تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
چهارشنبه 23 مرداد 1392

درد بزرگ سرطانی من ... کهنه ترین داغ جوانی من ...



روز بد شروع شد، مهسا نیم ساعت دیر کرد و من ترسیدم که مبادا اتفاقی برای او افتاده باشد، کمی بعدتر وقتی هنوز در خیابان بودیم، دچار حالت تهوع شد، و وقتی رسیدیم شرکت هی بدتر شد! و خیلی زود هم به خانه برگشت!

بعد آقا خراسانی مرا دعوا کرد، گفت کمی از کارم ناراحت است! از همان اولش هم دوستش نداشتم، بعد من خیلی چیز خاصی نگفتم آمدم پشت میزم نشستم و گریه کردم کمی، مهسا هم نبود، روز بدی بود، همه اش را دنبال کابل گوشی ام می گشتم!

مامان برایم قرمه سبزی درست کرده بود که زیاد بود، امروز وقتی بشقاب غذا به دست وارد اتاق مدیریت شدم، در نظر داشتم به آقای اکبری بگویم که غذایم زیاد است و این بشقاب غذا برای توست! اما آقای خراسانی پیش دستی کرد و همین که فهمید این غذا بی صاحاب است آن را تصاحب کرد! بعد حالم از خودم بهم خورد که چرا این کار را کردم و الان فکر می کند خواستم عقب ماندگی کارم را با غذا جبران کنم! اه!

بقیه اش دیگر فقط کار بود و کار و بوس به فاضل که اگر امروز نبود همه ی بعد از ظهر را می نشستم گریه می کردم! این روزها بیش از هر وقت دیگری ضعیفم، و احمق و مدام نمیدانم باید چه کار کنم، گیج شدم خیلی گیج! مهسا هم نبود!

وقتی آمدم خانه، همه ی خانه را جمع کرده بودند که دیوارها را رنگ بزنند! خسته ام بود، درست نبود اما کمکشان نکردم! رفتم بخوابم اما نشد، خوابم نبرد! 

الان خانه خالی است و فائزه داره تمامی اصوات ممکن را تست می کند از آوازهای سنتی تا صدای سگ! و تازه الان فهمیدم که کابل گوشی ام که دو روز بود نبود، در جیب مانتوم بود!

اندنامه: حال ندارم بقیشو بنویسم، فقط اینکه زندگی من به طرز تهوع اوری بده، خیلی بد! امروز در میانه ی 23 سالگی ام می گویم: هیچ چیز از زندگی ام مشخص نیست! به تخم همه! 


جمعه 18 مرداد 1392

با تو مرگ و بدون تو مرگ است، عشق را هیچ انتخابی نیست ...



امروز عید بود، عید سعید فطر! همان که صبح هایش با صدای و اهل الکبریای و العظمه .. از خواب بیدار می شوید، هر چند من نفهمیدم اصلا امروز کی صبح شد و کی ظهر و چطوری مامان مرا از خواب بیدار کرد وگفت بیا سفره باز است و جای صبحانه ناهار وسط سفره بود!

امروز عید بود، عید سعید فطر و چه کسی گفته عید فطر دل تنگی را کاهش می دهد که هر که گفته ضر بیجا را زده است که عید فطر فقط عید است دیگر، معجزه که نمی تواند بکند، تازه اگر می توانست هم خدا معجزات دلی را دوست ندارد یعنی ترجیح می دهد دریا را جر بدهد ولی سعی نکند دل تنگی کسی را برطرف کند که خب حق هم ندارد، دریا جر دادن کار ساده ای است اما به دل که نمی شود دستور داد که تنگ نشو یهو دیدی نشد و او که قادر متعال است کنف می شود و این برای قادر متعال خوب نیست پس همان دریا را جر می دهد و خیلی هم خوب است.

امروز عید بود، عید سعید فطر، زخم برای من این گونه نیست که هر چه بگذرد کهنه شود و جوش بخورد این گونه است که هر چه بگذرد خون تازه تر و بیشتری ازش سرازیر می شود و می کشد و می کشد و یعنی نمی  کشد ان طوری نیست که یک روز این خون لعنتی تمام شود و تمام شود و بکشد و راحت شوم، همینطوری خون از سر این زخم عمیق فرو می ریزد و عذاب می دهد و زجر کش می کند و نمی کشد ...

امروز عید بود، عید سعید فطر ، بیشتر از یک ماه پیش بود، تو بودی و من! چقدر با آن چیزی که در تصورم بود فرق داشت اما با این همه تو بودی و من بودم، دستت را گرفته بودم روبرویم بودی و مال من نبودی و من چقدر این را می فهمیدم و چقدر سخت بود، قبل ترش را یادت هست، من این سمت آن خیابان خلوت ایستاده بودم و از خودم می پرسیدم چرا باغچه های اینجا جای خاک با ماسه پر شده و تو از آن سمت خیابان رد شدی، و دیدمت و دست تکان دادم دور زدی و جلوی پایم ایستادی ... فاک! اصلا چرا باید تمام جزئیات را به یاد داشته باشم و هی مرور کنم و بگا بروم ؟ چرا یادم نمی رود که مدام با خودم می گفتم کاش لباست تا پایین دکمه داشت تا همه اش را باز می کردم؟ چرا یادم نمی رود که دستمال کاغذی نداشتی و حتی خودم هم نداشتم و تو با دست هایی که می پرستمشان صورتم را پاک کردی!؟ چرا یادم نمی رود که جوراب نپوشیدی و من غرغرو به تو گفتم چرا جوراب نپوشیدی و آخر یکی نیست بگوید احمق جوراب چه اهمیتی دارد، شهاب روبروی توست و تو جای همه ی بغض های این یک سال راجع به جوراب حرف می زنی؟ بیشعور خر؟ و کاش همه چیز این همه دقیق در ذهنم نبود...

امروز عید بود، عید سعید فطر ، یک چیزی کم بود، خیلی کم به دوستی می گفتم که دلم مردی را می خواهد که آنقدر دوستم داشته باشد که همه چیز از ذهن من پاک شود همه ی این چیزهایی که با جزئیات از تو در ذهنم باقی مانده است، فقط او بماند، همان مردی که مرا دوست دارد ... که خسته ام ، و می دانم که همچون ابراهیم نیستم که اگر این بت بزرگ را بشکنم مرا به آتش می اندازد دلم، و گفتم یک بار ، که خدا حریف هیچ دلی نیست و هیچ آتشی گلستان نمی شود و می سوزم و تمام می شوم ... که آتش، که آتش سخت دردناک است ....

امروز عید بود، عید سعید فطر، الان محسن نامجو یک سه تاری در دست گرفته و مدام می گوید : طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنه منه ... و من یادم امدم که بتو اسمس میدادم غروب که بشود می روم و رفتم و تو تخمت هم نبود و گذاشتی بروم که قلبم در همان بوستان یک وجبی لاله جا ماند در همان پراید مشکی که  200 تومن خلافی اش بود و درش به راحتی باز نمی شد، که جا ماند لای ته ریش صورتت که بوسیدمش، جا ماند دلم در میان دریای طوفانی همان شبی که علیرضا قربانی همه بغض های عالم در گوشم فرا می خواند ...

اند نامه: امروز عید بود، عید سعید فطر، عیدت مبارک آقا شهاب ...




جمعه 4 مرداد 1392

نمی خوامت دیگه ... اینا فقط تازه نگه داشتن زخمه ...



از همان روزی که در شرکت شاهین بعد از تو را خواند، من بگا رفتم تا همین الان! 

اینکه من با خودم عهد کرده بودم دیگر سراغ این البوم لعنتی هیچ هیچ  هیچ نروم اما نمی دانم که چه شد باز هم رفتم و در نتیجه بگا رفتم!

زندگی یه مدل مسخره ای شده است، هدفم از تک تک کارهایم را نمی دانم، فقط زنده ام و به روزمرگی همه چیز را می گذرانم ....

گاهی اوقات به آنچه که در گذشته رخ داده فکر می کنم، که چرا نشد هیچ وقت آرامش داشته باشم؟ که چرا با آنکه از دل بستن ضربه خورده بودم باز هم دل بستم و چرا تنها سهم من از دل بستن تنهایی بود و چقدر این تنهایی سخت بود ...

که چرا عادت نمی کنم به این تنهایی و بعد از تو چرا لای زخم هایم استخوان می کنم؟ و بعد از تو چه خواهد شد؟ و گور بابای تو اصن! و گور بابای تو نه که من هرگز نتوانستم تو و نبودنت را و غمت را دایورت کنم که چرا نتوانستم با تو هیچ کاری بکنم؟

هیچ کاری نشد! من نتوانستم تو را هیچ کاری بکنم! نشد برای لحظاتی تو را به آغوش بگیرم و تو را به سینه فشار دهم  و به جهنم که سرم تا آرنج های تو می رسید و سهم تو از بغل من نصف تنت هم نمی شد اما من همین را می خواستم و نشد. و نشد تو مال من باشی با آنکه خیلی خواستم خیلی خواستم بیش از هر چیزی در دنیا مال تو بودن را خواستم و نشد. و نشد حتی تو را بزنم، تو را به زمین بزنم و با لگد انقدر محکم توی سرت بزنم که مخت آسفالت خیابان شود که نه تنها این نشد بلکه نتوانستم سیلی محکمی تو گوشت بزنم که قدری دلم خنک شود تا بفهمی تمام شبهای تنهایی ام چقدر سخت گذشت. نشد هیچ کدام نشد. نشد کنار تو بخوابم، با آنکه می شد، اما نشد، با انکه مطمئن بودم می شود اما نشد، حتی نخواستی یک شبی را کنار تو باشم ...

اندنامه: سهم من از تو خیلی کم بود و سهم تو از من خیلی زیاد ...


سه شنبه 1 مرداد 1392

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ / بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...



آن روزهای اولی که شرکت می رفتم، خب با آنها غریبه بودم دیگر، الان نیستم، کمی که گذشت دیگر غریبه نبودیم، البته همان موقع ها هم بابت شوخی ها از ییکدیگر عذر می خواستیم که مبادا ناراحت شوند، اما حالا دیگر اینطور نیست الان فهمیده ایم که ناراحتی در پی ندارد و حسابی اخلاق یکدیگر دستمان آمده است، حضور در آیپان شاید بهترین اتفاق این روزهای زندگی ام باشد! امروز یک ماه از حضورم در اینجا می گذرد و من بی نهایت خوشحالم!

زندگی خودم این روزها ابدا خوب نیست! نمیدانم از این زندگی نکبتی چه چیزی را می خواهم و گریه هم می کنم؛ کم گریه می کنم، امروز وقتی در شرکت شاهین بعد از تو را می خواند، سرم آنقدر درد گرفت، حالم انقدر بد شد که دوست داشتم جیغ میزدم یک دل سیر جیغ میزدم و گریه می کردم، اما هیچی نگفتم! اینکه من چه احساساتی دارم را هیچ کس نمی فهمد!

خوب است که گودر هست و خوب است که گودر هست و گودر هست و اگر گودر نبود چه باید می کردم؟ و چقدر حالا کلمات بدون تمرکز و بی ربط به ذهنم هجوم می آورند؟ وست خوب می خواهم، دوست فاب 24 ساعته، دوست هم رنگ خودم، ندارم، می فهمید ندارم مثل همه آن چیزهایی که حس می کردم حق من است و دلم خیلی می خواست، ندارم...!

ماه رمضان است و انصافا سخت است روزه داری با این شرایط اما راستش را که بگویم جز گاهی تشنگی آزار چندانی نمی بینم و سختم نیست، حتی با آنکه بدون سحری روزه می گیرم ...

اینهایی که بدون ربط به یگدیگر نوشتم این روزهای من است، همه ی آن چیزی که مد نظر بودم برای این پست را ننوشتم، خود داری گاهی اوقات در من بروز می کند، اوقاتی که بدانم حرفی که میزنم برای احدی مهم نیست!

اندنامه: درهای یه وری دلم تنگ است، زیزی خسته اش است! یک بغلی می خواهد که او را به آغوش بکشد...


جمعه 21 تیر 1392

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند / به عزت و شرف لا اله الا الله...



مثل آن وقت ها نیست که بنشینم یک گوشه ای هی عر بزنم، هی عر بزنم و  بگویم، خداااااااااااااا ای خدای فلان فلان شده چرا من؟ و هی توی سر و صورت خودم بزنم و هی با همه دعوا کنم و هی خودم را حبس کنم و هیچ کاری نکنم و فقط غصه بخورم، خیلی وقت است که اینطوری نیست، الان که مثلا بزرگ شدم به زندگی ام می رسم، سرکار می روم و وظایفم را در شرکت به خوبی انجام می دهم، سراغ دوستانم را می گیرم و بشان لبخند می زنم، بحث های منطقی می کنم، با غریبه های به تفریح و پارک می روم و همه چیز انگار خیلی خوب است که اینطور نیست یکی چیزی از درون مرا می خورد، تنها که می شوم چند قطره اشک فرو می ریزد که زود پاکشان می کنم و لبخند می زنم.

که من خسته ام است. خیلی خسته... که قدر تمام دنیا دلم تنگ و سرم سنگین است. که دیدن چشمان و لمس دستانت چه با من کرد؟ که نفهمیدی، که نفهمیدم و چه بد گذشت لحظه های با تو بودن که چه سخت گذشت که چرا تلاش نکردم به لب هایت برسم که چرا نخواستی مال من باشی؟ که چطور شد که این همه مهم شدی؟ که چرا دست هایت که زیر چشم هایم را پاک می کرد را نبوسیدم؟  که چرا سهم من از آن سفر که می شد عایدی اش آغوش تو باشد فقط همینی شد که مدام برایم بخواند:

یک دم از خیال من، نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟

و قطرات اشکی که فر می ریزد و بلافاصله جمع می شود و بغض می ماند و بغض می ماند؟

اندنامه: دلم برای چشمانت، دستانت، عطر تنت و همه ی آن لحظه های اندکی که بودی تنگ می شود ولی تکرار نه .. که دیگر از تو هیچ چیزی نمیخواهم ... که آنکه مرد چه از این دنیا بخواهد که خواستنش عبث است ...

*: عنوان از محمد مهدی سیار است ...



سه شنبه 18 تیر 1392

شهزاده ی رویای من شاید تویی.. کس نگو حتما تویی ..



گفته بودند به اردوی بابلسر می روی، ظاهرا درست می گفتند، در وردی شهر نوشته بودد به بابلسر خوش امدید، بالای تاکسی ها زده بودند تاکسی بابلسر، همه جا نام بابلسر بود، اما من به بابلسر نرفتم، من بگا رفتم.!

داخل ماشین که شدم، ذکر زیر لبم "به سوی تو .. به طرف کوی تو .. به شوق روی تو .. سپیده دم آیم .. اگر تو را جویم .. حدیث دل گویم ... بگو کجایی ..." بود و مدام به این فکر بودم که تو میایی و یک دل سیر فقط نگاهت می کنم که بیش از هر چیزی چشمانم تشنه ی تو بود. تو آمدی زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم آمدی. همان موقعی که آن سمت خیابان بودی  و از جلویم رد شدی، قلبم فرو ریخت.

آنقدر حریص دیدنت بودم که یادم رفت چقدر حرف در سینه داشتم و نگفتم. دستت را گرفتم، قلبم دیگر در سینه ام نبود و تو نمی فهمدی این را که هی گفتی دستم را نگیر، چرا نباید می گرفتم؟ دستهایت را یادت هست اصلا؟ من یک سال است که آواره ی همین دستها بودم و حالا بود و چرا نمی گرفتم؟

رفتیم در پارک لاله نشستیم گفته بودی که خلوت است و نبود نزدیکتر نشسته بودیم، تازه یادم افتاد شهاب من بوی خوبی میده. نذاشتی عطر تنت را استشمام کنم. همه چیزهایی که می خواستم را نذاشتی ... بعد برگشتیم و زود برگشتیم و دست دادیم و خداحافظ.

روز بعدش همه چیزهایی که دوست داشتم و مطمئن بودم رخ می دهد را برایت اس ام اس کردم. سفر سنگینی بود برایم، زیرش له شدم تمام تاب و توانم گرفته شد و مردم! برای یک مدت طولانی تو را از ذهنم بیرون خواهم کرد، چون اذیت شدن هر دویمان را همان شنبه عصر که تو کنارم نشسته بودی و من از تو می پرسیدم چرا جوراب نپوشیدی و امین هی زنگ می زد، دیدم. و سخت بود ...

دیشب وقتی کنار دریا نشسته بودم و گریه می کردم و بی قرار علیرضا قربانی می خواند، تصمیم گرفتم نباشم دیگر هیچ کجای زندگیت، نباشی دیگر هیچ کجای زندگی ام.

اندنامه:  + چرا این همه دوستت دارم؟

- چون خری 

+ {لبخند یواش}

 صریح ترین و کاملترین و درست ترین جواب و بهت دادم! {لبخند زیاد}

- {لبخند ولی دلش بغل میخواس، دلش لباشو می خواس که می خندید}

+ دو روز بغض ...


شنبه 1 تیر 1392

مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز! / که گریه های من از شب بزرگتر شده است...



عشق را شاید گابریل گارسیا مارکز بسیار خوب تعبیر کرده باشد: آنجا که عنوان کتابش را می گذارد: از عشق و دیگر اهریمنان.

درگیری این روزهایم، دلی که از سه شب پیش گرفته و خوب نمی شود، شاید دلایل خوبی بود برای آنکه برای چندمین بار داستان زنی که عشق زندگی اش را نابود کرده است را نبینم، اما نشستم و آنا کارنینا را دوباره دیدم، و من چقدر حسش را می فهمیدم، آنجا که باید می نشست و زمین خوردن مردی که عاشقش بود را نگاه می کردو دم نمی زد چرا که عشقش، عشق درستی نبود، اما آنا ننشست و در حالی که همه را به قضاوت وا می داشت، جیغ زد و از شدت غم نام عشقش را فریاد زد و هیچ وقت فکر نکرد که نباید این کار را بکند، که احساس هیچ کس مهم تر از قلبش است، حتی احساسات شوهرش که نظاره گر اوست ...

من هم خیلی وقتها باید ساکت می بودم، اما این قلب لعنتی مرا به هر سمتی که می خواهد می کشد، و من هر کاری که بکنم باز هم تو هستی، و در پس ذهنم تکانم می خوری، اولین روز کاری ام که امروز باشد، هم هیچ فرقی نداشت و در همه اش تو بودی؛ آدمهای جدید، محیط جدید، زندگی در ابتدای صبح هیچ کدام نتوانست برای لحظه ای تو را از من دور کند، که امروز هی علی آذر خواند و من کار کردم، و نام تو از زیر لب فرو نیوفتاد، و عصر که به خانه می رفتم مام از خودم پرشیدم، چه چیزی باعث شده که تو این همه پررنگ باشی لامصب؟

سهم تو از امروز خیلی زیاد بود، خیلی زیادتر از چیزی که باید باشد و همیشه است، چند روزی است که همه اش هستی، فکر هایی که میکنم و نتایجی که منطقی می آید، اعصابم را بهم می ریزد، نمی توانم این همه زیاد از زندگی ام را تقدیم خیالت کنم، له می شوم، می میرم ...

اندنامه: یک جایی در کیت و لئوپولد، نامزد سابق کیت می گوید: شاید من و تو چهار سال نامزد بودیم که تو به لئو برسی!

من به این شاید خیلی فکر می کنم، خیلی !


سه شنبه 28 خرداد 1392

زندگی جنسی من محدود شده به تو، توی خواب های من و یاد تو در بیداری های من!



نیم ساعت دیگر تیم ملی فوتبال ایران برای صعود به جام جهانی به مصاف کره جنوبی می رود، کره جنوبی همان کشور ال جی و یانگوم و جومونگ و ایناس، و ایران هم همان کشور ماست و همه می دانیم کجاست و از انجا که حدس میزنم اتباع دیگر کشورها اینجا را نمی خوانند ایران را توضیح نمی دهم. آخرین باری که من دیدار این دو تیم را به طور جدی دیدم، یعنی استرس بگیرم، یخ کنم و هیجان زده بشوم، سال 2004 بود در جریان رقابت های جام ملت های آسیا که بازی را 3-4 با درخشش کریمی بردیم، آخرین روزهایی که تیم ملی ایران را دوست داشتم، هر چند برانکو کت آبی می پوشید!! و من الان هیچ حسی به این مسابقه ندارم، قول دادهام گزارش بازی را بنویسم در طرفداری و این تنها دلیلی است که نیم ساعت دیگر مرا پای تلویزیون می کشد.

چند روزی است که همدم ساعاتی زیادی از روزم، هم مرگ با صدای علی آذر است، خیلی خوب است، خیلی بغض دارد، گوش می کنم، بغض می کنم و اشک می ریزم، که اگر رسالت این شعر همین باشد باید بگویم که به ان رسیده است، از دیشب تا حالا جوابت به تک تک سوال ها را خیلی خواندم، نمی دانم چرا :-؟؟ علیرضا قربانی یک تصنیفی به نام کهربا دارد که در ابتدایش می گوید: من نه خود می روم، او مرا می کشد ... فکر می کنم به همین دلیل است.

بعد تو دیروز گفتی که باید با مادر من صحبت کنی، میخواستی بگویی: دخترت احمق است و دل لامصبش به هیچ صراطی مستقیم نیست و تو را هی می خواهد و دست بردار نیست، فکر می کنی مادرم نمی داند، کاظم بهمنی بود به گمانم که می گفت: مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد / مادرم تاب ندارد غم فرزندش را و من به او می گویم که دلم تنگ توست حتی آن عکس کت و شلواری ات را هم نشانش دارم ، و او گفت که واقعا چرا؟ و من جوابش را با آنکه می دانستم نگفتم. و حالا اگر مطمئن بودم که داد سرش نمیزنی می گذاشتم با او صحبت کنی، که او مادر من است و تو حق نداری داد سرش بزنی.

مصاحبه ام برای امروز کنسل شد و به روز 5 شنبه افتاد، که دلیلش به گمانم همان چیزی است که در پاراگراف اول نوشتم. حالا جالب است من می روم مصاحبه می کنم، آنها می گویند از شنبه بیا و من از شنبه می روم سفر و این همکاری هی به تعویق می افتد. و ای کاش زورم زیاد بود و می توانستم تو را با خودم بدزدم، ببرم یک جایی میان جنگل، محکم بغلت کنم و همه ی این یک سال گذشته را در آغوشت زار بزنم، بعدش هر چه که می شد عیب نداشت، مرا همان جا هم رها می کردی به جهنم، (اما تو نکن این کارو، فمیدی یارو؟ منو بغل کن با خودت ببر لب دریا بگو آروم باش و من بچه ی حرف گوش کنی هستم و می گم چشم، حتی لبخند هم میزنم!) 

دل تنگی چیز بی شعوری است، چند روز پیش دلم تنگ بود و گریه می کردم، ریحانه به پدر گفته بود: آقاجون نانی گریه می کرد، بی شعوره! و او هم میداند که نانی بی شعور است، که دل تنگ نانی بی شعور است و بی شعوری همان معنی دل تنگی را می دهد.

برای چندمین بار حرص نبودن یک دوست عزیز بسیار خوب، که با عصبانیت بی دلیل خودم از دست دادم را سر یک نفر دیگر خالی کردم، علی، شهروز و حالا هم فاطمه ... جای خالی است رفیق روزهای خوب و بد من، خیلی خالی است، سراغت را که می گیرند، خجالت می کشم بگویم نمی دانم، اما نمی دانم :(

اند نامه: هر آنکه منکر اعجاز چشم های تو است / بگو بیاید و یک بار امتحان بکند ...


دوشنبه 27 خرداد 1392

جای خالی ات درد می کند...



نوشتن سخت شده است، یا شاید درهای یه وری نوشتن سخت شده، نه همان نوشتن سخت شده !

چند روزی است که مدام در پس ذهنم می رود و می آید و من به خودش فکر می کنم، هر چه که از او دارم، - چیزهای زیادی نیست - بارها و بارها نگاه کردم و هی فکر کردم، او اگر بود مرا شاد می کرد؟ و هی به هیچ نتیجه ای نرسیدم، هیچ شناختی از او نبود، پس چرا این همه میل به خواستنش بود؟ بارها و بارها این سوال  را از خودم پرسیدم که چه چیزی در اوست که این همه میخواهمش؟ در پس ذهنم یک اخم معرکه می آمد، یک بوی فوق العاده، یک جفت دست مهربان، یه یک صدای دوست داشتنی، و من چطور چنین چیزی را نخواهم؟ حتی اگر خیلی وقت باشد که نباشد و ندانم در کنار او بودن چطور خواهد بود!

امروز، برای ضبط یک سری داستان دیگر پیش آقای صالحی رفتم و صحبتهایی راجع به اردو زدیم؛ وقتی می امدم خانه خیلی خوشحال بودم و بغلت را می خواستم، بلافاصله برایت پیام گذاشتم، حست به پیام من چه بود نمی دانم، اما حس خودم بعد از آن وحشتناک بود، دلم یکهو بی دلیل هوای صدایت کرد، نبودی! خیلی جای بغلت خالی بود! 

همانطور که درهوایت در خیابان قدم میزدم، از همان شرکتی که آن صبح برای مصاحبه تماس گرفته بودند، همان صبحی که شب گذشته اش با صدای تو همراه شده بود، زنگ زدند و گفتند فردا بیا مصاحبه و قرارداد و اینا، دروغ چرا؟ خیلی خوشحال شدم...

آمدم خانه و گفتم که چه خبرهایی دارم، مادرم خوشحال شد، از خوشحالی من، اما خوشحالی ام یک مدلی بود، کلا یک مدلی بودم، امروز در تو غرق بودم، بعد از مدتها در جایی جز دری وری راجع به تو حرف زدم، هر کسی حالم را پرسید، گفتم که در فکر توام! چرایش را نمیدانم!

عبارت پایانی: الان داد زدی...


یکشنبه 19 خرداد 1392

شب از دو چشم تو آغاز می شود، عفریت سال های غریب جوانی ام ...



امروز یک سال و 16 روز از رفتنش می گذرد، نه اینکه یک سال و 16 روز اصن مورد خاصی باشد، یا اتفاق خاصی باشد؟ یا نه اینکه من سالگردش را یادم رفته باشد که هرگز آن بعداز ظهر لعنتی که نشستم و زنگ زدم به محیا و همانظور که اشک می ریختم و محیا هیچ کدام از حرفهایم را نمی فهمید از تو برایش گفتم، از اینکه دیگر نیستی و او هی می گفت، آروم باش و فلان، دقیق یادم هست که روی تشکی که روی بام انداخته بودم نشسته بودم در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و سرم میان زانوهایم بود گریه می کردم و چیزهایی به محیا می گفتم که میان گریه گم می شد.

این را از این جهت می گویم که بعد از آنکه رفتی هزار بار با خودم گفتم: چهار سال از زندگی ام به پای حامد نابود شد و نمی گذارم باقی زندگی ام را به پای هیچ کس نابود کنم، اما نشد که از تو دل نکندم و امروز یک سال و 16 روز است که در آتش خواستن تو سوخت و نابود شد و خاکسترش هم برایم نماند، که امروز وقتی به تقویم نگاهم افتاد، فهمیدم ، که من زندگی ام را به پای تو گذاشتم، آن هم یک سال و 16 روز و آن حسی که بعدترش داشتم، حس جالبی بود، که پشیمان نبودم از اینکه تو را خواستم حتی وقتی نبودی، من پشیمان نیستم از خواستنت. از اینکه در تمام این یک سال 16 روز هر شب را با یاد تو خوابیدم و هر صبح را به عشق تو آغاز کردم پشیمان نیستم که خوشنودم.

 مونا بروزیی یک جایی یک بیتی می نویسد و شادمهر آن را می خواند و مادرم فکر نمی کند که با هر بار شنیدن این بیت چه بر سر من می آید و فقط به اینکه خودش عشق شادمهر است فکر می کند و مدام پخش می شود در همه ی خانه که می گوید: داشتن تو کوتاه بود / اما همونم کم نبود ... که کم نبود واقعا، زیاد هم بود از  توان من خارج است، مرا له کرد آن دو ماه عاشقانه ی لعنتی، آن شبت نارنجی ها و شبت شیک ها، آن صدای معرکه ی بی شرفت، آن کاری نداری های خاص خودت، آن دوستت دارم ها، آن زینب من دلم تنگ شد ... آن عصبانیت ها و دادهایی که زدی، که با خودم کیف کردم که چقدر خواستنی است این پسر، مونا بروزیی نمیدانم از کجا فهمید که کم نبود که واقعا کم نبود...

که دلم تنگ شده، که اینطور نیست که من بگویم سوال CSS دارم و فکر کنم تو دوست منی که می شود وقتی سوالی هست از تو پرسید و کاری دارم بیایم سراعت، کارم را بگویم و خداحافظ که از صدای تو نمیتوانم همین را بخواهم و نمی شود تظاهر به این کرد که هر لغتی که بگویی من را این سمت خواهد کشت که صداست دیازپام دارد، که آرامش روح است ، که خاک بر سر من با این همه حس خواستن تو که مهارش نمی شود، که مهار ناشدنی است و هی بزرگتر می شود و می کشد مرا یک روز...

که چه بگویم که "شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/ شب را چه گنه؟ حدیث ما بود دراز...

اندنامه: شهاب خوبی داشتم، خوب نگهش نداشتم ...


چهارشنبه 15 خرداد 1392

این تهدیدها رو بیارید به فرصت تبدیل کنیم که ظرفیتشو داریم



درهای یه وری دارد مشکل بزرگی می شود، حس وحشی که درش می نوشتم، آرام می شدم و به احدی مربوط نبود که چه می گویم کجاست؟ بچه تر بودم آن زمان ها که دری وری را می نوشتم و خب بچه که ملاحظات ندارد، همانطور هر چه بخواهد می گوید و کسی نمی گوید چرا؟ لعنت به دنیای آدم بزرگها که نمی شود در آن گفت که چه حسی در درونت هست، نمی شود گفت ...

امروز آقای صالحی بعد از یک سال با من تماس گرفت و برای یک کار گویندگی کودک از من دعوت به عمل آور، با کله پذیرفتم، داستان های قرآنی است و طبعا اینجا چون قم هست جز این انتطار نمی رفت ضمن اینکه ایشون جناب آقای صالحی هم نیستند، آیت الله صالحی هستند و چقدر مرد خوبی هستند، کمی حرف زدیم راجع به کار و از وضعیتم پرسید، حتی پرسیدند ازدواج نکردم یا نه؟

گفت صدات عوض نشده الان بزرگ نشدی صدات عوض شه؟ خندیدم و گفتم بین 22 تا 23 سالگی مگر سرطان حنجره صدایم را عوض کند، بعد با خودم گفتم: بعله بزرگ شدم، عوض شدم...

در تاکسی از آقای راننده پرسیدم به چه کسی رای می دهد؟ محل سگ بهم گذاشت، یعنی یک نگاه عاقل اندر خری به من انداخت و چیزی نگفت! منم در اعتراض به این حرکت یارو در تاکسی دوم وقتی یارو ازم پرسید شما به کی رای میدی؟ یک نگاه عاقل اندر خری بهش انداختم تا جبران شده باشه اما قبل از آنکه سکوت معنادارم را آغاز کنم خانومی که در صندلی عقب نشسته بود گفت: بالای 18 سال باید باشن تا رای بدن! که بلافاصله با نگاه سگ اندر خر من مواجه شد اما توفیقی حاصل نشد.

مناظرات را دیدم، همان اولش که مسن رضایی گفت: با ابوالفضل و همان دومش که گفت اگه تو خودم نمی دیدم و فلان و بیسار نمی اومدم فمیدم برنامه مفرحی خواهد بود، و یگه این را فمیدم که این بیچاره هنوز تو توجیه اینه که واسه چی کاندید شده!

یک مدتی را در خانه تنها بودم، فکر کردم، مرغ شیدا هم هی میخواند، اشک می ریختم، دلم تنگ بود، تنگ تنگ بود، دلم برای تو تنگ بود، بعدش دیگر فکر نکردم و فقط اشک ریختم تا اینکه نامجو را خفه کردم و به ادامه مناظره توجه کردم که دلم باز جای دیگری بود. غرضی راجع به سربازی اجباری و تحصیل بی خودی حرف زد، خوشم آمد، شاید یکی از مهمترین نکات نسل امروز را گفت، یادم امد که چند سال پیش یک آقایی به عنوان باغدار نمونه انتخاب شده بود، یک باغ انگور خفنی در یک کویری بنا کرده بود و محصول عالی و هزینه کم، وقتی خودش را معرفی کرد یک نکته ی جالبی در او بود؛ تحصیلاتش دکترای پرورش انگور از یک دانشگاهی در سوییس بود، پرورش انگور یک رشته دانشگاهی است همانطور که تکواندو در کره جنوبی است، همانطور کی بنایی و نجاری و آهنگری و نانوایی و هزار حرفه دیگر می تواند آکادمیک باشد و لزوما 4 سال طول نکشد تا به آن دسته خر معروف به لیساتس برسند و حتما وصایای امام نخواند، ادبیات و تاریخ امامت و انقلاب لعنت الله را نخوانند، یک حرفه ای را آکادمیک و خوب در یکی دو سال یاد بگیرند، تا بعد از تحصیل 10 سال هم دنبال کار نگردند و خیلی چیزهای دیگر ...

بعد همه آن فکر ها تبدیل به بغض شد، بغضی که مایل به فرو ریختن هم نیست، من فقط  دپسرده، نشسته ام و دارم درهای یه وری را می نویسم، در حالی که مرغ شیدا دوباره می خواند و یک عکسی هم گوشه مانتیور به من نگاه می کند و من سعی می کنم نگاهش نکنم که نمی شود که دلم تنگ است، تنگ ...

اندنامه: قسم به آنچه که بعد از تو کوهی از غم شد / قسم به عشق که از تو جدا نخواهم شد ...*

* وحید نجفی ♥


سه شنبه 14 خرداد 1392

Shahab :-*



وقتی اسمشو تو گوشیت تغییر میدی به همونی که بود، همونی که از اول بود....


اندنامه: اسمایلی عن بازی های فیسبوکی


شنبه 11 خرداد 1392

چس ناله های یک دختر بدون گودر یا سر ساقی سلامت ...



خب گودر هم که نیس، الان واقعا به درهای یه وریم نیاز دارم!

دیشب وقتی با پدر راجع به آینده و ازدواج صحبت کردم بی نهایت احساس بدبختی می کردم، آمدم بالا و یک عالمه گریه کردم، زنگ زدم به زهرا و چند دقیقه ای گریه کردم و حرف زدم، زهرا مرا به آرامش می خواند و ازم خواست پایبند خانواده باشم و این طور حرفا، بعد دیدم دلم آرام نمی شود، زنگ زدم به تو و تو و تو و تو و صدای لعنتی ات ...

بعد انگار دلت می خواست حرف بزنیم، ناز بکنی برایم و من هی فدایت بشوم، و من حرف زدم، نازت را خریدم و هی فدایت شدم، و بی نهایت خوش بختی را حس کردم، اخ از صدات، از صدات، از صدات، از صدای لعنتی ات...

بعد همه چیز خوب بود، بعد چون زیزی نمیتواند حس خوب داشته باشد، همه چیز بد شد چون تو خری، و من ناراحتم چرا شماره ات را در گوشی ام سگ هار گذاشتم تو را باید شهاب خر می نوشتم. 

تو از من ناراحت بودی، من بخاطرش ناراحت بودم، دوست داشتم برایت توضیح می دادم، دوست نداشتی برایت توضیح بدهم، دوست نداشتی مرا، دوست نداشتی!

صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم، برای یک مصاحبه کاری دعوت شدم، انگار همه چیز خوب می شد، بیکاری، تنهایی و اینا با هم داشت تمام می شد. اما هر دو با ابهام، آنجا که رفتم گفتند تماس می گیریم، تو هم که خری :( خر خر خر لعنتی!

اندنامه: بعد الان محسن نامجو دارد عر میزند: عشق همیشه در مراجعه است.. می فهمی ؟ در مراجعه است، عشق! در مراجعه ....


یکشنبه 5 خرداد 1392

قصه من و تو مثل مهر و ماهــِ / جستجو حتی برای نرسیدن ...



صبح بهم اسمس داده بود، که قاعدتا باید با همون اسمس بیدار می شدم اما نشده بودم، بعد زنگ زد و من با صدای موسیقی سریال پوارو که همانا رینگ تون گوشیم بود از خواب بیدار شدم، همانطور که توی رخت خواب بودم حرف زدم و پرسیدم که چه شد؟ خوشحال بود و من باید از روی خوشحال بودنش تشخیص می دادم که همانطور که می خواسته شده، اما انقدر خواب بودم که وقتی برای فکر کردن به این چیزها نداشتم گفت که نشده و باید برود خدمت و خدافظی کردیم. همین که قطع کردم دیدک اسمس دارم نوشته بود: moaf shodam :d

زنگ زدم که عوضی الان اسمستو دیدم، دلم میخواست بازهم بخوابم اما گفتم نخوابم روز به این خوبی آغاز شده است، چرا ادامه اش ندهم؟ که ای کاش نمی دادم. حمام رفتم و سعی کردم روز خوبی داشته باشم. روزی که زهر مار شد، قدری چت کردیم و خندیدیم، قول داد بالاخره برایم جوجه بخرد، بعد اوضاع عوض شد، حرف هایی زد، من بغض داشتم. وب کم روشن بود، من گریه کردم، گفت گریه نکن و من گریه می کردم، انگار که قرار نبود این اشکها بند بیاید، هر چه گفت و گفتم باعث می شد بیشتر گریه کنم، گفت: خیلی واسه آدم سخته گریه کسی که دوسش داره رو ببینه خصوصا اگه بدونه اون داره بخاظر یک نفر دیگه گریه می کنه!

امروز چندمین باری بود که دلم میخواست او مرد زندگی ام باشد، اون عشق زندگی ام باشد. اما شهاب میل نداشت جایش را به شخص دیگری بدهد، شهابی که امروز بعد از آنکه سلام کردم تماس را قطع کرد. 

گریه های من همانطور که می نمود تا همین حالا قطع نشده است، امروز فقط گریه بود، یک بغض سنگین که هر چه هق هق کردم فرو نرفت، امروز همه اش گریه بود.

اندنامه: وقتی نبودی و عاشق نبودم / حالا که هستی و من عاشقت شدم ...


پنجشنبه 2 خرداد 1392

مپرس از کفر ایمان بی دلی را / که هم کفر و هم ایمانش تو باشی



از خدا که پنهان نیست دلم برای خودم سوخت!

چرا که به مردی دل بستم که برای  آن زمان هایی که دل شکسته بودم و به محبت و حمایتش نیاز داشتم نبود، تمام یک سال گذشته را دیوانه وار خواهانش بودم و نبود، وقتی گریه می کردم و بغض داشتم نبود، وقتی با تمام وجود بهش نیاز داشتم نبود! حتی وقتی زنگ زدم و خواستم برای حضورم در جمعی که شاید دوست نداشته باشد تماس گرفتم، جوابم را نداد!

بعد امروز زنگ می زند تا مطمئن شود به من خوش می گذرد و با دوستان جدیدم در طرفداری هستم یا نه، که آن را هم با حقارت تمام انجام می دهد و نمی گوید که برای چی زنگ زده است، حرف های بی ربطی می زند و قطع می کند!

می خواهد به چه چیزی برسد، از شاد بودن من ناراحت است یا می خواهد بگوید این دختری که دلش را شکستم حقش بود؟ با یه عده آقا رفته است ناهار و جشن و فلان؟ بعله من رفتم! 6 نفر بودیم و من تنها دختر جمع بودم، خیلی هم خوب بود، بدون تعارف بودیم، مثل همه شان گفتم و خندیدم، روز خوبی بود بعد از این همه روزهای سختی که داشتم حقم بود که روز خوب هم داشته باشم! و هیچ کس حق ندارد برای شاد بودنی که پدر، مادر و خودم ایرادی به آن نمی بینم سرزنشم کند.

من تنها دختر جمع بودم، اما انطوری نبودم که تو بتوانی بگویی، به تو تعهد نداشتم و هر چه در این یک سال کردی سزاوارش بودم، حتی نامت را هم در جمع بردم ، دلبری نکردم، و همانطور که بقیه بودند، بودم!

امروز وقتی در مترو نامت را بر روی گوشی ام دیدم، بدون آنکه بترسم یا دروغ بگویم یا فرار کنم جوابت را دادم، چرا که چیزی برای پنهان کردن ندارم و نداشتم...، وقتی قطع کردی گریه هم کردم و خیلی مقاومت کردم چیزی نگویم اما نشد...

اند نامه: و خودت می دانی اگر می گفتی در خانه بمان، می ماندم در حالی که تو یک سال است نمی خواهی مرد زندگی من باشی، هنوز دوستت دارم و نظرت بیش از هر چیزی برایم اهمیت دارد...

بعد از اند نامه: راستش خیلی دلم سوخت، خیلی ...





( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]