تبلیغات
درهای یه وری! - ارغوان این چه رازیست که هر بهار فلان و بیسار
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 29 اسفند 1393

ارغوان این چه رازیست که هر بهار فلان و بیسار



آمده نوشته که اینطوری شوهر گیرت نمیاد خواهر! خب به فلان و بیسار که نمیاد.

اصلا اینکه آدم شوهر گیرش بیاد چقدر مهم است؟ برای من مهم است که در کنار کسی که بی نهایت دوستش دارم زندگی کنم ولی شوهر کردن و شوهر گیر نیامدن واقعا مسخره است. آن کسی نتواند بدون ازدواج زندگی کند برود بمیرد.

ازدواج در دنیای امروز اتفاق غریبی است. من مدت هاست که دیگر به آن فکر نمی کنم. از همان روزی که فاضل رفت دیگر دلم ازدواج نمی خواست. برای دختری مثل من ازدواج کردن ساده است. به آن خواستگارهایی که زنگ می زنند فکر کنم و یکی را برگزینم به همین سادگی نام شوهر وارد زندگی می شود. و این چرا باید مهم باشد؟؟

برای من مهم نیست که این اتفاق رخ ندهد، یعنی مهم است دوست دارم رخ ندهد، همان روزها که تازه رفته بود، خواب دیدم عروس شدم و مرد که داماد بود مرا بوسید و لبهایش تلخ بود مثل زهر مار و من همه دنیای سیاهی را بالا آوردم روی لباس سفید عروسم! آنقدر ترسناک بود آنقدر بد بود که از همان شب تصمیم بر آن شد که تنها بمانم.

من دوست داشتن و زندگی و خانه و بچه هیچ مردی را نمی خواهم. من اندکی خاطرات خوش دارم و همین ها را دوست دارم. خیلی ها شوهر گیرشان آمده اما چند نفر نویسنده طرفداری شدند؟؟ چند نفر مثل من از درون سیاهی به خواسته هاشان رسیدند؟؟

اندنامه: روز عید را به بدترین شکل ممکن شروع خواهم کرد.