تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 7 دی 1392

آفتاب مهربانی / سایه تو بر سر من ....



نشسته ام توی شركت و به این فكر می كنم كه گفته بودی فقط دو روز است، امروز و فردا! یك شنبه یكدیگر را می بینیم، با این حال یادم نبود كه یك شنبه آقاجون بر می گردد و من نمی توانم به دیدارت بیایم و این می شود سه روز، تازه معلوم نیس برنامه دوشنبه چه باشد!كه اگر دوشنبه هم نشود، می خوریم به 28 صفر و تعطیلی و اینها و می شود یك هفته! و یك هفته خیلی زیاد است!!
نشسته ام توی شركت و به این اهمیت نمی دهم كه منصوری كمی ان طرف تر نشسته و از من خواسته كه سایت آسیا دارو را بزنم و من نمیزنم و دارم در درهای یه وری نگرانی هایم من باب دوری از تو را می نگارم و او احتمالا حتما مانیتور من را می بیند، من دلم برایت تنگ می شود و قصد دارم غر دل تنگی هایم را از همین الان بزنم.

نشسته ام توی شركت و همین طور كه به رد رژلبم بر روی فنجان نگاه می كنم، با خودم فكر می كنم چرا دیروز مثل دخترهای باشعور رفتار كردم و گفتم برو درس بخوان و به كارهایت برس، بعدا یكدیگر را خواهیم دید؟ باید عر میزدم و سلیطه بازی در می آوردم كه همین الان باید بیایی یك جایی كه من بتوانم تو را ببینم هر چند بخاطر رفتار بچگانه و تخمی من اعصابت خورد باشد و عن باشی و هی به من اخم كنی، من همان را هم دوست دارم، فاضل باشد، اخمو باشد حالا! به تخمم!

نشسته ام توی شركت و به تو فكر می كنم، به تو كه نمیدانم چرا حس میكنم دوست نداری در طرفداری بنویسم و به طرفداری فكر می كنم و اینكه حس میكنم چقدر خوب بود اگر خبرهایی كه دیروز ترجمه كردم را دیروز پویای عوضی قبل از من ترجمه نكرده بود و نمیدانم چرا حس كردم تو از اینكه خبر تكراری ترجمه كردم و از بودن در طرفداری دلسرد شدم خوشحال شدی! و منصوری هنوز كمی آن طرف تر نشسته و دارد آسیا دارو را رفرش می كند و من مانیتورش را نمی بینم اما شاید دارد آسیا دارو را رفرش می كند ببیند فرقی كرده یا نه!

نشسته ام توی شركت و اسمس ای دیروزت را می خوانم كه گفته بودی : "هر كی باشه تو بهتری" و ذوق می كنم و بعد غمگین میشوم كه چرا دیروز سلیطه بازی درنیاوردم و تو را ندیدم به تخمم كه امتحان اندیشه داشتی و فردا هم بلور داری من خودخواه عن لوس هسم و وقتی فاضل را میخوام فاضل باید باشد و كسی كه انقدر خوب هست كه همچین اسمسی می دهد چرا باید برود درس بخواند؟ او باید بیاید و مرا بغل كند فقط!

نشسته ام توی شركت و یك دستی در های یه وری را تایپ می كنم چرا كه یك دستم زیر چانه ام است و منصوری هنوز دارد توی لپ تاپش دنبال تغیراتی كه در آسیا دارو حاصل نشده است می گردد و من او را به تخمم حساب نمی كنم، چون من كارمند عنی هستم و پولی كه می گیرم حرام است و این به شما ربطی ندارد دیوثا، فاضل نیست و شاید تا یك هفته آینده او را نبینم بنابراین حق دارم هر طور دلم میخواهد خودم را عن كنم! و هر كار دوست دارم بكنم.


نشسته ام توی شركت و به آن كسی كه از من خیلی خیلی بهتر است و دلم تنگ حضورش است فكر میكنم و خدا رو شكر منصوری رفت توی اتاق خودش و من الان لش كرده ام توی شركت! همین!

اند نامه:  برگشت سرجاش دیوث! یه دیقه آدمو راحت نمیذارن!





پنجشنبه 28 آذر 1392

دوباره بر می گردم، به امن آغوشت ....



اولش آمدم در گودر نوت بزنم اینها را، یعد دیدم نوتی که در حال نگارشش هستم بسیار شخصی است، تصمیم گرفتم عنوان نوت را بزنم: نوت حاوی مطالب شخصی است! بعد یکهو یادم آمدم این ها اصلا چیزی نیست که در گودر بگجند باید برود یک جای شخصی تری، یک جای درهای یه وری تر!

یک سریالی بود به نام پرستاران که سه شنبه شب ها اگر مقام عظما با جمعی از بردران و خواهران نخبه جادوغ آباد دیدار نمی کرد، شبکه یک سیما پخشش می کرد، فصل به فصل این سریال شونصد هزار قسمتی بازیگرانش عوض میشد، جز عده ی معدودی ، یکی از بازیگران ثابت این سریال سرپرستار بخش 17، تری سالیوان بود، گویا تری یک نامزد دکتری داشت به نام میچ که با اون بهم زده بود، چند سال بعد میچ وارد بخش او می شود و با یک زن دیگری ازدواج می کند، موقعی که میچ پشت در زایمان منتظر تولد دخترش بود از تری می پرسد چرا با من بهم زدی؟ و تری جواب جالبی می دهد، گویا تری میچ عصبانی را می بیند که دارد داد می زند، یاد پدر الکی دائم العصبانی اش می افتد و میچ را ترک می کند!

یادم است همان موقع ها با خودم گفتم: خاک تو سرت تری! فقط واسه همین؟؟ اما دیشب فهمیدمکه تری بیچاره خاک توی سرش نباید بشود، آدم ها در برخی از موقعیت ها بیش از حد عکس العمل نشان می دهند، چون می ترسند و نمی فهمند و گند میزنند به همه چی! به اینکه دیشب چه گذشت کاری ندارم، فقط فهمیدم، باید همیشه طوری برخورد کنم که کسی مجبور به عکس العمل های شدید نشود، و باید باید یاد بگیرم که فاضلم مرا دوست دارد و بخاظر او باید مانع عکس العمل های شدیدم بشوم.

دیشب شب تلخی بود، من خیلی گریه کردم، فکر می کردم همه چیز تمام شده است و برای همیشه او را از دست داده ام، حتی فکر می کردم چطور به حاجی که عاشق فاضل فاضل گفتن من است بگویم که تمام شد؟ اما یک جایی قاطی اسمس هایش گفت: "زندگی و بدون تو متصور نمی شم، تو بری بقیه زندگیمو می بری" و من چقدر با خواندن این جمله ها کیف کردم که چقدر مرد است که با همه ی بداخلاقی ها و دیوانه بازی های من پای من می ایستد و یک زن در زندگی اش چه می خواهد جز این؟

امروز با هم قدم میزدیم و ساکت بودیم، امروز توی تاکسی کنار دستم نشسته بود و ساکت بودم، من در دنیای دیگری بودم و او دوست نداشت کاری کند که مرا آزرده کند، سرم را که روی بازویش گذاشتم تازه فهمیدم چقدر از او دور بودم و چقدر دلتنگش بودم، سرم را که روی بازویش گذاشت دستش را روی صورتم کشید و فهمیدم چقدر برای پناه گرفتنم در آغوشش بی تاب بوده است، امروز اولین دانه های برف بر سر ما ریخت با هم قدم زدیم و من غر زدم، هر چه می گفت لج می کردم، نمی ددانستم چه می خواهم، گریه می کردم، فرار می کردم، اما او همیشه بود و هر کاری برای خوشحالی ام کرد، تا من خوشحال شدم و او فرشته است، ماه است، مرد است، همه زندگی من است...

پاییز الان آخراشه، برف هم می آید یک ذره و نم نم است اما می بارد که ثابت کند پاییز تمام شده است، اگر بگویم، آه پاییز جان مادرت بمان و من عاشق توام و ای پادشاه فصل ها گوه مفت خوردم، فصل و موقعیت تخم منم نیست، مهم دل خوش است و در این پاییز دل خوشی داشتم، دلم برای پاییز به یاد ماندنی امسال تنگ نمی شود، دلم برای خاطرات به یادماندی این فصل تنگ میشود، دلم برای همه آن اولین ها که در پاییز 92 رخ داد تنگ میشودف همان هایی که با فکر کردن به ان ها ته دلم قنج می رود...

اندنامه: وقتی هایی که من در درهای یه وری نمی نویسم، آقای دیوث چرا نمی نویسد؟


پنجشنبه 30 آبان 1392

زایتسف چگونه این همه مو را به بالا هدایت می کند؟



اینطوری خوب نیست که کمتر بنویسم که نوشتن همیشه خوب است و زیاد نوشتن است که از همه بهتر است، و حالا که این همه از تو همه ی جای زندگی ام پر است چرا نوشتنم کم شده است؟ درست نیست باید از تو بیشتر بنویسم.

از تویی بنویسم که امروز عصر که دیدم زیر باران ایستاده بودی در انتظار من، چقدر خواستنی بودی و چقدر با تمام سلول هایم خواسته بودمت که این لب ها نتواسته بودند خودشان را کنترل کنند و همان که دیدمت به پهنای صورت لبخند زده بودم.

باید از تو بنویسم که ثبت شود چقدر با تو بودن خوب است که همه ی آن دفعاتی که دستم را روی گردنت می کشیدم و یخ می کردی و می گفتی نکن و می خندیدم جایی ثبت باشد که از عهدنامه های قاجاری دستاورد های بهتری داشته این اتفاقات.

باید بنویسم که ثبت باشد سرم را روی سینه ات گذاشته بودم و نفهمیدم خوابم برده است که وقتی که صدایم زدی که رسیدیم باورش چقدر سخت بود در آغوش توام.

بنویسم که یادمان باشد، تو که نوشتنت خوب نیست، تبلی ات هم که خوب است پس من باید بنویسم تا بعدها بنشینیم در کنار هم و این ها را بخوانیم و باز هم لپ مرا بکشی و بگویی: دیوث من، یادته؟ و من بگویم یادمه دیوث و لبخند بزنیم که حالا خیلی چیزها عوض شده ولی ما هنوز برای یکدیگر دیوث مانده ایم.

این ها را باید می نوشتم حتی حالا که ساعت از سه صبح گذشته و من فردا باید بروم باشگاه، فکر تو شبهای مرا دزدیده است و من شبهایم را با تو قسمت کردم که بیاورید دست های این سارق را تا ببوسمش برای چنین سرقت زیبایی ....

اند نامه: چقدر پوشیدن لباس تو برترین اتفاق هاست....


چهارشنبه 22 آبان 1392

فردا اوس علی برایمان حلیم می آورد / من اوس علی را دوست دارم :دی



اینکه چطور خودم را راضی کردم و اجازه دادم چنین بلایی (همین پست پایین) بر سر وبلاگم بیاید، موضوع بسیار مهم و شگرفی است. و این همان بحث اولویت هاست، که چه چیزی از دیگری مهم تر است! یک بار در دری وری هایم گفته بودم که دری وری هایم (وبلاگ اسبق) از مقدسات من است و من کشتمش تا درهای یه وری را ایجاد کنم و حالا این آقای دیوث که اینجا چیزهایی نوشته از همه این ها مهم تر است. حتی بیاید و از مسی بنویسد وقتی نوشته هایش را بخوانم دلم برایش ضعف می رود انقدر که او از هر چه که بگویم مهم تر است.

محرم است خوب الان حتی شب تاسوعاست، سنت جالبی است محرم و در زندگی ما هم جاری است. مسعود در خلال این پاراگراف پی ام داد و رشته افکار ما به فاک رف ...! 

ممرضا در فیسبوک مسیج داده که چرا طرفداری نمیای و فلان و اینا و تهش هم گفته که عن! و من واقعا دل تنگ طرفداری هستم. و آرمین، مهیار، ممرضا، حامد، پوریا و جمیع دوستان خوبم در طرفداری ببخشید خیلی ... خیلی دلم برایتان تنگ است! و شهروز، حتی همان که ریش داشت و طرفدار بایرن بود و از منبدش می آمد و من ابدا الان اسمش را یادم نمی آید و خب دلم برای همان هم تنگ است. طرفداری خیلی خوب بود، است!

امروز از دم حرم با هم رفتیم جایی و راه رفتن با او خوب است هر کاری که با او مشترک باشد خوب است تند راه می رفت و من غر میزدم که یواش تر! و می گفت همین طوری تند تند خوبه و بیا غر نزن،و بعد گفت که خب اگه خسته ای (خسته بودم شب گذشته را نخوابیده بودم!) با ماشین میومدی! لپش را کشیدم و گفتم: می خواستم با تو باشم، لبخند زد همین آقای دیوث مسی دوست لبخندی زد که برای یک عمر خوب زندگی کردن کافی بود!.

اندنامه: نبوغم را دید؟ انتهای جمله قبلی !. گذاشتم! من خیلی خفن می باشم!. (بازم دیدید؟)


سه شنبه 14 آبان 1392
ن : آقای دیوث نظرات ()

یک .... دو .... سه ..... ( بقول شاعر صدامو داری ؟؟ :D ) !!



الو ... یک .... دو ... سه ... صدا میاد ؟؟!!؟؟!!؟؟

اینجا چقده تاریکه ... اااااااااااااا ارسال مطلبشم سوکس داره

این پست به عبارتی میکنه اولین پست .... ( دیوث خودتی ) گویا اگه قبول باشه ( الکی ! )

کلا با مطالب اینجا که حال نمیکنم قاعد و طبیعت عن ، مسی هم نه و آقا مسی !! ( فقط مسی رو گفتم که معلوم باشه بقیه شم .... )

این پست رو هم فقط چون نمیخواستم پست بزارم گذاشتم

حوصله همایونیمان سررفت ، دیگه بقول خودم ؛ کاری باری ؟؟

پایان میل : اگه یه والپیپر قشنگ از مسی پست کرد و خوشمان آمد بازم پست میزارم در غیر این صورت و من الله توفیق


دوشنبه 15 مهر 1392

از زنانی که وقت بوسیدن، غرق آغوشت اشک می ریزند...



روزهای جالبی است، پاییز شده و این را از گاها خنکای شبانه می شود حدس زد، من این روز ها زندگی ام جدید است، جدید خوب! جدید خیلی خوب! یک نوع جدید فوق العاده خاص که بی نهایت دوست داشتنی است، یک طوری که مدام می پرسم چرا انقدر دیر جدید شد زندگی؟

روزهای جالبی است، پاییز امسال برای من اتفاق های مهم می افتد، تو قبل از همه اتفاق افتادی، که خوب ترین حادثه می دانمت، که انقدر خوبی که تو را بخشی از یک رویا می دانم یک بخش بزرگ از یک رویای خیلی کوتاه! دیگر آنکه 5 آبان ال کلاسیکو است، آقام ژابی به این بازی خواهد رسید و وحی عکس ژابی را برایم گذاشته بود که خیلی عوف بود! دیگر آنکه عید غدیر در پیش است و تو برای اولین بار به خانه ما می آیی!

روزهای جالبی است، نسیم خنک می وزد، من به تو فکر می کنم و فرندز می بینم و با هر بوسه ای که رد و بدل میشود دلم هوای لبهایت را می کند گاها اسمس میدهم که دلم تنگت شده است و تو جواب می دهی: کثافت خر یا آشغال جاکش یا دیوث و هیچ کس نمی فهمد خواندن این اسمس ها چه ذوقی در من ایجاد می کند!

روزهای جالبی است، هفته هاست قصد دارم به باشگاه بروم که نمی روم و تو مدام این را از من میخواهی و من  می گویم چشم و نمی روم، و خب این خوب نیست اما بعدها که پیر شدیم و در میان نوه هایمان نشستیم یادی می کنی از آن روزها که مادر بزرگ این بچه ها چشم های الکی می گفت و من از پشت قاب به همه یتان لبخند می زنم!

روزهای جالبی است، اتفاقات خوب در زندگی من رخ می دهد اتفاق هایی به خوبی آغوش تو ...

اند نامه: این روزها آخرت روزهای جالب است!


جمعه 29 شهریور 1392

شاید خط اول هیچ ربطی به هیچی نداشته باشد!



زندگی در موقعیت "همه چیز خوب است، برین بهش" قرار دارد.

 الان که نشسته ام عکس های جشن تولد 20 سالگی حنانه حقیقت را نگاه می کنم و با خودم می گویم: چقدر حسی که بین حنانه حقیقت و یاسر قنبرلو وجود دارد حس خوبی است و چقدر عکسهایشان بخ من انرژی می دهد، با خودم فکر می کنم مشکل زندگی من کجاست؟ جوابی برایش ندارم، یعنی می دانی مشکل که زیاد است اما آنکه اصلی و  اگر نباشد همه چیز نرمال است را پیدا نمی کنم! با این همه مطمئنم که یک مشکل خیلی بزرگی هست.

امروز جشن تولد 2 سالگی ریحانه هم بود که اگر بخواهم در یک پست دو پاراگراف در مورد تولد بنویسم خیلی حرکت چیپی خواهد بود، پس نمیگم در تولد ریحانه چه خبر بود! بجاش از احساسات دیروزم می نویسم، از صحبت هایی که با آقای محمدی داشتم و حس بدی که بهم منتقل می کرد! خستگی بر بدنم می ماند از این همه حق به جانب حرف زدن، حرف خاصی نزدم که حرفهایش ادامه دار نشود اما نمی گویم که ناراحت نشدم که ناراحت شدم.

اند نامه: دلم الان گرفته است و همین که یک نفر مدام به من می گوید خوب باش و ساکت نباش، هر چند خیلی زیاد روی اعصابم است الان دروغ چرا؟ باعث می شود احساس قلیلی از خوشبختی در رگهایم جاری شود...


دوشنبه 11 شهریور 1392

سه بازی نه امتیاز، ایسکو یک خرید خوب است



میدونی طبیعی نیس که من از آدمای بی اهمیت زندگی ام متنفر باشم و بخشی از احساساتم ولو تنفر را خرج آدمهای حقیر بکنم! تنفری که هیچ چیز را اثبات نمی کند، و به هیچ دردی نمی خورد با این حال من نمی توانم این همه تنفر را پنهان کنم! و هنوز هم با هر تلنگری یادم می آید که چه موجود تهوع آوری است!

و این تنفر مث حسی که به دنی آلوز یا بوستکتس دارم نیست! مث هیچی نیست! تنها حسی است که ازش غمگین می شوم و دلم نمی خواهد به چنین موجود حقیری حسی داشته باشم! اما دارم، امشب به امیر گفتم که او با من چه کرد! اما خب که چه؟ چرا او را به تخمم حساب نمی کنم؟؟؟

چند شب پیش، دلتنگ بودم، خسته بودم و دو مورد قبلی خیلی زیاد، با فاضل چت می کردم، و می گفتم که خوب نیسم! و غر میزدم و گریه می کردم خیلی زیاد، فردا وقتی دوباره در شرکت فاضل را دیدم و گفتیم و خندیدیم، حس کردم با خودش فکر کرده محال ممکن است که این دختر روانی سرخوش روزها همان موجود چسناله کن و دائم الگریه شبهاست و شاید به صداقتم در این زمینه شک کند، که حالا انگار گریه کردن افتخار دارد که بخاطرش دروغ بگویم!!!!! هر فکر دوس داری بکن دیوث، به کتگوری!

برای من خیلی پیش امده که راجع به یک موضوعی خیلی درگیری ذهنی داشته ام و بعد آن موضوع را برای بی ربط ترین آدم ممکنه تعریف می کنم و از قضا او می شود مناسب ترین آدم ممکن و بهترین جواب ها را می دهد. چند شب پیش ارسلان به من گفت، هر کسی تو زندگیش اشتباه داره، مهم اینکه دیگه تکرارشون نکنی، شاید این بهترین جمله ای بود که می تونستم تو اون لحظه از یک نفر بشنوم. مرسی ارسلان! راستی فامیلیت چی بود؟

امشب شام را با محیا خوردم، در فست فود ستاره شب و بی نهایت آبروریزی کردم، چیزی در من هنوز کودک است که سرخوشی کودکانه و دیدن خنده های محیا را به هر چیزی ترجیح می دهد!

امروز استاتوس آقای محمدی باعث شد بروم و این شعر لعنتی را از مهدی موسوی سگ مصب دوباره بخوانم، چند باری خواندمش و چند دقیقه ای هم تفکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که مهدی موسوی عن است!

پاییز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر «من دوست دارمت»

بر باد می‌دهم همه‌ی بود خویش را
یعنی تو را ... به دست خودت می‌سپارمت !

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می‌فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر كه خاک شوم تا بکارمت

اصرار می‌کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می‌گذارمت

پاییز من، عزیز غم‌انگیز برگ‌ریز
یک روز می‌رسم ... و تو را می‌بهارمت !
 
اند نامه: تد: مادرم همیشه می گفت بعد از ساعت دو هیچ اتفاق خوبی نمی افته، فقط بخوابید! / How I met Your Mother


چهارشنبه 23 مرداد 1392

درد بزرگ سرطانی من ... کهنه ترین داغ جوانی من ...



روز بد شروع شد، مهسا نیم ساعت دیر کرد و من ترسیدم که مبادا اتفاقی برای او افتاده باشد، کمی بعدتر وقتی هنوز در خیابان بودیم، دچار حالت تهوع شد، و وقتی رسیدیم شرکت هی بدتر شد! و خیلی زود هم به خانه برگشت!

بعد آقا خراسانی مرا دعوا کرد، گفت کمی از کارم ناراحت است! از همان اولش هم دوستش نداشتم، بعد من خیلی چیز خاصی نگفتم آمدم پشت میزم نشستم و گریه کردم کمی، مهسا هم نبود، روز بدی بود، همه اش را دنبال کابل گوشی ام می گشتم!

مامان برایم قرمه سبزی درست کرده بود که زیاد بود، امروز وقتی بشقاب غذا به دست وارد اتاق مدیریت شدم، در نظر داشتم به آقای اکبری بگویم که غذایم زیاد است و این بشقاب غذا برای توست! اما آقای خراسانی پیش دستی کرد و همین که فهمید این غذا بی صاحاب است آن را تصاحب کرد! بعد حالم از خودم بهم خورد که چرا این کار را کردم و الان فکر می کند خواستم عقب ماندگی کارم را با غذا جبران کنم! اه!

بقیه اش دیگر فقط کار بود و کار و بوس به فاضل که اگر امروز نبود همه ی بعد از ظهر را می نشستم گریه می کردم! این روزها بیش از هر وقت دیگری ضعیفم، و احمق و مدام نمیدانم باید چه کار کنم، گیج شدم خیلی گیج! مهسا هم نبود!

وقتی آمدم خانه، همه ی خانه را جمع کرده بودند که دیوارها را رنگ بزنند! خسته ام بود، درست نبود اما کمکشان نکردم! رفتم بخوابم اما نشد، خوابم نبرد! 

الان خانه خالی است و فائزه داره تمامی اصوات ممکن را تست می کند از آوازهای سنتی تا صدای سگ! و تازه الان فهمیدم که کابل گوشی ام که دو روز بود نبود، در جیب مانتوم بود!

اندنامه: حال ندارم بقیشو بنویسم، فقط اینکه زندگی من به طرز تهوع اوری بده، خیلی بد! امروز در میانه ی 23 سالگی ام می گویم: هیچ چیز از زندگی ام مشخص نیست! به تخم همه! 


جمعه 18 مرداد 1392

با تو مرگ و بدون تو مرگ است، عشق را هیچ انتخابی نیست ...



امروز عید بود، عید سعید فطر! همان که صبح هایش با صدای و اهل الکبریای و العظمه .. از خواب بیدار می شوید، هر چند من نفهمیدم اصلا امروز کی صبح شد و کی ظهر و چطوری مامان مرا از خواب بیدار کرد وگفت بیا سفره باز است و جای صبحانه ناهار وسط سفره بود!

امروز عید بود، عید سعید فطر و چه کسی گفته عید فطر دل تنگی را کاهش می دهد که هر که گفته ضر بیجا را زده است که عید فطر فقط عید است دیگر، معجزه که نمی تواند بکند، تازه اگر می توانست هم خدا معجزات دلی را دوست ندارد یعنی ترجیح می دهد دریا را جر بدهد ولی سعی نکند دل تنگی کسی را برطرف کند که خب حق هم ندارد، دریا جر دادن کار ساده ای است اما به دل که نمی شود دستور داد که تنگ نشو یهو دیدی نشد و او که قادر متعال است کنف می شود و این برای قادر متعال خوب نیست پس همان دریا را جر می دهد و خیلی هم خوب است.

امروز عید بود، عید سعید فطر، زخم برای من این گونه نیست که هر چه بگذرد کهنه شود و جوش بخورد این گونه است که هر چه بگذرد خون تازه تر و بیشتری ازش سرازیر می شود و می کشد و می کشد و یعنی نمی  کشد ان طوری نیست که یک روز این خون لعنتی تمام شود و تمام شود و بکشد و راحت شوم، همینطوری خون از سر این زخم عمیق فرو می ریزد و عذاب می دهد و زجر کش می کند و نمی کشد ...

امروز عید بود، عید سعید فطر ، بیشتر از یک ماه پیش بود، تو بودی و من! چقدر با آن چیزی که در تصورم بود فرق داشت اما با این همه تو بودی و من بودم، دستت را گرفته بودم روبرویم بودی و مال من نبودی و من چقدر این را می فهمیدم و چقدر سخت بود، قبل ترش را یادت هست، من این سمت آن خیابان خلوت ایستاده بودم و از خودم می پرسیدم چرا باغچه های اینجا جای خاک با ماسه پر شده و تو از آن سمت خیابان رد شدی، و دیدمت و دست تکان دادم دور زدی و جلوی پایم ایستادی ... فاک! اصلا چرا باید تمام جزئیات را به یاد داشته باشم و هی مرور کنم و بگا بروم ؟ چرا یادم نمی رود که مدام با خودم می گفتم کاش لباست تا پایین دکمه داشت تا همه اش را باز می کردم؟ چرا یادم نمی رود که دستمال کاغذی نداشتی و حتی خودم هم نداشتم و تو با دست هایی که می پرستمشان صورتم را پاک کردی!؟ چرا یادم نمی رود که جوراب نپوشیدی و من غرغرو به تو گفتم چرا جوراب نپوشیدی و آخر یکی نیست بگوید احمق جوراب چه اهمیتی دارد، شهاب روبروی توست و تو جای همه ی بغض های این یک سال راجع به جوراب حرف می زنی؟ بیشعور خر؟ و کاش همه چیز این همه دقیق در ذهنم نبود...

امروز عید بود، عید سعید فطر ، یک چیزی کم بود، خیلی کم به دوستی می گفتم که دلم مردی را می خواهد که آنقدر دوستم داشته باشد که همه چیز از ذهن من پاک شود همه ی این چیزهایی که با جزئیات از تو در ذهنم باقی مانده است، فقط او بماند، همان مردی که مرا دوست دارد ... که خسته ام ، و می دانم که همچون ابراهیم نیستم که اگر این بت بزرگ را بشکنم مرا به آتش می اندازد دلم، و گفتم یک بار ، که خدا حریف هیچ دلی نیست و هیچ آتشی گلستان نمی شود و می سوزم و تمام می شوم ... که آتش، که آتش سخت دردناک است ....

امروز عید بود، عید سعید فطر، الان محسن نامجو یک سه تاری در دست گرفته و مدام می گوید : طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنه منه ... و من یادم امدم که بتو اسمس میدادم غروب که بشود می روم و رفتم و تو تخمت هم نبود و گذاشتی بروم که قلبم در همان بوستان یک وجبی لاله جا ماند در همان پراید مشکی که  200 تومن خلافی اش بود و درش به راحتی باز نمی شد، که جا ماند لای ته ریش صورتت که بوسیدمش، جا ماند دلم در میان دریای طوفانی همان شبی که علیرضا قربانی همه بغض های عالم در گوشم فرا می خواند ...

اند نامه: امروز عید بود، عید سعید فطر، عیدت مبارک آقا شهاب ...




جمعه 4 مرداد 1392

نمی خوامت دیگه ... اینا فقط تازه نگه داشتن زخمه ...



از همان روزی که در شرکت شاهین بعد از تو را خواند، من بگا رفتم تا همین الان! 

اینکه من با خودم عهد کرده بودم دیگر سراغ این البوم لعنتی هیچ هیچ  هیچ نروم اما نمی دانم که چه شد باز هم رفتم و در نتیجه بگا رفتم!

زندگی یه مدل مسخره ای شده است، هدفم از تک تک کارهایم را نمی دانم، فقط زنده ام و به روزمرگی همه چیز را می گذرانم ....

گاهی اوقات به آنچه که در گذشته رخ داده فکر می کنم، که چرا نشد هیچ وقت آرامش داشته باشم؟ که چرا با آنکه از دل بستن ضربه خورده بودم باز هم دل بستم و چرا تنها سهم من از دل بستن تنهایی بود و چقدر این تنهایی سخت بود ...

که چرا عادت نمی کنم به این تنهایی و بعد از تو چرا لای زخم هایم استخوان می کنم؟ و بعد از تو چه خواهد شد؟ و گور بابای تو اصن! و گور بابای تو نه که من هرگز نتوانستم تو و نبودنت را و غمت را دایورت کنم که چرا نتوانستم با تو هیچ کاری بکنم؟

هیچ کاری نشد! من نتوانستم تو را هیچ کاری بکنم! نشد برای لحظاتی تو را به آغوش بگیرم و تو را به سینه فشار دهم  و به جهنم که سرم تا آرنج های تو می رسید و سهم تو از بغل من نصف تنت هم نمی شد اما من همین را می خواستم و نشد. و نشد تو مال من باشی با آنکه خیلی خواستم خیلی خواستم بیش از هر چیزی در دنیا مال تو بودن را خواستم و نشد. و نشد حتی تو را بزنم، تو را به زمین بزنم و با لگد انقدر محکم توی سرت بزنم که مخت آسفالت خیابان شود که نه تنها این نشد بلکه نتوانستم سیلی محکمی تو گوشت بزنم که قدری دلم خنک شود تا بفهمی تمام شبهای تنهایی ام چقدر سخت گذشت. نشد هیچ کدام نشد. نشد کنار تو بخوابم، با آنکه می شد، اما نشد، با انکه مطمئن بودم می شود اما نشد، حتی نخواستی یک شبی را کنار تو باشم ...

اندنامه: سهم من از تو خیلی کم بود و سهم تو از من خیلی زیاد ...


سه شنبه 1 مرداد 1392

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ / بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...



آن روزهای اولی که شرکت می رفتم، خب با آنها غریبه بودم دیگر، الان نیستم، کمی که گذشت دیگر غریبه نبودیم، البته همان موقع ها هم بابت شوخی ها از ییکدیگر عذر می خواستیم که مبادا ناراحت شوند، اما حالا دیگر اینطور نیست الان فهمیده ایم که ناراحتی در پی ندارد و حسابی اخلاق یکدیگر دستمان آمده است، حضور در آیپان شاید بهترین اتفاق این روزهای زندگی ام باشد! امروز یک ماه از حضورم در اینجا می گذرد و من بی نهایت خوشحالم!

زندگی خودم این روزها ابدا خوب نیست! نمیدانم از این زندگی نکبتی چه چیزی را می خواهم و گریه هم می کنم؛ کم گریه می کنم، امروز وقتی در شرکت شاهین بعد از تو را می خواند، سرم آنقدر درد گرفت، حالم انقدر بد شد که دوست داشتم جیغ میزدم یک دل سیر جیغ میزدم و گریه می کردم، اما هیچی نگفتم! اینکه من چه احساساتی دارم را هیچ کس نمی فهمد!

خوب است که گودر هست و خوب است که گودر هست و گودر هست و اگر گودر نبود چه باید می کردم؟ و چقدر حالا کلمات بدون تمرکز و بی ربط به ذهنم هجوم می آورند؟ وست خوب می خواهم، دوست فاب 24 ساعته، دوست هم رنگ خودم، ندارم، می فهمید ندارم مثل همه آن چیزهایی که حس می کردم حق من است و دلم خیلی می خواست، ندارم...!

ماه رمضان است و انصافا سخت است روزه داری با این شرایط اما راستش را که بگویم جز گاهی تشنگی آزار چندانی نمی بینم و سختم نیست، حتی با آنکه بدون سحری روزه می گیرم ...

اینهایی که بدون ربط به یگدیگر نوشتم این روزهای من است، همه ی آن چیزی که مد نظر بودم برای این پست را ننوشتم، خود داری گاهی اوقات در من بروز می کند، اوقاتی که بدانم حرفی که میزنم برای احدی مهم نیست!

اندنامه: درهای یه وری دلم تنگ است، زیزی خسته اش است! یک بغلی می خواهد که او را به آغوش بکشد...


جمعه 21 تیر 1392

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند / به عزت و شرف لا اله الا الله...



مثل آن وقت ها نیست که بنشینم یک گوشه ای هی عر بزنم، هی عر بزنم و  بگویم، خداااااااااااااا ای خدای فلان فلان شده چرا من؟ و هی توی سر و صورت خودم بزنم و هی با همه دعوا کنم و هی خودم را حبس کنم و هیچ کاری نکنم و فقط غصه بخورم، خیلی وقت است که اینطوری نیست، الان که مثلا بزرگ شدم به زندگی ام می رسم، سرکار می روم و وظایفم را در شرکت به خوبی انجام می دهم، سراغ دوستانم را می گیرم و بشان لبخند می زنم، بحث های منطقی می کنم، با غریبه های به تفریح و پارک می روم و همه چیز انگار خیلی خوب است که اینطور نیست یکی چیزی از درون مرا می خورد، تنها که می شوم چند قطره اشک فرو می ریزد که زود پاکشان می کنم و لبخند می زنم.

که من خسته ام است. خیلی خسته... که قدر تمام دنیا دلم تنگ و سرم سنگین است. که دیدن چشمان و لمس دستانت چه با من کرد؟ که نفهمیدی، که نفهمیدم و چه بد گذشت لحظه های با تو بودن که چه سخت گذشت که چرا تلاش نکردم به لب هایت برسم که چرا نخواستی مال من باشی؟ که چطور شد که این همه مهم شدی؟ که چرا دست هایت که زیر چشم هایم را پاک می کرد را نبوسیدم؟  که چرا سهم من از آن سفر که می شد عایدی اش آغوش تو باشد فقط همینی شد که مدام برایم بخواند:

یک دم از خیال من، نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟

و قطرات اشکی که فر می ریزد و بلافاصله جمع می شود و بغض می ماند و بغض می ماند؟

اندنامه: دلم برای چشمانت، دستانت، عطر تنت و همه ی آن لحظه های اندکی که بودی تنگ می شود ولی تکرار نه .. که دیگر از تو هیچ چیزی نمیخواهم ... که آنکه مرد چه از این دنیا بخواهد که خواستنش عبث است ...

*: عنوان از محمد مهدی سیار است ...



سه شنبه 18 تیر 1392

شهزاده ی رویای من شاید تویی.. کس نگو حتما تویی ..



گفته بودند به اردوی بابلسر می روی، ظاهرا درست می گفتند، در وردی شهر نوشته بودد به بابلسر خوش امدید، بالای تاکسی ها زده بودند تاکسی بابلسر، همه جا نام بابلسر بود، اما من به بابلسر نرفتم، من بگا رفتم.!

داخل ماشین که شدم، ذکر زیر لبم "به سوی تو .. به طرف کوی تو .. به شوق روی تو .. سپیده دم آیم .. اگر تو را جویم .. حدیث دل گویم ... بگو کجایی ..." بود و مدام به این فکر بودم که تو میایی و یک دل سیر فقط نگاهت می کنم که بیش از هر چیزی چشمانم تشنه ی تو بود. تو آمدی زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم آمدی. همان موقعی که آن سمت خیابان بودی  و از جلویم رد شدی، قلبم فرو ریخت.

آنقدر حریص دیدنت بودم که یادم رفت چقدر حرف در سینه داشتم و نگفتم. دستت را گرفتم، قلبم دیگر در سینه ام نبود و تو نمی فهمدی این را که هی گفتی دستم را نگیر، چرا نباید می گرفتم؟ دستهایت را یادت هست اصلا؟ من یک سال است که آواره ی همین دستها بودم و حالا بود و چرا نمی گرفتم؟

رفتیم در پارک لاله نشستیم گفته بودی که خلوت است و نبود نزدیکتر نشسته بودیم، تازه یادم افتاد شهاب من بوی خوبی میده. نذاشتی عطر تنت را استشمام کنم. همه چیزهایی که می خواستم را نذاشتی ... بعد برگشتیم و زود برگشتیم و دست دادیم و خداحافظ.

روز بعدش همه چیزهایی که دوست داشتم و مطمئن بودم رخ می دهد را برایت اس ام اس کردم. سفر سنگینی بود برایم، زیرش له شدم تمام تاب و توانم گرفته شد و مردم! برای یک مدت طولانی تو را از ذهنم بیرون خواهم کرد، چون اذیت شدن هر دویمان را همان شنبه عصر که تو کنارم نشسته بودی و من از تو می پرسیدم چرا جوراب نپوشیدی و امین هی زنگ می زد، دیدم. و سخت بود ...

دیشب وقتی کنار دریا نشسته بودم و گریه می کردم و بی قرار علیرضا قربانی می خواند، تصمیم گرفتم نباشم دیگر هیچ کجای زندگیت، نباشی دیگر هیچ کجای زندگی ام.

اندنامه:  + چرا این همه دوستت دارم؟

- چون خری 

+ {لبخند یواش}

 صریح ترین و کاملترین و درست ترین جواب و بهت دادم! {لبخند زیاد}

- {لبخند ولی دلش بغل میخواس، دلش لباشو می خواس که می خندید}

+ دو روز بغض ...


شنبه 1 تیر 1392

مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز! / که گریه های من از شب بزرگتر شده است...



عشق را شاید گابریل گارسیا مارکز بسیار خوب تعبیر کرده باشد: آنجا که عنوان کتابش را می گذارد: از عشق و دیگر اهریمنان.

درگیری این روزهایم، دلی که از سه شب پیش گرفته و خوب نمی شود، شاید دلایل خوبی بود برای آنکه برای چندمین بار داستان زنی که عشق زندگی اش را نابود کرده است را نبینم، اما نشستم و آنا کارنینا را دوباره دیدم، و من چقدر حسش را می فهمیدم، آنجا که باید می نشست و زمین خوردن مردی که عاشقش بود را نگاه می کردو دم نمی زد چرا که عشقش، عشق درستی نبود، اما آنا ننشست و در حالی که همه را به قضاوت وا می داشت، جیغ زد و از شدت غم نام عشقش را فریاد زد و هیچ وقت فکر نکرد که نباید این کار را بکند، که احساس هیچ کس مهم تر از قلبش است، حتی احساسات شوهرش که نظاره گر اوست ...

من هم خیلی وقتها باید ساکت می بودم، اما این قلب لعنتی مرا به هر سمتی که می خواهد می کشد، و من هر کاری که بکنم باز هم تو هستی، و در پس ذهنم تکانم می خوری، اولین روز کاری ام که امروز باشد، هم هیچ فرقی نداشت و در همه اش تو بودی؛ آدمهای جدید، محیط جدید، زندگی در ابتدای صبح هیچ کدام نتوانست برای لحظه ای تو را از من دور کند، که امروز هی علی آذر خواند و من کار کردم، و نام تو از زیر لب فرو نیوفتاد، و عصر که به خانه می رفتم مام از خودم پرشیدم، چه چیزی باعث شده که تو این همه پررنگ باشی لامصب؟

سهم تو از امروز خیلی زیاد بود، خیلی زیادتر از چیزی که باید باشد و همیشه است، چند روزی است که همه اش هستی، فکر هایی که میکنم و نتایجی که منطقی می آید، اعصابم را بهم می ریزد، نمی توانم این همه زیاد از زندگی ام را تقدیم خیالت کنم، له می شوم، می میرم ...

اندنامه: یک جایی در کیت و لئوپولد، نامزد سابق کیت می گوید: شاید من و تو چهار سال نامزد بودیم که تو به لئو برسی!

من به این شاید خیلی فکر می کنم، خیلی !



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]