ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 12 تیر 1395

از جنس خاک این حوالی نیست خاکی که دنیا بر سرم کرده ...



یک ساعت پیش درست وقتی که اذان صبح می گفتند یا شاید کمی قبل تر از اذان من گریه میکردم. چرا؟ چون دلم گرفته بود یعنی اولش چون دلم گرفته بود ولی بعدا چون هیچکس را توی لیست بلند بالای تلگرام و سایر سوشال نتورک پیدا نکردم که بشود به او گفت هی زی دلش گرفته است و او حرفش را بفهمد و بتواند حال زی را بهتر کند. پیام دادم به سارا و گفتم سارا من تنهام و هیچکس من را نمیفهمد و در بین همه ادمها فقط سارا بود که میفهمید من را نمیفهمد و می دانستم با همه نفهمیدن هایش من را دوست دارد. یک سری حرفهایی زد که من برایت خوبها را ارزو و دعا میکنم و اینها. راستش حالم بهتر نشد. ولی از بدتر شدنش جلوگیری کرد. بعد رفتم نماز خواندم و سر سجاده کلی گریه کردم و گفتم یا من انیس من لا انیس له نگام کن خب. من خسته شدم یک مقداری و لازم دارم یک مدتی استراحتی بکنم. مثلا بروم لب ساحلی جایی و یک مقدار از دریا و آفتاب لذت ببرم بعد دوباره برگردم توی معدن کارم را ادامه دهم. بعد دوباره گریه کردم و مامان میپرسید چرا گریه میکنم و مدام یادآوری میکرد که قول داده بودی بعد از برک آپ گریه نکنی. و من برای برک آپم گریه نمیکردم که با گفتن این جمله مادر به شدت دلم برای او تنگ شد و یادم افتاد که شب گذشته به او پیام دادم و حس بدم در مورد موضوعی را به او گفته بودم و این کار خوبی نبود و در کنار دل گرفته ای و حس تنهایی ام به نارضایتی از خود و دلتنگی هم دست پیدا کردم.

بعد امدم توییتر و کمی کسشر خواندم و نوشتم که ذهنم را فعالتر نگه دارم ولی دیدم دلتنگی یک مدل ناجوری در من چنگ میزند و مثل دختر های 16 ساله احمق رفتم اینستا و عکس هایش را نگاه کردم. ساعت 5 صبح بود به هر حال و ان موقع صبح زمانی است که دست کم من از خودم توقع ندارم خیلی معقول و کار درست چیست و اینها رفتار کنم و ضمن اینکه اینستایش را دید بزنم تحت هر شرایطی معقولانه تر از پیام هایی بود که دیشب برایش فرستادم.

اندنامه: یک نفر گفت که وبلاگم را میخواند و کمک بزرگی در زندگی به او کردم! ظاهرا کسخل در جهان کم نیست.