تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
دوشنبه 9 بهمن 1391

بالاخره!



الان ساعت 00:55 روز نهم بهمن ماه!

چند دقیقه ای است که اشک می ریزم ....!


چهارشنبه 4 بهمن 1391

دارم به گریه می کنم و گریه می کنم / از تو، به تو، بدون تو، تو، گریه می کنم - ای کاش!!!



دلم آن روزهای وبلاگی را می خواهد، آن روزها که تقی به توقی را در دری وریهایم می نوشتم، و هی پست میدادم روزی یک بار، هفته ای چند بار!

دلم میخواهد دوباره مبارزه کنم، شور و انرژی داشته باشم ، برای خواسته هایم تلاش کنم، دلم نمیخواهد این موجود ضعیفی که مدام می گوید بی خیال و باشه باشم!

شاید الان دلم شکسته باشد شاید باید برای دلم عزاداری بکنم! برای قلبی که فکر می کردم مقدس است و برای هیچ کس مهم هم نبود چه برسه به مقدس!
دلم میخواهد در اتاق را ببندم نامجو بخواند که: "لیلای من کجا میبری؟" و من هی عر بزنم، هی اشک بریزم، اما نشسته ام و فقط نگاه می کنم، اینکه تو را دوست نداشته باشم اتفاق بزرگی است در زندگی من، اما چرا واکنشهایم بزرگ نیست! هر چند گریه نکردن برای من بزرگترین واکنش است!

دلم میخواست قبل از آنکه خداحافظی کنم با محمدی کسی مشورت می کردم، اما چه فایده؟ که می امد و پشیمانم می کرد و می گفت دوست دارم نامت را در انجمن ببینم و بمان و از این حرفها و بگویم باشه؟ نمیخواستم بگویم باشه! نمیخواستم دیگر باشم! بودن در جایی که تو را آزار می دهد و مرا آزار می دهد ماندنش چه فایده ای دارد؟؟؟؟ نماندم بی انکه به کسی بگویم یا کسی بداند! نوشتم که دیگر نیستم و این دختر اسفندی به انتها رسیده است!

بعله! من دیروز با رضا حرف زدم و هی دلم میخواست بیشتر حرف بزنم و هی رضا حرف بزند و من با شنیدن لهجه اش که شبیه توست کیف کنم که چه بشود؟؟؟؟ چرا انقدر احمق شده ام؟ حتی یادم نیست تو سر چه امتحانی بودی و تا کی امتحان داری هر چند رضا همه ی این ها را به من گفت! زدم به همان قید بی خیالی و باشه! و گفتم باشه! باشه مرا دوست نداشته باشم من هم ندارم! و از همه ی زندگی ات بیرون میروم! اتفاقا قبل از آمدن تو خیلی هم خوش می گذشت! انجمن ادبی میرفتم! بوستان علوی میرفتیم و من کنار هیچ تابی وانمیستادم که با تو صحبت کنم و باران هم که می آمد تو نبودی بگویی برو تو ماشین سرما می خوری !!!

دلم می خواهد برای خودم باشم و هر چه که تو با من کردی را فراموش کنم! 7 ماه است که این را میخواهم! و هی نمی شود چون نذاشتی حرف بزنم! و من هی خواستم و تو هی نخواستی! و این هی نخواستن تو مرا به گا داد! رفتارهای غلط انجام دادم! بچه شدم و هی بد رفتار کردم!

حالا دلم می خواهد بچه نباشد و هی بد رفتار نکنم و ای کاش نامجوی میخواند و من عر میزدم، اما این ظور به انتها رسیدن آنقدر غم انگیز است که اشک مرا در نخواهد آورد که با اشک آرام نخواهم شد، باید سکوت کرد و زل زد به همه چیز، همه چیزی که خیلی سخت و طولانی از جلوی چشمانم عبور کرد، همه چیزی که همه چیز نبود اما همه چیز شد!

دلم میخواهد نامجو بخواند و من هی گریه کنم، هی خالی شوم! اما نمی شود، نامجو هم میخواند و نمی شود!

دلم میخواهد به یک چیزهایی برگردم، دلم میخواهد به بچه بودن هایم برگردم، زینب همیشه بچه است! تا همین یک سال پیش هم بچه بود! همه می گفتند! اما انگار که این 7 ماه و دردی که از تو بر من خاصل شد مرا بزرگ کرد! دیگر مثل بچه ها نگاه نمی کنم، شاید پیر شدم! خیلی پیر، آنقدر پیر که می فهمم!

دلم میخواهد آدونیا را بنویسم و خواهم نوشت، روزی آدونیا چاپ خواهد و من در هر کجا و در کنار هر کسی که باشم آن را به تو تقدیم خواهم کرد! چرا که آدونیا زندگی من نبود، آدونیا زندگی زنی بود که در کنار تو خواهد زیست!

دلم می خواهد الان که نامجو می خواند گریه کنم، عر بزنم، هی تو را بخواهم، به قدر همه ی زمان هایی که تو را میخواهم بخواهمت و دیگر نخواهمت! و تمام شود! اما نگاه که می کنم همه چیز تمام شده است! خواستن تو، اشک من و...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و حالا هم ای ساربان نامجو!
همه چیز تمام شده!
خدانگهدار!

اندنامه: اینکه چرا ای ساربان نامجو را انتخاب کردم! سوال بزرگی است! که پاسخش را نمیدانم شاید چون "پائیز سال بعد" هیچ تاثیری نداشت همانطور که ای ساربان نداشت! و خیلی بد بود اگر می نوشتم پاییز سال بعد تاثیری ندارد! شاید باید یک بار دیگر نامجو بخواند و احتمالا تا شب هی بخواند شاید عر بزنم و این عزاداری را در سکوت به اتمام نرسانم


سه شنبه 19 دی 1391

گریه های من برای رونالدو ...



کریستیانو رونالدو هیچ گاه بازیکن محبوب زندگی من نبوده است، حتی در یک برهه ای از زمان بازیکن منفور نیز بوده است حتی از اینکه به رئال مادرید آمد کمی هم ناراحت شدم! با این حال رونالدوی کنونی را دوست دارم شاید زینب کنونی رونالدو را دوست دارد.

دیشب وقتی پشت نت نشسته بودم و تصاویری که تیکه تیکه به دستمان می رسید را تماشا می کرد، استرس زیادی برای کریستیانو رونالدو داشتم، چهره اش از ابتدا خندان نبود، طوری نگاه می کرد انگار میدانست حضورش در این مراسم یک بازی مسخره است، مراسمی که او را به هیچ چیز نمی رساند هر قدر هم لایق که لایق آن باشد! انگار دوست داشت آنجا نباشد!

نمیدونم شاید این تفکر من باشد تنها، وقتی که اسم مسی را خواندند تصاویر ارسالی قطع شده بود، و وقتی وصل شد که مسی آن بالا وایستاده بود و یک منظره ی حال بهم زن را ساخته بود! با کت خال خالی!!!!

چند باری از آرمان پرسیدم که واقعا به مسی دادند؟؟ واقعا؟؟ و گریه کردم! من نیم ساعت برای رونالدو گریه کردم!

شاید هم اشک ها برای خودم بود، شاید نیاز داشتم اندکی به یک چیز دیگری فکر کنم و مراسم دیشب و انتخاب کسی که صاحب توپ طلا می شود چیزی بود که برایم خیلی مهم شده بود آن هم برای اولین بار!

دلم میخواست تا خود زوریخ برم و بگم کریس عزیزم من می فهممت، من می دونم برتر بودن و دیده نشدن یعنی چی! میدونم چیزی که حقت هست و میدن به یه آشغال بی مصرف یعنی چی! میدونم وقتی عصبانی و ناراحتی باید لبخند بزنی یعنی چی! میدونم چه اهمیتی پشت این همه مهم نیست گفتنا هست! دیشب بعد از سالها بالاخره فهمیدم دلم میخواد بغل کی گریه کنم، دیشب دلم میخواست رونالدو رو بغل کنم و زار بزنم! و دلم میخواست تو صورت علی دایی هم تف کنم، بعد با خودم گفتم بزار بیاد تهران بعدا میرم توف می کنم تو صورتش!

اندنامه: شاید باید مثل مورینیو چنین مراسمی را به یکی از اعضایم حساب می کردم و بی خیالش به زندگی می پرداختم! اما این را می دانم که مورینیو به اندازه ی من برای داشتن لحظات شاد در زندگی اش دستش خالی نیست و پشت یک اینترنت داغون و تصاویری که مدام ارسالشان قطع می شوند در پی دلخوشی هایش نیست! 


پنجشنبه 30 آذر 1391

کارهایی که در طول این پست کردم...



شب یلداست!

دیگر آنکه دنیا هم تمام نشد!

اما روزهایم تکراری است! دلم میخواهد درهای یه وری خوبم را بنویسم اما نمی نویسم!

اتاقم تاریک است و برچسب لپتاپم فارسی نیست!

نئو دارد همه ی آهنگهایش را می خواند! الان اون آهنگ جنیفر که با پیت بول خونده اونو داره میخونه!

خوابم نمی آید

گریه می کنم

با ابوالفضل در فیسبوک می چتم!

به دو نفر شب یلدا را sms ای تبریک گفتم!

الان نئو به ای ساربان نامجو رسیده

ساعت 9:46 است! و شب است!

فائزه و فاطمه خونه هستند و پایین هستند در کانون گرم خانواده!

سعی می کنم به رویایی با منچستر فکر کنم!

دو تا خبر باز کردم که ترجمه اشان کنم اما نمی کنم.

ابوالفضل حرفهای شوخی و جدی مرا نمی فهمد!

هنوز شب یلدا است!

خیلی گریه می کنم!

یک عکسیو باز می کنم و نگاه می کنم!

فوش میدهم

بیشتر گریه می کنم

مهتابی و روشن کردم

دست تو دماغم کردم!

فقط می خارید! (غلو کردم!)

یک نفر آدم خنگ با عکس 3*4 در فیسبوک پی ام میدهد!

دلم میخواهد از یاسر قنبرلو در مورد قرعه بارسا بپرسم اما قبلا هی گفته من شاعر و ادیبم دیگه روم نمیشه بپرسم!

توی آینه نگاه کردم!

چقدر موهام خوب شده!

خودم را دوست دارم!

بیشتر تر گریه می کنم

ناخنم شستم را بین دو دندان جلویم می گذارم!

آآآآآآآآآآآآآآ! آهنگ فرخ (عاشق بی نهایت) را نئو الان خوند

کمرمو می خارونم

sms برام اومد

فهمیه بود! یلدا رو تبریک گفت با یک پیام تخیلی و که شامل طلایی و اهورایی و ایناست!

انگشتامو شکستم!

به ابوالفضل می گویم که ناراحت نباشد

یکی که نمی شناسمش در فیسبوک می گوید تو هم مثل من تنهایی؟؟

دلم میخواهد بگویم من مث هیچ کس هیچ چیز نیستم! اما می گویم :|

ساکس قطع شده؟

یک دور پروکسی فایر رو می بندم!

باز می کنم!

ساکس وصل است!

یک عکس دیگر را نگاه می کنم!

ته دلم یک مدلی می شود!

خیلی گریه می کنم!

زیرلب چیزی می گویم و می بندمش!

فیسبوک را بالا و پایین می کنم!

چیز بدردبخوری تویش نیست!

مهران آن می شود!

می گویم این یارو خارجکی چقدر زر میزنه!

بخاریو کم کردم!

تشنمه!

میخوام برم پایین آب بخورم اما حسش نیست!

مهسا وحدت میگه سااااااااااااااااااااااااق افراااااااااااااااااا 

من کیف می کنم

اشکامو پاک می کنم!

قدری به یک خاطره فکر می کنم

لبخند محوی می زنم

به فاطمه واسه ریختن این آهنگ های آشغال در نئو فوش میدهم !

که په کاری است؟ فاطمه که اینجا نیست!

آهنگ را نکست می کنم!

ابوالفضل رفت!

چراغ و خاموش کردم!

فاطمه اومد بالا

آهنگو قطع کردم!

میگه بریم مانتو بخریم!

نئو رو له کرد :|

هنوز شب یلداست!

اندنامه: و کاری که در تمام طول نوشتن این پست می کنم دوست داشتن توست! کاری که هیچ گاه حتی یک ثانیه از من دور نمی شود ....


چهارشنبه 17 آبان 1391

از من به در های یه وری دوست داشتنی ام



در های یه وری عزیزم سلام

من همان دستی هستم که تو را خلق کردم! و تو همان موجود دوست داشتنی ای بودی که همچون دری وری هایم این فرصت را به من میدادی که سخن بگویم، وقتی که هیچ کس نبود و وقتی که هیچ کس نخواست!

آما حقیقتی است که باید به تو بگویم تو را از دری وری بیشتر دوست داشتم چرا که در پس خلق کردن تو هدفی بود که در دری وری نبود. در پس خلق کردن تو عشق ودوست داشتن بود! تو را خلق کردم که اثبات کنم دوستش دارم!

هر چند به دردم نخوردی و اثبات نشد! اما من دوستت دارم.

درهای یه وری خوبم! الان در وضعیتی هستم که هیچ کس نیست که دوست بنامم آن را!

دوستانم در گذر زمان در حال fade شدن هستند! و من هیچ کس را دوست نمی بینم! شاید به همان حس های تخیلی خودم باز می گردد! اما به هر چه که باز می گردد نتیجه اش تنهایی من است!

دوست ندارم تو را نیز از دست بدهم!

درهای یه وری خوبم! کاش شهاب تو را می خواند!

کاش یک روزی هم شهاب اینجا می نوشت!

درهای یه وری خوبم خداحافظ!


یکشنبه 14 آبان 1391

پسرت چاقو خورد!



رئال سارگوسا رو برد، در حالی که اسین و مودریچ برای اولین بار واسه رئال گل زدند. بازی و شبکه ورزش نشون داد اما من ندیدم بعد از یک عید طولانی و کلی مهمون و اینا نمشه گفت میخوام فوتبال ببینم. همینطوری تو اتاق خودم پای نت پیگیرش بودم. وقتی رئال میبره حس خوبی پیدا می کنم.

دیروز عید غدیر بود مثل هر سال با کلی مهمون غریبه و آشنا! تو کل این همه ادمی که دیروز تو خونه ی ما اومد یه خانمی بدجوری تو دهن من وول میخوره! وقتی اومد یه خانم دیگه هم روبروش بود یه خورده بهش نگاه کرد و گفت :"تورو می شناسما! عروس فلانی هستی؟"

زن در جوابش گفت: "آره شما هم فلانی هستی؟"

- آره؛ همون که پسرشو تو خیابون چاقو زدند! شناختمت! اون روز که پسرتو چاقو می زدند اونجا بودم 

و هی  در مورد چاقو خوردن جوان تازه از دست رفته ی او صحبت کرد و در مورد جرئیاتش به سخنرانی پرداخت! زن بیچاره یک عالمه گریه کرد و من از دیروز صبح تا به حالا دارم فکر می کنند چرا این همه نفهم هستند برخی ها؟ و چرا از دیدن گریه دیگران لذت می برند!

با این همه من بنزما را دوست دارم یعنی بیشتر از هیگواین! اما هیگواین در هر دو بازی اخیر گل زده و نمی شود گقت که بنزما باید مهاجم نوک تیم باشد بعد مهران می گوید پست فنی بدهید!! 

اندنامه: اینکه چقدر یهو مچ پایم درد گرفت و نابود شدم را هم نمی نویسم!


جمعه 12 آبان 1391

عیدهاااا



خواستم بیام عید و تبریک بگم و از این خز بازیا که هیچ وقت نمی کنم! اما دیدم توله مسی بدنیا اومده اصن حالم دگرگون شد گفتم تبریک نگم بیتره!


جمعه 28 مهر 1391

آپشن های من برای همه چی زیاده!



دیروز  رفتیم آذر- کوچه آهنی کیف بخریم، درواقع کوله، که خریدیم! و برگشتنی  به ریحانه گفتم اینجا چقدر برای من غریبه است و من اصن این ورا نیومدم! و ریحانه هم تایید کرد فقط گفت واسه ختم پدربزرگ و مادربزرگش اومدن گلزار و از اینجا انداختن رفتن که چیو انداختن؟ و فارسی خیلی پیچیده و پر اصطلاحه!

بعد در مورد خاطرات مرگ و میر و ختم فامیلامون حرف زدیم و اینکه اگه مردیم مراسمون دوست داریم چگونه باشد؟(دستور زبان فارسیو نابود کردم:دی) همونجا که به ریحانه آپشن های مرگم و می گفتم فهمیدم خیلی آپشنهای زیادی هستند! بعد تو خونه دوباره بهش فک کردم و گفتم اینجا بنویسم که ملت یادشون بمونه و خدا هم یادش بمونه و به هرحال ثبت هر چیزی خوبه کلا

آپشن های مرگ من به دو دسته تقسیم می شوند که دسته ی اول میشه : نحوه ی مرگ که به خدا مربوطه! و دسته دوم میشه : مراسم که به ملت مربوط میشه!

نحوه ی مرگ:

مرگ باید ناگهانی باشه دلم نمیخواد آخرین خاطراتی که از من یادشون میاد یه مرده ی زنده نما باشه که دو سال رو تخت افتاده و همه از نگهداریش عاصی شدن! همچنین نمیخوام آخرین خاطره ی به جا مونده اطم مخ پخش شده ام کف آسفالت باشه! نمیخوام تو خواب بمیرم و تا صب گو گیجه بگیرم که الان مردم؟ نمردم؟ زنده ام؟ این دنیام؟ اون دنیام؟ میخوام یه مدلی باشه که درجا بدونم مردم و تکلیفم معلوم باشه و تا بتونم خودمو برای مراحل سخت بعدی اماده کنم مثلا دارم راه میرم تو خونه یهو بیوفتم بمیرم و رو پله هم نباشم که با مخ بخورم زمین و آسفالت و اینا شم!

دیگر آنکه پریود هم نباشم تازه هم اپلاسیون کرده باشم مثلا یک ساعت بعدش! یک مقدار آرایش هم داشته باشم اون تایم که ملت با دیدن مرده کیف کنند و بگوید به به چه میتی! (میتی یعنی میت(به معنای جنازه) + ی نکره و ابدا به معنی اسم کوچک میتی کومان نیست و حتی تلفظ لاتی مهدی هم نیست بلکه عمان که توضیح دادم است هست فقط!)

سن خیلی مهم نیست فقط شاداب و سرحال باشم که همه بگویند حیف شد و هی پنجول تو صورت خودشون بکشن! ناکام هم نباشم! نامردی است آدم این همه در دینا عذاب کشد بعدش هم بمیرد به یک مشقت زیاد و تازه بعد از این همه رنج برد آن دنیا جواب همه را پس بدهد از نکیر و منکر گرفته که هفت پشت غریبه اند تا اعضا و جوارحت که معلوم نیست چه توقعی از ادم دارند بعد با این همه ناکام هم بمیری و گریه کن هم نداشته باشی !!! خب این ها را لحاظ کن خدای عزیزم! بوس!

مراسم ختم:

طی مراسم ختم هر کس لباس سیاه پوشید و ریش و پشمش را به احترام من نزد در مجلس راه ندهید مرده دلش می گیرد به خدا رنگ های شاد بپوشید که حذداقل چهار تا غریبه که دیدند فکر کنند فستیوالی چیزی است دنبال شما راه بیوفتند بعد همه فک کنند من چه انسان محبوبی بودم! آب پرتقال حتما سرو شود که آن دنیا چیزی که دوست دارم به لب و دهنم برسد!یک مراسم بیشتر برایم نگیرید همون ختم کافیه! و مرا در بهشت معصومه دفن کنید که از همه جا دور تر است و خیلی پارک دارد! عکسم را در حد تیم ملی بر روی اعلامیه ام بزنید عنید اگه نزنید تازه روی سنگ قبر هم بزنید! من شمع و گل پروانه نیستم من زینبم و میخواهم بعد از مرگم هم با همین نام خطاب شوم! آثار هنریم را در مراسم ختم پخش کنید خصوصا دوبله هایمان را ! من به گریه و زاری شما بعد از مرگم نیاز دارم من به دعای شما نیازمندم پس بخندید و برایم دعا کنید! 

بازهم هستا ولی می ترسم اگر ادامه دهم وقتی مردم مرا در یک چاله ای چیزی دفن کنید و دمش را در نیاورید پس ادامه نمی دهم!

اندنامه: کوله ریحانه قشنگ تر بود ! اما من میخواستم حتما قهوه ای باشد کوله ام!!!!


شنبه 15 مهر 1391

چهارده مهــــــر....



دیروز دوستی در فیسبوک نوشته بود : "1391/07/14 هرگز تکرار نمیشود؛ قدر لحظه هاتو بدونید"

زیرش چند تایی کامنت گذاشتیم بعد به اینجا رسیدم که نوشتم : "تو زندگی روزهایی است که واسه اینکه هرگز تکرار نمیشن خیلی خوشحالم یکی از این روزها چهارده مهر هزار و سیصد و نود و یکه!"

بعد انگار وقتی تاریخ و به حروف نوشتم یک چیزی در درون من تکان خورد، چهارده مهر، چهادر مهر، لامصب چقدر آشنا بود! کی بود؟ کجا بود؟ چه بود؟ بعد همانطور که به مانیتور خیره بودم فهمیدم چهارده مهر روزی بود که 2 سال پیش اتفاق افتاده بود، روزی که گمان می کردم هیچ گاه فراموشم نمی شود و به یادماندنی ترین تاریخ زندگی ام خواهد بود.

لبخندی زدم و گفتم: "فراموش شد!"

به همبن سادگی، به همین خوشمزگی!

اینکه 14 مهر 91 چقدر سخت بود و چقدر بد آغاز شد و چقدر بد ادامه یافت و چقدر بد هم تمام شد چیزی نیست که بخواهم در موردش بنویسم، میخوام راجع به حس خوبی که از این فراموشی داشتم بنویسم، حس خوب آزادی، فراموشی! اصلا چرا باید این چیزها در خاطر آدم بماند! من روزهای خوب زندگی ام و خاطراتم را فراموش کردم و چقدر از اینکه واقعا فراموش کردم حس خوبی در بدنم در جریان است!

........................

گروه پالت، امید نعمتی، هومن سیدی، تئاتر، بریم مرضیه؟، بریم، حتما، شنبه بریم، انسی میای؟، آره، پس شد شنبه، سمانه میگه اجراش متوقفه، نه، آره، نه، باید ببینم، فیس بوک، گروه پالت، اجرا متوقف شد، افسوس، اه، آخه چرا؟، 

........................

قرار است انسی دفتر شعرش را که چاپ کرد ، یکی از اشعارش را به من و پفک نمکی تقدیم کند، قول داده اما اینجا می نویسم که یادش نرود!

.......................

وقتی یک خری یک چشمهایش را پشت چیزی به اسم عینک مخفی می کند، چه چیزی باعث می شود انقدر مشتاق دیدارش باشی؟ آن هم وقتی میدانی آن خر مورد نظر سگ هار هم هست!

.......................

- دختر باشه، سارا باشه!
- نه؛ زهرا میخواد اسم دخترشو بزاره سارا!

(سارای من الان یه جاییه که داره واسه زنده موندن تلاش میکن، دعا کنید سارای ما زنده بمونه! :( )


یکشنبه 2 مهر 1391

پست شهاب دار



دیروز اول مهر بود و خیلی زیاد با سایر روزها فرق داشت، قشنگ طی یک روز هر چیزی که روزها را تابستانی می کرد از بین رفت و این برایم خیلی عجیب بود!

از آن دسته آدمها نیستم که بگویم وای تابستان تمام شد وای مدرسه وای من تابستان و میخوام! اتفاقا تابستان را نمی خواهم، چون گرم و خیلی گرم است و شما هی عرق می کنید و هی بو می گیرید و این بد است! اما از آن طرف از آن دسته آدمهایی نیستم که بگویم آخی مدرسه، دلم تنگ شده و کاش مدرسه می رفیتم و اینا نه تنها نیستم بلکه حتی برای یک ثانیه هم حاضر به تکرار ان روزها نیستم! هر چند که شاگرد اول بودم و رفقای خیلی خوبی هم داشتم و با ذهنی بدون دغدغه زندگی می کردم اما دوستش ندارم، مدرسه را هر کاری بکنی عن است! مخصوصا اگر همسایه تان باشد !!!!

بذی این روزها تنهایی است، بد است ترم آخر باشی و چند تا واحد کم داشته باشی و کم بروی دانشگاه و این دانشگاه رفتن جزیی از کارهایت نباشد ولی بخاطرش نتوانی کاری هم انجام دهی!!! بد همه اش در خانه ای، خواهرانت رفته اند و تو تنهایی و من از تنهایی متنفرم!

اون حس بی هدفی و بی وطنی را کماکان دارم!

بعد یک نفری هست که این روزها با او صحبت می کنم و وقتی با او صحبت می کنم عصبی میشم، سگ می شوم، حالت تهوع پیدا می کنم و بعد از آنکه حرفهایمان تمام میشود یا با کسی دعوایم می شود و یا خیلی زیاد گریه می کنم!

از اینکه باید خود دار باشم متنفرم، من بد و خوب را تشخیص میدهم و به همین علت نباید مرا از چیزی منع کرد نباید مجبور باشم آن طور که نمی خواهم رفتار کنم، اما مجبورم می کنند نمی گذارند آنچه را که می خواهم بیان کنم و این باعث آزارم می شود.

امروز ساعت 8 صبح درس شیرین انقلاب داشتم برای سومین ترم متوالی، وقتی توی رخت خواب خوابیده بودم و داشتم کلنجار می رفتم که بروم یا نروم از خدا خواستم در این ترم عمر انقلاب به پایان برسد یا یه اتفاقی بیوفتد که این درس از چارت درسی حذف شود تا من دیگر عزایش را نگیرم!!!!

اهان در این چند روزی که درهای یه وری از من دور بود یک کاری هم کردم که همه می گویند ای خر احمق! چرا این کار را کردی؟ و این کار این است کنکور علمی کاربردی کاردانی رشته جهانگردی در شهر کلاردشت را ثبت نام کردم که به معنی ارشد پر است! و خودم خیلی راضی هستم ولی بقیه نمی فهمند مرا!

بعد یک جایی هم گفت تو شوخی های منم نمی فهمی! 

هدفش از این جمله چی بود؟ که چی؟ می خواست بگوید من هیچی زندگی او را درک نمی کنم؟ می خواست توی چشمم بکند که ما خیلی از هم دوریم؟ من ناراحت شدم درست است که به رویش نیاوردم اما ناراحت شدم اگر می گفتم ناراحت شدم او مگر اهمیت می دهد؟ سهم من از زندگی هم باید همیشه ی خدا سگی باشد! 

بعد پدرام می گوید درهای یه وری را ببند ، خب اگر ببندم کجا می توانم این همه بنویسم؟ این همه زیاد؟ هان؟ چه کسی به حرفهایم گوش می دهد؟ اصن یکی نیست بگوید به تو چه اصن پدرام؟

اند نامه: دیگر شاغل نیستم :(


جمعه 17 شهریور 1391

نمیدونم ...



احساس بی وطنی میکنم، بی هویتی، بی هدفی! همه این احساسات را میکنم!

هیچ چیز خوشحالم نمی کند هیچ چیز حتی ناراحتم هم نمی کند! می نشینم یک گوشه ای و کارهای همیشه را میکنم! کارهای هر روز بی آنکه هیچ حسی به هیچ کاری داشته باشم!

کارهایی که دوست ندارم را سر صبر و با دقت و حصوله انجام میدهم و کارهایی که دوست دارم را میریزم دور! همه میگویند کارهایی که دوست دارم کارهای خوبی نیست!

دلم ذره ای آرامش میخواهد! دلم ساحل بی خیال بابلسرا را می خواهد ... 

اندنامه: لعنت به روزگار که از خاطرات من .... حتی خسال داشتنت را گرفته بود ....


پنجشنبه 9 شهریور 1391

ول کن دیگه... اه



یک حس بدی هست!

نکبت از امروز عصر بوجود آمده و نه محو میشود و نه کم میشود !

حالم خوب نیست!

اند نامه: ال کلاسیکوها را که میبریم یاد اولین ها می افتم!




سه شنبه 7 شهریور 1391

یه وقتایی هست که من توشم!



یه وقتایی زندگیتو هر کی از بیرون ببینه میگه خوش بحالش چه  خوب!

من الان تو همون وقتام! اما یه چیزی تو این وقتا هست که بدجوری آزارات میده یه غم بزرگ که باعث میشه اون حس خوش به حالشی که مردم در موردت می گن و نفهمی!

اون غم بزرگ واسه من همیشه دل تنگیه! یه غم ناجوری که ختی وقتی از ته دل میخندی یادت هست که یه غم بزرگ هست!

نیستم! اونطوری که درست تره نیستم! اونطوری که خودم هستم، هستم!!!

فهمیدید دلم خیلی تنگه یا باید بگم؟ :| (همه اش یه مشت خنگ اینجا رو میخونن!)

دلم خیلی تنگ شده واسه یه زشت ترسناک دراز ومپایر که همش مث سگ می مونه! با اون موهاش! ایشالا کچل شه! 

اند نامه: نشستم یه دور دیگه مونولوگ و تا ته خوندم، کسرا روحمو تازه میکنه!


چهارشنبه 1 شهریور 1391

فحشای خالی....



ببین دیگه اینجا نیا!

اینجا مال منه! دوست ندارم با حضور کثیفت باعث ناراحتیم بشی!

همین که بخشیدمت باید واست کافی باشه!

پس منو ندید بگیر مثل من که ندیدت میگیرم


شنبه 28 مرداد 1391

فروغ ...



دبستانی بودم که اولین شعرش رو لابه لای دفتر شعر خواهرم خوندم حس اون روزو دقیق یادمه شعر "دخترک گفت که چیست راز این حلقه ی زر" بود و من تو اون لحظه خیلی خوشم اومد و چند باری خوندمش! و خب هر دفعه متفاوت تر بود چون درست تر از  قبل بود!!

بعدا زندگینامه و اشعار بیشتری از فروغ خوندم و فهمیدم شعر فروغ را دوست ندارم، شعر فروغ بیش از حد زنانه است و هی میگوید زن مظلوم است زن موجودی است که به او ظلم شده آخی زنان و اینا و من دوست ندارم دیدن این همه نمایش ضعف را!!!!!!

اینطور نیست که بگویم هر چه فروغ بگوید اخ و ایناست نه فروغ اشعاری دارد که دوستشان دارم اما با کلیت تفکرش نمیتوانم ارتباط برقرار کنم مرا زده می کند! 

حتی به عنوان یک انسان برایش احترام زیادی قائلم کارهای قابل تحسین زیادی انجام داده اما شعرش را دوست ندارم خصوصا وقتی آقایان از شعرش دفاع می کنند بیشتر حرصم در میاد!

اینکه چرا الان از فروغ نوشتم جای اینکه برم بخوابم برمیگرده به دیدن چندتا عکس ازش خیلی ها گفتن شبیه فروغم! خصوصا انهایی که یک عکس خاص را از من دیدن! امروز که عکسهایش را میدیدم می خندید! مرا به فکر فرو برد ... چیزی قشنگ تر خندیدن یک زن در قابی سیاه و سفید نیست ... اینو همین الان کشف کردم!

اندنامه: حالا به جز ال کلاسیکو همراه با برد مقتدرانه رئال!



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ]