تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 28 خرداد 1392

زندگی جنسی من محدود شده به تو، توی خواب های من و یاد تو در بیداری های من!



نیم ساعت دیگر تیم ملی فوتبال ایران برای صعود به جام جهانی به مصاف کره جنوبی می رود، کره جنوبی همان کشور ال جی و یانگوم و جومونگ و ایناس، و ایران هم همان کشور ماست و همه می دانیم کجاست و از انجا که حدس میزنم اتباع دیگر کشورها اینجا را نمی خوانند ایران را توضیح نمی دهم. آخرین باری که من دیدار این دو تیم را به طور جدی دیدم، یعنی استرس بگیرم، یخ کنم و هیجان زده بشوم، سال 2004 بود در جریان رقابت های جام ملت های آسیا که بازی را 3-4 با درخشش کریمی بردیم، آخرین روزهایی که تیم ملی ایران را دوست داشتم، هر چند برانکو کت آبی می پوشید!! و من الان هیچ حسی به این مسابقه ندارم، قول دادهام گزارش بازی را بنویسم در طرفداری و این تنها دلیلی است که نیم ساعت دیگر مرا پای تلویزیون می کشد.

چند روزی است که همدم ساعاتی زیادی از روزم، هم مرگ با صدای علی آذر است، خیلی خوب است، خیلی بغض دارد، گوش می کنم، بغض می کنم و اشک می ریزم، که اگر رسالت این شعر همین باشد باید بگویم که به ان رسیده است، از دیشب تا حالا جوابت به تک تک سوال ها را خیلی خواندم، نمی دانم چرا :-؟؟ علیرضا قربانی یک تصنیفی به نام کهربا دارد که در ابتدایش می گوید: من نه خود می روم، او مرا می کشد ... فکر می کنم به همین دلیل است.

بعد تو دیروز گفتی که باید با مادر من صحبت کنی، میخواستی بگویی: دخترت احمق است و دل لامصبش به هیچ صراطی مستقیم نیست و تو را هی می خواهد و دست بردار نیست، فکر می کنی مادرم نمی داند، کاظم بهمنی بود به گمانم که می گفت: مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد / مادرم تاب ندارد غم فرزندش را و من به او می گویم که دلم تنگ توست حتی آن عکس کت و شلواری ات را هم نشانش دارم ، و او گفت که واقعا چرا؟ و من جوابش را با آنکه می دانستم نگفتم. و حالا اگر مطمئن بودم که داد سرش نمیزنی می گذاشتم با او صحبت کنی، که او مادر من است و تو حق نداری داد سرش بزنی.

مصاحبه ام برای امروز کنسل شد و به روز 5 شنبه افتاد، که دلیلش به گمانم همان چیزی است که در پاراگراف اول نوشتم. حالا جالب است من می روم مصاحبه می کنم، آنها می گویند از شنبه بیا و من از شنبه می روم سفر و این همکاری هی به تعویق می افتد. و ای کاش زورم زیاد بود و می توانستم تو را با خودم بدزدم، ببرم یک جایی میان جنگل، محکم بغلت کنم و همه ی این یک سال گذشته را در آغوشت زار بزنم، بعدش هر چه که می شد عیب نداشت، مرا همان جا هم رها می کردی به جهنم، (اما تو نکن این کارو، فمیدی یارو؟ منو بغل کن با خودت ببر لب دریا بگو آروم باش و من بچه ی حرف گوش کنی هستم و می گم چشم، حتی لبخند هم میزنم!) 

دل تنگی چیز بی شعوری است، چند روز پیش دلم تنگ بود و گریه می کردم، ریحانه به پدر گفته بود: آقاجون نانی گریه می کرد، بی شعوره! و او هم میداند که نانی بی شعور است، که دل تنگ نانی بی شعور است و بی شعوری همان معنی دل تنگی را می دهد.

برای چندمین بار حرص نبودن یک دوست عزیز بسیار خوب، که با عصبانیت بی دلیل خودم از دست دادم را سر یک نفر دیگر خالی کردم، علی، شهروز و حالا هم فاطمه ... جای خالی است رفیق روزهای خوب و بد من، خیلی خالی است، سراغت را که می گیرند، خجالت می کشم بگویم نمی دانم، اما نمی دانم :(

اند نامه: هر آنکه منکر اعجاز چشم های تو است / بگو بیاید و یک بار امتحان بکند ...


دوشنبه 27 خرداد 1392

جای خالی ات درد می کند...



نوشتن سخت شده است، یا شاید درهای یه وری نوشتن سخت شده، نه همان نوشتن سخت شده !

چند روزی است که مدام در پس ذهنم می رود و می آید و من به خودش فکر می کنم، هر چه که از او دارم، - چیزهای زیادی نیست - بارها و بارها نگاه کردم و هی فکر کردم، او اگر بود مرا شاد می کرد؟ و هی به هیچ نتیجه ای نرسیدم، هیچ شناختی از او نبود، پس چرا این همه میل به خواستنش بود؟ بارها و بارها این سوال  را از خودم پرسیدم که چه چیزی در اوست که این همه میخواهمش؟ در پس ذهنم یک اخم معرکه می آمد، یک بوی فوق العاده، یک جفت دست مهربان، یه یک صدای دوست داشتنی، و من چطور چنین چیزی را نخواهم؟ حتی اگر خیلی وقت باشد که نباشد و ندانم در کنار او بودن چطور خواهد بود!

امروز، برای ضبط یک سری داستان دیگر پیش آقای صالحی رفتم و صحبتهایی راجع به اردو زدیم؛ وقتی می امدم خانه خیلی خوشحال بودم و بغلت را می خواستم، بلافاصله برایت پیام گذاشتم، حست به پیام من چه بود نمی دانم، اما حس خودم بعد از آن وحشتناک بود، دلم یکهو بی دلیل هوای صدایت کرد، نبودی! خیلی جای بغلت خالی بود! 

همانطور که درهوایت در خیابان قدم میزدم، از همان شرکتی که آن صبح برای مصاحبه تماس گرفته بودند، همان صبحی که شب گذشته اش با صدای تو همراه شده بود، زنگ زدند و گفتند فردا بیا مصاحبه و قرارداد و اینا، دروغ چرا؟ خیلی خوشحال شدم...

آمدم خانه و گفتم که چه خبرهایی دارم، مادرم خوشحال شد، از خوشحالی من، اما خوشحالی ام یک مدلی بود، کلا یک مدلی بودم، امروز در تو غرق بودم، بعد از مدتها در جایی جز دری وری راجع به تو حرف زدم، هر کسی حالم را پرسید، گفتم که در فکر توام! چرایش را نمیدانم!

عبارت پایانی: الان داد زدی...


یکشنبه 19 خرداد 1392

شب از دو چشم تو آغاز می شود، عفریت سال های غریب جوانی ام ...



امروز یک سال و 16 روز از رفتنش می گذرد، نه اینکه یک سال و 16 روز اصن مورد خاصی باشد، یا اتفاق خاصی باشد؟ یا نه اینکه من سالگردش را یادم رفته باشد که هرگز آن بعداز ظهر لعنتی که نشستم و زنگ زدم به محیا و همانظور که اشک می ریختم و محیا هیچ کدام از حرفهایم را نمی فهمید از تو برایش گفتم، از اینکه دیگر نیستی و او هی می گفت، آروم باش و فلان، دقیق یادم هست که روی تشکی که روی بام انداخته بودم نشسته بودم در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و سرم میان زانوهایم بود گریه می کردم و چیزهایی به محیا می گفتم که میان گریه گم می شد.

این را از این جهت می گویم که بعد از آنکه رفتی هزار بار با خودم گفتم: چهار سال از زندگی ام به پای حامد نابود شد و نمی گذارم باقی زندگی ام را به پای هیچ کس نابود کنم، اما نشد که از تو دل نکندم و امروز یک سال و 16 روز است که در آتش خواستن تو سوخت و نابود شد و خاکسترش هم برایم نماند، که امروز وقتی به تقویم نگاهم افتاد، فهمیدم ، که من زندگی ام را به پای تو گذاشتم، آن هم یک سال و 16 روز و آن حسی که بعدترش داشتم، حس جالبی بود، که پشیمان نبودم از اینکه تو را خواستم حتی وقتی نبودی، من پشیمان نیستم از خواستنت. از اینکه در تمام این یک سال 16 روز هر شب را با یاد تو خوابیدم و هر صبح را به عشق تو آغاز کردم پشیمان نیستم که خوشنودم.

 مونا بروزیی یک جایی یک بیتی می نویسد و شادمهر آن را می خواند و مادرم فکر نمی کند که با هر بار شنیدن این بیت چه بر سر من می آید و فقط به اینکه خودش عشق شادمهر است فکر می کند و مدام پخش می شود در همه ی خانه که می گوید: داشتن تو کوتاه بود / اما همونم کم نبود ... که کم نبود واقعا، زیاد هم بود از  توان من خارج است، مرا له کرد آن دو ماه عاشقانه ی لعنتی، آن شبت نارنجی ها و شبت شیک ها، آن صدای معرکه ی بی شرفت، آن کاری نداری های خاص خودت، آن دوستت دارم ها، آن زینب من دلم تنگ شد ... آن عصبانیت ها و دادهایی که زدی، که با خودم کیف کردم که چقدر خواستنی است این پسر، مونا بروزیی نمیدانم از کجا فهمید که کم نبود که واقعا کم نبود...

که دلم تنگ شده، که اینطور نیست که من بگویم سوال CSS دارم و فکر کنم تو دوست منی که می شود وقتی سوالی هست از تو پرسید و کاری دارم بیایم سراعت، کارم را بگویم و خداحافظ که از صدای تو نمیتوانم همین را بخواهم و نمی شود تظاهر به این کرد که هر لغتی که بگویی من را این سمت خواهد کشت که صداست دیازپام دارد، که آرامش روح است ، که خاک بر سر من با این همه حس خواستن تو که مهارش نمی شود، که مهار ناشدنی است و هی بزرگتر می شود و می کشد مرا یک روز...

که چه بگویم که "شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/ شب را چه گنه؟ حدیث ما بود دراز...

اندنامه: شهاب خوبی داشتم، خوب نگهش نداشتم ...


چهارشنبه 15 خرداد 1392

این تهدیدها رو بیارید به فرصت تبدیل کنیم که ظرفیتشو داریم



درهای یه وری دارد مشکل بزرگی می شود، حس وحشی که درش می نوشتم، آرام می شدم و به احدی مربوط نبود که چه می گویم کجاست؟ بچه تر بودم آن زمان ها که دری وری را می نوشتم و خب بچه که ملاحظات ندارد، همانطور هر چه بخواهد می گوید و کسی نمی گوید چرا؟ لعنت به دنیای آدم بزرگها که نمی شود در آن گفت که چه حسی در درونت هست، نمی شود گفت ...

امروز آقای صالحی بعد از یک سال با من تماس گرفت و برای یک کار گویندگی کودک از من دعوت به عمل آور، با کله پذیرفتم، داستان های قرآنی است و طبعا اینجا چون قم هست جز این انتطار نمی رفت ضمن اینکه ایشون جناب آقای صالحی هم نیستند، آیت الله صالحی هستند و چقدر مرد خوبی هستند، کمی حرف زدیم راجع به کار و از وضعیتم پرسید، حتی پرسیدند ازدواج نکردم یا نه؟

گفت صدات عوض نشده الان بزرگ نشدی صدات عوض شه؟ خندیدم و گفتم بین 22 تا 23 سالگی مگر سرطان حنجره صدایم را عوض کند، بعد با خودم گفتم: بعله بزرگ شدم، عوض شدم...

در تاکسی از آقای راننده پرسیدم به چه کسی رای می دهد؟ محل سگ بهم گذاشت، یعنی یک نگاه عاقل اندر خری به من انداخت و چیزی نگفت! منم در اعتراض به این حرکت یارو در تاکسی دوم وقتی یارو ازم پرسید شما به کی رای میدی؟ یک نگاه عاقل اندر خری بهش انداختم تا جبران شده باشه اما قبل از آنکه سکوت معنادارم را آغاز کنم خانومی که در صندلی عقب نشسته بود گفت: بالای 18 سال باید باشن تا رای بدن! که بلافاصله با نگاه سگ اندر خر من مواجه شد اما توفیقی حاصل نشد.

مناظرات را دیدم، همان اولش که مسن رضایی گفت: با ابوالفضل و همان دومش که گفت اگه تو خودم نمی دیدم و فلان و بیسار نمی اومدم فمیدم برنامه مفرحی خواهد بود، و یگه این را فمیدم که این بیچاره هنوز تو توجیه اینه که واسه چی کاندید شده!

یک مدتی را در خانه تنها بودم، فکر کردم، مرغ شیدا هم هی میخواند، اشک می ریختم، دلم تنگ بود، تنگ تنگ بود، دلم برای تو تنگ بود، بعدش دیگر فکر نکردم و فقط اشک ریختم تا اینکه نامجو را خفه کردم و به ادامه مناظره توجه کردم که دلم باز جای دیگری بود. غرضی راجع به سربازی اجباری و تحصیل بی خودی حرف زد، خوشم آمد، شاید یکی از مهمترین نکات نسل امروز را گفت، یادم امد که چند سال پیش یک آقایی به عنوان باغدار نمونه انتخاب شده بود، یک باغ انگور خفنی در یک کویری بنا کرده بود و محصول عالی و هزینه کم، وقتی خودش را معرفی کرد یک نکته ی جالبی در او بود؛ تحصیلاتش دکترای پرورش انگور از یک دانشگاهی در سوییس بود، پرورش انگور یک رشته دانشگاهی است همانطور که تکواندو در کره جنوبی است، همانطور کی بنایی و نجاری و آهنگری و نانوایی و هزار حرفه دیگر می تواند آکادمیک باشد و لزوما 4 سال طول نکشد تا به آن دسته خر معروف به لیساتس برسند و حتما وصایای امام نخواند، ادبیات و تاریخ امامت و انقلاب لعنت الله را نخوانند، یک حرفه ای را آکادمیک و خوب در یکی دو سال یاد بگیرند، تا بعد از تحصیل 10 سال هم دنبال کار نگردند و خیلی چیزهای دیگر ...

بعد همه آن فکر ها تبدیل به بغض شد، بغضی که مایل به فرو ریختن هم نیست، من فقط  دپسرده، نشسته ام و دارم درهای یه وری را می نویسم، در حالی که مرغ شیدا دوباره می خواند و یک عکسی هم گوشه مانتیور به من نگاه می کند و من سعی می کنم نگاهش نکنم که نمی شود که دلم تنگ است، تنگ ...

اندنامه: قسم به آنچه که بعد از تو کوهی از غم شد / قسم به عشق که از تو جدا نخواهم شد ...*

* وحید نجفی ♥


سه شنبه 14 خرداد 1392

Shahab :-*



وقتی اسمشو تو گوشیت تغییر میدی به همونی که بود، همونی که از اول بود....


اندنامه: اسمایلی عن بازی های فیسبوکی


شنبه 11 خرداد 1392

چس ناله های یک دختر بدون گودر یا سر ساقی سلامت ...



خب گودر هم که نیس، الان واقعا به درهای یه وریم نیاز دارم!

دیشب وقتی با پدر راجع به آینده و ازدواج صحبت کردم بی نهایت احساس بدبختی می کردم، آمدم بالا و یک عالمه گریه کردم، زنگ زدم به زهرا و چند دقیقه ای گریه کردم و حرف زدم، زهرا مرا به آرامش می خواند و ازم خواست پایبند خانواده باشم و این طور حرفا، بعد دیدم دلم آرام نمی شود، زنگ زدم به تو و تو و تو و تو و صدای لعنتی ات ...

بعد انگار دلت می خواست حرف بزنیم، ناز بکنی برایم و من هی فدایت بشوم، و من حرف زدم، نازت را خریدم و هی فدایت شدم، و بی نهایت خوش بختی را حس کردم، اخ از صدات، از صدات، از صدات، از صدای لعنتی ات...

بعد همه چیز خوب بود، بعد چون زیزی نمیتواند حس خوب داشته باشد، همه چیز بد شد چون تو خری، و من ناراحتم چرا شماره ات را در گوشی ام سگ هار گذاشتم تو را باید شهاب خر می نوشتم. 

تو از من ناراحت بودی، من بخاطرش ناراحت بودم، دوست داشتم برایت توضیح می دادم، دوست نداشتی برایت توضیح بدهم، دوست نداشتی مرا، دوست نداشتی!

صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم، برای یک مصاحبه کاری دعوت شدم، انگار همه چیز خوب می شد، بیکاری، تنهایی و اینا با هم داشت تمام می شد. اما هر دو با ابهام، آنجا که رفتم گفتند تماس می گیریم، تو هم که خری :( خر خر خر لعنتی!

اندنامه: بعد الان محسن نامجو دارد عر میزند: عشق همیشه در مراجعه است.. می فهمی ؟ در مراجعه است، عشق! در مراجعه ....


یکشنبه 5 خرداد 1392

قصه من و تو مثل مهر و ماهــِ / جستجو حتی برای نرسیدن ...



صبح بهم اسمس داده بود، که قاعدتا باید با همون اسمس بیدار می شدم اما نشده بودم، بعد زنگ زد و من با صدای موسیقی سریال پوارو که همانا رینگ تون گوشیم بود از خواب بیدار شدم، همانطور که توی رخت خواب بودم حرف زدم و پرسیدم که چه شد؟ خوشحال بود و من باید از روی خوشحال بودنش تشخیص می دادم که همانطور که می خواسته شده، اما انقدر خواب بودم که وقتی برای فکر کردن به این چیزها نداشتم گفت که نشده و باید برود خدمت و خدافظی کردیم. همین که قطع کردم دیدک اسمس دارم نوشته بود: moaf shodam :d

زنگ زدم که عوضی الان اسمستو دیدم، دلم میخواست بازهم بخوابم اما گفتم نخوابم روز به این خوبی آغاز شده است، چرا ادامه اش ندهم؟ که ای کاش نمی دادم. حمام رفتم و سعی کردم روز خوبی داشته باشم. روزی که زهر مار شد، قدری چت کردیم و خندیدیم، قول داد بالاخره برایم جوجه بخرد، بعد اوضاع عوض شد، حرف هایی زد، من بغض داشتم. وب کم روشن بود، من گریه کردم، گفت گریه نکن و من گریه می کردم، انگار که قرار نبود این اشکها بند بیاید، هر چه گفت و گفتم باعث می شد بیشتر گریه کنم، گفت: خیلی واسه آدم سخته گریه کسی که دوسش داره رو ببینه خصوصا اگه بدونه اون داره بخاظر یک نفر دیگه گریه می کنه!

امروز چندمین باری بود که دلم میخواست او مرد زندگی ام باشد، اون عشق زندگی ام باشد. اما شهاب میل نداشت جایش را به شخص دیگری بدهد، شهابی که امروز بعد از آنکه سلام کردم تماس را قطع کرد. 

گریه های من همانطور که می نمود تا همین حالا قطع نشده است، امروز فقط گریه بود، یک بغض سنگین که هر چه هق هق کردم فرو نرفت، امروز همه اش گریه بود.

اندنامه: وقتی نبودی و عاشق نبودم / حالا که هستی و من عاشقت شدم ...


پنجشنبه 2 خرداد 1392

مپرس از کفر ایمان بی دلی را / که هم کفر و هم ایمانش تو باشی



از خدا که پنهان نیست دلم برای خودم سوخت!

چرا که به مردی دل بستم که برای  آن زمان هایی که دل شکسته بودم و به محبت و حمایتش نیاز داشتم نبود، تمام یک سال گذشته را دیوانه وار خواهانش بودم و نبود، وقتی گریه می کردم و بغض داشتم نبود، وقتی با تمام وجود بهش نیاز داشتم نبود! حتی وقتی زنگ زدم و خواستم برای حضورم در جمعی که شاید دوست نداشته باشد تماس گرفتم، جوابم را نداد!

بعد امروز زنگ می زند تا مطمئن شود به من خوش می گذرد و با دوستان جدیدم در طرفداری هستم یا نه، که آن را هم با حقارت تمام انجام می دهد و نمی گوید که برای چی زنگ زده است، حرف های بی ربطی می زند و قطع می کند!

می خواهد به چه چیزی برسد، از شاد بودن من ناراحت است یا می خواهد بگوید این دختری که دلش را شکستم حقش بود؟ با یه عده آقا رفته است ناهار و جشن و فلان؟ بعله من رفتم! 6 نفر بودیم و من تنها دختر جمع بودم، خیلی هم خوب بود، بدون تعارف بودیم، مثل همه شان گفتم و خندیدم، روز خوبی بود بعد از این همه روزهای سختی که داشتم حقم بود که روز خوب هم داشته باشم! و هیچ کس حق ندارد برای شاد بودنی که پدر، مادر و خودم ایرادی به آن نمی بینم سرزنشم کند.

من تنها دختر جمع بودم، اما انطوری نبودم که تو بتوانی بگویی، به تو تعهد نداشتم و هر چه در این یک سال کردی سزاوارش بودم، حتی نامت را هم در جمع بردم ، دلبری نکردم، و همانطور که بقیه بودند، بودم!

امروز وقتی در مترو نامت را بر روی گوشی ام دیدم، بدون آنکه بترسم یا دروغ بگویم یا فرار کنم جوابت را دادم، چرا که چیزی برای پنهان کردن ندارم و نداشتم...، وقتی قطع کردی گریه هم کردم و خیلی مقاومت کردم چیزی نگویم اما نشد...

اند نامه: و خودت می دانی اگر می گفتی در خانه بمان، می ماندم در حالی که تو یک سال است نمی خواهی مرد زندگی من باشی، هنوز دوستت دارم و نظرت بیش از هر چیزی برایم اهمیت دارد...

بعد از اند نامه: راستش خیلی دلم سوخت، خیلی ...




سه شنبه 10 اردیبهشت 1392

خوشا به تو که عاشقت، صد بار گریه می کند



زمستان 90 وقتی فهمیدم رابطه ام با حامد دیگر به هیچ جا نمی رسد و بعد از 4 سال به طور کامل جدا شدیم، فکر می کردم آدمها یک بار عاشق می شوند و هرگز فراموششان نمی شود و من بعد از حامد هرگز عاشق نمی شوم و او را هرگز فراموش نمی کنم، اما خیلی ساده فراموشش کردم و خیلی ساده تر دوباره عاشق شدم، بعد از آن فکر می کردم آدمهایی که وارد زندگی ما می شوند یک همجین پروسه ای دارند که می آیند، می روند و فراموش می شوند و استدلالم هم این بود که مگر حامد نبود؟ چه زود و خوب و به تخمم وار فراموش شد، مگر کسی هم هست که بیاید و از حامد - عشق اول و 4 ساله من - چیز خفن تری باشد که نتوان فراموشش کرد؟

بعدترش فهمیدم آدمها یک بار عاشق می شوند و هرگز فراموششان نمی شود، هر قدر هم زور بزنند و بگویند فراموشمان شده و به تخممان هم دیگر نیست، هر قدر هم بخواهند وارد رابطه های جدید شوند و بیشتر عاشق شوند و افراد تازه را دوست داشته باشند یه ندایی از انتهایی درون می گوید گو نخور تو دلت هنوز بند جای دیگری است.

من خودم آن روز که پشت تلفن حرف میزدی و گفتی "رضا آدم گوهیه" مثلا یا آن موقع که خندیدی و گفتی "جلوی من اینو گفت" قلب یک مدلی میشد و ریدم توی این قلب و این قلب جاکش لعنتی چرا آن روز که روبرویم ایستاده بودی هیچ مدلی نمی شد؟ و الان تازه یادش افتاده است؟ و شاید چون از صدایت بیشتر از نگاهت خاطره دارد و این صدا چقدر خوب است و چقدر تو لعنتی هستی!

حتی روز بعدش که وسط خنده هایم گفتی شوخی جالبی نبود و لحن صدایت جدی و دعوایی بود من از تو ترسیدم و ته دلم از این حس قنج می رفت و همیشه برایم مهم بوده است که یک مرد خوب عصبانی شود که عصبانیت و اخمش تاثیر گذار باشد و آدم حساب کار دستش بیاید حتی با یک جمله و یک اخم ساده و تو چقدر این فاکتور را به نحو احسن داشتی و من ته دلم چقدر تو را دوست داشتم، دارم!

و هر بار می گویم عنی اگر یک بار دیگر در مورد آن پسر زشت بیایی و در درهای یه وری بنویسی اما باز هم می آیم و می نویسم و مگر این درهای یه وری را نساختم که آن چیزی که در انتهای دلم هست و شاید خودم هم نمی دانم که هست را بیرون بکشم و نگذارم چیزی آن ته دلم باقی بماند. و هر بار فکر می کنم تمام شد، هر چه بود آن ته مها  تمام شده و همه اش تبدیل به کلماتی در درهای یه وری شد اما انگار ته دلم جای بزرگ و عمیقی است یا اینکه خاطرات تو زاد و ولد می کنند که تمام نمی شود.

اندنامه: طوری نشود که بعد از آنکه با شوهرم خوابیدم بگویم کاش چشم های بچه ام شبیه شهاب شود، و بعد بروم در فیسبوک شاعت ها به چشمهایت خیره شوم و فکر کنم این نگاه کردن ها تاثیری در چهره ای بچه ای که در راه است بگذارد، آن وقت اگر مثل چشمهای تو شد بر حسب معجزه من یک نفر دیگر را نیز در تمام زندگی دوست خواهم داشت و خدا نکند تنها عشق زندگی من این گونه شکل بگیرد و خدا نکند و خدا نکند، من می ترسم...


دوشنبه 2 اردیبهشت 1392

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت...



دوست دارم مردی که وارد زندگی ام می شود نامش یک مدلی باشد که با پیشوند آقا بسیار خوب باشد، یعنی فقط پیشوند! اسم هایی که پسوند آقا دارند خوب نیس! دوست دارم نامش را همیشه با پیشوند آقا خطاب کنم، حتی وقتی تنهاییم! حتی وقتی عصبانی هستیم زیاد! و حتی وقتی خوشحال هستیم خیلی زیاد! حتی وقتی رو کار هستیم که این دیگه کم و زیاد ندارد. 

بعد فکر کردم و دیدم محمد خیلی نام مناسبی است و آقا محمد خیلی ترکیب زیبایی است و به دل می نشیند و مردی که به زندگی ام  وارد می شود نامش هر چه که باشد من او را آقا محمد صدا می زنم تا حدی که یادش برود از بچگی او را چه صدا می کردند. من هی بگویم آقا محمد یه لحظه بیا! آقا محمد چایی می خوری؟ آقا محمد خیلی عاشقتم! و او هی کیف کند و من در مواجهه با دیگران بگویم، آقا محمد حوابه! باشه بزار ببینم آقا محمد چی میگه! آقا محمد بیاید می آییم و ته دلم هی قند آب شود از این لفظ آقا محمد بعد فکر کردم اگر بقیه هم او را آقا محمد صدا بزنند باید ناراحت شوم یا خوشحال شود؟ به نتیجه ای نرسیدم و بعد فهمیدم که آقا محمدم را فقط خودم می گویم و چقدر لفظ این آقا محمدم از همه چیز بهتر است و این اسم محمد چه جادویی می کند وقتی میان آقا و م می نشیند.

مردی که بعدا وارد زندگی ام می شوی سعی کن اسمت محمد باشد چون اینطور که باشی بیشتر دوستت دارم و بعله من انسان سطحی و خری هستم و به خاطر اسم طرف او را بیشتر دوست خواهم داشت که چی؟ از بخاظر پول دوست داشتن که خیلی بهتر است! اصن معتاد بودم خوب بود؟؟؟؟؟؟

بعد او مرا زینب خانوم صدا نکند یا مزخرف تر از آن خانوم زینب! مرا همان زینب یا هر چیزی که دوست داشت صدا کند هر چیزی که مثل این آقا محمد قند در دل من آب می کند در دل او هم بکند، قند آب!!!

زودتر هم بیاید.

اندنامه: صدایش هم از شهاب بهتر باشد ...


چهارشنبه 21 فروردین 1392

هراس بی تو ماندنم ادامه دارد....



خیلی گرم شده است و لعنت به قم! الان تازه فروردین است و خودتان حتما تقویم دارید و می دونید و فروردین نباید انقدر گرم باشد که گرم نبودن برای جاهای دیگر جز قم است و قم همیشه خیلی گرم است! و من متنفرم از این شهر از این همه گرما از این همه عرق کردن!

امروز روز بدی بود، من فقط به غصه هایم فکر کردم، به اینکه چقدر با خواسته هایم فاصله دارم، آدم برون گرایی هستم و باید حتما راجع به آنچه در دلم هست حرف بزنم ولی کسی را برای این کار ندارم، غصه می خورم و گریه می کنم، یعنی امروز بعد کلی وقت زیاد گریه کردم!

به دو نفر از دوستانم زنگ زدم که داد زدن سرم و من دلم شکست، که من چرا حق ندارم ناراحت بشوم و چرا برای ناراحتی ام سرم داد می زنند! 

چند روز پیش با شهاب حرف زدم و این روی دلم سنگینی می کند، به کسی نگفتم و جز درهای یه وری من چه کسی می ایستد و گوش می دهد و داد نمی زند، گذاشتم یادم برود اما نرف و فقط درهای یه وری من بود که صبور است و گوش می دهد و من می گویم و گریه می کنم و او داد نمی زند!

چند روز پیش یک دقیقه و 21 ثانیه با شهاب حرف زدم، چه چیزی در صدایش هست نمی دانم اما نجمه مدام می پرسید چرا زرد شدی؟ چرا رنگ پرید دختر؟ چرا واقعا؟ چیز خاصی نگفتیم فقط تولدش را تبریک گفتم و آرزوی سال خوش و این حرفها و او هم لطف کردی و همین طور و اینها!

همین!

همین همین هم که نه! چیزهای دیگری هم هست، از عمق فاجعه بگویم؟ عمق فاجعه: نیمه دوم گالاتاسرای - رئال مادرید را ندیدم! این هم عمق فاجعه!

بعد می روند در فیسبوک پیج می سازند من استقلالی ام خونم همچون آسمانم آبی است و آبی خواهد ماند و علاوه بر زیر سوال بردن کتاب علوم از چهارم دبستان به بعد که می گفت گلوبول قرمز در خون هست، سند آسمان را هم به اسم خودشون می زنن! و شبا دوباره آسمونو پس میدن! تازه در این پیج فعالیت هم می کنند و عکس مجیدی و میزارن از پشت و جلو می گن اگه پشتش خوبه 1 اگه جلوش خوبه 2 و ملت 1 و 2 را کامنت می گذارند بدون آنکه بفهمند یک دختر تنهایی شبها به همه چیز فکر می کند، گریه می کند، سگ می شود و دیر می خوابد! بدون اینکه فکر کنند یک دختری از دنیا چیزهای غیر ممکنی مثل خون آبی و آسمان را نمی خواهد فقط می خواهد زمان به 21 اسفند برگردد و دستهای شهاب را ببیند، و یا پر رو شود و دستش را برای گرفتن دستانش دراز کنم و حتی فکر نکند که شروین توی ماشین هست، خم شود شال شهاب را بردارد و هی بو بکشد، یادش نرود که بوی شهاب بهترین بوی دنیا بود! هست؟ نمی دونم!

بعد این آقایونی که در طرفداری هستند همه شان معلوم نیس چند چندن ب خودشان،  خودشان را هر روز اتو می کشند و چقدر به اصول پایبندن یا اصن لات خرن؟ من نمی فهمم! چیزی که دستگیرم شده این است که آنها برای دوستی با من مقاومت می کنند و من هنوز آنجا غریبه هستم و ختی با علی هم آنجا غریبه هستم1 علی یک بار آنجا به من گفت موسوی! اما هستیم دیگر در طرفداری و هست دیگر!

و یک بار محمد به من گفت: دقت کردی چقدر صدات وقتی که گریه نمیکنی و سرحالی خوب و خواستنی است؟ و من خندیدم چون این بار اولی بود که من گریه نمی کردم و با او دوستانه حرف زده بودم! و محمد آن روزها فکر می کرد من آدم خووبی هستم و الان این طور فکر می کند، محمد بد است!

دیروز قرار بود به دانشگاه بروم فهیمه گفت نمی آید بعد زنگ زد کجایی و من گفتم خونه و او گفت من دانشگاهم وبیا دانشگاه و من رفتم دانشگاه و وقتی رسیدم گفت برایمان دلستر بخر و آمنه گفت لیمو نخری و سیب بخر و من دلستر سیب خریدم و حرف مفت زدیم ، از همین ها که در یاهو هم می گفتیم و من هی می گفتم ما در مرکز تجمع مگس ها نشستیم و آمنه گفت نه همه سلف همین مدلی است و اشتباه فکر می کنی اما من هنوز معتقدم در مرکز تجمع مگس ها نشسته بودیم و بعدش آمدیم خانه!

اندنامه: اینجا درهای یه وری است، اینجا همان آغوشی است که می شود بی دغدغه درونش خزید، گریه کرد، حرف زد، خالی شد و هیچ کس نگوید تو خری! درهای یه روی می فهمد این خر گفتن ها دلم را می شکند.




شنبه 3 فروردین 1392

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره روبرو ...



بین این همه عیدت مبارک گفتنا من فقط فکر می کنم! که مبارک و شادی و خوشحالی کجای زندگی منه اصن؟

خیلی وقته زندگی برای من شاد نیس، همه اش غصه است، فقط فکر می کنم، به همه ی اتفاقای که افتاده به همه ی آدمایی که می شناسم، به شهاب فک می کنم، به شهاب خیلی فک می کنم، به اینکه 9 ماه بخاطرش اشک ریختم اما وقتی دیدمش هیچ حسی نداشتم انگار اون شهابی که دوس داشتم اون شهابی که می خواستم اینی که روبروی من ایستاده نیس! این فقط شبیهشه! این شهاب من نیس! اونی که روبروی من ایستاده بود یه پسر قد بلند بود که یه پیرهن مشکی خیلی خوشکل پوشیده بود با یه جین که من صان نپسندیدم و یه کت مشکی! یه شال مشکی دور گردنش بسته بود و موهای خوشگلی داشت اما سرش شوره داشت! چشمای خوشگلی داشت و اخم کرده بود، اما اخمش هیچ حسی در منی که عاشق اخم کردنم ایجاد نمیکرد!

اینها همه ی چیزهایی است که من از شهابی که دیدم به یاد دارم، دستهایش را ندیدم، چند باری خواستم نگاهش کنم اما ترسیدم! دستهایش را می پرستیدم، دستهایش مهربان بود و اگر می دیدم که دیگر نیست، می شکستم ....

آن دیدار کوتاه، چیزهای زیادی را در من تغییر داد، زینب شهاب را دوست ندارد! و من از شهاب بیرون آمدم از امید آنکه دوباره شهاب برای من باشد بیرون آمدم! آن شب را بدون تفکر سحر کردم، حس خوب رهایی را می خواستم تا مغز استخوان احساس کنم و کردم!

بعد از آن دوباره همه چیز خراب شد! همانقدر گریه، همانقدر بد، همانقدر خیلی بد، همانقدر که قبل از ان زندگی را دوست نداشتم! بعد از آن این فکرهای لعنتیف اینکه سال پیش این موقع چه بودم و اگنون چه، اینکه چقدر عوض شدم، چقدر یک باره همه چیز تغییر کرد، چقدر زیاد زیاد زیاد زیاد! مهدی موسوی می گوید: هی فکر می کنم و به هیچ جا نمیرسم / هی فکر می کنم و سرم درد می کند ... چقدر این مهدی موسوی درست می گوید، چقدر زیاد زیاد زیاد!

اندنامه: یک کاری باید بکنم برای دلم، برای زندگی ام برای این روزها، یک کاری که سخت است و نمیدانم چیست، 

یک چیز بی ربط: دوستت دارم علی امیری فر، دوستت دارم برای همراهی ام، دوست دارم برای رفاقتت که بوی معرفت می دهد، دوستت دارم برای همه چیز


دوشنبه 21 اسفند 1391

دوست ندارم زن شهاب بشوم، اما دوست دارم زن داداش شروین بشوم!



از امروز بنویسم؟

دلم میخواد از امروز بنویسم، از امروز که اتفاقات مهم زیادی در بر داشت! اما نمیدانم چه بنویسم به تمام امروز و همه ی آدمهایش هیچ حسی ندارم ، روز عجیبی بد، شاید در پس اخم زیبایش مردم! همه ی احساسم مرد!

اندنامه: شروین تنها آدم امروز است که به او حسی دارم، او را دوست دارم  :)


یکشنبه 20 اسفند 1391

عمر من مرگی است نامش زندگانی ...



گودر زندگی است و چقدر خوشحالم که گودر هست اما درهای یه وری خانه ی من است! 

انگار که میشود اینجا زیادتر نوشت! الان که دارم اینو می نویسم بغض دارم! علی گفته گریه نکن، مردها خرند! دوس دارم گریه کنم! از حسودیشونه که میگن گریه نکن خودشون نمی تونن! با  این حال من گریه نمی کنم فقط بغض دارم.

امروز باران می بارید خیلی زیاد من باران را دوست داشتم بیش از برف بیش از آفتاب بیش از قزل آلا بیش از واران ، بیش مهدی موسوی، بیش از مانتو چارخونه ام، بیش از ژابی! 

بعد محمد می آید گند میزند به اعصاب آدم، بعد داد هم میزند، من ناراحت شدم! بی خیال

رفتم دانشگاه امروز، خبری نبود، استادم نیامده بود الکی رفته بودم نشستیم تو سلف با امنه و فاطمه و فهیمه چرت و پرت تحوبل هم دادیم بعدش هم اومدیم خونه، تو خونه هم خبری نبود ، اومدم نت، نت هم خبری نبود! کلا خبری نیود امروز! پس چرا دارم پست میدم؟؟ :-؟ 

میدونم چرا! اصن دارم پست میدم که بگم خیلی بغض دارم آقا محمد، خیلی بغض، دوست داشتم حالا که تصمیم دارم برم زندگیمو نجات بدم تو به عنوان دوست! پیش من باشی که نیستی میرینی به اعصابم داد میزنی و منو منصرف می کنی و من حس می کنم آمادگی و اعتماد به نفس روبرو شدن با هیچ کسیو ندارم، می توانستم، میشد ، اما نشد! هر قدر فکر کردم دیدم نمی شود! 

این هاله ای که از شهاب هست حداقل کاری که برایم می کند این است که نمی گذار من به کسی نزدیک شوم و در تنهایی خودم بمانم ، پس بهتره باشه هر چند تنهایی را دوست ندارم اما ترجیح می دهم، تنهایی را به بودن با هر کسی تر جیح میدهم!

مهدی موسوی میگه: بزار اندنامه رو من بنویسم میگم: باشه!

اندنامه: یعنی دلم شکست اگر چه صدا نداشت ...


سه شنبه 1 اسفند 1391

این همون پست طولانی و خفن است!



من یه بار تصمیم گرفتم، عاشق کسی باشم که مثل خودم هست و او را دوست بدارم، او پسر خوبی بود و دوستش داشتم، خیلی هم آقا بود! اما بعد دیدم با اینکه دوستش دارم، دوستش ندارم، من فقط دوست داشتم که دوستش داشته باشم، در واقع نداشتم هر چند واقعا دوستش داشتم!

بعدا فهمیدم که او را انقدری که باید دوست نداشتم، شهاب یک جایی در زندگی من است که نمی گذارد من کسی را دوست داشته باشم! اصن من تو شهاب گیر کردم، شب ها خوابش را می بینم! خوب ها برای من مهم هستند و این خیلی بد است!

از آن طرف آن یک نفری که سعی کردم عاشقش باشم خیلی خوب است و خیلی خیلی خوب است، و همه اش با خودم می گویم حیف شد! و کاش او را دوست داشتم، بعد دوباره تلاش می کنم که عاشقش باشم بعد از یک جای ناجوری شهاب سبز می شود و من واقعا شهاب را دوست دارم! شهابی که نیست! شهابی که خر است و شهابی کاش می مرد! (اگه اینو داری می خونی باید بگم که اینا رو دارم از ته دل می نویسم!!!!)

خاطرات کوتاه من و شهاب ول کن این زندگی نکبتی لعنتی عن من نیس! حتی الان که باید مث خر پروژه ام را بنویسم نشسته ام اینجا و دارم از احساسات داغون خودم نسبت به او و چیزهای مربوط به او می نویسم!

تصمیم گرفته ام دیگر به تلاشی برای دوست نداشتن و نادیده گرفتنش نکنم چون نمی شود! نمی شود او را دوست نداشت، نمی شود او را نادیده گرفت! نمی شود دل تنگ او نشد! من برای دوست داشتن او ادیت نشدم، گریه کردم، دل تنگ شدم، حرصم در امد، فوش دام، عصبانی و بد اخلاق شدم اما اذیت نشدم، همه ی این مدتی که تو را دوست داشتم خوب بود، هر چند نبودی و بدانی که حال من خوب است اما از اینکه عاشق تو بودم و تو را می خواستم و نام تو مهم ترین نام زندگی من بود و بوی تن تو بهترین عطری بود که استشمام کردم پشیمان نیستم که هیچ خوشحال هم هستم! (اگ هنوز داری می خوانی باید بدانی که اینها را هم از ته دل نوشتم و خر و دیوانه هم خودتی!)

یک طور خاصی شده است زندگی! سعی می کنم بی حس باشم نسبت به همه چیز و هستم تا شهاب برایم کمرنگ شود اما الان همه چیز کمرنگ است جز شهاب! زندگی عن سگ است!!!!! اصن دیگه نمیخوام این پست طولانی و خفن و ادامه بدم! ازش بدم میاد! اه

اند نامه: دیوث دیوانه هم خودتونید (اگه شهاب می خونی هنوز تو نیستی! بقیه اونا که می خونن هستن! مثلا ممد و فهمیه  و اینا ....)



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ]