تبلیغات
درهای یه وری! - دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 9 آذر 1393

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد



دل تنگی یک چیز گوهی است! چند روز پیش به سارا می گفتم که از نبودنش ناراحت نیسم! کنار آمده ام تقریبا با همه چی! هر چند خیلی دیر!! اما اینکه کسی نیست که دوسش داشته باشم یا دوستم داشته باشد یا ببینمش و بخندیم و هوای یکدیگر از همه بیشتر داشته باشیم اصلا سخت نیس! اینکه آنقدر جسارت به خرج دادم آن کار نباید را کردم که دیگر نبینمش و دور از دسترسم قرار بگیرد تا بتوانم تمامش کنم،در واقع مجبور شوم که تمامش کنم واقعا کمک کرد و برایم خوب بود هر چند خب برخلاف آن چیزی که با هم توافق کرده بودیم ابدا خوب که چه عرض کنم به افتضاح ترین حالت ممکن تمام شد.

اما شب گذشته در میان تمام اتفاقات بدی که افتاد و آن سردردی که شروع شد و تیک های عصبی بعدش باعث شد دلم بغلش را بخواهد و تمام شب خوابش را ببینم و تمام امروز فکر کنم که چقدر هنوز به او نیاز دارم و چقدر باید می بود لامصب که نبود به هر حال! تمام شده و من این تمام شدن را به بلاتکلیفی چند ماه اخیر ترجیح می دهم.

معصومه امروز زنگ زد و گفت چرا نیامدی؟ موز و پرتقال و دلمه داشتیم! امروز کلی خوراکی داشتیم زینب جونم و اینها و من گفتم اوکی! هر چند در میان تمام بی حوصلگی ها و غصه ها و سردرد دلم پرتقال خواست اما چیزی نگفتم تا زودتر قطع کند چون نمی خواستم حرف بزنم. چون حرف زدنم نمی امد، فقط خوابم می آمد.

انددنامه: چقدر گریه کنم هی تمام شب های ... ؟ ها؟ دیوثا؟ بی همه چیزاااا! چرا حاضر شدید این طوری بازی بخورم نامردا؟؟