تبلیغات
درهای یه وری! - باید بروم ژاپنی یاد بگیرم!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 11 مرداد 1394

باید بروم ژاپنی یاد بگیرم!



همان موقعی که مهدی از گروه رفت بخاطر خیلی چیزها و خصوصا حرف های علی! پیش خودم گفتم عی بابا چرا اینطوری شد؟ من چی بگم حالا؟ مقصر اصلی هم که منم چی بگم کی ناراحت نشه!؟ بعد فکر کردم عی بابا نیت من که خیر بود شایدم بله بود ولی ممتنه نبود که هیچی نگم باس یه چیزی می گفتم خب ساده ترین کار ریدن به علی بود رگ سیدیم زد بالا  و ریدم به علی و گفتم مهدی فلان و بیساره و تو حق نداری بلا بلا بلاه و خب علی اومد پی وی و گفت خیلی فلان و بیساری و من گفتم عی دل غافل علی چقدر از این رفتارای این چنینی متنفره و من راه بدی انتخاب کردم و با اینکه کمی از این فلانی و بیساری های علی را قبول داشتم دست از سلیطه بازی برنداشتم که گو نخور بابا خودت فلان و بیساری!

شرایط اینطور بود که با اینکه من قبول نداشتم علی حق دارد با مهدی اینطور صوبت کند، و خب تازه یک مقدار از حرف های مهدی را هم قبول نداشتم و علی صمیمی ترین دوست من بود و مهدی آن کسی بود که همیشه احترام زیادی برایش قائل بودم و من چون مقصر بودم و لنگم تا گردن وسط ماجرا بود باید یک چیزی می گفتم و خب بهترین چیزی که تونستم بگم ریدن به علی بود. چرا؟ چون همین به ذهنم رسید و وقتی فقط یک چیز به ذهن شما میرسد همان یک چیز بهترین است و هر که بگوید همان بدترین هم هست گوه خورده لاشی!  

حالا علی با من قهر کرده یعنی گف دیگه طرف من نیای و فلان و بیسار و من با اینکه می توانستم بگویم به درک یا به هر جیز دیگری و یا از موضع سلیطه بازی خارج شوم و سعی کنم او از موضع دیگر طرف من نیا و بلا بلا بلاه خارج کنم هیچ کاری نکردم و هیچ چیزی نگفتم. چرا نگفتم؟ چون چیزی به ذهنم نرسید! و حالا علی با من قهر است و من در یک فضای بسیار سنگین هستم و هیچ حس راحتی با هیچ چیز ندارم و حالم از همه چیز بهم میخورد و هی سرم توی لپتاپ است و کار و کار و کار و کارهای مختلف ناجالب و نگاه در آینه که قوزم پشتم بیشتر شد؟ شونه هام افتاده تر؟ 

دلم میخواهد بروم بگویم درسته که تو گه خوردی ولی منم نباید اونطوری می گفتم علی و البته مهدی این را بدان که هنوز هم حق با توست و بقیه دوستان بدانید من قصد سخت گیری ندارم ولی حالم از حرف ها و عکسهایتان بهم میخورد ولی با این همه دوست دارم گاهی قاطی شوخی هایتان باشم بی آنکه فکر کنم چقدر تهوع آور است این حرفها چون من نیاز دارم در موقعیت هایی باشم که فکر نکنم که چقدر زندگی تهوع آور است و چقدر همه چیز نفرت انگیز!

اندنامه: حس و حالم را توضیح دادم، فهمیدید؟ نفهمیدید؟ عب نداره آنچه در مغزم بود به فارسی قابل بیان نیس!