تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
سه شنبه 27 خرداد 1393

به نسیمی همه راه بهم می ریزد...



اینکه عنوان پست را شاعری گفته که نامش فاضل است خیلی غمگین انگیز است، فاضل برای من آن نقطه ای بود که می شد در آن آرام بود، می شد کنارش ایستاد و مطمئن شد او برای شادی تو هر کاری خواهد کرد، می شد نگاهش کرد و گفت این همان مردی است که باید باشد، می شد بغلش کرد و فهمید که تنها نیستم ونمی مانم. حالا فاضل تنها ست ...

دیشب راجع به خیلی چیزها حرف زدیم، خندیدیم، هنوز هم او بهترین هم صحبت دنیاست. راجع به حقیقی و فوتبال و خیلی چیزها حرف زدیم، مجبوریم بخندیم و نشان دهیم چیزی نیست، برای من سخت است، ولی این دلیل خوبی نیست که برای او هم سختش کنم!

اندنامه: دوباره بر میگردم به امن آغوشت؟ 
- نه!
+ شک دارم ختم ماجرا اینجاست!


سه شنبه 23 اردیبهشت 1393

شایدم شاگرد بخواد اگه مطالعه اتو بیشتر کنی !



داشتم این فیلم August.Osage.County رو تماشا می کردم، تنهایی، در حالی که حس می کردم با هیچ کس احساسات مشترکی ندارم و در حالی که هنوز فاضل را ندارم. یک جایی در این فیلم هست در دقیقه 74 که بیل در انتهای بحث با باربارا می گوید: "تو یک زن خوب و معرکه و شگفت انگیز هستی و من دوستت دارم ولی ... خیلی رو اعصابی!" و بعد از ولی را خیلی با داد گفت. یک لحظه آنچه که بر روی مانیتور نگاه می کردم باربارا و بیل در اوکلاهما نبودند، من و فاضل بودیم در قم. و من ترسیدم و به قبلترش فکر کردم قبل ترش باربارا گفته بود که حق داشتم برای خیانتت داد سرت بزنم! و بیل گفته بود: شاید برای همین ازت جدا شدم! و من خیلی بیشتر ترسیدم. ترسیدم اگر همین طوری باربارا بمونم فاضل با پی پی جوراب بلنده می خوابه و به من این حق و نمیده که باهاش دعوا کنم حتی!

اندنامه: چند روز میره تهران و دلم براش تنگ میشه.


جمعه 12 اردیبهشت 1393

فاضلم ماه است ...



شب گذشته را تا یر وقت بیدار بود و امروز صبح زود بیدار شد تا با هم برویم نمایشگاه کتاب. وقتی بر می گشتیم توی جاده منگ خواب بود. سرش را روی شانه ام  گذاشت ، همان شانه ای که بر اثر حمل یک کیف کوچک نیز می سوخت، اما سرش را روی شانه ام گذاشته و خوابیده بود، با همه سوزشی که امانم را بریده بود احساس خوبی در من در جریان بود وقتی می دیدم این همه آرام خوابیده است.

اندنامه: خواهر بزرگتر بودن خیلی خر است. 


یکشنبه 31 فروردین 1393

یك چیزی هست به نام بغل فاضل كه باید باشد



رفتم كه صبحانه بخرم، همین كه چند قدمی در كوچه راه رفتم، چند دانه شاه توت كه روی زمین له شده بود توجهم را جلب كرد، نگاهی به بالای سرم انداختم و شاخه های درخت شاه توتی را دیدم كه از حیاط خانه به كوچه سرك كشیده بودند، یك آن نفرتی سراسر وجودم را فرا گرف، توت قرمز یا همان شاه توت شاید میوه ی مورد علاقه ی خیلی هاست اما برای من یاداور خانه ای است كه می توانست كانون خوشی های كودكی باشد اما نهایت نفرت شد، خانه ای كه یادآور غصه است، یاداور دعوا و جدل، خانه ای كه شامل آخرین سالهای نوجوانی و سالهای آغازین جوانی پدرم می شد و همان خانه ای كه برای من از ابتدا یك نام داشت، خونه مادر بزرگه! با همان یك دانه درخت شاه توت بزرگ در حیاط كه سالی دو بار توت می داد و همه جا را به رنگ قرمز توت آغشته می ساخت، همین خانه همان جایی بود كه هیچ وقت نشد در آن شاد باشیم، همان جایی كه از همه ساكنانش متنفر بودم كه همه شان اذیتم كرده بودند همان جایی كه تنها مامن من در روزهای بی كسی بود همان جایی كه ثانیه به ثانیه حضورم در انجا با گریه همراه بود همان جایی كه فقط غصه خوردم و آن درخت بزرگ شاه توت ایستاده بود و مرا نگاه می كرد، همان درختی كه بزرگترین افتخار ساكنان خانه بود ولی من از آن نفرت داشتم، طوری كه حتی دیدن توت حالم را بهم میزد.

اند نامه: مدت مدیدی است كه از تلاش برای دوست داشتن دیگران دست برداشتم، دوست داشتنی باشید دوستتان دارم نباشید ندارم!


یکشنبه 17 فروردین 1393

غرغری كه بخاطر حرمان تغییر كرد...



یك ساعت پیش ساعت كاریم تمام شد و من هنوز اینجا نشسته ام كه مجتبی بیاید، نئو را به مكاری دادم تا آلبوم جدید همایون شجریان را گوش دهد. خودم بدون موسیقی هستم و از این بابت ناراحتی ندارم چرا كه دقایقی پیش یك عالمه حرمان را گوش دادم و الان فول آو میوزیك هستم و حرمان خیلی خوب است. همان شبی كه شاهین نجفی و محسن نامجو  با پریود فضای مجازی را تصاحب كردند و هر كسی را كه می دیدی نطقی در مورد آن موسیقی و میزان آلترناتیوش بحث می كردند، امید نعمتی یك لینك ساند كلودی شیر كرد به نام حرمان و باعث شد پریود را در اواسط دور دوم خواندن ببندم و گوش به حرمان سپارم و همان جایی كه صدای امید نعمتی اوج گرفت كه "مرا دیوانه كردیـــــــــ.." یك چیزی در من از حركت باز ایستاد و حرمان تا صبح خواند و من هر بار بیشتر كیف كردم، حرمان بعدها یاداور دردهای عمیق خواهرم شد و كمتر به گوش ما رسید، اما امروز حرمان ساعتی مرا مهمان كرد و بسی لذت بردیم.

اندنامه: انصا می خواستم چار صفه غر بزنم ولی انقدر حرمان خوب آمد و خوب جلو رف كه تو پست های اتی غر میزنم :دی


پنجشنبه 7 فروردین 1393

بس كه گفتم كو وصال و كو نجات / برد این كو كو مرا در كوی تو ...



سخت ترین بخش این پروسه مودب بودن آنجایی است كه نمی شود به این عنترهای كف خیابان آن جواب شایسته را داد، مثلا امروز یك آقا پسر گولاخی در تاكسی كنار دست من نشسته بود و هی موبایلش كه در ان شماره خودش را نوشته بود به طرفم می گرف و فك می كرد تنها دلیل اینكه شماره اش را بر نمی دارم این است كه متوجه اش نشدم، و هی با پا و پاكتی كه در دست داشت به پایم می زد و مرا بیش از پیش سگ می كرد، گوشیمو از توی جیبم در آوردم و در قسمت اسمس نوشتم : "بكن تو كون ننه ات!!" ولی چون به فاضل قول داده ام مودب باشم گوشیمو به سمتش نگرفتم و به جای آن لعنتی برای خود فاضل اسمس كردم!

یك جورهایی در دل احساسات بهتری دارم نسبت به روزهای گذشته، شاید چون الان او كمی سرحال تر از روزهای گذشته است، می گفت از روی كتاب خریدنم مطمئن شده كه من اسكلم و آنچه خودم دوست داشتم را برایش خریدم نه آنچه خودش دوست داشته، در پاسخش گفتم: آنچه برای خود می پسندم برایت پسندیه ام دیگر طبق اسلام :دی و نگفتم من واقعا نمیدانم چه چیزی دوس داشته! اكثر اوقات نمی دانم همین چند شب پیش گفت از اینكه خانواده ام دوستش دارند و او را عضوی از خانواده مان می دانند هم خوشنود است و هم عصبی است چرا كه انگار همه چیز اوكی هست ولی اوكی نیست، هیچ چیز!

روزهای عجیبی است این روزها، پر از امید و ترس (نخواستم بنویسم بیم و امید!!) حالا كه در بهار 90 هستم مدام از خودم می پرسم امسال سال من خواهد بود؟ امسال به آنچه در سر دارم می رسم و اگر نرسم چه میشود؟ همه آن رویایی كه با هم ساخته بودیم نابود می شود، دلم می گیرد و فكر می كنم اگر نشود اگر در كارمان موفق نشویم اگر پدر و مادرش راضی نشوند اگر اقا جون راضی نشود اگر نشود اگر نشود اگر نشود ... و بعد بیشتر دلم می گیرد فكر می كنم بعدش چه می شود آن دوستی فوق العاده مان چه می شود؟آن همه خاطرات خوبی كه داشتیم چه می شود؟ و اگر روزهای سختی داشته باشم بدون حضور مردانه او چطور تاب بیاورم كه همین زمستانی كه رفت هم فقط خودش توانست مرا سرپا نگه دارد. اگر نشود بعدش خیلی سخت خواهد بود ... هر چند سعی می كنم این روزها به نشدنش فكر نكنم اما نمی شود یك روی این سكه نشدن است و در مقابل رسیدن به آغوش مهربانش و پایان همه تخلی ها و آغاز روزهای خوب از دست دادن همه چیز قرار دارد و من هر قدر فكر می كنم می بینم كه برای این روی دیگر سكه هیچ برنامه ای ندارم و فقط جزئیات بسیاری از آن روی سكه را برای خودم رویا بافی كردم ...

امروز همانطور كه توی تاكسی، نشسته بودم و در عمق صدای همایون شجریان فرو رفته بودم كه می گفت: "چرا رفتی چرا من بی قرارم؟" خانمی كه بغل دستم نشسته بودم صدایم كرد و گفت: "خوبی عزیزم؟" از شجریان فاصله گرفتم و گفتم: آره چطو؟ گف انگار حالت خوب نیست و گفم نه خوبم و این موسیقی فوق العاده است.  و خودم را دوباره به دست موسیقی سپردم تا اینكه اون گولاخ پاراگراف اول وارد تاكسی شد و نگذاشت من از هر آنچه كه در ادامه همایون برایم خواند لذت ببرم و فقط یكهو به خودم آمدم كه دیدك جلو درب شركت ایستاده ام و یك صدایی در گوشم نجوا می كند: "رفت آن سوار كولی، با خود تو را نبرده ..."

اند نامه: و از آن روز كه در بند توام آزادم ...


یکشنبه 3 فروردین 1393

امپراطور دریا انقد کسشره که جومونگ توش نقش منفی داره :|



به حجم پست های درفت شده و پاک شده ام که نگاه می کنم بیشتر می فهمم چه موجود نشنیده شونده ای هستم، چقدر جنس حرفهایی که میزنم را هیچ کس دوست ندارد، چقدر نمیتوانم در برقراری هر ارتباطی موفق شم، الان در روزهای آغازین بهار 93 هستیم و تنها مسئله ای که باعث میشد منتظر این روزها باشم ال کلاسیکوی فردا شب است. یعنی سهم از بهار همان 90 دقیقه هیجانی است که از برنابئو ساطع می شود. این دومین ال کلاسیکویی است که او هست، ال کلاسیکوی اولی با هم در خیابان قدم میزدیم و میگفتم باید بروم خانه و او می گفت نرو و من می گفتم با مقدسات شوخی نکن و این ال کلاسیکو است. و خب رئال بازی را به حرامزادگی داور باخت و او هی گف دیدی باختید سر هیچی منو ول کردی! و من ناراحت بودم و گفت فوتبال که مهم نیس بیا بغل خودم. اما حالا در آستانه ال کلاسیکوی دوم خیلی چیزها عوض شده، من روزهای سختی داشتم و او خسته شده از تمام رفتارهای غلط و بد اخلاقی های من! الان تهران است و در کنار پیمان ساعات خوشی دارد، (اگه من بزارم و مدام روی مخش نرم) و من بیشتر از هر حسی دلم تنگ است برای خودش و برای همه آن روزهایی که می توانستم خوشحالش کنم...

یک وقتهایی بیش از حد نیاز دارم که مرا بغل کند، یادم است آن روزهای اول گفتم بیا دعوا نکنیم، من چیز زیادی نمیخوام ازت، فقط دوستم داشته باش، من به حرف تو گوش خواهم داد در هر مسئله ای! اما من آن گونه که می گفتم و فکر می کردم هستم، نیستم! من دوس دارم از هر چیزی مهم تر باشم و راه های احمقانه ای (به زعم او) برای اثبات این مقوله می خواهم. نمی فهمم چرا نمی شود آرامش داشت، چرا مدادم گریه می کنم و چرا مدام کارهایی میکنم که میدانم او و خودم را می رنجاند. که چقدر نمی دانم چه چیزی می خواهم و چقدر نمی فهمد که چه می خواهم و چقدر زندگی به طرز مسخره ای پیچیده است.

خوب میدانم که نه او مرد سنتی است و نه از من میخواهد که زن سنتی باشم، اما مدام حس میکنم تبدیل به زنی می شوم که دغدغه اش مهمانی ختنه سورن پسر حاج اکبر است و اینکه چی بپوشه حالا!! و هی دلم میگیرد، هی غر میزنم که مرا عوض نکن و برای هر چیز غر نزن که نگو فلان نباش و فلان نکن و هی بد میشوم هی بد میشوم و هی آبروریزی میشود و نمی دانم چه چیزی در این ماجرا معیوب است که زندگی را بگا می دهد؟

یک بخشی از من در یک جایی گم شده است، شاید آن شبی که جلوی حرم راه می رفتم و اشک می ریختم، شاید هم خیلی قبل تر، نمیدانم، فقط میدانم که آرام تر بودم، صبور که نبودم هیچ وقت اما کمتر بد بودم. خسته اش کردم در حالی که نمیخواستم، اذیتش کردم در حالی که نمیخواستم. همیشه می خواستم آن زوجی باشیم که همه بگویند ایول چه رابطه خوبی دارن. اما نشد همه آنهایی که مارا می شناسند می گویند اسکلیم و همه این ها تقصیر من است. من خیلی بی شعور تر از آنم که بتوانم کسی را خوشحال کنم. یک شبی گف تو هیچ وقت نمیتونی خوشال باشی، راست می گفت. من نمی توانم ... نمی توانم ... اما می خواهم، می خواهم تو باشی در کنار من و شاد باشی که شاد باشم.

چند شب پیش از خودم و زندگی ام برای مامان حرف زدم و گریه کردم، کم، خیلی کم. فردا صبح از من پرسید که فاضل پسر خوبی است؟ گفتم هست و چطور؟ گفت دوس دارم بهترین مرد دنیا کنارت باشه و شاد باشی. دوست ندارم غصه بخوری و من برایت دعا می کنم همیشه. توی دلم گفتم مادر من بهترین مرد دنیا بهترین زن دنیا را می خواهد و هر چند فاضل بهترین مرد دنیاست ولی من هیچی نیسم واسه شادی دل بچه ات دعا نکن یکی دیگه اذیت بشه.

اند نامه: من خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم و ابدا دوس ندارم اوضاع اینطوری بمونه، به شرطی که توام بخوای ...


شنبه 10 اسفند 1392

اگه می تونستم که گفته بودم*



آمدم درهای یه وری را چک کنم دیدم میهن بلاگ مرا در باشگاه نویسندگانش نپذیرفته که قاعدتا به کیرم همین طوری محض امتحان درخواست دادم برایشان، اما این ها باعث نمی شود که کیرم را به دهانش حواله ندهم که مرا نپذیرفته نکبت!

دارم چارتار گوش میدم الان، به روزهای آتی فکر می کنم، رزهای بدون فاضل، دلم می گیرد، هر قدر اسمس بدهد که افسرده نباش ولی نمی شود من افسرده ام خیلی وقت است، نمیدانم تعریف مردم از افسردگی چیست؟ اما اگر به چیزی برای یک ثانیه فکر کنم و بخاطرش بغض کنم و حتی گریه یعنی افسرده ام اگر غیر این باشد که مردم تعریف درستی از افسردگی ندارند.

این خط ها را که می نویسم به فاضل بیشتر فکر می کنم دلم می گیرد که چرا باید بهترین سالهای جوانی اش را در کنار من بگذراند؟ چرا باید در دریای محبتش غرق باشم و باز هم شاد نباشم؟ گناه او چیست؟ بغض می کنم، اشک به چشمانم می خزد، نفس عمیق می کشم و به سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به بغلش، لبخندش، بوی تنش، حرفهاش، تک تک سلول هایم فریاد میزند که فاضل را می خواهیم، بغض خفه ام می کند، به روزهای آینده فکر می کنم، که هر چه باشد از فکر کردن به گذشته ی لعنتی بهتر است.

گاهی وقتها بی حس می شوم و فکر می کنم، ساعت ها به همه چی فکر میکنم بدون هیچ احساسی، به تلخی ها، شادی ها، گریه ها و خنده ها و هیچ چیز را حس نمی کنم، دیشب از آن وقتها بود، به ترس فکر می کردم به مرگ ، به اتفاق های بدی که رخ داده و رخ نداده و ته قلبم هیچ چیز به تکاپو نمی افتاد. فکرهایم را پیچیده تر می کردم، ترس بیشتر، غم بیشتر، وهم بیشتر و باز هم خنثی به سقف خیره نگاه می کردم و می دانستم یک چیزی در یک جایی غلط است، اما نمی دانستم چی در کجا!؟ سرم سنگین شده بود و افکارم مدام در حال عمیق تر شدن بودند و بدنم کرخت تر می شد، پتو را محکم به دور خودم پیچیدم و فکر نمی کردم که آیا سردم است یا گرم، خودم را می دیدم که بالای سر یک نفر ایستاده بودم که گریه می کرد و خون از زیر بدنش می آمد و من فقط نگاه می کردم.
توی دلم بلند بلند حرف میزدم، فاضلمو میخوام، فاضلمو می خوام، خوابم برد.

روزهای غمبار می دانید چطور باید سر کرد؟ من نمیدانم، روزهای غمبار را پشت سر می گذارم، اما نمی توانم با آنها سر کنم ، با هر روزی که می گذرد افسرده می شوم، به خودم می خزم و سعی می کنم نشان ندهم و ابدا موفق نمی شوم، کلاف زندگی از دستم در رفته است و شاید الان یک جایی در ترینیداد و توباگو باشد و من هرگز به آن روزهای باثباتی که همه فکر می کنند در یک آینده ای به آن می رسند نمی رسم و دلم برای فاضل می گیرد که باید برای آرامش زندگی اش تا ترینیداد و توباگو برود.

چارتار می گوید تو فارغ از وفور سایه هایی و من فکر می کنم که یعنی چی؟ بعد می گوید تو می روی که ابر غم ببارد ... کاش من هم یک چنین چیزی داشتم که می گفتم که این ابر غم از ان لحظه که فلان رفت آمد بارید، اما غم در زندگی من سالهاست که مهمان است که اصلا یادم نمی آید کی آمد و چه شد که آمد،شاید هم اصلا ابری نداشته باشد و آسمان زندگی آفتابی باشد اما یک مه پراکنده همراه با غبار که هست!

20 دقیقه است که اسمس دادم خیلی دوستش دارم و جواب نمی دهد، حتما سرش یک جایی شلوغ است، شاید آیپان، شاید دانشگاه هر جا نمی دانم ولی الان دوست دارم بگوید که من بیشتر و بعد ذوق کنم؟ ذوق می کنم؟ اصلا چرا باید به ذوق کردن نیاز داشته باشم؟ راستی به چی نیاز دارم؟ چه چیزی مرا از این سکون خارج میکند؟ چه چیزی مانع دیوانگی ام می شود؟ که گفته که دیوانه ام؟ چرا گمان به دیوانگی ام بردم؟ چرا نبرم؟ نوشته های بالا را انسان سالم نمی نویسد! نمیدانم!

اندنامه: پست را جهت نترکیدن مغز می بندم، هنوز برای ترکیدن مغز زود است هنوز فاضل نگفته من بیشتر ...

*عنوان کاملا بی ربط به هیچ عنتری هم مربوط نیس...


دوشنبه 5 اسفند 1392

خسته ام مثل دو تا تخت جدا افتاده ...



همین طور با مانتو و شال نشسته بودم توی اتاقم، مامان چند باری آمد و گفت چیزی شده؟ گفتم نه خسته ام، من خیلی خیلی خسته بودم، از همه زندگی خسته بودم از اینكه چرا نتوانستم مثل همه دخترها باشم خسته بودم، از اینكه اگر بروم مهمانی دوستانه نمیتوانم راجع به آرایش و مدل مو و فلان و بسیار ساعت ها كه هیچ یك دقیقه صحبت كنم، از اینكه حتی اگر آنها هم حرف بزنند حوصله ام سر میرود و حتی بخش هایی ار ان را نیم فهمم؛ از اینكه یك دختر 24 ساله هستم و آخرین دغدغه زندگی ام خودم هستم خسته ام، دلم میخواست مثل بقیه می نشستم و راجع به آخرین مد تهران حرف میزدم ولی خب نمی شود، نمی توانم، بلد نیستم، برایم مهم هم نیست، كه حالا این رنگ مو در كدام خراب شده ای هم اكنون مد است. خسته بودم از اینكه میتوانم بدون آرایش ساعتها بیرون از خانه باشم یا با یك شكم بزرگ زندگی كنم و نگرانش نباشم، خسته بودم از اینكه هدیه تولدی كه برایم می خرد را اینطور توصیف كند: یك چیز دخترونه كه شاید خوشت نیاد. خسته بودم از این همه دختر نبودن، من ته تهش باید دختر باشم، جالب است كه اگر فوتبال ببینم، یا به تفریحات دخترونه علاقه مند نباشم، یا مستقل باشم و پا به پای مردها كار كنم اما در نهایت من دخترم و دختر كه این چیزها رو نمی فهمه، دختر كه نباید تا این موقع شب بیرون بمونه، دختر كه نباید عن، دختر كه نباید سگ ... من خسته بودم از اینكه دختر نبودم و حتی كسی مرا به دختر نبودن هم قبول نداشت.

خسته بودم از اینكه چند هفته ای بود كه فوتبال ندیده بودم و دلم برای برنابئو تنگ بود، خسته شدم از اینكه وقت هیچ كاری ندارم از اینكه برای یك حمام وقت ندارم و تمام كارهایی كه باید انجام دهند در یك رقابت تنگاتنگ با خوابیدن هستند، رقابتی كه به ندرت برنده ای جز خوابیدن دارد. خسته بودم از اینكه شب ها قبل از خواب به اینكه چقدر دیگر باید منتظر آغوشش بمانم فكر كنم، خسته بودم نداشتنش، از اینكه نمی توانستم او را نداشته باشم چون شرایط طوری نیست كه بشود او را داشت، خسته بود از چیزهایی كه نمی خواستمشان و نبودشان مانع از آن می شد كه به او برسم.

خسته بودم از فكر كردن به گذشته، خسته بودم از خاطرات تلخی كه به محض دریافت ثانیه ای مجال در سرم وول می خوردند. خسته بودم از همه اتفاقات گذشته، خسته بودم از اینكه بخواهم افسرده و گرفته باشم. خسته بودم كه غم زندگی لعنتی ام هیچ گاه مرا رها نمی كند و همیشه یك چیزی بغض مرا می شكند. خسته بودم از این همه ایراداتی كه داشتم و همه مدام توی صورتم می كوبندشان، خسته بودم از ایراداتی كه نداشتم و اشتباهاتی كه نكرده بودنم و تاوانشان را پس می دادم.

مامان روبروی من نشسته بود و من گریه می كردم، گفت كه گریه نكنم، اما نمی شد، من را بغل نكرد ولی اشكهایم را پاك كرد، مادرها هر قدر هم كه خوب باشند باز نمی فهمند آنچه در دل دختراشان دارد بگایش می دهد چیست!؟ درك نمی كنند، نمی فهمند، نفهم بودن صفت بارز پدرها و مادرهاست، و چقدر صفت نیكی است این نفهمیدن.

به افسردگی رسیدم ام، اما می خندم، حرف میزنم و از روزهای خوب آینده حرف میزنم، روزهای كه معلوم نیست در كدام جهنمی هستند و كی می آیند و شاید هم نمی آیند و من یك توهم مسخره از آن روزها در سرم ساخته ام  و نمیدانم، مامان می گفت عید می آید و یك كمی خستگی ات در می رود و استراحت می كنی و من فقط به از دست دادن آغوش امنی كه این روزها هست تا بتوانم سرپا بیاستم فكر می كردم و چیزی روی قلبم سنگینی می كرد.


سه شنبه 8 بهمن 1392

مطلبی كه به جای یك حس بد نوشته شد بس كه خوبی اش این روزهای مرا پر كرده است.



می گفتم گودریها رو كه می خونم می بینم همه آنهایی كه یك یاری در برشان هست، دیت دارند، آنها كه به هم دورند چند ماه یك بار و آنها كه نزدیكترند، چند روز یك بار، یك چیزی در این دیت ها هست كه خیلی خوب است، استرس و كسی نبینه و چی بپوشم و چی می پوشه و دلم براش تنگ شده و اینا، اما تو همیشه با منی، هر روز می بینمت و ما هیچ دیتی نداشتیم، اینها را كه گفتم خدا زد پس كله ام و فردای همان شبی كه اینها را گفتم دیدارهایمان به بعد از ظهر ها محدود شد و همكاریمان در شركتی كه صبح ها می رفتیم تمام شد، هر قدر هم گفتم خدایا گه خوردم، خدا ما را به هیچ جایش حساب نكرد و خدا الرحمن الرحیم آن بالا نشسته كه یك سره حال ما را بگیرد.

چند روز پیش در واقع چند شب پیش كه به خانه برمی گشتم، یك اعلامیه ای روی درب خانه همسایه مان چسبانده بودند كه نام مرحوم را درشت نوشته بود: محدثه سامیان! گفتم حتما عمه ای مادربزرگی چیزی است اما هیچ جایش مادر و این حرفها كه نبود هیچ ، تاره نوشته بود آن گل پرپر! همین طور تعجب انگیزناك آمدم خانه و از پدر پرسیدم محدثه سامیان كیه؟ پدر گفت كه دختر رضاست 15 سالش بوده و تصادف كرده! دلم گرفت یكهو، آدم ها در 15 سالگی هم می میرند ، آن هم دختر، بعد ما نشسته ایم در حوالی 24 سالگی و برای تابستان سال بعد برنامه عقد و عروسی می چینیم، در حالی كه با این حساب 9 سال هم زیادی زندگی كرده ایم، به مادرش فكر می كردم به این كه نبود دختر 15 ساله اش، موجود كوچكی كه 15 سال در كنارش بوده و احتمالا همه زندگی اش بعد از او چه می كند؟ بعد فكر كردم اگر ریحانه 2 ساله را برای همیشه نبینم در حالی كه زنده باشد و دور از دسترس من، دق خواهم كرد. یك مادر چطور راضی می شود دختر 15 ساله اش را برای همیشه نبیند آن هم اینطور ناكام! یاد رت هم افتادم ...

برخلاف همه استرس هایی كه بود سارا بدون دردسر بدنیا آمد و الان در آغوش مادرش است، و برخلاف همه استرس هایی كه نبود دیشب تا پای مرگ بر اثر خفگی پیش رفت، شیر توی گلویش پرید و با شستشوی دستگاه گوارشی و هزار جور رفتار پزشكی دیگر به زندگی برگشت، اگر مشكل سارا حل نمیشد منی كه اصلا ندیده بودمش بگا می رفتم، چه برسد به مادرش، چطور زن رضا می تواند دختری كه 15 سال تنها هم و غمش نگهداری از او بوده است او را میان خاك پنهان كند و دق نكند و نمیرد؟ مگر این خاك لامصب چقدر سرد است؟

تمام روز باهم هستیم اما همین كه تنها می شویم و بغلم می كند مدام میخواهد یك چیزی را تعریف كنم و برایش حرف بزنم، در اینكه بی نهایت پرحرفم كه اصلا شكی نیست اما حرفهای یك آدم پرحرف هم تمام می شود. یك حرفهایی كه گفتنی نیست اصلا، باید همان طور كه به چشم هایم خیره ای و لبخند میزنی و من قند در دلم آب می شود آن حرفها را بشنوی حرفهایی كه طول موجش در بازه شنوایی گوش نیست، همان هایی كه از میان لبهایم گفته نمی شود، همان هایی كه هیچ وقت تكراری نمیشدف همان هایی كه وقتی شنیدی محكم تر بغلم كردی.

به بستنی فكر می كنم كه چقدر بستنی شبیه تو است كه می تواند هر لحظه ای را شیرین كند كه حتی اگر آنقدر زیاد باشد كه حالت را بهم بزند باز هم بودنش لذت بخش است كه با اینكه زیاد هست ولی كم هست و من با اینكه می دانم نمی شود 24 ساعته بستنی داشته باشم اما باز هم 24 ساعته بستنی می خواهم، به اینكه بستنی حتی اگر با طعم مزخرف انبه هم باشد بستنی است و هیچ وقت از خوبی بستنی بخاطر انبه كاسته نمی شود و با انكه بستنی خوردن همیشه خوب است اما بستنی های حاج عزیز بهتر است نمی دانم چون تو آنجا فقط با تو بستنی خوردم بهتر است یا چون بستنی آنجا خوشمزه است حضور تو در كنارم خوشایندتر بوده است.

به این فكر می كنم كه با اینكه این دوران قبل از وصال خیلی تخمی است و اما باز هم چقدر خاطره ساختیم برای هم، چقدر در این مدت این همه كوتاه، خاطرات فوق العاده ای داشتیم، چقدر زیاد باهم بودیم و چقدر سریع پیش رفتیم، چقدر از آینده نترسیدی و چقدر نگذاشتی بترسم، چقدر بحث كردیم و چقدر زود اشتی كردیم، چقدر قهر بودیم و باز هم دلمان نمی آید در آغوش هم نباشیم، چقدر مرد بودی و چقدر مرد بودی و چقدر مرد هستی ♥

اند نامه: این شادی این روزها با هیچ چیز قابل معاضه نیست، حتی سفر به برنابئو


جمعه 27 دی 1392

به گریه در وسط شعر هایی از علیشمس حتی ...



یک جورهایی در گودر احساس غربت دارم، نمی توانم آنجا آنچه که باید را بنویسم، اینجا هم نمی توانم، منی که آخرین فریادهایی که نمی شد زد را می نوشتم الان جایی برای نوشتن ندارم و این غم انگیز است، توضیح حالتی که درگیرش هستم نیز بسیار سخت است! کجایند ان دوستان گودری که به هم مشاوره می دهند که می گویند غلط کدام است و درست کدام است، بعدش هم تمام نظرات به تخم سپرده می شد و آدم خودش تصمیم می گرفت؟ که چقدر ان موقع تصمیم گیری راحت تر بود! حال من حتی نمی توانم بنویسم دردم چیست! درد که نه، درگیری ذهنی ام ! 
مجبور نبودن چیزی است که برای همه زندگی ام می خواستم و مجبور بودن چیزی است که برای همه زندگی ام با من خواهد بود!

کنار او بیی نهایت خوشحالم و بی نهایت می ترسم، از اینکه نتوانم با او زندگی کنم، که نمی توانم، مردها بی شعورند و او هم مرد است، مردها نمی فهمند وقتی زنی از آنها چیزی می خواهد که ثابت می کند آنها مهمترین بخش زندگی مردشان هستند باید بگویند لاه با کمال میل؛ نه اینکه بگویند همینی که هست، قلب زنشان می شکند، وقتی این را نمی فهمد حق ندارد از اینکه شبیه آدمهایی باشم که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند باشم ناراحت بشود یا بترسد.

اینکه هزار بار گفته ام روحم را بکشد تمام می شوم و بی روح می شوم و او حتما می رود یک زن دیگر می گیرد و باز هم ذره ذره مرا می کشد، و ذره ذره های روح من به سادگی می میرد، خیلی ساده ... و او می رود یک زن دیگر می گیرد.

که چقدر این روزها با هر اتفاقی گریه کردم و چقدر از اینکه دوستم نداشته باشد ترسیده ام، و چقدر تصور او از دوست داشتن متفاوت است و چقدر مرا آزرده در این چند روز و چقدر همه چیز تقصیر من است و چقدر برایش بی اهمیتم و چقدر دلم مردن می خواهد و چقدر نمی توانم از او دل بکنم و چقدر فقط گریه را دارم و چقدر نوشتن دلم می خواهد و چقدر دلم گودر می خواهد و چقدر کاش فاضل من اینطوری نمی کرد، چقدر نمی فهمد چقدر برایم مهم است هر چه که می گویم و چقدر برایش مسخره ام و چقدر بغض خر است، چقدر زبان الکن داشتن خر تر است

اندنامه: من هیچی از این زندگی لعنتی نمی خواهم. که هیچ کیرمم توش ...


شنبه 7 دی 1392

آفتاب مهربانی / سایه تو بر سر من ....



نشسته ام توی شركت و به این فكر می كنم كه گفته بودی فقط دو روز است، امروز و فردا! یك شنبه یكدیگر را می بینیم، با این حال یادم نبود كه یك شنبه آقاجون بر می گردد و من نمی توانم به دیدارت بیایم و این می شود سه روز، تازه معلوم نیس برنامه دوشنبه چه باشد!كه اگر دوشنبه هم نشود، می خوریم به 28 صفر و تعطیلی و اینها و می شود یك هفته! و یك هفته خیلی زیاد است!!
نشسته ام توی شركت و به این اهمیت نمی دهم كه منصوری كمی ان طرف تر نشسته و از من خواسته كه سایت آسیا دارو را بزنم و من نمیزنم و دارم در درهای یه وری نگرانی هایم من باب دوری از تو را می نگارم و او احتمالا حتما مانیتور من را می بیند، من دلم برایت تنگ می شود و قصد دارم غر دل تنگی هایم را از همین الان بزنم.

نشسته ام توی شركت و همین طور كه به رد رژلبم بر روی فنجان نگاه می كنم، با خودم فكر می كنم چرا دیروز مثل دخترهای باشعور رفتار كردم و گفتم برو درس بخوان و به كارهایت برس، بعدا یكدیگر را خواهیم دید؟ باید عر میزدم و سلیطه بازی در می آوردم كه همین الان باید بیایی یك جایی كه من بتوانم تو را ببینم هر چند بخاطر رفتار بچگانه و تخمی من اعصابت خورد باشد و عن باشی و هی به من اخم كنی، من همان را هم دوست دارم، فاضل باشد، اخمو باشد حالا! به تخمم!

نشسته ام توی شركت و به تو فكر می كنم، به تو كه نمیدانم چرا حس میكنم دوست نداری در طرفداری بنویسم و به طرفداری فكر می كنم و اینكه حس میكنم چقدر خوب بود اگر خبرهایی كه دیروز ترجمه كردم را دیروز پویای عوضی قبل از من ترجمه نكرده بود و نمیدانم چرا حس كردم تو از اینكه خبر تكراری ترجمه كردم و از بودن در طرفداری دلسرد شدم خوشحال شدی! و منصوری هنوز كمی آن طرف تر نشسته و دارد آسیا دارو را رفرش می كند و من مانیتورش را نمی بینم اما شاید دارد آسیا دارو را رفرش می كند ببیند فرقی كرده یا نه!

نشسته ام توی شركت و اسمس ای دیروزت را می خوانم كه گفته بودی : "هر كی باشه تو بهتری" و ذوق می كنم و بعد غمگین میشوم كه چرا دیروز سلیطه بازی درنیاوردم و تو را ندیدم به تخمم كه امتحان اندیشه داشتی و فردا هم بلور داری من خودخواه عن لوس هسم و وقتی فاضل را میخوام فاضل باید باشد و كسی كه انقدر خوب هست كه همچین اسمسی می دهد چرا باید برود درس بخواند؟ او باید بیاید و مرا بغل كند فقط!

نشسته ام توی شركت و یك دستی در های یه وری را تایپ می كنم چرا كه یك دستم زیر چانه ام است و منصوری هنوز دارد توی لپ تاپش دنبال تغیراتی كه در آسیا دارو حاصل نشده است می گردد و من او را به تخمم حساب نمی كنم، چون من كارمند عنی هستم و پولی كه می گیرم حرام است و این به شما ربطی ندارد دیوثا، فاضل نیست و شاید تا یك هفته آینده او را نبینم بنابراین حق دارم هر طور دلم میخواهد خودم را عن كنم! و هر كار دوست دارم بكنم.


نشسته ام توی شركت و به آن كسی كه از من خیلی خیلی بهتر است و دلم تنگ حضورش است فكر میكنم و خدا رو شكر منصوری رفت توی اتاق خودش و من الان لش كرده ام توی شركت! همین!

اند نامه:  برگشت سرجاش دیوث! یه دیقه آدمو راحت نمیذارن!





پنجشنبه 28 آذر 1392

دوباره بر می گردم، به امن آغوشت ....



اولش آمدم در گودر نوت بزنم اینها را، یعد دیدم نوتی که در حال نگارشش هستم بسیار شخصی است، تصمیم گرفتم عنوان نوت را بزنم: نوت حاوی مطالب شخصی است! بعد یکهو یادم آمدم این ها اصلا چیزی نیست که در گودر بگجند باید برود یک جای شخصی تری، یک جای درهای یه وری تر!

یک سریالی بود به نام پرستاران که سه شنبه شب ها اگر مقام عظما با جمعی از بردران و خواهران نخبه جادوغ آباد دیدار نمی کرد، شبکه یک سیما پخشش می کرد، فصل به فصل این سریال شونصد هزار قسمتی بازیگرانش عوض میشد، جز عده ی معدودی ، یکی از بازیگران ثابت این سریال سرپرستار بخش 17، تری سالیوان بود، گویا تری یک نامزد دکتری داشت به نام میچ که با اون بهم زده بود، چند سال بعد میچ وارد بخش او می شود و با یک زن دیگری ازدواج می کند، موقعی که میچ پشت در زایمان منتظر تولد دخترش بود از تری می پرسد چرا با من بهم زدی؟ و تری جواب جالبی می دهد، گویا تری میچ عصبانی را می بیند که دارد داد می زند، یاد پدر الکی دائم العصبانی اش می افتد و میچ را ترک می کند!

یادم است همان موقع ها با خودم گفتم: خاک تو سرت تری! فقط واسه همین؟؟ اما دیشب فهمیدمکه تری بیچاره خاک توی سرش نباید بشود، آدم ها در برخی از موقعیت ها بیش از حد عکس العمل نشان می دهند، چون می ترسند و نمی فهمند و گند میزنند به همه چی! به اینکه دیشب چه گذشت کاری ندارم، فقط فهمیدم، باید همیشه طوری برخورد کنم که کسی مجبور به عکس العمل های شدید نشود، و باید باید یاد بگیرم که فاضلم مرا دوست دارد و بخاظر او باید مانع عکس العمل های شدیدم بشوم.

دیشب شب تلخی بود، من خیلی گریه کردم، فکر می کردم همه چیز تمام شده است و برای همیشه او را از دست داده ام، حتی فکر می کردم چطور به حاجی که عاشق فاضل فاضل گفتن من است بگویم که تمام شد؟ اما یک جایی قاطی اسمس هایش گفت: "زندگی و بدون تو متصور نمی شم، تو بری بقیه زندگیمو می بری" و من چقدر با خواندن این جمله ها کیف کردم که چقدر مرد است که با همه ی بداخلاقی ها و دیوانه بازی های من پای من می ایستد و یک زن در زندگی اش چه می خواهد جز این؟

امروز با هم قدم میزدیم و ساکت بودیم، امروز توی تاکسی کنار دستم نشسته بود و ساکت بودم، من در دنیای دیگری بودم و او دوست نداشت کاری کند که مرا آزرده کند، سرم را که روی بازویش گذاشتم تازه فهمیدم چقدر از او دور بودم و چقدر دلتنگش بودم، سرم را که روی بازویش گذاشت دستش را روی صورتم کشید و فهمیدم چقدر برای پناه گرفتنم در آغوشش بی تاب بوده است، امروز اولین دانه های برف بر سر ما ریخت با هم قدم زدیم و من غر زدم، هر چه می گفت لج می کردم، نمی ددانستم چه می خواهم، گریه می کردم، فرار می کردم، اما او همیشه بود و هر کاری برای خوشحالی ام کرد، تا من خوشحال شدم و او فرشته است، ماه است، مرد است، همه زندگی من است...

پاییز الان آخراشه، برف هم می آید یک ذره و نم نم است اما می بارد که ثابت کند پاییز تمام شده است، اگر بگویم، آه پاییز جان مادرت بمان و من عاشق توام و ای پادشاه فصل ها گوه مفت خوردم، فصل و موقعیت تخم منم نیست، مهم دل خوش است و در این پاییز دل خوشی داشتم، دلم برای پاییز به یاد ماندنی امسال تنگ نمی شود، دلم برای خاطرات به یادماندی این فصل تنگ میشود، دلم برای همه آن اولین ها که در پاییز 92 رخ داد تنگ میشودف همان هایی که با فکر کردن به ان ها ته دلم قنج می رود...

اندنامه: وقتی هایی که من در درهای یه وری نمی نویسم، آقای دیوث چرا نمی نویسد؟


پنجشنبه 30 آبان 1392

زایتسف چگونه این همه مو را به بالا هدایت می کند؟



اینطوری خوب نیست که کمتر بنویسم که نوشتن همیشه خوب است و زیاد نوشتن است که از همه بهتر است، و حالا که این همه از تو همه ی جای زندگی ام پر است چرا نوشتنم کم شده است؟ درست نیست باید از تو بیشتر بنویسم.

از تویی بنویسم که امروز عصر که دیدم زیر باران ایستاده بودی در انتظار من، چقدر خواستنی بودی و چقدر با تمام سلول هایم خواسته بودمت که این لب ها نتواسته بودند خودشان را کنترل کنند و همان که دیدمت به پهنای صورت لبخند زده بودم.

باید از تو بنویسم که ثبت شود چقدر با تو بودن خوب است که همه ی آن دفعاتی که دستم را روی گردنت می کشیدم و یخ می کردی و می گفتی نکن و می خندیدم جایی ثبت باشد که از عهدنامه های قاجاری دستاورد های بهتری داشته این اتفاقات.

باید بنویسم که ثبت باشد سرم را روی سینه ات گذاشته بودم و نفهمیدم خوابم برده است که وقتی که صدایم زدی که رسیدیم باورش چقدر سخت بود در آغوش توام.

بنویسم که یادمان باشد، تو که نوشتنت خوب نیست، تبلی ات هم که خوب است پس من باید بنویسم تا بعدها بنشینیم در کنار هم و این ها را بخوانیم و باز هم لپ مرا بکشی و بگویی: دیوث من، یادته؟ و من بگویم یادمه دیوث و لبخند بزنیم که حالا خیلی چیزها عوض شده ولی ما هنوز برای یکدیگر دیوث مانده ایم.

این ها را باید می نوشتم حتی حالا که ساعت از سه صبح گذشته و من فردا باید بروم باشگاه، فکر تو شبهای مرا دزدیده است و من شبهایم را با تو قسمت کردم که بیاورید دست های این سارق را تا ببوسمش برای چنین سرقت زیبایی ....

اند نامه: چقدر پوشیدن لباس تو برترین اتفاق هاست....


چهارشنبه 22 آبان 1392

فردا اوس علی برایمان حلیم می آورد / من اوس علی را دوست دارم :دی



اینکه چطور خودم را راضی کردم و اجازه دادم چنین بلایی (همین پست پایین) بر سر وبلاگم بیاید، موضوع بسیار مهم و شگرفی است. و این همان بحث اولویت هاست، که چه چیزی از دیگری مهم تر است! یک بار در دری وری هایم گفته بودم که دری وری هایم (وبلاگ اسبق) از مقدسات من است و من کشتمش تا درهای یه وری را ایجاد کنم و حالا این آقای دیوث که اینجا چیزهایی نوشته از همه این ها مهم تر است. حتی بیاید و از مسی بنویسد وقتی نوشته هایش را بخوانم دلم برایش ضعف می رود انقدر که او از هر چه که بگویم مهم تر است.

محرم است خوب الان حتی شب تاسوعاست، سنت جالبی است محرم و در زندگی ما هم جاری است. مسعود در خلال این پاراگراف پی ام داد و رشته افکار ما به فاک رف ...! 

ممرضا در فیسبوک مسیج داده که چرا طرفداری نمیای و فلان و اینا و تهش هم گفته که عن! و من واقعا دل تنگ طرفداری هستم. و آرمین، مهیار، ممرضا، حامد، پوریا و جمیع دوستان خوبم در طرفداری ببخشید خیلی ... خیلی دلم برایتان تنگ است! و شهروز، حتی همان که ریش داشت و طرفدار بایرن بود و از منبدش می آمد و من ابدا الان اسمش را یادم نمی آید و خب دلم برای همان هم تنگ است. طرفداری خیلی خوب بود، است!

امروز از دم حرم با هم رفتیم جایی و راه رفتن با او خوب است هر کاری که با او مشترک باشد خوب است تند راه می رفت و من غر میزدم که یواش تر! و می گفت همین طوری تند تند خوبه و بیا غر نزن،و بعد گفت که خب اگه خسته ای (خسته بودم شب گذشته را نخوابیده بودم!) با ماشین میومدی! لپش را کشیدم و گفتم: می خواستم با تو باشم، لبخند زد همین آقای دیوث مسی دوست لبخندی زد که برای یک عمر خوب زندگی کردن کافی بود!.

اندنامه: نبوغم را دید؟ انتهای جمله قبلی !. گذاشتم! من خیلی خفن می باشم!. (بازم دیدید؟)



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]