر تلاش کردم بخوابم نشده. هر شب چشم هایم را می بندم و میگویم هی زی تو باید بخوابی بجایش رویاهایی در سرم شکل می گیرد. رویاهایی که مثلا یک روز میروم در خانه اش و او مرا به شدت در آغوش می کشد. راستش تا به حال باید فراموشش میکردم اما نخواستم فراموش کنم. یعنی میدانی دوست دارم همینطور هی توی ذهنم باشد. نه پیام هایی که قبلا میداد را میخوانم و نه عکسهایش را نگاه میکنم اما مدام توی ذهنم زنده نگهش میدارم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون دوست دارم همان دختر 18 ساله ای باشم که فکر میکند او برمی گردد و ما عاشقانه تا ابد در کنار هم خواهیم بود. اما هر قدر بیشتر به او و رویاهایمان فکر می کنم بیشتر می فهمم که او رفته و بازگشتی در کار نیست و هر قدر محسن نامجو بگوید عشق همیشه در مراجعه است من بیشتر به او می گویم خفه شو! راستش همه این زنده نگه داشتن او در ذهنم فقط برای آن است که حس میکنم ... ولش کن نمیگم به شما ولی بدانید که میدانم چرا با انکه مطمئنم دیگر او را نخواهم داشت و همه این رویاها احمقانه است باز هم به جد و جهد او را از ذهنم بیرون نمی کنم.

پیام داده که این پیام زن قمی در تلگرام دارد دست به دست می چرخد و برایت شر نشود و فلان. اسکرین گرفتم و در توییتر سطح توهم توطئه یشان را مسخره کردم. بعد ارمین همان عکس را فرستاده و گفته حسود پیدا کردی و خندیدیم. راستش اگر بدانید زیر این چادر چقدر دغدغه های رنگ وارنگ هست کمتر از این اراجیف تحویل من می دهید.

شنبه ای که گذشت رفتم تهران و اتفاقات خوب زیادی در این سفر رخ داد. سامان و ارمین تایری و مهیار را دیدم. بویژه دوست داشتم سامان را ببینم. و از همه مهمتر خوشحالی و سادی علی امیری فر. عکس های دونفره شان را که نشانم می داد نمی دانی چقدر ذوق کردم برایش و این خیلی خوب بود. دلم خواست بیشتر توی جمع این پسرهای نازنین باشم ولی چه میشود کرد. سهم من از مورد علاقه هایم بسیار اندک است.

مهراب یا محراب قاسمخانی عکس و اسم یک عده بیشعور کسنمک که به پیج پایه حمله کرده بودند را گذاشته و به شکلی بسیار تند رفتارشان را نقد کرده است. راستش این حرکت مهراب یا محراب قاسمخانی بهترین حرکت سلبریتی های وطنی در فضای مجازی بوده است. راستش من از آن آدمهایی نیستم که بگویم بقیه از خیلی چیزها محروم باشند که خز نشود. و یک مشت خز و خیل ریختند توی اینستاگرام!. اما به نظرم فضای مجازی و اسمارت فون ها به شدت و سریع وارد کشور ما شد. آن هم در بدترین زمان ممکن. زمانی که بی تربیت ترین انسان های روزگار جوانان و نوجوانان ایرانی بودند. انهایی که در هیچ جای جامعه حساب نمی شوند. هیچ جا فرصت بحث و گفتگو ندارند و حالا که یک سلبریتی در روبروی خود می بینند که میشود هر چی دلت میخواهد به او بگویی و جایی هم مواخذه نشوی احساس مهم بودن به او دست میدهد فکر میکند اگر به فارسی به او فحاشی کند درواقع حال او را گرفته است و برایش جشن میگیرد و دوستان سخیف تر از خودش را به این جشن فرا میخواند. راستش من گهگاه میروم پیج دنیا جهانبخت را چک میکنم و کامنت ها را سرسری مبخوانم. مثلا یک مرد متاهل که از خودش و زنش کلی عکس های عاشقانه گذاشته و به گفته خودش دکتر دندان پزشک است کامنت داده که برای سکس چت کسی هست بیاد دایرکت؟ یعنی این آدم در دنیای واقعی ادم معقولی است حتی در پیج خودش خیلی نرمال و متین است اما یک جای دیگری به شدت ترسناک است و این من را که میان این آدمها زندگی میکنم می ترساند. خیلی زیاد می ترساند.

اندنامه: گاهی انسی برایم ابیات عاشقانه زیبایی میفرستد که دوست دارم برایت بفرستم و بگویم جقدر دوری ات برایم عذاب آور است اما دروغ چرا زندگی بی تو عذاب آور نیست با اینکه اگه تو برگردیی من خوشحالترین فرد روی زمین میشم.