تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
دوشنبه 30 تیر 1393

خوردنی ها و آشامیدنی ها ...



ماه رمضان را که در جریان هستید، هست! اما الان شب قدر است شب سوم قدر آخرین فرصت برای بخشیده شدن، اما من نشستم و دارم برای خودم درهای یه وری را بروز می کنم. پارسال هم همین شب بیست و سوم یک چیزهایی نوشتم در اینجا. یادم نیست ان شب چه حالی داشتم اما الان حالم خوب نیست. نمیدانم چرا یکهو یاد علی خانی و برنامه ماه عسل افتادم، بخاطر تیپ شخصیتی شخص علیخانی این برنامه را هیچ سالی ندیدم اما دیروز چون در انتظار والیبال بودم به اجبار نشستم و بخش هایی از برنامه را دیدم، زنی توی چاه افتاده بود با جنازه شوهرش! 8 روز داخل چاهی بود در بیابان، گردنش شکسته بود. موقعیتی که او داشت شاید برای هیچکس پیش نیاید. موقعیت خاصی بود. علیخانی و برنامه اش دنبال موقعیت های خاص هستند. بعد اندیشیدم چه میشد یک برنامه ای بود که میشد امثال من که عام هستیم که مشکلی نداریم و افسرده ایم، مشکلی نداریم که بشود بخاطرش ساعتها سخنرانی کرد نداریم اما از اعماق وجود زخم خورده ایم برای ما باشد. بعدش با خودم گفتم که چی؟ والا!

رفتیم برای سارا لباس خریدیم، معصومه نوعی محبت خاص نسبت به من دارد، دوست دارد خوشال باشم ، نگرانم می شود. هوایم را دارد. یک مدلی فرشته ی کوچکی است که سعی می کند من شاد باشم. دلیلش را نمی دانم شاید چون انسان خوبی است. زنگ زد و حالم را پرسید. برای من همین قدر ارزشمند است. فردا که به او بگویم وبلاگم را بروز کردم و برود بخواند خوشال میشود! شاید هم نشود! چی میدونم؟

یک بار به فائزه گفتم آشنایی با منتظری نقطه عطف زندگی من بود. آن روزها بخاطر بحث های کاری بود که این جمله را گفتم و حالا به آن ایمان دارم که این مرد وجود دارد تا کمک کند من خوب زندگی کنم و من بعد از 24 سال زندگی دارم بالاخره انسان هایی را می بینم که برای خوشنودی بشر تلاش می کنند. برادری و خواهری می کنند. و این امید را زنده نگه می دارند که دنیا لجن مطلق نیس. که پیش از آنها هم فاضل همین را کرده بود.

علیرضا قربانی یک اثری دارد به نام راز دل که من هر قدر مقاومت کردم گوش ندهم نشد و الان پلی است و خوب می خواند و اشک های مرا در شب استغفار و توبه روانه می کند. "که جر بی پناهی، پناهی ندارد ..." این جایش را که می خواند چیزی در انتهای دلم می شکند. اما هیمن که بعدش می گوید: "خدا داند..." این اطمینان را می دهد که یک نفر غصه دلم را می داند، یک نفر که خیلی قادر متعال هست و الان همان شبی است که قول داده در بهترین حالت بخشندگی بی پایانش باشد. من بنده خوبی برای او نبودم. اما سعی کردم باشم. مثل همه سعی هایی که کردم و نشد این یکی هم نشد. همین الان گفت: "این سکوت مرا ناشنیده نگیر ..." با تو است خدا، من جوشن نخوانده ام امشب که هزار بار بخوانمت، ساکت نشسته ام و تو چون خدایی حق نداری سکوتم را ناشنیده بگیری. باقی حرفها به خدا مربوط است ... خدافظ!

اندنامه: کسی جز تو از دردهای درون من آگاه نیست ...


سه شنبه 17 تیر 1393

نکند می داند، آنچه که من می دانم ...



آمدم که یک چیزهایی بنویسم که دیدم ممار عزیز، آمده و برایم کامنت گذاشته که جایت بسی خالی است در مامن آرامش گودر! انقدر ذوق کردم که حد و حصر ندارد. دلم برای همه شان تنگ است، برای همه آنهایی که حتی مرا نمی خواندند و من هم نمی خواندمشان!

یک دوستی در فیسبوک دارم که بسیار خوشگل است و تر و تر پروفایلش را عوض می کند و من از دیدن عکسهایش کیف می کنم، اخیر انتهای موهای لخت بلندش را بلوند کرده و من وقتی عکسهایش را می بینم دلم می گیرد، چون دوس داشتم موهایم را یک روزی این مدلی رنگ کنم می گفتم عروس که بشوم حتما این کار را خواهم کرد، در اینجا که من زندگی می کنم دختر قبل از ازدواجش نمی تواند موهایش را رنگ کند، خوبنیست، ایراد دارد، مردم چه می گویند؟ سال ها تصمیم گرفته ام این چیزها که نقشی داخلشان ندارم را پنهان نکنم. اما آن شبی که غمگین و گرفته بودم موهایم را کوتاه کردم، الان موهایم کوتاه است و سه سال دیگر می تواند این شکلی شود. 

امروز ساعات پایانی توی شرکت را خوابیدم، آقای بیطرفان با آنکه خیلی وقت ها اذیت می کند اما فرشته است، درک می کند و من این درکش را دوست دارم، اینها دلخوشی های ساده ی من در شرکت است. چند روز گذشته با سارا و معصومه احساس نزدیکی زیادی داشتم الان انگار که ازشان دور افتاده باشم حس خوب آن روزها را ندارم، نمی دانم چرا؟!

علی سیبیل یک آهنگی را شیر کرده بود به نام در انتظار باران از کیهان کلهر انقدر خوب است این آهنگ که می شود باهاش مرد!

اندنامه: روزهای خوبی در انتظار من است، چون من خفنم خفنم خفنم خفنم :D


چهارشنبه 11 تیر 1393

اینجا درها یه وری است، آنجا من یه وری بودم!



علیرضای عصار دارد می خواند که نمی خوام سهم دنیا رو تویی که سهم دستامی و من جز به همان شبی که خواستی سهم دستانم شوی می توانم به چه فکر کنم؟ 

همان شبی که  گفتی چرا ناراحتی خانم موسوی؟ و من گفتم که هیچ کس را ندارم که برایش بگویم دنیا را نمی خواهم که تو سهم دستانم هستی! و تو گفتی که سهم دستانم می شوی و من خواب بودم و نفهمیدم و در تمام این 9 ماه خواب بودم و نفهمیدم که تو سهم دستانم هستی و انقدر نفهمیدم که سهم دستانم از دستام رفت، الان علیرضا خان عصار دارد می خواند و من باز هم کسی را ندارم ... که این بار خیلی متفاوت است ...

اند نامه:  درست میشه، جمله ای که این روزها هزار بار شنیدم و هزار بار گفتم!


یکشنبه 1 تیر 1393

بوی باران تازه می آید / نکند بوی چشم تر باشد ...



فرض کن 10 ساله هستی و صبح از خواب بیدار می شوی و می فهمی که جاتو خیس کردی، هیچ کس مقصر این نیس که جاتو خیس کردی، خودت هم مقصر نیسی، اما تو مقصر ترین آدمی هستی تو این قضیه. اولش میگی شاید خوابم هنوز اما بیداری، بعد با خودت میگی یه کم دیگه می خوابم تا خشک بشه که کسی نفهمه، یه کم که می گذره میفهمه این تشک خشک بشو نیست و نمیشه اینطوری قضیه رو پیچوند، یه کم دیگه که میگذری همه چیز و زیر نظر می گیری تا بتونی تو یه فرصت که کسی حواسش نیست پا شی و ملافه رو عوض کنی، هر چقدر که میگذره نا امیدتر میشی و آخرش فقط فوش میدی به خودت که چرا حواست و جمع نکردی، فوش میدی به آبجیت مثل که قبل خواب برات یه لیوان بزرگ آب پرتقال آورد، فوش میدی به داداشت که انقدر ترسوندت که نرفتی دستشویی، اما بازم فایده نداره، خودت مقصری، نا امید میشی و مامانت و صدا می کنی و همه چیو بهش میگی، مامانت کتکت میزنه، روز خیلی بدی و شروع می کنی ...

اندنامه: من هنوز منتطر یه فرصتم که بتونم ملافه رو عوض کنم، چون میدونم کتک این دفه چقدر درد داره ...


سه شنبه 27 خرداد 1393

به نسیمی همه راه بهم می ریزد...



اینکه عنوان پست را شاعری گفته که نامش فاضل است خیلی غمگین انگیز است، فاضل برای من آن نقطه ای بود که می شد در آن آرام بود، می شد کنارش ایستاد و مطمئن شد او برای شادی تو هر کاری خواهد کرد، می شد نگاهش کرد و گفت این همان مردی است که باید باشد، می شد بغلش کرد و فهمید که تنها نیستم ونمی مانم. حالا فاضل تنها ست ...

دیشب راجع به خیلی چیزها حرف زدیم، خندیدیم، هنوز هم او بهترین هم صحبت دنیاست. راجع به حقیقی و فوتبال و خیلی چیزها حرف زدیم، مجبوریم بخندیم و نشان دهیم چیزی نیست، برای من سخت است، ولی این دلیل خوبی نیست که برای او هم سختش کنم!

اندنامه: دوباره بر میگردم به امن آغوشت؟ 
- نه!
+ شک دارم ختم ماجرا اینجاست!


سه شنبه 23 اردیبهشت 1393

شایدم شاگرد بخواد اگه مطالعه اتو بیشتر کنی !



داشتم این فیلم August.Osage.County رو تماشا می کردم، تنهایی، در حالی که حس می کردم با هیچ کس احساسات مشترکی ندارم و در حالی که هنوز فاضل را ندارم. یک جایی در این فیلم هست در دقیقه 74 که بیل در انتهای بحث با باربارا می گوید: "تو یک زن خوب و معرکه و شگفت انگیز هستی و من دوستت دارم ولی ... خیلی رو اعصابی!" و بعد از ولی را خیلی با داد گفت. یک لحظه آنچه که بر روی مانیتور نگاه می کردم باربارا و بیل در اوکلاهما نبودند، من و فاضل بودیم در قم. و من ترسیدم و به قبلترش فکر کردم قبل ترش باربارا گفته بود که حق داشتم برای خیانتت داد سرت بزنم! و بیل گفته بود: شاید برای همین ازت جدا شدم! و من خیلی بیشتر ترسیدم. ترسیدم اگر همین طوری باربارا بمونم فاضل با پی پی جوراب بلنده می خوابه و به من این حق و نمیده که باهاش دعوا کنم حتی!

اندنامه: چند روز میره تهران و دلم براش تنگ میشه.


جمعه 12 اردیبهشت 1393

فاضلم ماه است ...



شب گذشته را تا یر وقت بیدار بود و امروز صبح زود بیدار شد تا با هم برویم نمایشگاه کتاب. وقتی بر می گشتیم توی جاده منگ خواب بود. سرش را روی شانه ام  گذاشت ، همان شانه ای که بر اثر حمل یک کیف کوچک نیز می سوخت، اما سرش را روی شانه ام گذاشته و خوابیده بود، با همه سوزشی که امانم را بریده بود احساس خوبی در من در جریان بود وقتی می دیدم این همه آرام خوابیده است.

اندنامه: خواهر بزرگتر بودن خیلی خر است. 


یکشنبه 31 فروردین 1393

یك چیزی هست به نام بغل فاضل كه باید باشد



رفتم كه صبحانه بخرم، همین كه چند قدمی در كوچه راه رفتم، چند دانه شاه توت كه روی زمین له شده بود توجهم را جلب كرد، نگاهی به بالای سرم انداختم و شاخه های درخت شاه توتی را دیدم كه از حیاط خانه به كوچه سرك كشیده بودند، یك آن نفرتی سراسر وجودم را فرا گرف، توت قرمز یا همان شاه توت شاید میوه ی مورد علاقه ی خیلی هاست اما برای من یاداور خانه ای است كه می توانست كانون خوشی های كودكی باشد اما نهایت نفرت شد، خانه ای كه یادآور غصه است، یاداور دعوا و جدل، خانه ای كه شامل آخرین سالهای نوجوانی و سالهای آغازین جوانی پدرم می شد و همان خانه ای كه برای من از ابتدا یك نام داشت، خونه مادر بزرگه! با همان یك دانه درخت شاه توت بزرگ در حیاط كه سالی دو بار توت می داد و همه جا را به رنگ قرمز توت آغشته می ساخت، همین خانه همان جایی بود كه هیچ وقت نشد در آن شاد باشیم، همان جایی كه از همه ساكنانش متنفر بودم كه همه شان اذیتم كرده بودند همان جایی كه تنها مامن من در روزهای بی كسی بود همان جایی كه ثانیه به ثانیه حضورم در انجا با گریه همراه بود همان جایی كه فقط غصه خوردم و آن درخت بزرگ شاه توت ایستاده بود و مرا نگاه می كرد، همان درختی كه بزرگترین افتخار ساكنان خانه بود ولی من از آن نفرت داشتم، طوری كه حتی دیدن توت حالم را بهم میزد.

اند نامه: مدت مدیدی است كه از تلاش برای دوست داشتن دیگران دست برداشتم، دوست داشتنی باشید دوستتان دارم نباشید ندارم!


یکشنبه 17 فروردین 1393

غرغری كه بخاطر حرمان تغییر كرد...



یك ساعت پیش ساعت كاریم تمام شد و من هنوز اینجا نشسته ام كه مجتبی بیاید، نئو را به مكاری دادم تا آلبوم جدید همایون شجریان را گوش دهد. خودم بدون موسیقی هستم و از این بابت ناراحتی ندارم چرا كه دقایقی پیش یك عالمه حرمان را گوش دادم و الان فول آو میوزیك هستم و حرمان خیلی خوب است. همان شبی كه شاهین نجفی و محسن نامجو  با پریود فضای مجازی را تصاحب كردند و هر كسی را كه می دیدی نطقی در مورد آن موسیقی و میزان آلترناتیوش بحث می كردند، امید نعمتی یك لینك ساند كلودی شیر كرد به نام حرمان و باعث شد پریود را در اواسط دور دوم خواندن ببندم و گوش به حرمان سپارم و همان جایی كه صدای امید نعمتی اوج گرفت كه "مرا دیوانه كردیـــــــــ.." یك چیزی در من از حركت باز ایستاد و حرمان تا صبح خواند و من هر بار بیشتر كیف كردم، حرمان بعدها یاداور دردهای عمیق خواهرم شد و كمتر به گوش ما رسید، اما امروز حرمان ساعتی مرا مهمان كرد و بسی لذت بردیم.

اندنامه: انصا می خواستم چار صفه غر بزنم ولی انقدر حرمان خوب آمد و خوب جلو رف كه تو پست های اتی غر میزنم :دی


پنجشنبه 7 فروردین 1393

بس كه گفتم كو وصال و كو نجات / برد این كو كو مرا در كوی تو ...



سخت ترین بخش این پروسه مودب بودن آنجایی است كه نمی شود به این عنترهای كف خیابان آن جواب شایسته را داد، مثلا امروز یك آقا پسر گولاخی در تاكسی كنار دست من نشسته بود و هی موبایلش كه در ان شماره خودش را نوشته بود به طرفم می گرف و فك می كرد تنها دلیل اینكه شماره اش را بر نمی دارم این است كه متوجه اش نشدم، و هی با پا و پاكتی كه در دست داشت به پایم می زد و مرا بیش از پیش سگ می كرد، گوشیمو از توی جیبم در آوردم و در قسمت اسمس نوشتم : "بكن تو كون ننه ات!!" ولی چون به فاضل قول داده ام مودب باشم گوشیمو به سمتش نگرفتم و به جای آن لعنتی برای خود فاضل اسمس كردم!

یك جورهایی در دل احساسات بهتری دارم نسبت به روزهای گذشته، شاید چون الان او كمی سرحال تر از روزهای گذشته است، می گفت از روی كتاب خریدنم مطمئن شده كه من اسكلم و آنچه خودم دوست داشتم را برایش خریدم نه آنچه خودش دوست داشته، در پاسخش گفتم: آنچه برای خود می پسندم برایت پسندیه ام دیگر طبق اسلام :دی و نگفتم من واقعا نمیدانم چه چیزی دوس داشته! اكثر اوقات نمی دانم همین چند شب پیش گفت از اینكه خانواده ام دوستش دارند و او را عضوی از خانواده مان می دانند هم خوشنود است و هم عصبی است چرا كه انگار همه چیز اوكی هست ولی اوكی نیست، هیچ چیز!

روزهای عجیبی است این روزها، پر از امید و ترس (نخواستم بنویسم بیم و امید!!) حالا كه در بهار 90 هستم مدام از خودم می پرسم امسال سال من خواهد بود؟ امسال به آنچه در سر دارم می رسم و اگر نرسم چه میشود؟ همه آن رویایی كه با هم ساخته بودیم نابود می شود، دلم می گیرد و فكر می كنم اگر نشود اگر در كارمان موفق نشویم اگر پدر و مادرش راضی نشوند اگر اقا جون راضی نشود اگر نشود اگر نشود اگر نشود ... و بعد بیشتر دلم می گیرد فكر می كنم بعدش چه می شود آن دوستی فوق العاده مان چه می شود؟آن همه خاطرات خوبی كه داشتیم چه می شود؟ و اگر روزهای سختی داشته باشم بدون حضور مردانه او چطور تاب بیاورم كه همین زمستانی كه رفت هم فقط خودش توانست مرا سرپا نگه دارد. اگر نشود بعدش خیلی سخت خواهد بود ... هر چند سعی می كنم این روزها به نشدنش فكر نكنم اما نمی شود یك روی این سكه نشدن است و در مقابل رسیدن به آغوش مهربانش و پایان همه تخلی ها و آغاز روزهای خوب از دست دادن همه چیز قرار دارد و من هر قدر فكر می كنم می بینم كه برای این روی دیگر سكه هیچ برنامه ای ندارم و فقط جزئیات بسیاری از آن روی سكه را برای خودم رویا بافی كردم ...

امروز همانطور كه توی تاكسی، نشسته بودم و در عمق صدای همایون شجریان فرو رفته بودم كه می گفت: "چرا رفتی چرا من بی قرارم؟" خانمی كه بغل دستم نشسته بودم صدایم كرد و گفت: "خوبی عزیزم؟" از شجریان فاصله گرفتم و گفتم: آره چطو؟ گف انگار حالت خوب نیست و گفم نه خوبم و این موسیقی فوق العاده است.  و خودم را دوباره به دست موسیقی سپردم تا اینكه اون گولاخ پاراگراف اول وارد تاكسی شد و نگذاشت من از هر آنچه كه در ادامه همایون برایم خواند لذت ببرم و فقط یكهو به خودم آمدم كه دیدك جلو درب شركت ایستاده ام و یك صدایی در گوشم نجوا می كند: "رفت آن سوار كولی، با خود تو را نبرده ..."

اند نامه: و از آن روز كه در بند توام آزادم ...


یکشنبه 3 فروردین 1393

امپراطور دریا انقد کسشره که جومونگ توش نقش منفی داره :|



به حجم پست های درفت شده و پاک شده ام که نگاه می کنم بیشتر می فهمم چه موجود نشنیده شونده ای هستم، چقدر جنس حرفهایی که میزنم را هیچ کس دوست ندارد، چقدر نمیتوانم در برقراری هر ارتباطی موفق شم، الان در روزهای آغازین بهار 93 هستیم و تنها مسئله ای که باعث میشد منتظر این روزها باشم ال کلاسیکوی فردا شب است. یعنی سهم از بهار همان 90 دقیقه هیجانی است که از برنابئو ساطع می شود. این دومین ال کلاسیکویی است که او هست، ال کلاسیکوی اولی با هم در خیابان قدم میزدیم و میگفتم باید بروم خانه و او می گفت نرو و من می گفتم با مقدسات شوخی نکن و این ال کلاسیکو است. و خب رئال بازی را به حرامزادگی داور باخت و او هی گف دیدی باختید سر هیچی منو ول کردی! و من ناراحت بودم و گفت فوتبال که مهم نیس بیا بغل خودم. اما حالا در آستانه ال کلاسیکوی دوم خیلی چیزها عوض شده، من روزهای سختی داشتم و او خسته شده از تمام رفتارهای غلط و بد اخلاقی های من! الان تهران است و در کنار پیمان ساعات خوشی دارد، (اگه من بزارم و مدام روی مخش نرم) و من بیشتر از هر حسی دلم تنگ است برای خودش و برای همه آن روزهایی که می توانستم خوشحالش کنم...

یک وقتهایی بیش از حد نیاز دارم که مرا بغل کند، یادم است آن روزهای اول گفتم بیا دعوا نکنیم، من چیز زیادی نمیخوام ازت، فقط دوستم داشته باش، من به حرف تو گوش خواهم داد در هر مسئله ای! اما من آن گونه که می گفتم و فکر می کردم هستم، نیستم! من دوس دارم از هر چیزی مهم تر باشم و راه های احمقانه ای (به زعم او) برای اثبات این مقوله می خواهم. نمی فهمم چرا نمی شود آرامش داشت، چرا مدادم گریه می کنم و چرا مدام کارهایی میکنم که میدانم او و خودم را می رنجاند. که چقدر نمی دانم چه چیزی می خواهم و چقدر نمی فهمد که چه می خواهم و چقدر زندگی به طرز مسخره ای پیچیده است.

خوب میدانم که نه او مرد سنتی است و نه از من میخواهد که زن سنتی باشم، اما مدام حس میکنم تبدیل به زنی می شوم که دغدغه اش مهمانی ختنه سورن پسر حاج اکبر است و اینکه چی بپوشه حالا!! و هی دلم میگیرد، هی غر میزنم که مرا عوض نکن و برای هر چیز غر نزن که نگو فلان نباش و فلان نکن و هی بد میشوم هی بد میشوم و هی آبروریزی میشود و نمی دانم چه چیزی در این ماجرا معیوب است که زندگی را بگا می دهد؟

یک بخشی از من در یک جایی گم شده است، شاید آن شبی که جلوی حرم راه می رفتم و اشک می ریختم، شاید هم خیلی قبل تر، نمیدانم، فقط میدانم که آرام تر بودم، صبور که نبودم هیچ وقت اما کمتر بد بودم. خسته اش کردم در حالی که نمیخواستم، اذیتش کردم در حالی که نمیخواستم. همیشه می خواستم آن زوجی باشیم که همه بگویند ایول چه رابطه خوبی دارن. اما نشد همه آنهایی که مارا می شناسند می گویند اسکلیم و همه این ها تقصیر من است. من خیلی بی شعور تر از آنم که بتوانم کسی را خوشحال کنم. یک شبی گف تو هیچ وقت نمیتونی خوشال باشی، راست می گفت. من نمی توانم ... نمی توانم ... اما می خواهم، می خواهم تو باشی در کنار من و شاد باشی که شاد باشم.

چند شب پیش از خودم و زندگی ام برای مامان حرف زدم و گریه کردم، کم، خیلی کم. فردا صبح از من پرسید که فاضل پسر خوبی است؟ گفتم هست و چطور؟ گفت دوس دارم بهترین مرد دنیا کنارت باشه و شاد باشی. دوست ندارم غصه بخوری و من برایت دعا می کنم همیشه. توی دلم گفتم مادر من بهترین مرد دنیا بهترین زن دنیا را می خواهد و هر چند فاضل بهترین مرد دنیاست ولی من هیچی نیسم واسه شادی دل بچه ات دعا نکن یکی دیگه اذیت بشه.

اند نامه: من خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم و ابدا دوس ندارم اوضاع اینطوری بمونه، به شرطی که توام بخوای ...


شنبه 10 اسفند 1392

اگه می تونستم که گفته بودم*



آمدم درهای یه وری را چک کنم دیدم میهن بلاگ مرا در باشگاه نویسندگانش نپذیرفته که قاعدتا به کیرم همین طوری محض امتحان درخواست دادم برایشان، اما این ها باعث نمی شود که کیرم را به دهانش حواله ندهم که مرا نپذیرفته نکبت!

دارم چارتار گوش میدم الان، به روزهای آتی فکر می کنم، رزهای بدون فاضل، دلم می گیرد، هر قدر اسمس بدهد که افسرده نباش ولی نمی شود من افسرده ام خیلی وقت است، نمیدانم تعریف مردم از افسردگی چیست؟ اما اگر به چیزی برای یک ثانیه فکر کنم و بخاطرش بغض کنم و حتی گریه یعنی افسرده ام اگر غیر این باشد که مردم تعریف درستی از افسردگی ندارند.

این خط ها را که می نویسم به فاضل بیشتر فکر می کنم دلم می گیرد که چرا باید بهترین سالهای جوانی اش را در کنار من بگذراند؟ چرا باید در دریای محبتش غرق باشم و باز هم شاد نباشم؟ گناه او چیست؟ بغض می کنم، اشک به چشمانم می خزد، نفس عمیق می کشم و به سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به بغلش، لبخندش، بوی تنش، حرفهاش، تک تک سلول هایم فریاد میزند که فاضل را می خواهیم، بغض خفه ام می کند، به روزهای آینده فکر می کنم، که هر چه باشد از فکر کردن به گذشته ی لعنتی بهتر است.

گاهی وقتها بی حس می شوم و فکر می کنم، ساعت ها به همه چی فکر میکنم بدون هیچ احساسی، به تلخی ها، شادی ها، گریه ها و خنده ها و هیچ چیز را حس نمی کنم، دیشب از آن وقتها بود، به ترس فکر می کردم به مرگ ، به اتفاق های بدی که رخ داده و رخ نداده و ته قلبم هیچ چیز به تکاپو نمی افتاد. فکرهایم را پیچیده تر می کردم، ترس بیشتر، غم بیشتر، وهم بیشتر و باز هم خنثی به سقف خیره نگاه می کردم و می دانستم یک چیزی در یک جایی غلط است، اما نمی دانستم چی در کجا!؟ سرم سنگین شده بود و افکارم مدام در حال عمیق تر شدن بودند و بدنم کرخت تر می شد، پتو را محکم به دور خودم پیچیدم و فکر نمی کردم که آیا سردم است یا گرم، خودم را می دیدم که بالای سر یک نفر ایستاده بودم که گریه می کرد و خون از زیر بدنش می آمد و من فقط نگاه می کردم.
توی دلم بلند بلند حرف میزدم، فاضلمو میخوام، فاضلمو می خوام، خوابم برد.

روزهای غمبار می دانید چطور باید سر کرد؟ من نمیدانم، روزهای غمبار را پشت سر می گذارم، اما نمی توانم با آنها سر کنم ، با هر روزی که می گذرد افسرده می شوم، به خودم می خزم و سعی می کنم نشان ندهم و ابدا موفق نمی شوم، کلاف زندگی از دستم در رفته است و شاید الان یک جایی در ترینیداد و توباگو باشد و من هرگز به آن روزهای باثباتی که همه فکر می کنند در یک آینده ای به آن می رسند نمی رسم و دلم برای فاضل می گیرد که باید برای آرامش زندگی اش تا ترینیداد و توباگو برود.

چارتار می گوید تو فارغ از وفور سایه هایی و من فکر می کنم که یعنی چی؟ بعد می گوید تو می روی که ابر غم ببارد ... کاش من هم یک چنین چیزی داشتم که می گفتم که این ابر غم از ان لحظه که فلان رفت آمد بارید، اما غم در زندگی من سالهاست که مهمان است که اصلا یادم نمی آید کی آمد و چه شد که آمد،شاید هم اصلا ابری نداشته باشد و آسمان زندگی آفتابی باشد اما یک مه پراکنده همراه با غبار که هست!

20 دقیقه است که اسمس دادم خیلی دوستش دارم و جواب نمی دهد، حتما سرش یک جایی شلوغ است، شاید آیپان، شاید دانشگاه هر جا نمی دانم ولی الان دوست دارم بگوید که من بیشتر و بعد ذوق کنم؟ ذوق می کنم؟ اصلا چرا باید به ذوق کردن نیاز داشته باشم؟ راستی به چی نیاز دارم؟ چه چیزی مرا از این سکون خارج میکند؟ چه چیزی مانع دیوانگی ام می شود؟ که گفته که دیوانه ام؟ چرا گمان به دیوانگی ام بردم؟ چرا نبرم؟ نوشته های بالا را انسان سالم نمی نویسد! نمیدانم!

اندنامه: پست را جهت نترکیدن مغز می بندم، هنوز برای ترکیدن مغز زود است هنوز فاضل نگفته من بیشتر ...

*عنوان کاملا بی ربط به هیچ عنتری هم مربوط نیس...


دوشنبه 5 اسفند 1392

خسته ام مثل دو تا تخت جدا افتاده ...



همین طور با مانتو و شال نشسته بودم توی اتاقم، مامان چند باری آمد و گفت چیزی شده؟ گفتم نه خسته ام، من خیلی خیلی خسته بودم، از همه زندگی خسته بودم از اینكه چرا نتوانستم مثل همه دخترها باشم خسته بودم، از اینكه اگر بروم مهمانی دوستانه نمیتوانم راجع به آرایش و مدل مو و فلان و بسیار ساعت ها كه هیچ یك دقیقه صحبت كنم، از اینكه حتی اگر آنها هم حرف بزنند حوصله ام سر میرود و حتی بخش هایی ار ان را نیم فهمم؛ از اینكه یك دختر 24 ساله هستم و آخرین دغدغه زندگی ام خودم هستم خسته ام، دلم میخواست مثل بقیه می نشستم و راجع به آخرین مد تهران حرف میزدم ولی خب نمی شود، نمی توانم، بلد نیستم، برایم مهم هم نیست، كه حالا این رنگ مو در كدام خراب شده ای هم اكنون مد است. خسته بودم از اینكه میتوانم بدون آرایش ساعتها بیرون از خانه باشم یا با یك شكم بزرگ زندگی كنم و نگرانش نباشم، خسته بودم از اینكه هدیه تولدی كه برایم می خرد را اینطور توصیف كند: یك چیز دخترونه كه شاید خوشت نیاد. خسته بودم از این همه دختر نبودن، من ته تهش باید دختر باشم، جالب است كه اگر فوتبال ببینم، یا به تفریحات دخترونه علاقه مند نباشم، یا مستقل باشم و پا به پای مردها كار كنم اما در نهایت من دخترم و دختر كه این چیزها رو نمی فهمه، دختر كه نباید تا این موقع شب بیرون بمونه، دختر كه نباید عن، دختر كه نباید سگ ... من خسته بودم از اینكه دختر نبودم و حتی كسی مرا به دختر نبودن هم قبول نداشت.

خسته بودم از اینكه چند هفته ای بود كه فوتبال ندیده بودم و دلم برای برنابئو تنگ بود، خسته شدم از اینكه وقت هیچ كاری ندارم از اینكه برای یك حمام وقت ندارم و تمام كارهایی كه باید انجام دهند در یك رقابت تنگاتنگ با خوابیدن هستند، رقابتی كه به ندرت برنده ای جز خوابیدن دارد. خسته بودم از اینكه شب ها قبل از خواب به اینكه چقدر دیگر باید منتظر آغوشش بمانم فكر كنم، خسته بودم نداشتنش، از اینكه نمی توانستم او را نداشته باشم چون شرایط طوری نیست كه بشود او را داشت، خسته بود از چیزهایی كه نمی خواستمشان و نبودشان مانع از آن می شد كه به او برسم.

خسته بودم از فكر كردن به گذشته، خسته بودم از خاطرات تلخی كه به محض دریافت ثانیه ای مجال در سرم وول می خوردند. خسته بودم از همه اتفاقات گذشته، خسته بودم از اینكه بخواهم افسرده و گرفته باشم. خسته بودم كه غم زندگی لعنتی ام هیچ گاه مرا رها نمی كند و همیشه یك چیزی بغض مرا می شكند. خسته بودم از این همه ایراداتی كه داشتم و همه مدام توی صورتم می كوبندشان، خسته بودم از ایراداتی كه نداشتم و اشتباهاتی كه نكرده بودنم و تاوانشان را پس می دادم.

مامان روبروی من نشسته بود و من گریه می كردم، گفت كه گریه نكنم، اما نمی شد، من را بغل نكرد ولی اشكهایم را پاك كرد، مادرها هر قدر هم كه خوب باشند باز نمی فهمند آنچه در دل دختراشان دارد بگایش می دهد چیست!؟ درك نمی كنند، نمی فهمند، نفهم بودن صفت بارز پدرها و مادرهاست، و چقدر صفت نیكی است این نفهمیدن.

به افسردگی رسیدم ام، اما می خندم، حرف میزنم و از روزهای خوب آینده حرف میزنم، روزهای كه معلوم نیست در كدام جهنمی هستند و كی می آیند و شاید هم نمی آیند و من یك توهم مسخره از آن روزها در سرم ساخته ام  و نمیدانم، مامان می گفت عید می آید و یك كمی خستگی ات در می رود و استراحت می كنی و من فقط به از دست دادن آغوش امنی كه این روزها هست تا بتوانم سرپا بیاستم فكر می كردم و چیزی روی قلبم سنگینی می كرد.


سه شنبه 8 بهمن 1392

مطلبی كه به جای یك حس بد نوشته شد بس كه خوبی اش این روزهای مرا پر كرده است.



می گفتم گودریها رو كه می خونم می بینم همه آنهایی كه یك یاری در برشان هست، دیت دارند، آنها كه به هم دورند چند ماه یك بار و آنها كه نزدیكترند، چند روز یك بار، یك چیزی در این دیت ها هست كه خیلی خوب است، استرس و كسی نبینه و چی بپوشم و چی می پوشه و دلم براش تنگ شده و اینا، اما تو همیشه با منی، هر روز می بینمت و ما هیچ دیتی نداشتیم، اینها را كه گفتم خدا زد پس كله ام و فردای همان شبی كه اینها را گفتم دیدارهایمان به بعد از ظهر ها محدود شد و همكاریمان در شركتی كه صبح ها می رفتیم تمام شد، هر قدر هم گفتم خدایا گه خوردم، خدا ما را به هیچ جایش حساب نكرد و خدا الرحمن الرحیم آن بالا نشسته كه یك سره حال ما را بگیرد.

چند روز پیش در واقع چند شب پیش كه به خانه برمی گشتم، یك اعلامیه ای روی درب خانه همسایه مان چسبانده بودند كه نام مرحوم را درشت نوشته بود: محدثه سامیان! گفتم حتما عمه ای مادربزرگی چیزی است اما هیچ جایش مادر و این حرفها كه نبود هیچ ، تاره نوشته بود آن گل پرپر! همین طور تعجب انگیزناك آمدم خانه و از پدر پرسیدم محدثه سامیان كیه؟ پدر گفت كه دختر رضاست 15 سالش بوده و تصادف كرده! دلم گرفت یكهو، آدم ها در 15 سالگی هم می میرند ، آن هم دختر، بعد ما نشسته ایم در حوالی 24 سالگی و برای تابستان سال بعد برنامه عقد و عروسی می چینیم، در حالی كه با این حساب 9 سال هم زیادی زندگی كرده ایم، به مادرش فكر می كردم به این كه نبود دختر 15 ساله اش، موجود كوچكی كه 15 سال در كنارش بوده و احتمالا همه زندگی اش بعد از او چه می كند؟ بعد فكر كردم اگر ریحانه 2 ساله را برای همیشه نبینم در حالی كه زنده باشد و دور از دسترس من، دق خواهم كرد. یك مادر چطور راضی می شود دختر 15 ساله اش را برای همیشه نبیند آن هم اینطور ناكام! یاد رت هم افتادم ...

برخلاف همه استرس هایی كه بود سارا بدون دردسر بدنیا آمد و الان در آغوش مادرش است، و برخلاف همه استرس هایی كه نبود دیشب تا پای مرگ بر اثر خفگی پیش رفت، شیر توی گلویش پرید و با شستشوی دستگاه گوارشی و هزار جور رفتار پزشكی دیگر به زندگی برگشت، اگر مشكل سارا حل نمیشد منی كه اصلا ندیده بودمش بگا می رفتم، چه برسد به مادرش، چطور زن رضا می تواند دختری كه 15 سال تنها هم و غمش نگهداری از او بوده است او را میان خاك پنهان كند و دق نكند و نمیرد؟ مگر این خاك لامصب چقدر سرد است؟

تمام روز باهم هستیم اما همین كه تنها می شویم و بغلم می كند مدام میخواهد یك چیزی را تعریف كنم و برایش حرف بزنم، در اینكه بی نهایت پرحرفم كه اصلا شكی نیست اما حرفهای یك آدم پرحرف هم تمام می شود. یك حرفهایی كه گفتنی نیست اصلا، باید همان طور كه به چشم هایم خیره ای و لبخند میزنی و من قند در دلم آب می شود آن حرفها را بشنوی حرفهایی كه طول موجش در بازه شنوایی گوش نیست، همان هایی كه از میان لبهایم گفته نمی شود، همان هایی كه هیچ وقت تكراری نمیشدف همان هایی كه وقتی شنیدی محكم تر بغلم كردی.

به بستنی فكر می كنم كه چقدر بستنی شبیه تو است كه می تواند هر لحظه ای را شیرین كند كه حتی اگر آنقدر زیاد باشد كه حالت را بهم بزند باز هم بودنش لذت بخش است كه با اینكه زیاد هست ولی كم هست و من با اینكه می دانم نمی شود 24 ساعته بستنی داشته باشم اما باز هم 24 ساعته بستنی می خواهم، به اینكه بستنی حتی اگر با طعم مزخرف انبه هم باشد بستنی است و هیچ وقت از خوبی بستنی بخاطر انبه كاسته نمی شود و با انكه بستنی خوردن همیشه خوب است اما بستنی های حاج عزیز بهتر است نمی دانم چون تو آنجا فقط با تو بستنی خوردم بهتر است یا چون بستنی آنجا خوشمزه است حضور تو در كنارم خوشایندتر بوده است.

به این فكر می كنم كه با اینكه این دوران قبل از وصال خیلی تخمی است و اما باز هم چقدر خاطره ساختیم برای هم، چقدر در این مدت این همه كوتاه، خاطرات فوق العاده ای داشتیم، چقدر زیاد باهم بودیم و چقدر سریع پیش رفتیم، چقدر از آینده نترسیدی و چقدر نگذاشتی بترسم، چقدر بحث كردیم و چقدر زود اشتی كردیم، چقدر قهر بودیم و باز هم دلمان نمی آید در آغوش هم نباشیم، چقدر مرد بودی و چقدر مرد بودی و چقدر مرد هستی ♥

اند نامه: این شادی این روزها با هیچ چیز قابل معاضه نیست، حتی سفر به برنابئو


جمعه 27 دی 1392

به گریه در وسط شعر هایی از علیشمس حتی ...



یک جورهایی در گودر احساس غربت دارم، نمی توانم آنجا آنچه که باید را بنویسم، اینجا هم نمی توانم، منی که آخرین فریادهایی که نمی شد زد را می نوشتم الان جایی برای نوشتن ندارم و این غم انگیز است، توضیح حالتی که درگیرش هستم نیز بسیار سخت است! کجایند ان دوستان گودری که به هم مشاوره می دهند که می گویند غلط کدام است و درست کدام است، بعدش هم تمام نظرات به تخم سپرده می شد و آدم خودش تصمیم می گرفت؟ که چقدر ان موقع تصمیم گیری راحت تر بود! حال من حتی نمی توانم بنویسم دردم چیست! درد که نه، درگیری ذهنی ام ! 
مجبور نبودن چیزی است که برای همه زندگی ام می خواستم و مجبور بودن چیزی است که برای همه زندگی ام با من خواهد بود!

کنار او بیی نهایت خوشحالم و بی نهایت می ترسم، از اینکه نتوانم با او زندگی کنم، که نمی توانم، مردها بی شعورند و او هم مرد است، مردها نمی فهمند وقتی زنی از آنها چیزی می خواهد که ثابت می کند آنها مهمترین بخش زندگی مردشان هستند باید بگویند لاه با کمال میل؛ نه اینکه بگویند همینی که هست، قلب زنشان می شکند، وقتی این را نمی فهمد حق ندارد از اینکه شبیه آدمهایی باشم که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند باشم ناراحت بشود یا بترسد.

اینکه هزار بار گفته ام روحم را بکشد تمام می شوم و بی روح می شوم و او حتما می رود یک زن دیگر می گیرد و باز هم ذره ذره مرا می کشد، و ذره ذره های روح من به سادگی می میرد، خیلی ساده ... و او می رود یک زن دیگر می گیرد.

که چقدر این روزها با هر اتفاقی گریه کردم و چقدر از اینکه دوستم نداشته باشد ترسیده ام، و چقدر تصور او از دوست داشتن متفاوت است و چقدر مرا آزرده در این چند روز و چقدر همه چیز تقصیر من است و چقدر برایش بی اهمیتم و چقدر دلم مردن می خواهد و چقدر نمی توانم از او دل بکنم و چقدر فقط گریه را دارم و چقدر نوشتن دلم می خواهد و چقدر دلم گودر می خواهد و چقدر کاش فاضل من اینطوری نمی کرد، چقدر نمی فهمد چقدر برایم مهم است هر چه که می گویم و چقدر برایش مسخره ام و چقدر بغض خر است، چقدر زبان الکن داشتن خر تر است

اندنامه: من هیچی از این زندگی لعنتی نمی خواهم. که هیچ کیرمم توش ...



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]