تبلیغات
درهای یه وری! - لعنت به روزهای بی هدف و چه غلطی داری میکنی تو توییتر آخه؟
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 11 اردیبهشت 1395

لعنت به روزهای بی هدف و چه غلطی داری میکنی تو توییتر آخه؟



چند تا سایت استخدامی جلوم بازه و با دو دلی رزومه می فرستم. دوست ندارم دیگه طراح وب باشم و البته بیشتر از اون دوست ندارم دیگه بیکار باشم. چند نفری تو تلگرام پیام می دهند و با بی حوصلگی جواب می دهم. این یک عصر بی حوصله ادریبهشت ماه است.

فکر میکنم که آینده شغلی ام چی می شود و تا کی قرار بر این است که بیکار بمانم و شاید بهتر است بروم در یک حوزه  دیگری کار کنم. یادم آمدم که همیشه دوست داشتم آینده ام در طرفداری شکل بگیرد.و ای کاش میشد. یک عالمه فکرهای گونان در مورد آنکه چطور میتونم در طرفداری ادامه بدهم توی سرم  می چرخد

زیر صدای همه این فکر ها و اتفاقات خانم هایده دارند میخونند که وقتی میای صدای پات از همه کوچه ها می آید... و من زمین و زمان را کش میدهم و به آن عصر شهریوری گرم فکر می کنم که دانه های درشت عرق از روی پیشانی ام به پایین می غلتد و چشمم را به آن نقطه ای میدوزم که قرار است او بیاید. در تخیل من او آبی پوشیده موهایش نامرتب و بسیار بلند است. (در تخیل من همه بسیار بلند هستند و این ابدا به کوتاه بودن من مربوط نمی شود کثافتا!) و من مقابلش ایستاده ام و نگاهش می کنم. خانم هایده در ادامه می خونند که: عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو... و می خندم به دوباره دیدن و لبخند میزنم به بوییدن تو. نمیدانم چقدر نگاهش کنم اما حتما برای دقایقی به اندازه همه این ساعت ها که خواستمش داشتمش ولی نبود بغلش خواهم کرد.

اندنامه: باتشکر از خانم هایده زی در انتهای دلش آرامش و لبخند دارد ...