تبلیغات
درهای یه وری! - پاییز لفظ دیگر من دوست دارمت ...
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 4 آذر 1393

پاییز لفظ دیگر من دوست دارمت ...



دلم گرفته بود، پروژه ام جلوی چشمم باز بود، کمی کدهایش را بالا پایین کردم، حسش نبود واقعا! علیرضا قربانی خسته نمی شد از بس که پرده نشین را می خواند. دلم گرفته بود واقعا! باید یک چیزهایی می نوشتم!چه چیزهایی را باید می نوشتم؟ من یک زمانی می نوشتم راستی! یک رمان نیمه کاره داشتم، چند تا داستان کوتاه داشتم. چرا دیگر ننوشتم؟ چه شد که همه نوشتنی هایم HTML و CSS و PHP شد؟؟ نه اینکه اینها نوشتنی های دوست ندشاتنی من باشند که همین ها را هم خیلی دوست دارم اما چرا آنها را ننوشتم دیگر؟ نمی دانم!

علیرضا قربانی می گوید: "دنبا برای از تو سرودن مرا کم است" و کم است واقعا، دنیا برای من تنگ شده، همه این پاییز لعنتی که دارد تمام میشود و با سارا و معصومه و الهام در خیابان هایش قدم زد و خندیدم و دری وری گفتم و سارا گفت تو دهن سرویس ترین آدمی هستی که دیدم برای من تداعی کننده هزار تا خاطره سخت است، خاطراتی که باید فراموش شود. از دنیا برای از تو سرودن مرا کم است. قرار باشد از تو بگویم دنیا تمام می شود و من هی نگفتم و  رفتم کنار خیابان به افسر سر میدون گفتم: "چطوری رضا؟" و به عکس العمل هایش خندیدم و گفتم وای چه دنیای فان و جالبی. که یادم برود خیلی چیزها را که یادم نرفتف خودم را بین خیلی چیزها مدفون کردم.

علیرضا قربانی می گوید: "سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست/ در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است" همین را اندنامه تلقی کنید.