تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392

خوشا به تو که عاشقت، صد بار گریه می کند



زمستان 90 وقتی فهمیدم رابطه ام با حامد دیگر به هیچ جا نمی رسد و بعد از 4 سال به طور کامل جدا شدیم، فکر می کردم آدمها یک بار عاشق می شوند و هرگز فراموششان نمی شود و من بعد از حامد هرگز عاشق نمی شوم و او را هرگز فراموش نمی کنم، اما خیلی ساده فراموشش کردم و خیلی ساده تر دوباره عاشق شدم، بعد از آن فکر می کردم آدمهایی که وارد زندگی ما می شوند یک همجین پروسه ای دارند که می آیند، می روند و فراموش می شوند و استدلالم هم این بود که مگر حامد نبود؟ چه زود و خوب و به تخمم وار فراموش شد، مگر کسی هم هست که بیاید و از حامد - عشق اول و 4 ساله من - چیز خفن تری باشد که نتوان فراموشش کرد؟

بعدترش فهمیدم آدمها یک بار عاشق می شوند و هرگز فراموششان نمی شود، هر قدر هم زور بزنند و بگویند فراموشمان شده و به تخممان هم دیگر نیست، هر قدر هم بخواهند وارد رابطه های جدید شوند و بیشتر عاشق شوند و افراد تازه را دوست داشته باشند یه ندایی از انتهایی درون می گوید گو نخور تو دلت هنوز بند جای دیگری است.

من خودم آن روز که پشت تلفن حرف میزدی و گفتی "رضا آدم گوهیه" مثلا یا آن موقع که خندیدی و گفتی "جلوی من اینو گفت" قلب یک مدلی میشد و ریدم توی این قلب و این قلب جاکش لعنتی چرا آن روز که روبرویم ایستاده بودی هیچ مدلی نمی شد؟ و الان تازه یادش افتاده است؟ و شاید چون از صدایت بیشتر از نگاهت خاطره دارد و این صدا چقدر خوب است و چقدر تو لعنتی هستی!

حتی روز بعدش که وسط خنده هایم گفتی شوخی جالبی نبود و لحن صدایت جدی و دعوایی بود من از تو ترسیدم و ته دلم از این حس قنج می رفت و همیشه برایم مهم بوده است که یک مرد خوب عصبانی شود که عصبانیت و اخمش تاثیر گذار باشد و آدم حساب کار دستش بیاید حتی با یک جمله و یک اخم ساده و تو چقدر این فاکتور را به نحو احسن داشتی و من ته دلم چقدر تو را دوست داشتم، دارم!

و هر بار می گویم عنی اگر یک بار دیگر در مورد آن پسر زشت بیایی و در درهای یه وری بنویسی اما باز هم می آیم و می نویسم و مگر این درهای یه وری را نساختم که آن چیزی که در انتهای دلم هست و شاید خودم هم نمی دانم که هست را بیرون بکشم و نگذارم چیزی آن ته دلم باقی بماند. و هر بار فکر می کنم تمام شد، هر چه بود آن ته مها  تمام شده و همه اش تبدیل به کلماتی در درهای یه وری شد اما انگار ته دلم جای بزرگ و عمیقی است یا اینکه خاطرات تو زاد و ولد می کنند که تمام نمی شود.

اندنامه: طوری نشود که بعد از آنکه با شوهرم خوابیدم بگویم کاش چشم های بچه ام شبیه شهاب شود، و بعد بروم در فیسبوک شاعت ها به چشمهایت خیره شوم و فکر کنم این نگاه کردن ها تاثیری در چهره ای بچه ای که در راه است بگذارد، آن وقت اگر مثل چشمهای تو شد بر حسب معجزه من یک نفر دیگر را نیز در تمام زندگی دوست خواهم داشت و خدا نکند تنها عشق زندگی من این گونه شکل بگیرد و خدا نکند و خدا نکند، من می ترسم...


دوشنبه 2 اردیبهشت 1392

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت...



دوست دارم مردی که وارد زندگی ام می شود نامش یک مدلی باشد که با پیشوند آقا بسیار خوب باشد، یعنی فقط پیشوند! اسم هایی که پسوند آقا دارند خوب نیس! دوست دارم نامش را همیشه با پیشوند آقا خطاب کنم، حتی وقتی تنهاییم! حتی وقتی عصبانی هستیم زیاد! و حتی وقتی خوشحال هستیم خیلی زیاد! حتی وقتی رو کار هستیم که این دیگه کم و زیاد ندارد. 

بعد فکر کردم و دیدم محمد خیلی نام مناسبی است و آقا محمد خیلی ترکیب زیبایی است و به دل می نشیند و مردی که به زندگی ام  وارد می شود نامش هر چه که باشد من او را آقا محمد صدا می زنم تا حدی که یادش برود از بچگی او را چه صدا می کردند. من هی بگویم آقا محمد یه لحظه بیا! آقا محمد چایی می خوری؟ آقا محمد خیلی عاشقتم! و او هی کیف کند و من در مواجهه با دیگران بگویم، آقا محمد حوابه! باشه بزار ببینم آقا محمد چی میگه! آقا محمد بیاید می آییم و ته دلم هی قند آب شود از این لفظ آقا محمد بعد فکر کردم اگر بقیه هم او را آقا محمد صدا بزنند باید ناراحت شوم یا خوشحال شود؟ به نتیجه ای نرسیدم و بعد فهمیدم که آقا محمدم را فقط خودم می گویم و چقدر لفظ این آقا محمدم از همه چیز بهتر است و این اسم محمد چه جادویی می کند وقتی میان آقا و م می نشیند.

مردی که بعدا وارد زندگی ام می شوی سعی کن اسمت محمد باشد چون اینطور که باشی بیشتر دوستت دارم و بعله من انسان سطحی و خری هستم و به خاطر اسم طرف او را بیشتر دوست خواهم داشت که چی؟ از بخاظر پول دوست داشتن که خیلی بهتر است! اصن معتاد بودم خوب بود؟؟؟؟؟؟

بعد او مرا زینب خانوم صدا نکند یا مزخرف تر از آن خانوم زینب! مرا همان زینب یا هر چیزی که دوست داشت صدا کند هر چیزی که مثل این آقا محمد قند در دل من آب می کند در دل او هم بکند، قند آب!!!

زودتر هم بیاید.

اندنامه: صدایش هم از شهاب بهتر باشد ...


چهارشنبه 21 فروردین 1392

هراس بی تو ماندنم ادامه دارد....



خیلی گرم شده است و لعنت به قم! الان تازه فروردین است و خودتان حتما تقویم دارید و می دونید و فروردین نباید انقدر گرم باشد که گرم نبودن برای جاهای دیگر جز قم است و قم همیشه خیلی گرم است! و من متنفرم از این شهر از این همه گرما از این همه عرق کردن!

امروز روز بدی بود، من فقط به غصه هایم فکر کردم، به اینکه چقدر با خواسته هایم فاصله دارم، آدم برون گرایی هستم و باید حتما راجع به آنچه در دلم هست حرف بزنم ولی کسی را برای این کار ندارم، غصه می خورم و گریه می کنم، یعنی امروز بعد کلی وقت زیاد گریه کردم!

به دو نفر از دوستانم زنگ زدم که داد زدن سرم و من دلم شکست، که من چرا حق ندارم ناراحت بشوم و چرا برای ناراحتی ام سرم داد می زنند! 

چند روز پیش با شهاب حرف زدم و این روی دلم سنگینی می کند، به کسی نگفتم و جز درهای یه وری من چه کسی می ایستد و گوش می دهد و داد نمی زند، گذاشتم یادم برود اما نرف و فقط درهای یه وری من بود که صبور است و گوش می دهد و من می گویم و گریه می کنم و او داد نمی زند!

چند روز پیش یک دقیقه و 21 ثانیه با شهاب حرف زدم، چه چیزی در صدایش هست نمی دانم اما نجمه مدام می پرسید چرا زرد شدی؟ چرا رنگ پرید دختر؟ چرا واقعا؟ چیز خاصی نگفتیم فقط تولدش را تبریک گفتم و آرزوی سال خوش و این حرفها و او هم لطف کردی و همین طور و اینها!

همین!

همین همین هم که نه! چیزهای دیگری هم هست، از عمق فاجعه بگویم؟ عمق فاجعه: نیمه دوم گالاتاسرای - رئال مادرید را ندیدم! این هم عمق فاجعه!

بعد می روند در فیسبوک پیج می سازند من استقلالی ام خونم همچون آسمانم آبی است و آبی خواهد ماند و علاوه بر زیر سوال بردن کتاب علوم از چهارم دبستان به بعد که می گفت گلوبول قرمز در خون هست، سند آسمان را هم به اسم خودشون می زنن! و شبا دوباره آسمونو پس میدن! تازه در این پیج فعالیت هم می کنند و عکس مجیدی و میزارن از پشت و جلو می گن اگه پشتش خوبه 1 اگه جلوش خوبه 2 و ملت 1 و 2 را کامنت می گذارند بدون آنکه بفهمند یک دختر تنهایی شبها به همه چیز فکر می کند، گریه می کند، سگ می شود و دیر می خوابد! بدون اینکه فکر کنند یک دختری از دنیا چیزهای غیر ممکنی مثل خون آبی و آسمان را نمی خواهد فقط می خواهد زمان به 21 اسفند برگردد و دستهای شهاب را ببیند، و یا پر رو شود و دستش را برای گرفتن دستانش دراز کنم و حتی فکر نکند که شروین توی ماشین هست، خم شود شال شهاب را بردارد و هی بو بکشد، یادش نرود که بوی شهاب بهترین بوی دنیا بود! هست؟ نمی دونم!

بعد این آقایونی که در طرفداری هستند همه شان معلوم نیس چند چندن ب خودشان،  خودشان را هر روز اتو می کشند و چقدر به اصول پایبندن یا اصن لات خرن؟ من نمی فهمم! چیزی که دستگیرم شده این است که آنها برای دوستی با من مقاومت می کنند و من هنوز آنجا غریبه هستم و ختی با علی هم آنجا غریبه هستم1 علی یک بار آنجا به من گفت موسوی! اما هستیم دیگر در طرفداری و هست دیگر!

و یک بار محمد به من گفت: دقت کردی چقدر صدات وقتی که گریه نمیکنی و سرحالی خوب و خواستنی است؟ و من خندیدم چون این بار اولی بود که من گریه نمی کردم و با او دوستانه حرف زده بودم! و محمد آن روزها فکر می کرد من آدم خووبی هستم و الان این طور فکر می کند، محمد بد است!

دیروز قرار بود به دانشگاه بروم فهیمه گفت نمی آید بعد زنگ زد کجایی و من گفتم خونه و او گفت من دانشگاهم وبیا دانشگاه و من رفتم دانشگاه و وقتی رسیدم گفت برایمان دلستر بخر و آمنه گفت لیمو نخری و سیب بخر و من دلستر سیب خریدم و حرف مفت زدیم ، از همین ها که در یاهو هم می گفتیم و من هی می گفتم ما در مرکز تجمع مگس ها نشستیم و آمنه گفت نه همه سلف همین مدلی است و اشتباه فکر می کنی اما من هنوز معتقدم در مرکز تجمع مگس ها نشسته بودیم و بعدش آمدیم خانه!

اندنامه: اینجا درهای یه وری است، اینجا همان آغوشی است که می شود بی دغدغه درونش خزید، گریه کرد، حرف زد، خالی شد و هیچ کس نگوید تو خری! درهای یه روی می فهمد این خر گفتن ها دلم را می شکند.




شنبه 3 فروردین 1392

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره روبرو ...



بین این همه عیدت مبارک گفتنا من فقط فکر می کنم! که مبارک و شادی و خوشحالی کجای زندگی منه اصن؟

خیلی وقته زندگی برای من شاد نیس، همه اش غصه است، فقط فکر می کنم، به همه ی اتفاقای که افتاده به همه ی آدمایی که می شناسم، به شهاب فک می کنم، به شهاب خیلی فک می کنم، به اینکه 9 ماه بخاطرش اشک ریختم اما وقتی دیدمش هیچ حسی نداشتم انگار اون شهابی که دوس داشتم اون شهابی که می خواستم اینی که روبروی من ایستاده نیس! این فقط شبیهشه! این شهاب من نیس! اونی که روبروی من ایستاده بود یه پسر قد بلند بود که یه پیرهن مشکی خیلی خوشکل پوشیده بود با یه جین که من صان نپسندیدم و یه کت مشکی! یه شال مشکی دور گردنش بسته بود و موهای خوشگلی داشت اما سرش شوره داشت! چشمای خوشگلی داشت و اخم کرده بود، اما اخمش هیچ حسی در منی که عاشق اخم کردنم ایجاد نمیکرد!

اینها همه ی چیزهایی است که من از شهابی که دیدم به یاد دارم، دستهایش را ندیدم، چند باری خواستم نگاهش کنم اما ترسیدم! دستهایش را می پرستیدم، دستهایش مهربان بود و اگر می دیدم که دیگر نیست، می شکستم ....

آن دیدار کوتاه، چیزهای زیادی را در من تغییر داد، زینب شهاب را دوست ندارد! و من از شهاب بیرون آمدم از امید آنکه دوباره شهاب برای من باشد بیرون آمدم! آن شب را بدون تفکر سحر کردم، حس خوب رهایی را می خواستم تا مغز استخوان احساس کنم و کردم!

بعد از آن دوباره همه چیز خراب شد! همانقدر گریه، همانقدر بد، همانقدر خیلی بد، همانقدر که قبل از ان زندگی را دوست نداشتم! بعد از آن این فکرهای لعنتیف اینکه سال پیش این موقع چه بودم و اگنون چه، اینکه چقدر عوض شدم، چقدر یک باره همه چیز تغییر کرد، چقدر زیاد زیاد زیاد زیاد! مهدی موسوی می گوید: هی فکر می کنم و به هیچ جا نمیرسم / هی فکر می کنم و سرم درد می کند ... چقدر این مهدی موسوی درست می گوید، چقدر زیاد زیاد زیاد!

اندنامه: یک کاری باید بکنم برای دلم، برای زندگی ام برای این روزها، یک کاری که سخت است و نمیدانم چیست، 

یک چیز بی ربط: دوستت دارم علی امیری فر، دوستت دارم برای همراهی ام، دوست دارم برای رفاقتت که بوی معرفت می دهد، دوستت دارم برای همه چیز


دوشنبه 21 اسفند 1391

دوست ندارم زن شهاب بشوم، اما دوست دارم زن داداش شروین بشوم!



از امروز بنویسم؟

دلم میخواد از امروز بنویسم، از امروز که اتفاقات مهم زیادی در بر داشت! اما نمیدانم چه بنویسم به تمام امروز و همه ی آدمهایش هیچ حسی ندارم ، روز عجیبی بد، شاید در پس اخم زیبایش مردم! همه ی احساسم مرد!

اندنامه: شروین تنها آدم امروز است که به او حسی دارم، او را دوست دارم  :)


یکشنبه 20 اسفند 1391

عمر من مرگی است نامش زندگانی ...



گودر زندگی است و چقدر خوشحالم که گودر هست اما درهای یه وری خانه ی من است! 

انگار که میشود اینجا زیادتر نوشت! الان که دارم اینو می نویسم بغض دارم! علی گفته گریه نکن، مردها خرند! دوس دارم گریه کنم! از حسودیشونه که میگن گریه نکن خودشون نمی تونن! با  این حال من گریه نمی کنم فقط بغض دارم.

امروز باران می بارید خیلی زیاد من باران را دوست داشتم بیش از برف بیش از آفتاب بیش از قزل آلا بیش از واران ، بیش مهدی موسوی، بیش از مانتو چارخونه ام، بیش از ژابی! 

بعد محمد می آید گند میزند به اعصاب آدم، بعد داد هم میزند، من ناراحت شدم! بی خیال

رفتم دانشگاه امروز، خبری نبود، استادم نیامده بود الکی رفته بودم نشستیم تو سلف با امنه و فاطمه و فهیمه چرت و پرت تحوبل هم دادیم بعدش هم اومدیم خونه، تو خونه هم خبری نبود ، اومدم نت، نت هم خبری نبود! کلا خبری نیود امروز! پس چرا دارم پست میدم؟؟ :-؟ 

میدونم چرا! اصن دارم پست میدم که بگم خیلی بغض دارم آقا محمد، خیلی بغض، دوست داشتم حالا که تصمیم دارم برم زندگیمو نجات بدم تو به عنوان دوست! پیش من باشی که نیستی میرینی به اعصابم داد میزنی و منو منصرف می کنی و من حس می کنم آمادگی و اعتماد به نفس روبرو شدن با هیچ کسیو ندارم، می توانستم، میشد ، اما نشد! هر قدر فکر کردم دیدم نمی شود! 

این هاله ای که از شهاب هست حداقل کاری که برایم می کند این است که نمی گذار من به کسی نزدیک شوم و در تنهایی خودم بمانم ، پس بهتره باشه هر چند تنهایی را دوست ندارم اما ترجیح می دهم، تنهایی را به بودن با هر کسی تر جیح میدهم!

مهدی موسوی میگه: بزار اندنامه رو من بنویسم میگم: باشه!

اندنامه: یعنی دلم شکست اگر چه صدا نداشت ...


سه شنبه 1 اسفند 1391

این همون پست طولانی و خفن است!



من یه بار تصمیم گرفتم، عاشق کسی باشم که مثل خودم هست و او را دوست بدارم، او پسر خوبی بود و دوستش داشتم، خیلی هم آقا بود! اما بعد دیدم با اینکه دوستش دارم، دوستش ندارم، من فقط دوست داشتم که دوستش داشته باشم، در واقع نداشتم هر چند واقعا دوستش داشتم!

بعدا فهمیدم که او را انقدری که باید دوست نداشتم، شهاب یک جایی در زندگی من است که نمی گذارد من کسی را دوست داشته باشم! اصن من تو شهاب گیر کردم، شب ها خوابش را می بینم! خوب ها برای من مهم هستند و این خیلی بد است!

از آن طرف آن یک نفری که سعی کردم عاشقش باشم خیلی خوب است و خیلی خیلی خوب است، و همه اش با خودم می گویم حیف شد! و کاش او را دوست داشتم، بعد دوباره تلاش می کنم که عاشقش باشم بعد از یک جای ناجوری شهاب سبز می شود و من واقعا شهاب را دوست دارم! شهابی که نیست! شهابی که خر است و شهابی کاش می مرد! (اگه اینو داری می خونی باید بگم که اینا رو دارم از ته دل می نویسم!!!!)

خاطرات کوتاه من و شهاب ول کن این زندگی نکبتی لعنتی عن من نیس! حتی الان که باید مث خر پروژه ام را بنویسم نشسته ام اینجا و دارم از احساسات داغون خودم نسبت به او و چیزهای مربوط به او می نویسم!

تصمیم گرفته ام دیگر به تلاشی برای دوست نداشتن و نادیده گرفتنش نکنم چون نمی شود! نمی شود او را دوست نداشت، نمی شود او را نادیده گرفت! نمی شود دل تنگ او نشد! من برای دوست داشتن او ادیت نشدم، گریه کردم، دل تنگ شدم، حرصم در امد، فوش دام، عصبانی و بد اخلاق شدم اما اذیت نشدم، همه ی این مدتی که تو را دوست داشتم خوب بود، هر چند نبودی و بدانی که حال من خوب است اما از اینکه عاشق تو بودم و تو را می خواستم و نام تو مهم ترین نام زندگی من بود و بوی تن تو بهترین عطری بود که استشمام کردم پشیمان نیستم که هیچ خوشحال هم هستم! (اگ هنوز داری می خوانی باید بدانی که اینها را هم از ته دل نوشتم و خر و دیوانه هم خودتی!)

یک طور خاصی شده است زندگی! سعی می کنم بی حس باشم نسبت به همه چیز و هستم تا شهاب برایم کمرنگ شود اما الان همه چیز کمرنگ است جز شهاب! زندگی عن سگ است!!!!! اصن دیگه نمیخوام این پست طولانی و خفن و ادامه بدم! ازش بدم میاد! اه

اند نامه: دیوث دیوانه هم خودتونید (اگه شهاب می خونی هنوز تو نیستی! بقیه اونا که می خونن هستن! مثلا ممد و فهمیه  و اینا ....)


سه شنبه 1 اسفند 1391

دلم میخواد به تو چه؟؟؟



دلم میخواد یه پست خفن طولانی زیاد یه عالمه بنویسم!

الان دارم میرم بانک بعدا میام می نویسم!


چهارشنبه 25 بهمن 1391

چقدر دلم برا صداش تنگ شده بود ....



گفتم سلام! خودتی؟ معلوم بود که خودش بود! سوالای احمقانه! گفت آره خوبی؟ بعد من تو کف و بهت و اینا بودم گفتم مرسی تو خوبی؟ بعد نمی دونستم چی باید بگم! مثل همیشه در مورد مدت زمانها به نفع خودش صحبت می کرد 2 دقیقه رو می گفت 2 ساعت و دو ماه و می گفت 2 هفته!

سرما خورده بود و اصرار داشت بگوید که کلا بار اول هست که مریض شده در تمامی عمرش! صدایم را گاها نمی شنید و چند باری ازم خواست گفته هایم را تکرار کنم، راجعه به اتفاقات اخیر برایش گفتم و گفتم چرا نمی گذارد بدون او زندگی کنم؟ و او گفت زندگی کن تو خیلی آدم حسابی و اینا هستی! بعدا هم در مورد من و خودش این لفظ آدم حسابی را چند باری به کار برد و خودش حس کرد خیلی گفته آدم حسابی! برای همین گفت که آدم حسابی مناسب ترین لفظیه که می تونه به کار ببره!

گفت دوستی خوبی داشتیم ولی نمی شود و نمی توانیم باهم باشیم! گفتم می تونم! گفت من نمی تونم! گفتم هر کاری که لازم باشه به خاظر تو انجام می دهم و گفت آدمهای خیلی بهتری برای تو وجود خواهند داشت! و من گفتم می دانم تو خیلی بلندی! بعد خندید و گفت خیلی هم بلند نیستم! هر چند خیلی بلند هست اما دوست نداشتم با او بحث کنم و برای تایید حرفش گفتم حداقل برای من خیلی بلندی و گفت آره و گفتم خیلی بلندی، خیلی دوری، خیلی زشتی، دروغگویی، خری، بی شعوری! اما من تو رو دوست دارم! گفت چقدر خوب منو شناختی!! خندیدیم! در مورد درس و دانشگاه من، پراید خودش و ندا کمی شوخی کردیم! کلا می تونه مکالمه رو به همون سمتی که میخواد بکشه! 

گفتم چزا ازم فرار می کنی؟ چرا فیسبوک بلاک؟ یاهو ایگنور؟ چرا وقتی کارم داری به محمد میگی؟ گفتم جدا؟ اینطوری کردم؟ و انگار خودش نمیدونه چی کار کرده میخنده و حرص منو در میاره! گفتم میخوام بیام پیشت گفت چیزی عوض نمیشه! گفتم هر شب عکساتو نگاه می کنم و گریه می کنم همه اش دلم برات تنگ میشه! گفت چرا فک می کنی شرایطت از من سخت تره؟ منم مشکل دارم! دروغ می گفت! هیچ مشکلی نداره! 
گفتم میخوام پیشت باشم نمی تونم حسی که تو اون یه ساعتی که پیشت بودم داشتمو فراموش کنم! گفت آدمای بهتر و لحظه های بهتری در انتظارته! (یکی از موزادی که گفت آدم حسابی اینجا بود!) گفتم نمی تونی بفهمی چه حسی دارم! گفت ما به درد هم نمی خوریم از 1000 نفر بپرسی 998 تاشون اینو تایید می کنن! گفتم من واسه اون 998 نفر زندگی نمی کنم برا خودم زندگی می کنم! هی وسط حرف همدیگه می پریدیم! آخراش داد میزد  سرم! گفت حق ندارم چیزی بگم و یا ازش چیزی بخوام!

گفت دیرش شده و باید مامانشو ببره ترمینال چون مامانش میخواد بره مشهد! گفتم من حرف دارم، گفت سرده بیرون وایسادم مامانم هم منتظره باید برم دنبالش! مثل همه ی این چند دقیقه ای که با هم حرف زدیم هی گریه کردم ...

اندنامه: سرما خورده مامانش هم الان دیگه رفته، کی براش سوپ درست می کنه؟ :( - همه اش نگرانی -


پنجشنبه 19 بهمن 1391

زندگی سیوی است، پوستشم بکنی میرسی به صابون که عمرا گاز زدنی نیس!



انقدر سریع آخه؟

به همه گفتم قبلناخیلی حساس و با وسواس رفتار می کردم اما الان می خوام خودمو ول بدم خودم بسپارم به دست آب بدون فکر و بدون توجه به شرایط در پی تقدیر باشم که نشد :|

زینب باید در پی قوانین احمقانه اش باشد! امروز یکی از کثیف ترین کارهای دنیار انجام دادم ، در واقع کثیف ترین کار دنیا را، یعنی امروز به این کار کثیف پایان دادم!


اند نامه: از خودم بدم میاد ....


دوشنبه 9 بهمن 1391

بالاخره!



الان ساعت 00:55 روز نهم بهمن ماه!

چند دقیقه ای است که اشک می ریزم ....!


چهارشنبه 4 بهمن 1391

دارم به گریه می کنم و گریه می کنم / از تو، به تو، بدون تو، تو، گریه می کنم - ای کاش!!!



دلم آن روزهای وبلاگی را می خواهد، آن روزها که تقی به توقی را در دری وریهایم می نوشتم، و هی پست میدادم روزی یک بار، هفته ای چند بار!

دلم میخواهد دوباره مبارزه کنم، شور و انرژی داشته باشم ، برای خواسته هایم تلاش کنم، دلم نمیخواهد این موجود ضعیفی که مدام می گوید بی خیال و باشه باشم!

شاید الان دلم شکسته باشد شاید باید برای دلم عزاداری بکنم! برای قلبی که فکر می کردم مقدس است و برای هیچ کس مهم هم نبود چه برسه به مقدس!
دلم میخواهد در اتاق را ببندم نامجو بخواند که: "لیلای من کجا میبری؟" و من هی عر بزنم، هی اشک بریزم، اما نشسته ام و فقط نگاه می کنم، اینکه تو را دوست نداشته باشم اتفاق بزرگی است در زندگی من، اما چرا واکنشهایم بزرگ نیست! هر چند گریه نکردن برای من بزرگترین واکنش است!

دلم میخواست قبل از آنکه خداحافظی کنم با محمدی کسی مشورت می کردم، اما چه فایده؟ که می امد و پشیمانم می کرد و می گفت دوست دارم نامت را در انجمن ببینم و بمان و از این حرفها و بگویم باشه؟ نمیخواستم بگویم باشه! نمیخواستم دیگر باشم! بودن در جایی که تو را آزار می دهد و مرا آزار می دهد ماندنش چه فایده ای دارد؟؟؟؟ نماندم بی انکه به کسی بگویم یا کسی بداند! نوشتم که دیگر نیستم و این دختر اسفندی به انتها رسیده است!

بعله! من دیروز با رضا حرف زدم و هی دلم میخواست بیشتر حرف بزنم و هی رضا حرف بزند و من با شنیدن لهجه اش که شبیه توست کیف کنم که چه بشود؟؟؟؟ چرا انقدر احمق شده ام؟ حتی یادم نیست تو سر چه امتحانی بودی و تا کی امتحان داری هر چند رضا همه ی این ها را به من گفت! زدم به همان قید بی خیالی و باشه! و گفتم باشه! باشه مرا دوست نداشته باشم من هم ندارم! و از همه ی زندگی ات بیرون میروم! اتفاقا قبل از آمدن تو خیلی هم خوش می گذشت! انجمن ادبی میرفتم! بوستان علوی میرفتیم و من کنار هیچ تابی وانمیستادم که با تو صحبت کنم و باران هم که می آمد تو نبودی بگویی برو تو ماشین سرما می خوری !!!

دلم می خواهد برای خودم باشم و هر چه که تو با من کردی را فراموش کنم! 7 ماه است که این را میخواهم! و هی نمی شود چون نذاشتی حرف بزنم! و من هی خواستم و تو هی نخواستی! و این هی نخواستن تو مرا به گا داد! رفتارهای غلط انجام دادم! بچه شدم و هی بد رفتار کردم!

حالا دلم می خواهد بچه نباشد و هی بد رفتار نکنم و ای کاش نامجوی میخواند و من عر میزدم، اما این ظور به انتها رسیدن آنقدر غم انگیز است که اشک مرا در نخواهد آورد که با اشک آرام نخواهم شد، باید سکوت کرد و زل زد به همه چیز، همه چیزی که خیلی سخت و طولانی از جلوی چشمانم عبور کرد، همه چیزی که همه چیز نبود اما همه چیز شد!

دلم میخواهد نامجو بخواند و من هی گریه کنم، هی خالی شوم! اما نمی شود، نامجو هم میخواند و نمی شود!

دلم میخواهد به یک چیزهایی برگردم، دلم میخواهد به بچه بودن هایم برگردم، زینب همیشه بچه است! تا همین یک سال پیش هم بچه بود! همه می گفتند! اما انگار که این 7 ماه و دردی که از تو بر من خاصل شد مرا بزرگ کرد! دیگر مثل بچه ها نگاه نمی کنم، شاید پیر شدم! خیلی پیر، آنقدر پیر که می فهمم!

دلم میخواهد آدونیا را بنویسم و خواهم نوشت، روزی آدونیا چاپ خواهد و من در هر کجا و در کنار هر کسی که باشم آن را به تو تقدیم خواهم کرد! چرا که آدونیا زندگی من نبود، آدونیا زندگی زنی بود که در کنار تو خواهد زیست!

دلم می خواهد الان که نامجو می خواند گریه کنم، عر بزنم، هی تو را بخواهم، به قدر همه ی زمان هایی که تو را میخواهم بخواهمت و دیگر نخواهمت! و تمام شود! اما نگاه که می کنم همه چیز تمام شده است! خواستن تو، اشک من و...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و حالا هم ای ساربان نامجو!
همه چیز تمام شده!
خدانگهدار!

اندنامه: اینکه چرا ای ساربان نامجو را انتخاب کردم! سوال بزرگی است! که پاسخش را نمیدانم شاید چون "پائیز سال بعد" هیچ تاثیری نداشت همانطور که ای ساربان نداشت! و خیلی بد بود اگر می نوشتم پاییز سال بعد تاثیری ندارد! شاید باید یک بار دیگر نامجو بخواند و احتمالا تا شب هی بخواند شاید عر بزنم و این عزاداری را در سکوت به اتمام نرسانم


سه شنبه 19 دی 1391

گریه های من برای رونالدو ...



کریستیانو رونالدو هیچ گاه بازیکن محبوب زندگی من نبوده است، حتی در یک برهه ای از زمان بازیکن منفور نیز بوده است حتی از اینکه به رئال مادرید آمد کمی هم ناراحت شدم! با این حال رونالدوی کنونی را دوست دارم شاید زینب کنونی رونالدو را دوست دارد.

دیشب وقتی پشت نت نشسته بودم و تصاویری که تیکه تیکه به دستمان می رسید را تماشا می کرد، استرس زیادی برای کریستیانو رونالدو داشتم، چهره اش از ابتدا خندان نبود، طوری نگاه می کرد انگار میدانست حضورش در این مراسم یک بازی مسخره است، مراسمی که او را به هیچ چیز نمی رساند هر قدر هم لایق که لایق آن باشد! انگار دوست داشت آنجا نباشد!

نمیدونم شاید این تفکر من باشد تنها، وقتی که اسم مسی را خواندند تصاویر ارسالی قطع شده بود، و وقتی وصل شد که مسی آن بالا وایستاده بود و یک منظره ی حال بهم زن را ساخته بود! با کت خال خالی!!!!

چند باری از آرمان پرسیدم که واقعا به مسی دادند؟؟ واقعا؟؟ و گریه کردم! من نیم ساعت برای رونالدو گریه کردم!

شاید هم اشک ها برای خودم بود، شاید نیاز داشتم اندکی به یک چیز دیگری فکر کنم و مراسم دیشب و انتخاب کسی که صاحب توپ طلا می شود چیزی بود که برایم خیلی مهم شده بود آن هم برای اولین بار!

دلم میخواست تا خود زوریخ برم و بگم کریس عزیزم من می فهممت، من می دونم برتر بودن و دیده نشدن یعنی چی! میدونم چیزی که حقت هست و میدن به یه آشغال بی مصرف یعنی چی! میدونم وقتی عصبانی و ناراحتی باید لبخند بزنی یعنی چی! میدونم چه اهمیتی پشت این همه مهم نیست گفتنا هست! دیشب بعد از سالها بالاخره فهمیدم دلم میخواد بغل کی گریه کنم، دیشب دلم میخواست رونالدو رو بغل کنم و زار بزنم! و دلم میخواست تو صورت علی دایی هم تف کنم، بعد با خودم گفتم بزار بیاد تهران بعدا میرم توف می کنم تو صورتش!

اندنامه: شاید باید مثل مورینیو چنین مراسمی را به یکی از اعضایم حساب می کردم و بی خیالش به زندگی می پرداختم! اما این را می دانم که مورینیو به اندازه ی من برای داشتن لحظات شاد در زندگی اش دستش خالی نیست و پشت یک اینترنت داغون و تصاویری که مدام ارسالشان قطع می شوند در پی دلخوشی هایش نیست! 


پنجشنبه 30 آذر 1391

کارهایی که در طول این پست کردم...



شب یلداست!

دیگر آنکه دنیا هم تمام نشد!

اما روزهایم تکراری است! دلم میخواهد درهای یه وری خوبم را بنویسم اما نمی نویسم!

اتاقم تاریک است و برچسب لپتاپم فارسی نیست!

نئو دارد همه ی آهنگهایش را می خواند! الان اون آهنگ جنیفر که با پیت بول خونده اونو داره میخونه!

خوابم نمی آید

گریه می کنم

با ابوالفضل در فیسبوک می چتم!

به دو نفر شب یلدا را sms ای تبریک گفتم!

الان نئو به ای ساربان نامجو رسیده

ساعت 9:46 است! و شب است!

فائزه و فاطمه خونه هستند و پایین هستند در کانون گرم خانواده!

سعی می کنم به رویایی با منچستر فکر کنم!

دو تا خبر باز کردم که ترجمه اشان کنم اما نمی کنم.

ابوالفضل حرفهای شوخی و جدی مرا نمی فهمد!

هنوز شب یلدا است!

خیلی گریه می کنم!

یک عکسیو باز می کنم و نگاه می کنم!

فوش میدهم

بیشتر گریه می کنم

مهتابی و روشن کردم

دست تو دماغم کردم!

فقط می خارید! (غلو کردم!)

یک نفر آدم خنگ با عکس 3*4 در فیسبوک پی ام میدهد!

دلم میخواهد از یاسر قنبرلو در مورد قرعه بارسا بپرسم اما قبلا هی گفته من شاعر و ادیبم دیگه روم نمیشه بپرسم!

توی آینه نگاه کردم!

چقدر موهام خوب شده!

خودم را دوست دارم!

بیشتر تر گریه می کنم

ناخنم شستم را بین دو دندان جلویم می گذارم!

آآآآآآآآآآآآآآ! آهنگ فرخ (عاشق بی نهایت) را نئو الان خوند

کمرمو می خارونم

sms برام اومد

فهمیه بود! یلدا رو تبریک گفت با یک پیام تخیلی و که شامل طلایی و اهورایی و ایناست!

انگشتامو شکستم!

به ابوالفضل می گویم که ناراحت نباشد

یکی که نمی شناسمش در فیسبوک می گوید تو هم مثل من تنهایی؟؟

دلم میخواهد بگویم من مث هیچ کس هیچ چیز نیستم! اما می گویم :|

ساکس قطع شده؟

یک دور پروکسی فایر رو می بندم!

باز می کنم!

ساکس وصل است!

یک عکس دیگر را نگاه می کنم!

ته دلم یک مدلی می شود!

خیلی گریه می کنم!

زیرلب چیزی می گویم و می بندمش!

فیسبوک را بالا و پایین می کنم!

چیز بدردبخوری تویش نیست!

مهران آن می شود!

می گویم این یارو خارجکی چقدر زر میزنه!

بخاریو کم کردم!

تشنمه!

میخوام برم پایین آب بخورم اما حسش نیست!

مهسا وحدت میگه سااااااااااااااااااااااااق افراااااااااااااااااا 

من کیف می کنم

اشکامو پاک می کنم!

قدری به یک خاطره فکر می کنم

لبخند محوی می زنم

به فاطمه واسه ریختن این آهنگ های آشغال در نئو فوش میدهم !

که په کاری است؟ فاطمه که اینجا نیست!

آهنگ را نکست می کنم!

ابوالفضل رفت!

چراغ و خاموش کردم!

فاطمه اومد بالا

آهنگو قطع کردم!

میگه بریم مانتو بخریم!

نئو رو له کرد :|

هنوز شب یلداست!

اندنامه: و کاری که در تمام طول نوشتن این پست می کنم دوست داشتن توست! کاری که هیچ گاه حتی یک ثانیه از من دور نمی شود ....


چهارشنبه 17 آبان 1391

از من به در های یه وری دوست داشتنی ام



در های یه وری عزیزم سلام

من همان دستی هستم که تو را خلق کردم! و تو همان موجود دوست داشتنی ای بودی که همچون دری وری هایم این فرصت را به من میدادی که سخن بگویم، وقتی که هیچ کس نبود و وقتی که هیچ کس نخواست!

آما حقیقتی است که باید به تو بگویم تو را از دری وری بیشتر دوست داشتم چرا که در پس خلق کردن تو هدفی بود که در دری وری نبود. در پس خلق کردن تو عشق ودوست داشتن بود! تو را خلق کردم که اثبات کنم دوستش دارم!

هر چند به دردم نخوردی و اثبات نشد! اما من دوستت دارم.

درهای یه وری خوبم! الان در وضعیتی هستم که هیچ کس نیست که دوست بنامم آن را!

دوستانم در گذر زمان در حال fade شدن هستند! و من هیچ کس را دوست نمی بینم! شاید به همان حس های تخیلی خودم باز می گردد! اما به هر چه که باز می گردد نتیجه اش تنهایی من است!

دوست ندارم تو را نیز از دست بدهم!

درهای یه وری خوبم! کاش شهاب تو را می خواند!

کاش یک روزی هم شهاب اینجا می نوشت!

درهای یه وری خوبم خداحافظ!



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ]