تبلیغات
درهای یه وری! - خودم همان دختر فوق العاده ای است که همیشه بوده حتی با تمام حسود بودن ها و لجوج بودن ها و عجول بودن هایش!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 4 مهر 1394

خودم همان دختر فوق العاده ای است که همیشه بوده حتی با تمام حسود بودن ها و لجوج بودن ها و عجول بودن هایش!



شهریور تمام شده و من از 11 مرداد به این ور دیگر چیزی در درهای یه وری ننگاشته ام! حالا دوست دارم بنویسم و نه اینکه مهم نباشد، الان کار دارم و توی شرکت که هستی کار مهم ترین است! که الان که فکر می کنم مهم نیست. پس می نویسم. از چی؟ از هر چه که فکرش را بکنید! از خودم و از خودم و از همه چیز مربوط به خودم. خودم چیست؟ خودم موجود عصبانی است که نمی تواند به مغز پوک همکارش فرو کند که نکن خواهر من! مرتضی پاشایی پخش نکن گوسفند! و هر روز آقای ب می پرسد خانم موسوی موسیقی اذیتت میکنه بگو! ایمیل بده و من می گویم مرتضی پاشایی و جهانبخش و اینها نباشد باقیش مهم نیست! و فردا دوباره مرتضی پاشایی لاینقطع هست و خدا را خوش نمی آید که من اینباکس آقای ب را با تورو خدا مرتضی پاشایی پخش نکنید پر کنم چون آن یکی همکارم گوساله ای بیش نیست.

خودم دیگر چیست؟ خودم موجود خسته ای است که دیروز برای چندمین بار ساعت ها با موچین کلنجار رفت و دریغ از برداشتن تار مویی و تحت هیچ شرایطی نشد که نشد! و توی آینه نگاه کردم و گفتم آقا این کار ما نیست! سخت است لامصب! و ولش کردم رفتم دنبال آن مانتوی گل گلی قشنگی که خریده بودم برای آنکه یک روز خاصی بپوشم گشتم و هی گشتم و تهش فهمیدم که خواهر آن مانتو رو در منتهی الیه چمدانش قرار داده و دارد می برد و من مثل خسته ها که نه دقیقا خود خسته ها نشستم کف اتاق و گفتم پووووووف! اصلا باید از همین جا می فهمیدم که دیروز ابدا روز خاصی نخواهد بود.

خودم را داشتم می گفتم: خودم همان است که شش ماه پیش گریه می کرد چرا روزی 16 ساعت می خوابد و حالا کلافه می شود که چرا تا 2 بیدار مانده و صبح ساعت 6 بدنش خواب را پس می زند و معلوم نیست بی خوابی را دوست دارد یا خواب زیاد را که احتمالا اندازه نگه دار که اندازه نکوست و اینطور حرف ها!

خودم همانی است که میتواند در آن واحد سرشار از پارادوکس باشد همانی که دیروز تو مترو شبیه گرگی درنده خو و وحشی پاچه آن آقایی که می خواست کمک کند را گرفت و گفت به تو مربوط نیست مشکل من چیه و من معلول نیستم و خیلی هم سالم هستم و بعد مثل بره احمقی سرش را بین دستهایش پنهان کرد و اشک ریخت.

خودم همانی است که درحالی که بی صبرانه تشنه صدای علیرضا قربانی عزیزش است، با خودش مدام می گوید چرا به اون آهنگ ساسی مانکن که بهش بی وفایی شده پخش نمی شود، چرا که این تنها راه خفه کردن مرتضی پاشایی است و بی نهایت از بودن ساسی مانکن خوشحال است و دوست دارد برود سر همکارش را از ناحیه پس گردن بگیرد و آنقدر سرش را به میز بکوبد  که خون به تمام در و دیوار بپاچد!

خودم همانی است که شب ها و روزها در پایتخت راه می رود و مچاله می شود در اعماق ذهنش و به محمد رضا فکر می کند که چقدر دلش برایش تنگ شده و امروز دیگر می روم ببینمش و امروز دیگر روزی است که باید محمد رضا را ببینم. و هی نمی شود و فقط راه  می رود و به این فکر می کند که یک محمد رضای چند کیلومتر آن ور تر هست که دوست دارد با فکر کردن به چهره آرامش، خوشحال شود و یاد تک تک دفعاتی بیوفتد که چقدر از دیدنش ذوق کرده است و چقدر داشتن دوست هایی مثل محمدرضا خوب است و من چقدر دلم میخواهد محمدرضا تا همیشه این اجازه در زمره دوستانش بودن را به من بدهد.

اندنامه: برای ثبت در تاریخ می نویسم، خودم تانگو بلد نیست!