تبلیغات
درهای یه وری! - قسم به این همه که در سرم مدام شده
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
دوشنبه 12 بهمن 1394

قسم به این همه که در سرم مدام شده



لبهایش را با رژلب مادرش قرمز کرده و روبرویم می نشیند تا برایش لاک بزنم. مادرش نه خیلی جدی می گوید که ریحانه چرا رژ زدی؟ می گویم بگذار دخترانگی کند و مثل ماها نباشد.

بعد می روم توی فکر که چرا ما کودکی نکردیم و چذا دخترانه بودن را فرا نگرفتیم؟ دلم غصه دار می شود. وقتی سه ساله بودم مادرم صدایم را روی نوار کاست ضبط کرده بود . یک کتاب داستان منظومی را از حفظ خوانده بودم. یک عالمه گریه کردم که نوار را پاک کند چون این کارها لوس بازی است و من خوشم نمی آید و مرا مسخره خواهند کرد. حالا که ریحانه یک چیزهایی می خواند با خودم می گویم چه چیزی باعث شد شعر خواندنم در سه سالگی در نظرم لوس باشد؟

من دخترانگی نداشتم و ندارم. وقتی عکس های اینستاگرامی دخترها را می بینم که لوندی می کنند و دلبری و بلدند با ظرافت های دخترانه زندگی کنند و دنیا را توی مشت هایشان بگیرند, دروغ چرا حرصم می گیرد. چرا من بلد نیستم؟ چرا من در آن زمان ها که باید نوجوانی ام با شانه زدن موهای بلند و پوشیدن دامن های رنگی رنگی و غرق شدن در رویاهای دخترانه می گذشت برای نمایش محسور کننده رونالدینیو در برنابئو و آن دستمال های سفید طرفداران و شکست مفتضحانه 3-0 مادریدی ها گریه می کردم؟ و موهایم را مثل پسربچه های دبستانی دهه شصت از ته کوتاه می کردم که دیرتر بلند شود که دیرتر دخترانه تر بشوم.

و چرا حالا وقتی در میان دوستانم راجع به آرایش و مد و دلبری های خانمانه صحبت می شود حوصله ام سر می رود ولی میتوانم ساعت ها محسور حضور آقا زیدان در برنابئو باشم و حظش را ببرم؟

من خیلی وقت ها این ها را از خودم می پرسم ودوست دارم بدانم این دخترانگی نداشته را از چه کسی طلبکارم؟

اندنامه: عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی / محبوب من گه می خوری مال کسی باشی