تبلیغات
درهای یه وری! - باز باشه فعلا تا بعدا بچه ها بیان کک بزننش!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 8 آذر 1394

باز باشه فعلا تا بعدا بچه ها بیان کک بزننش!



رئیسم درهای یه وری را می خواند و این خیلی عجیب است و عجیب تر آنکه حس می کنم بعد از یافتن درهای یه وری رفتار صمیمانه تری با من دارد و عجیب تر تر اینکه من دارم اینها را  اینجا می نویسم با آنکه می دانم می خواند و عجیب تر تر تر اینکه پشیمان هم نیسم و قصد پاک کردن این چند سطر را ندارم.

الان که اینها را دارم می نویسم جز دست درد داشتن و خوابم اومدن و درگیری ذهنی برای پنج شنبه که چطور بپیچونم نرم احساس شکست می کنم. شکست در پروژه ای که واقعا عاشقانه دوستش داشتم ولی نتوانستم تا انتها در کنارش بمانم. برای همین احساس شکست دارم و هر قدر اطرافیانم با دهان باز و چشم های گرد شده نگاهم کنند و بگویند حالا مگر چه اهمیتی دارد؟ باز هم برای من اهمیت دارد.

در به در دنبال خانه ای هستم که بشود اجاره کرد و از خانه عمو رفت. چرا؟ چون سخت است با عمو اینا زندگی کرد و من بی نهایت به شخصی نیاز دارم که بتوانم با او ارتباط بگیرم و عصرها بروم با او  قدم بزنم و شبها سر اینکه کی ظرف ها را بشوید دعوا کنم و در لابلای همه این ها با او راجع به موضوعات مختلف صحبت کنم و الان همه این ها را می خواهم و اگر یک دیوثی بیایید بگوید که خب برو ازدواج کن باید به او بگویم که هیچ مردی نمی تواند اینطوری که من میخواهم باشد، باشد! دیوث! و اگر یک دیوث دیگری بیاید بگوید من لزبین هستم باید به او بگویم که تو هم دیوث هستی و از من دور شو!

یک عالمه چیز دیگه تو ذهنم هست که دوست دارم بنویسم ولی حالشو ندارم بنابراین به سبک اصغر فرهادی این پست داری یک پایان باز است.