تبلیغات
درهای یه وری! - ای باغ انگورم بیا ... ای مستی دورم بیا ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 19 مهر 1394

ای باغ انگورم بیا ... ای مستی دورم بیا ...



نشستم توی تاکسی و پلک های خسته ام را بالاخره روی هم گذاشتم. سرم را اندکی کج کردم و به شیشه چسباندم. کمی از صورتم به شیشه برخورد می کرد و خنکای شیشه بر روی صورتم حالم را بهتر می کرد. اسمس زد که کجایی؟ گفتم دارم می روم خانه! بعد یکهو دلم خیلی گرفت. خانه؟ مثلا داشتم می رفتم خانه ولی آنجا که خانه من نبود. یک قطره اشکی از گوشه پلک راستم پایین افتاد. با گوشه شالم اشکمو پاک کردم و با خودم گفتم: خسته ای! خیلی از افسردگی الان برای پریودیه ولی تو سرم یه لغتی هی می چرخید، بی کسی! یک نفر ته مغزم فریادم میزد: "زینب موسوی بی کس شدی! تنها شدی!" سعی کردم بی تفاوت باشم، شیشه تاکسیو دادم پایین و سعی کردم با نسیم پاییزی همراه بشم.  کم کم صدایی که در انتهای مغزم داد می زد، ساکت شده بود، تقریبا همه صداها ساکت شده بودند و فقط مرجان وحدت بود که می خواند: "هفت آسمان کوی تو شد ..."

اندنامه: پیام می دهد، غر می زند، پول طلب می کند و من قد تمام کرم های عالم ذوق می کنم که دوباره او را دارم ...