تبلیغات
درهای یه وری! - چه کسی فکرش را می کرد روزی بخواهم باتمام وجود پدرام را به آغوش بکشم؟
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
پنجشنبه 29 آبان 1393

چه کسی فکرش را می کرد روزی بخواهم باتمام وجود پدرام را به آغوش بکشم؟



خواب بودم، مدتی است که نمیتوانم جلوی خوابیدن هایم را بگیرم، وقتی ترس در تمام بدنت باشد خوابیدن هم ترسناک است، روزهای اول بخاطر این خستگی ها و خواب ها گریه می کردم، اما الان می آیم خانه و مثل اسب می خوابم و می گویم گور بابای همه چی! خوابیدن لذت بخش است و ازش لذت می برم. همین چند روز پیش هم که فکر می کنم دیروز بود یا پریروز که الان یادم نمی آید دقیقا کی، خوابیده بودم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم، نئو نام موبایل من است و من دوست دارم موبایلم اسم داشته باشد و نئو نامی بود که از اول بر رویش نهادیم. نئو این روزها دیگر حالش خوب نیس وقتی تحت فشار باشد توانایی شناسایی سیم کارت را از دست می دهد و جدیدترها نمی گوید تحت چه فشاری است و همه چیز را در خودش می ریزد به هر حال سن به سرش آمده و دوست دارد تنها باشد اما من هم حق دارم از او توضیحاتی بخواهم، حق ندارم؟ ... خلاصه که نئو برایش مشکلی پیش آمد و قبل از آنکه تماس را پاسخ بگویم از پذیریش سیم کارت سر باز زد. چندی بعد و بعد از آن که سیم کارت را دوباره با یاد آوری خاطره های شیرین و جاودانه یشان برایش معرفی گرفتم با آن شماره ناشناسی که تماس گرفته بود ارتبازی برقرار کردم. سلام کرد و گف میرزاپور است و من تنها میرزاپوری که می شناختم ابراهیم میرزاپور دروازه بان سالهای نه چندان دور تیم ملی بود، چند ثانیه ای فکر لازم بود که یک میرزاپور دیگر شناسایی کنم. کلی سلام و احوال پرسی کردیم و کلی حرف زد. هدیه ی بزرگی هم به من هدیه داد، من گریه ام گرفت و گفت که ضعیف نباشم و می خواستم بگویم این ضعف نیست این از بزرگی دل تو و محبتت است و چقدر خوبی تو و من چقدر نمی توانم چه چیزی بگویم در مورد لطف بیکرانت. بعد از شاهکارهای چند ماه اخیرم گفت و خندیدیم. اما تلفن را که قطع کردم یک دل سیر دوباره گریه کردم. آمدم فیسبوک و نوشته های تک تکشان را خواندم. قبلا هم خوانده بودم و فقط نگاه کرده بودم. در روزهایی که نیاز به حمایت داشتم از من حمایت کرده بودند به بهترین شکل ممکن در حالی که من نخواسته بودم. در حالی که از آنهایی که خواسته بودم جوابی نگرفته بودم. {نباید میخواستم، کوپن خواستنم ار آنها تمام شده بود، شده بود که شده بود، به درک ... } هر جمله را هزار بار خواندم و اشک ریختم ممرضا راست می گفت چنین چیزی در هیچ جا وجود ندارد. در هیچ جا ...

اندنامه: بغلم کن که خدا دور تر از این نشود ...*

* خیلی بی ربط ...