تبلیغات
درهای یه وری! - یک نفر گریه می کند: "برگرد" / یک نفر داد می زند "هرگز"
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
پنجشنبه 28 آبان 1394

یک نفر گریه می کند: "برگرد" / یک نفر داد می زند "هرگز"



1. نمی دانم تصور شما از لحظات سخت چیست، اما برای من لحظه  سخت، آن موقعی بود که او با لبخند و آرامش همیشگی اش تک تک وسایلش را جمع می کرد و من با لبخند محزونی نگاهش می کردم. شاید برای شما مسخره باشد ولی آن لحظه برای من معیاری است که می توانم سختی لحظات گذشته و آینده ام را با آن بسنجم.

2. گفت نماز که میخونی؟ گفتم آره ولی نتوانستم توضیح بدهم که از همان روزی که به من گفتند نماز بخوان تا وقتی که خودم را به نماز مقید دانستم خیلی زمان زیادی صرف شده است. حتی با وجود آنکه مجازات نماز نخواندن جهنم رفتن بود و جهنم رفتن برای یک دختر 7 ساله پرورش یافته در جامعه سنتی بعد از اخم پدر و مادر بدترین مجازات ممکن بود، باز هم قدری طول کشید و هی با خودم می گفتم چرا نتوانستم؟؟

3. خیلی دیر شده بود و باید می رفتم ولی دوست نداشتم بروم دوست داشتم بمانم و نگاهش کنم و انقدر نگاهش کنم که بگوید نمی روم ولو به هزار شرط و شروطها! حتی دوست داشتم بروم بغلش کنم و آخرین باری که جز مامان کسی را از ته بغل کرده بودم و حتی کمتر از آن، خواسته بودم کسی را بغل کنم کی بود؟ یادم نمی آید ولی دوست داشتم بروم از ته دل بغلش کنم ولی فقط گفتم : بریم دیگه و توی آسانسور گریه کردم.

4. گفت چرا گریه می کنی؟ نمرده که! گفتم آدم ها موقع مرگ عزیزانشان گریه می کنند، چون کاری از دستشان بر نمی آیند، چون هیچ کاری نمی توانند انجام دهند و من الان نمی توانم کاری کنم، چون من بی عرضه، آشغال و به درنخورد هستم.

5. بعد از ساعت ها گم شدگی در شهر همین که اسمس زدم گم شدم! خودم را جلوی مترو یافتم و آخرین قطار را سوار شدم. قطار خالی یکی ایستگاه ها را رد می کرد و من به صفحه کوچک گوشی ام به اسمسی که هرگز نیامد فکر می کردم. خواستم آخر شب که رسیدم خانه برایش بنویسم که نگران نباشد پیدا شدم! ولی برایش نوشتم: "تو در کنار خودت نیستی نمی دانی / که در کنار تو بودن چه عالمی دارد"

6. گفتم توی این شهر لعنتی هیچکس نیست که بشود با او عصر های دلگیر لعنتی اش را راه رفت. خندید و گفت اصلا منظورش به من نیستا! خندیدم و توی دلم گغتم اصلا منظورم تو نبودی. تو خیلی بهتر، عزیزتر و دست نیافتنی تر از آنی که بشود از تو درخواست پیاده روی داشت...

اندنامه: نرو نرو اگه بری جات خالیه ... و عجیب است که من برای نوشتن اندنامه اشک ریختم.