تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
یکشنبه 14 آبان 1391

پسرت چاقو خورد!



رئال سارگوسا رو برد، در حالی که اسین و مودریچ برای اولین بار واسه رئال گل زدند. بازی و شبکه ورزش نشون داد اما من ندیدم بعد از یک عید طولانی و کلی مهمون و اینا نمشه گفت میخوام فوتبال ببینم. همینطوری تو اتاق خودم پای نت پیگیرش بودم. وقتی رئال میبره حس خوبی پیدا می کنم.

دیروز عید غدیر بود مثل هر سال با کلی مهمون غریبه و آشنا! تو کل این همه ادمی که دیروز تو خونه ی ما اومد یه خانمی بدجوری تو دهن من وول میخوره! وقتی اومد یه خانم دیگه هم روبروش بود یه خورده بهش نگاه کرد و گفت :"تورو می شناسما! عروس فلانی هستی؟"

زن در جوابش گفت: "آره شما هم فلانی هستی؟"

- آره؛ همون که پسرشو تو خیابون چاقو زدند! شناختمت! اون روز که پسرتو چاقو می زدند اونجا بودم 

و هی  در مورد چاقو خوردن جوان تازه از دست رفته ی او صحبت کرد و در مورد جرئیاتش به سخنرانی پرداخت! زن بیچاره یک عالمه گریه کرد و من از دیروز صبح تا به حالا دارم فکر می کنند چرا این همه نفهم هستند برخی ها؟ و چرا از دیدن گریه دیگران لذت می برند!

با این همه من بنزما را دوست دارم یعنی بیشتر از هیگواین! اما هیگواین در هر دو بازی اخیر گل زده و نمی شود گقت که بنزما باید مهاجم نوک تیم باشد بعد مهران می گوید پست فنی بدهید!! 

اندنامه: اینکه چقدر یهو مچ پایم درد گرفت و نابود شدم را هم نمی نویسم!


جمعه 12 آبان 1391

عیدهاااا



خواستم بیام عید و تبریک بگم و از این خز بازیا که هیچ وقت نمی کنم! اما دیدم توله مسی بدنیا اومده اصن حالم دگرگون شد گفتم تبریک نگم بیتره!


جمعه 28 مهر 1391

آپشن های من برای همه چی زیاده!



دیروز  رفتیم آذر- کوچه آهنی کیف بخریم، درواقع کوله، که خریدیم! و برگشتنی  به ریحانه گفتم اینجا چقدر برای من غریبه است و من اصن این ورا نیومدم! و ریحانه هم تایید کرد فقط گفت واسه ختم پدربزرگ و مادربزرگش اومدن گلزار و از اینجا انداختن رفتن که چیو انداختن؟ و فارسی خیلی پیچیده و پر اصطلاحه!

بعد در مورد خاطرات مرگ و میر و ختم فامیلامون حرف زدیم و اینکه اگه مردیم مراسمون دوست داریم چگونه باشد؟(دستور زبان فارسیو نابود کردم:دی) همونجا که به ریحانه آپشن های مرگم و می گفتم فهمیدم خیلی آپشنهای زیادی هستند! بعد تو خونه دوباره بهش فک کردم و گفتم اینجا بنویسم که ملت یادشون بمونه و خدا هم یادش بمونه و به هرحال ثبت هر چیزی خوبه کلا

آپشن های مرگ من به دو دسته تقسیم می شوند که دسته ی اول میشه : نحوه ی مرگ که به خدا مربوطه! و دسته دوم میشه : مراسم که به ملت مربوط میشه!

نحوه ی مرگ:

مرگ باید ناگهانی باشه دلم نمیخواد آخرین خاطراتی که از من یادشون میاد یه مرده ی زنده نما باشه که دو سال رو تخت افتاده و همه از نگهداریش عاصی شدن! همچنین نمیخوام آخرین خاطره ی به جا مونده اطم مخ پخش شده ام کف آسفالت باشه! نمیخوام تو خواب بمیرم و تا صب گو گیجه بگیرم که الان مردم؟ نمردم؟ زنده ام؟ این دنیام؟ اون دنیام؟ میخوام یه مدلی باشه که درجا بدونم مردم و تکلیفم معلوم باشه و تا بتونم خودمو برای مراحل سخت بعدی اماده کنم مثلا دارم راه میرم تو خونه یهو بیوفتم بمیرم و رو پله هم نباشم که با مخ بخورم زمین و آسفالت و اینا شم!

دیگر آنکه پریود هم نباشم تازه هم اپلاسیون کرده باشم مثلا یک ساعت بعدش! یک مقدار آرایش هم داشته باشم اون تایم که ملت با دیدن مرده کیف کنند و بگوید به به چه میتی! (میتی یعنی میت(به معنای جنازه) + ی نکره و ابدا به معنی اسم کوچک میتی کومان نیست و حتی تلفظ لاتی مهدی هم نیست بلکه عمان که توضیح دادم است هست فقط!)

سن خیلی مهم نیست فقط شاداب و سرحال باشم که همه بگویند حیف شد و هی پنجول تو صورت خودشون بکشن! ناکام هم نباشم! نامردی است آدم این همه در دینا عذاب کشد بعدش هم بمیرد به یک مشقت زیاد و تازه بعد از این همه رنج برد آن دنیا جواب همه را پس بدهد از نکیر و منکر گرفته که هفت پشت غریبه اند تا اعضا و جوارحت که معلوم نیست چه توقعی از ادم دارند بعد با این همه ناکام هم بمیری و گریه کن هم نداشته باشی !!! خب این ها را لحاظ کن خدای عزیزم! بوس!

مراسم ختم:

طی مراسم ختم هر کس لباس سیاه پوشید و ریش و پشمش را به احترام من نزد در مجلس راه ندهید مرده دلش می گیرد به خدا رنگ های شاد بپوشید که حذداقل چهار تا غریبه که دیدند فکر کنند فستیوالی چیزی است دنبال شما راه بیوفتند بعد همه فک کنند من چه انسان محبوبی بودم! آب پرتقال حتما سرو شود که آن دنیا چیزی که دوست دارم به لب و دهنم برسد!یک مراسم بیشتر برایم نگیرید همون ختم کافیه! و مرا در بهشت معصومه دفن کنید که از همه جا دور تر است و خیلی پارک دارد! عکسم را در حد تیم ملی بر روی اعلامیه ام بزنید عنید اگه نزنید تازه روی سنگ قبر هم بزنید! من شمع و گل پروانه نیستم من زینبم و میخواهم بعد از مرگم هم با همین نام خطاب شوم! آثار هنریم را در مراسم ختم پخش کنید خصوصا دوبله هایمان را ! من به گریه و زاری شما بعد از مرگم نیاز دارم من به دعای شما نیازمندم پس بخندید و برایم دعا کنید! 

بازهم هستا ولی می ترسم اگر ادامه دهم وقتی مردم مرا در یک چاله ای چیزی دفن کنید و دمش را در نیاورید پس ادامه نمی دهم!

اندنامه: کوله ریحانه قشنگ تر بود ! اما من میخواستم حتما قهوه ای باشد کوله ام!!!!


شنبه 15 مهر 1391

چهارده مهــــــر....



دیروز دوستی در فیسبوک نوشته بود : "1391/07/14 هرگز تکرار نمیشود؛ قدر لحظه هاتو بدونید"

زیرش چند تایی کامنت گذاشتیم بعد به اینجا رسیدم که نوشتم : "تو زندگی روزهایی است که واسه اینکه هرگز تکرار نمیشن خیلی خوشحالم یکی از این روزها چهارده مهر هزار و سیصد و نود و یکه!"

بعد انگار وقتی تاریخ و به حروف نوشتم یک چیزی در درون من تکان خورد، چهارده مهر، چهادر مهر، لامصب چقدر آشنا بود! کی بود؟ کجا بود؟ چه بود؟ بعد همانطور که به مانیتور خیره بودم فهمیدم چهارده مهر روزی بود که 2 سال پیش اتفاق افتاده بود، روزی که گمان می کردم هیچ گاه فراموشم نمی شود و به یادماندنی ترین تاریخ زندگی ام خواهد بود.

لبخندی زدم و گفتم: "فراموش شد!"

به همبن سادگی، به همین خوشمزگی!

اینکه 14 مهر 91 چقدر سخت بود و چقدر بد آغاز شد و چقدر بد ادامه یافت و چقدر بد هم تمام شد چیزی نیست که بخواهم در موردش بنویسم، میخوام راجع به حس خوبی که از این فراموشی داشتم بنویسم، حس خوب آزادی، فراموشی! اصلا چرا باید این چیزها در خاطر آدم بماند! من روزهای خوب زندگی ام و خاطراتم را فراموش کردم و چقدر از اینکه واقعا فراموش کردم حس خوبی در بدنم در جریان است!

........................

گروه پالت، امید نعمتی، هومن سیدی، تئاتر، بریم مرضیه؟، بریم، حتما، شنبه بریم، انسی میای؟، آره، پس شد شنبه، سمانه میگه اجراش متوقفه، نه، آره، نه، باید ببینم، فیس بوک، گروه پالت، اجرا متوقف شد، افسوس، اه، آخه چرا؟، 

........................

قرار است انسی دفتر شعرش را که چاپ کرد ، یکی از اشعارش را به من و پفک نمکی تقدیم کند، قول داده اما اینجا می نویسم که یادش نرود!

.......................

وقتی یک خری یک چشمهایش را پشت چیزی به اسم عینک مخفی می کند، چه چیزی باعث می شود انقدر مشتاق دیدارش باشی؟ آن هم وقتی میدانی آن خر مورد نظر سگ هار هم هست!

.......................

- دختر باشه، سارا باشه!
- نه؛ زهرا میخواد اسم دخترشو بزاره سارا!

(سارای من الان یه جاییه که داره واسه زنده موندن تلاش میکن، دعا کنید سارای ما زنده بمونه! :( )


یکشنبه 2 مهر 1391

پست شهاب دار



دیروز اول مهر بود و خیلی زیاد با سایر روزها فرق داشت، قشنگ طی یک روز هر چیزی که روزها را تابستانی می کرد از بین رفت و این برایم خیلی عجیب بود!

از آن دسته آدمها نیستم که بگویم وای تابستان تمام شد وای مدرسه وای من تابستان و میخوام! اتفاقا تابستان را نمی خواهم، چون گرم و خیلی گرم است و شما هی عرق می کنید و هی بو می گیرید و این بد است! اما از آن طرف از آن دسته آدمهایی نیستم که بگویم آخی مدرسه، دلم تنگ شده و کاش مدرسه می رفیتم و اینا نه تنها نیستم بلکه حتی برای یک ثانیه هم حاضر به تکرار ان روزها نیستم! هر چند که شاگرد اول بودم و رفقای خیلی خوبی هم داشتم و با ذهنی بدون دغدغه زندگی می کردم اما دوستش ندارم، مدرسه را هر کاری بکنی عن است! مخصوصا اگر همسایه تان باشد !!!!

بذی این روزها تنهایی است، بد است ترم آخر باشی و چند تا واحد کم داشته باشی و کم بروی دانشگاه و این دانشگاه رفتن جزیی از کارهایت نباشد ولی بخاطرش نتوانی کاری هم انجام دهی!!! بد همه اش در خانه ای، خواهرانت رفته اند و تو تنهایی و من از تنهایی متنفرم!

اون حس بی هدفی و بی وطنی را کماکان دارم!

بعد یک نفری هست که این روزها با او صحبت می کنم و وقتی با او صحبت می کنم عصبی میشم، سگ می شوم، حالت تهوع پیدا می کنم و بعد از آنکه حرفهایمان تمام میشود یا با کسی دعوایم می شود و یا خیلی زیاد گریه می کنم!

از اینکه باید خود دار باشم متنفرم، من بد و خوب را تشخیص میدهم و به همین علت نباید مرا از چیزی منع کرد نباید مجبور باشم آن طور که نمی خواهم رفتار کنم، اما مجبورم می کنند نمی گذارند آنچه را که می خواهم بیان کنم و این باعث آزارم می شود.

امروز ساعت 8 صبح درس شیرین انقلاب داشتم برای سومین ترم متوالی، وقتی توی رخت خواب خوابیده بودم و داشتم کلنجار می رفتم که بروم یا نروم از خدا خواستم در این ترم عمر انقلاب به پایان برسد یا یه اتفاقی بیوفتد که این درس از چارت درسی حذف شود تا من دیگر عزایش را نگیرم!!!!

اهان در این چند روزی که درهای یه وری از من دور بود یک کاری هم کردم که همه می گویند ای خر احمق! چرا این کار را کردی؟ و این کار این است کنکور علمی کاربردی کاردانی رشته جهانگردی در شهر کلاردشت را ثبت نام کردم که به معنی ارشد پر است! و خودم خیلی راضی هستم ولی بقیه نمی فهمند مرا!

بعد یک جایی هم گفت تو شوخی های منم نمی فهمی! 

هدفش از این جمله چی بود؟ که چی؟ می خواست بگوید من هیچی زندگی او را درک نمی کنم؟ می خواست توی چشمم بکند که ما خیلی از هم دوریم؟ من ناراحت شدم درست است که به رویش نیاوردم اما ناراحت شدم اگر می گفتم ناراحت شدم او مگر اهمیت می دهد؟ سهم من از زندگی هم باید همیشه ی خدا سگی باشد! 

بعد پدرام می گوید درهای یه وری را ببند ، خب اگر ببندم کجا می توانم این همه بنویسم؟ این همه زیاد؟ هان؟ چه کسی به حرفهایم گوش می دهد؟ اصن یکی نیست بگوید به تو چه اصن پدرام؟

اند نامه: دیگر شاغل نیستم :(


جمعه 17 شهریور 1391

نمیدونم ...



احساس بی وطنی میکنم، بی هویتی، بی هدفی! همه این احساسات را میکنم!

هیچ چیز خوشحالم نمی کند هیچ چیز حتی ناراحتم هم نمی کند! می نشینم یک گوشه ای و کارهای همیشه را میکنم! کارهای هر روز بی آنکه هیچ حسی به هیچ کاری داشته باشم!

کارهایی که دوست ندارم را سر صبر و با دقت و حصوله انجام میدهم و کارهایی که دوست دارم را میریزم دور! همه میگویند کارهایی که دوست دارم کارهای خوبی نیست!

دلم ذره ای آرامش میخواهد! دلم ساحل بی خیال بابلسرا را می خواهد ... 

اندنامه: لعنت به روزگار که از خاطرات من .... حتی خسال داشتنت را گرفته بود ....


پنجشنبه 9 شهریور 1391

ول کن دیگه... اه



یک حس بدی هست!

نکبت از امروز عصر بوجود آمده و نه محو میشود و نه کم میشود !

حالم خوب نیست!

اند نامه: ال کلاسیکوها را که میبریم یاد اولین ها می افتم!




سه شنبه 7 شهریور 1391

یه وقتایی هست که من توشم!



یه وقتایی زندگیتو هر کی از بیرون ببینه میگه خوش بحالش چه  خوب!

من الان تو همون وقتام! اما یه چیزی تو این وقتا هست که بدجوری آزارات میده یه غم بزرگ که باعث میشه اون حس خوش به حالشی که مردم در موردت می گن و نفهمی!

اون غم بزرگ واسه من همیشه دل تنگیه! یه غم ناجوری که ختی وقتی از ته دل میخندی یادت هست که یه غم بزرگ هست!

نیستم! اونطوری که درست تره نیستم! اونطوری که خودم هستم، هستم!!!

فهمیدید دلم خیلی تنگه یا باید بگم؟ :| (همه اش یه مشت خنگ اینجا رو میخونن!)

دلم خیلی تنگ شده واسه یه زشت ترسناک دراز ومپایر که همش مث سگ می مونه! با اون موهاش! ایشالا کچل شه! 

اند نامه: نشستم یه دور دیگه مونولوگ و تا ته خوندم، کسرا روحمو تازه میکنه!


چهارشنبه 1 شهریور 1391

فحشای خالی....



ببین دیگه اینجا نیا!

اینجا مال منه! دوست ندارم با حضور کثیفت باعث ناراحتیم بشی!

همین که بخشیدمت باید واست کافی باشه!

پس منو ندید بگیر مثل من که ندیدت میگیرم


شنبه 28 مرداد 1391

فروغ ...



دبستانی بودم که اولین شعرش رو لابه لای دفتر شعر خواهرم خوندم حس اون روزو دقیق یادمه شعر "دخترک گفت که چیست راز این حلقه ی زر" بود و من تو اون لحظه خیلی خوشم اومد و چند باری خوندمش! و خب هر دفعه متفاوت تر بود چون درست تر از  قبل بود!!

بعدا زندگینامه و اشعار بیشتری از فروغ خوندم و فهمیدم شعر فروغ را دوست ندارم، شعر فروغ بیش از حد زنانه است و هی میگوید زن مظلوم است زن موجودی است که به او ظلم شده آخی زنان و اینا و من دوست ندارم دیدن این همه نمایش ضعف را!!!!!!

اینطور نیست که بگویم هر چه فروغ بگوید اخ و ایناست نه فروغ اشعاری دارد که دوستشان دارم اما با کلیت تفکرش نمیتوانم ارتباط برقرار کنم مرا زده می کند! 

حتی به عنوان یک انسان برایش احترام زیادی قائلم کارهای قابل تحسین زیادی انجام داده اما شعرش را دوست ندارم خصوصا وقتی آقایان از شعرش دفاع می کنند بیشتر حرصم در میاد!

اینکه چرا الان از فروغ نوشتم جای اینکه برم بخوابم برمیگرده به دیدن چندتا عکس ازش خیلی ها گفتن شبیه فروغم! خصوصا انهایی که یک عکس خاص را از من دیدن! امروز که عکسهایش را میدیدم می خندید! مرا به فکر فرو برد ... چیزی قشنگ تر خندیدن یک زن در قابی سیاه و سفید نیست ... اینو همین الان کشف کردم!

اندنامه: حالا به جز ال کلاسیکو همراه با برد مقتدرانه رئال!


چهارشنبه 25 مرداد 1391

روزه هایی که با اشک باز کردم ...



با من اینطوری حرف نزن!

به من نگو شما!

دلم از این همه غریبه بودن می گیره!

انقدر حرف نگقته هست.. هیچ جایی واسه گفتنش نیست!


اند نامه:  نمی شود به شما گفت دوســ.. من آخر
بگو چه کار کنم تا کمی دلت جای  ِ...


شنبه 21 مرداد 1391

شبهای قدر .. این داستان: شب بیست و سوم!



جای یک چیزی در زندگانی ام خالی است! جای یک همصحبت خوب! یکی بیاید بنشیند و راجع به آنچه که دوست دارم صحبت کند!

دوستان اندکی داشتم که انها هم دیگر نیستند! و انهایی که هستند هم نامشان دوست نیست! یک کارهایی دارم این روزها میکنم که نمیدانم چرا! اصلا یک جور عجیبی شده زندگی ام! چون نذاشت دل بکنم چون فرصت تفکر نداد هی نمیدانم چه می خواهم! او را نمیخواهم دیگر سگ اخلاق هست!!! تکلیفش با خودش معلوم نیست! می سپاریم دست زمان! یک چیزی هم هست این زمان که خیلی چیز نکبتی است همه اش کند میگذرد مگر آنجا ها که باید بمیرد لال شود و یک دیقه آرام بگیرد! 16 اردیبهشت مثلا خیلی زود گذشت! 

الان هنوز دوباره شب قدر است! رئال با سلتیک بازی دارد، عکسهای بازی را می بینم عکسهای کمی از بازی آمده! می گویم ولش کن! به من چه اخه؟ بعد سایت دیگری را باز میکنم ببینم آنجا چند تا عکس هست! فائزه دارد بالای پشت بام "مرا ببوس" میخواند! که همین الان به "ای درد ای یاد یار" تغییر کرد! صدایش را دوست دارم سگ مصب خوب صدایی دارد کوفتش بشود! 

خودم فکر میکنم به چیزهای زیادی فکر میکنم اما واقعیت آن است که به هیچ چیز فکر نمیکنم هیچ چیز مرا سر ذوق نمی آورد! دلم خواب زیاد میخواهد اجازه دارم با اپشن های بیشتری بخواهم؟ اینجا برای من است پس اجازه دارم اصن خواستن که اجازه نمیخواهد اصن تو همه چیز بخواه کیه که بخواد به خواسته ی تو اهمیت بده؟ من الان خواب زیاد میخوام تو هم باشی منو هی بغل کنی هی اذیت کنی نذاری بخوابم من غر بزنم فحش های +18 بدهم و بگویم ولم کن بزار بخوابم بعد تو بخندی بگی عمرا! بعد جیغ بزنم سرت بگم اصن برو گمشو اون ور رو زمین بخواب بعد تو نری بعد اخم زیاد کنم تو بری! بعد من برم پیشت بگم حالا واسه من قهر میکنی؟ تو بگی قهر نکردم! بعد هی دوباره اذیت کنی نزاری من بخوابم من بخندم بعدش از خستگی همون جا روی سینه ات خوابم ببره توی هی دستو بکنی لای موهام منم تو رو  بو کنم! هی همه چی خیلی خوب باشه!

الان اینو دلم میخواد اما به جاش نشستم دارم الات ادبی موزون رئال مادرید را ترجمه می کنم و از این سایت به اون سایت دنبال عکس می گردم! و تازه شب قدر هم هست! و تازه دندان عقل لعنتی هم دارد در میاید! چقدر حقیقت با خواسته های آدم متفاوت است! اصن خدایا تو که این همه مرا محروم آفریدی و در قضا و قدرت فقط نوشتی که زینب هیچی نداشته باشد چرا این همه خلاق آفریدی؟ کلا واسه خودت حال میکنی؟ حالا من نمیخوام  شب قدری ازت انتقاد کنم ولی اینطوری درست نیست!

اندنامه: دیدید یوسف کرمی چطوری تر زد خاک برسر؟


پنجشنبه 19 مرداد 1391

سواله بخدا واسم ...



از بزرگترین سوالی زندگی ام اینه که آقام ژابی و بیشتر دوست دارم یا امین حبیبی یا مهدی موسوی مثلا دیشب که زخمی و گوش میدادم گفتم امین حبیبی صبح که عکس آقام ژابی و دیدم گفتم آقام ژابی الان دارم مهدی موسوی می خونم می گم مهدی موسوی!

خیلی درگیرم تو روخدا راهنمایی ام کنید!

اند نامه: اتفاق های مهمتری هم می افتد که ... نمی نویسم!


سه شنبه 17 مرداد 1391

تو لیله القبری برو تا لیلیه القدری شوی ...



شب قدر هست الان! حالم خوب نیست! خیلی وقت بود این گونه گریه نکرده بودم که الان کردم! احساسم دروغ نمیگوید اما خودم را به نفهمی می زنم و آن کار که دلم میخواهد را انجام میدهم.

حال ندارم کلا مهدی موسوی بخوانید یخده!!! من هم مهدی موسوی میخوانم نیم ساعتی است که همه اش مهدی موسوی میخوانم! چرا با خودم اینطور میکنم ؟ خدا میداند...!

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل، از دل من سنگ می برند

فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است

خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها

از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند

در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند

با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!

چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند

ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند

ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!

از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!

از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها

در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!

دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها

چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها

در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!

ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند

پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!

از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود

شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!

داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی

در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود

از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!

می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!

از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!

افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلـّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها

تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها

شب های حرف و سکـ-س ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل

دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها

تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها

از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!

تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست

از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها

از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!

تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها

یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها

جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!

در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها

پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!

خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست

از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!

از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها

تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها

از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش

از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!

از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز

از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!

از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر

دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری

دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند
رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش

پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!

شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش…



چهارشنبه 11 مرداد 1391

شاعر میگه : ای خدااااااا... تا کی بخوابیم جدا؟:دی



دیشب که سرم را روی باشم نهادم!!! گفتم خدایا کی میشه شبا سرمو بزارم سینه ی خودش و بخوابم؟

و اگر سرم را روی سینه اش بگذارم ... وای ... وای ... اگر شبی سرم برو روی سینه اش باشد ... وای ... وای ... آن شبی که سر بر سینه اش بگذارم اصن خوابم می بره؟

مگه می شه خوابید؟ مگه میشه تو اون  لحظه های زیبا خفت؟

دیدم واقعا نمیشه! و واقعا نمی تونم از تک تک لحظاتش بگذرم و بخوابم!

یه خورده دیگه فک کردم دیدم هنوز به خواب بیشتر از تو نیاز دارم!  بعد یه نگاه عاشقونه به بالش انداختم خوابیدم اصن یه عشقی به بالشم پیدا کردم که دیگه وقتی کنار اونم بودم خوابم نمی برد! پرتش کردم سرمو گذاشتم رو زمین خوابیدم انقدر مظلوم بودم دیشب!

اند نامه: مرد هم گریه می کند وقتی سر من روی دامنت باشد ...*

* مهدی موسوی / پرنده کوچولو! نه پرنده بود! نه کوچولو



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ]