تبلیغات
درهای یه وری! - نشود فاش کسی آنچه میان من توست
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 23 خرداد 1395

نشود فاش کسی آنچه میان من توست



ساعت 4:10 دقیقه صبح یکشنبه ای بهاری است. نسیم خوبی می اید. من بیدارم تا نماز صبح را بخوانم. توی اینستا میچرخم و اتفاقی عکس دختری را می بینم که کنار دست مردی که دوستش دارد ایستاده یک طوری که سرش تقریبا روی سینه مرد است. دلم هوایتان را می کند حضرت آقا. حسودیم هم می شود چرا که من هیچ وقت نمی توانم همچین عکسی با شما بگیرم و بگذارم اینستا و مثلا کپشن بزنم نیس بر لوح دلم جز الف قامت یار و کیف داشتنان را با بقیه شریک شوم. راستش خیلی کارها را نمی توانم بکنم. من هیچ وقت نمی توانم با شما برقصم. هیچ صبحی را در آغوشتان بیدار نمی شوم. هیچ جا نمی توانم شما را معرفی کنم و بگویم مرسی فلانی جان از دعوتت. این حضرت آقای من است. ولی من خوشحالم که شما را دارم. دروغ چرا همه این ها را دلم میخواهد خیلی هم زیاد دلم میخواهد حتی فکر میکنم لیاقتم از هر کسی که بعدا اینها را با شما خواهد داشت بیشتر هم هست ولی همین چیزی که الان اسمش رابطه من و شماست برای من معجزه است حضرت آقا...

اندنامه: دو ماه شده و من چرا بغض دارم؟ راستی بغض را فرو دادن روزه را باطل نمی کند؟