تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 15 اسفند 1393

صرفا غرغر چیزای کوچیک و فراموشی چیزای بزرگ



یکی دو هفته پیش رفته بودیم عصر جدید با انسیریال یک مغازه لباس زنانه فروشی در این مجتمع تجاری هست که من خیلی دوس دارم. یک لباسی در آنجا چش انسی را گرف چند باری فروشنده را صدا زدیم تا متوجه حضور ما شد. پشت سرمان را که نگاه کردیم دیدم دو تا دختر در انتهای مغازه هستند که فروشنده متوجه حضور انهاست که ما را نمی بیند اما این پایان ماجرا نبود یکی از آن دو نفر نفر بعدی را زیزی صدا زد :|

همین دیگه ادامه نداره :|

اندنامه: با شکل جدیدی از بی شرفی روبرو هستم.




سه شنبه 21 بهمن 1393

پنهان شده است نام تو ...



وبلاگ خاک گرفته ام سلام!

دوباره من ماندم و تو، در پس این گوش دردهای چند دقیقه ای با خودم گفتم بیایم به درهای یه وری و قدری بنویسم، راستش را بخواهی می ترسم از تو، از نوشتن در میان برگ برگ که نداری HTML داری، می ترسم. راستش کلا از نوشتن می ترسم، مگر آن دلقک بازی های فیسبوک که نامش نوشتن نیس! 

راستش در پس توضیح بیماری یا گله از حقوق نگرفتن در فیسبوک من یک غم بزرگی دارم که دوست ندارم بنویسمش، بگویمش، فکرش را بکنم، من دلم تنهایش است، خسته اش هست، و چیزی تا تولدم نمانده است و در میان این روزها که به سختی، به کندی و به خنده می گذرد، من گوشم درد می گیرد، سرم گیج می رود، دستم می لرزد، راه رفتن ناممکن می شود و من به دلم فکر می کنم، که دلم خسته اش شده، که نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد ...

که دروغ چرا؟ هست! اما نمی خواهم، اما نمی شود؛ اما دور است، خلاصه که نیست ...

اندنامه: دنیای بی تو سخت است ولی دنیا ست و هیچی ...


شنبه 20 دی 1393

سفرنامه تهران!



اول بگم که تهران رفتن که سفر محسوب نمی شود که سفرنامه بخواهد ولی من می نویسم دیوثا گه نخورید!

رفتیم تهران اولش که رفتیم 72 تن، یک آقایی اومد گف خانم تهران سواری؟ ارزون میرم! گفتم مثلا چند؟ گف 8! برو جلو بشین! گفتم جلو چند؟ گف 10! گفتم نمیخوام گف جلو بشین 8 ! گفتم باش! رفتم یه 45 دیقه نشستم تو ماشینش! محتویات داشبورد را چک نمودم و همه دکمه های موجود و زدم :)) بعدش هیچکس دیگه نیومد پیاده شدم! رفتم سوار اتوبوس شدم اومدم تهران!

همین طور که در میانه های ترمینال جنوب قدم میزدم با خودم اندیشیدم:"چرا آرایش نکردم؟" و خب پاسخ مناسبی هم پیدا نکردم و از سوال صرف نظر کردم چون یک آقای پیری یک گونی پرتقال داشت که از حملش عاجز بود. و من چونخیلی جوانمرد هستم سعی کردم برایش حمل کنم اما پیرمرد گف که برو عمو تو با این قدت عمرا بتونی! گفتم نه من زورم زیاده! که پیرمرد باور نکرد و فقط پاکت و سررسیدشو داد به من که گونی رو خودش حمل کنه و تا مترو با هم رفتیم. بلیط خریدم اومدم نشستم منتظر مترو و با پیرمرد خدافظی کردم. اگر در آن لحظه میمردم با جهان پهلوان تختی محشور می شدم.

اما از اونجایی که من دائم الشک به پریودم. توهم زدم گفتم برم دسشویی! مسیر اومده رو برگشتم به سمت ترمینال جنوب! چون خود مترو دسشویی نداره. همین طور که داشتم به سمت پله برقی میرفتم که برم بالا یکهو دو تا خانم با بچه افتادن از پله و جیغ می زدن! از اونجایی که نیت کرده بود بالاتر از جهان پهلوان تختی تو بهشت قرار بگیرم به سمتون شتافتم که نجاتشون بدم و خب طبعا بی عرضه تر از این حرفا بودم و خودم هم افتادم بچه و ننه اش هم افتاده رو من! چسبیدم به نرده که نیوفتم چون بچه رو من افتاده بود و جیغ میزد عرررررررررررررر عرررررررررررررر که من کم کر بود قبل از آن که کر تر هم شدم. حالا بگذریم مهم این بود که پریود هم نشده بودم هار هار ! رفتیم نشتیم توی مترو که نه وایسادیم. به دلیل استرس وارده دست چپم لرزید! بعد پای چپم! و گه خورد تو حالم. بغض کردم . یک آقای جوانی از جایش برخاست و گفت تو بشین. مثل همیشه از گفتن اینکه مشکلی دارم طفره رفتم و گفتم اوکی ام ولی گف بیا بشین بابا! و نشستم. تمرکز کردم که حالم بهتر بشه ولی نشد! گریه کردم. کم! بعد آقایی بغل دستی ام شروع کرد با گوشیش حکم بازی کردن و خیلی بد بازی کرد می خواستم گوشی و تو سرش خورد کنم و تا انتهای مسیر به گوشیش خیره شدم و تهش گفتم: چرا اینطوری بازی میکنی آخه؟؟؟ که باعث شد ببنده بره کندی کراش بازی کنه!

خلاصه که رسیدیم دفتر طرفداری، ممرضا و علیرضا و حسین خسروی بودن با چن نفر دیگه :)) کلی خوش گذشت! برام چایی آورد و بعد رفت کل دفتر و از لکه هایی که کف زمین ریخته بود با دستمال کاغذی پاک کرد! بش گفتم یه چایی آوردیااااا که گف از بطری آب تو ریخته که دیدم عه؟ کیفم خیسه! بعد ممرضا گف برو برامون کیک بخر با چایی بخوریم که بدلیل دور بودن سوپرمارکت من شیرینی خریدم خوردیم. صوبت کردیم راجع به مسائل مختلف و یه بحث بسیار خوب درباره همنشینم در بهشت با علیرضا کردی که تهش نفمیدیم خودکشی کرده یا کشتنش! ولی عالی بود، حافظه علیرضا رو تحسین می کنم. یه کم سراغ خانمش و پسرش و گرفتم که گف هفته دیگه به دنیا میاد. حسین خسروی هم با اینکه دیدار اول بود می دیدمش خیلی بچه باحالی به نظر می رسید و کلی خندیدیم. ناهار خوردیم یعنی علیرضا نهار منو خورد! درسته که من کلی متانت به خرج دادم ولی الان سلیطه بازی درمیارم که چرا ناهار منو خوردی؟ ها؟؟ :دی
ممرضا یک تکه ته چین برای من گذاشت که من نمیدونم کی گفته برنج با مرغ و دارچین خوشمزه میشه که برم بکشم به کله اش ناحیه ای از لباسشو! ولی بازم چون خیلی خانمم سلیطه بازی درنیاوردم و چون گشنه بودم و علیرضا به غذای من تجاوز کرده بود خوردم. تشکر هم کردم حتی پون من خیلی خانمم :دی

به پدرام دیوث خبر دادیم پاشو بیا من بخاطر تو اومدم ولی چون کثافت دیوثه گف بزرگترین اشتباه زندگیتو کردی!! و فوش دادیم بش خلاصه!در اون تایمی که من اونجا بودم یه عالمه آدم اومدن اونجا که من در ضایعگی تمام از ممرضا می پرسیدم این کیه و اینا! چون من فضولم و به شما مربوط نیس  این چیزی از خانمی من کم نمی کنه! گل بی خار خداست!
موقع رفتن یک خدافظی طولانی با علیرضا و حسین کردم که باعث شد علیرضا بگه برو دیگه ولی چون من خیلی خانمم چیزی نگفتم و بش نریدم و رفتم :دی بعدش ممرضا با من اومد که برگردم. توی مسیر ممرضا از من خواستگاری کرد و این قضیه رو هر طور دیگه ای تعریف کنه دروغ گفته چون اصل قضیه اینطوری بود که توی مسیر یکهو زانو زد و گف: زینب بانو با من ازدواج میکنی؟ و من گفتم: باید نظر خانواده رو بپرسم . تاکید می کنم ممرضا هر چیزی جز این بگه دروغ گفته.

همه چیز خوب بود پنج شنبه جز مسیر برگشت! جز جاده لعنتی تاریک و پر از خاطره و گریه های هق هق تو اتوبوس که توی لعنتی هنوز از همه چی پررنگ تری!

اندنامه: مرسی شهروز! بابت همون چیزی که خودت میدونی! مرسی ممرضا؛ حسین، آرمین و کل طرفداری بجز علیرضا که کل غذای منو خوردی :))


یکشنبه 14 دی 1393

ای نامه ای که می روی به سویش! توحش؟ حالا هر چی



شرایط کاری ام در حال دگرگونی است! همین موضوع مرا عصبی می کند! کل این سال 93 شامل تغییرات رو اعصاب بوده است! با هر کسی که در مورد این موضوع حرف زدم، اما هیچ صحبتی حالم را بهتر نکرده است! چند روز گذشته و آینده تعطیل بودم و هستم و این تعطیلی بد است دوست داشتم زودتر شرایط کاری ام را شروع می کردم. از طرفی بی پولی تا مغز استخوانم نفوذ کرده است و 16 روز برای تاخیر در دریافت حقوق واقعا خیلی زیاد است. برای همه اینا اعصابم خورد است. کارم را دوست داشتم و دوست ندارم فضا طوری شود که دوستت نداشته باشم و از آنجا بیرون بیایم.

کارم بخش اعظمی از این روزهای من است و من ابدا آماده از دست دادنش نیستم در طول تاریخ به اثبات رسیده که من در هیچ زمانی آماده از دست دادن چیزی نبودم :|

بشود این هفته یا سه شنبه یا پنج شنبه می روم تهران! دفتر طرفداری! دلم برای ممرضا و آرمین و بقیه بچه ها تهران هم تنگ است اما میروم که پدرام را ببینم!:x

اندنامه: مث همیشه ... نه خوب ! نه بد!


یکشنبه 9 آذر 1393

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد



دل تنگی یک چیز گوهی است! چند روز پیش به سارا می گفتم که از نبودنش ناراحت نیسم! کنار آمده ام تقریبا با همه چی! هر چند خیلی دیر!! اما اینکه کسی نیست که دوسش داشته باشم یا دوستم داشته باشد یا ببینمش و بخندیم و هوای یکدیگر از همه بیشتر داشته باشیم اصلا سخت نیس! اینکه آنقدر جسارت به خرج دادم آن کار نباید را کردم که دیگر نبینمش و دور از دسترسم قرار بگیرد تا بتوانم تمامش کنم،در واقع مجبور شوم که تمامش کنم واقعا کمک کرد و برایم خوب بود هر چند خب برخلاف آن چیزی که با هم توافق کرده بودیم ابدا خوب که چه عرض کنم به افتضاح ترین حالت ممکن تمام شد.

اما شب گذشته در میان تمام اتفاقات بدی که افتاد و آن سردردی که شروع شد و تیک های عصبی بعدش باعث شد دلم بغلش را بخواهد و تمام شب خوابش را ببینم و تمام امروز فکر کنم که چقدر هنوز به او نیاز دارم و چقدر باید می بود لامصب که نبود به هر حال! تمام شده و من این تمام شدن را به بلاتکلیفی چند ماه اخیر ترجیح می دهم.

معصومه امروز زنگ زد و گفت چرا نیامدی؟ موز و پرتقال و دلمه داشتیم! امروز کلی خوراکی داشتیم زینب جونم و اینها و من گفتم اوکی! هر چند در میان تمام بی حوصلگی ها و غصه ها و سردرد دلم پرتقال خواست اما چیزی نگفتم تا زودتر قطع کند چون نمی خواستم حرف بزنم. چون حرف زدنم نمی امد، فقط خوابم می آمد.

انددنامه: چقدر گریه کنم هی تمام شب های ... ؟ ها؟ دیوثا؟ بی همه چیزاااا! چرا حاضر شدید این طوری بازی بخورم نامردا؟؟ 


سه شنبه 4 آذر 1393

پاییز لفظ دیگر من دوست دارمت ...



دلم گرفته بود، پروژه ام جلوی چشمم باز بود، کمی کدهایش را بالا پایین کردم، حسش نبود واقعا! علیرضا قربانی خسته نمی شد از بس که پرده نشین را می خواند. دلم گرفته بود واقعا! باید یک چیزهایی می نوشتم!چه چیزهایی را باید می نوشتم؟ من یک زمانی می نوشتم راستی! یک رمان نیمه کاره داشتم، چند تا داستان کوتاه داشتم. چرا دیگر ننوشتم؟ چه شد که همه نوشتنی هایم HTML و CSS و PHP شد؟؟ نه اینکه اینها نوشتنی های دوست ندشاتنی من باشند که همین ها را هم خیلی دوست دارم اما چرا آنها را ننوشتم دیگر؟ نمی دانم!

علیرضا قربانی می گوید: "دنبا برای از تو سرودن مرا کم است" و کم است واقعا، دنیا برای من تنگ شده، همه این پاییز لعنتی که دارد تمام میشود و با سارا و معصومه و الهام در خیابان هایش قدم زد و خندیدم و دری وری گفتم و سارا گفت تو دهن سرویس ترین آدمی هستی که دیدم برای من تداعی کننده هزار تا خاطره سخت است، خاطراتی که باید فراموش شود. از دنیا برای از تو سرودن مرا کم است. قرار باشد از تو بگویم دنیا تمام می شود و من هی نگفتم و  رفتم کنار خیابان به افسر سر میدون گفتم: "چطوری رضا؟" و به عکس العمل هایش خندیدم و گفتم وای چه دنیای فان و جالبی. که یادم برود خیلی چیزها را که یادم نرفتف خودم را بین خیلی چیزها مدفون کردم.

علیرضا قربانی می گوید: "سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست/ در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است" همین را اندنامه تلقی کنید.



پنجشنبه 29 آبان 1393

چه کسی فکرش را می کرد روزی بخواهم باتمام وجود پدرام را به آغوش بکشم؟



خواب بودم، مدتی است که نمیتوانم جلوی خوابیدن هایم را بگیرم، وقتی ترس در تمام بدنت باشد خوابیدن هم ترسناک است، روزهای اول بخاطر این خستگی ها و خواب ها گریه می کردم، اما الان می آیم خانه و مثل اسب می خوابم و می گویم گور بابای همه چی! خوابیدن لذت بخش است و ازش لذت می برم. همین چند روز پیش هم که فکر می کنم دیروز بود یا پریروز که الان یادم نمی آید دقیقا کی، خوابیده بودم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم، نئو نام موبایل من است و من دوست دارم موبایلم اسم داشته باشد و نئو نامی بود که از اول بر رویش نهادیم. نئو این روزها دیگر حالش خوب نیس وقتی تحت فشار باشد توانایی شناسایی سیم کارت را از دست می دهد و جدیدترها نمی گوید تحت چه فشاری است و همه چیز را در خودش می ریزد به هر حال سن به سرش آمده و دوست دارد تنها باشد اما من هم حق دارم از او توضیحاتی بخواهم، حق ندارم؟ ... خلاصه که نئو برایش مشکلی پیش آمد و قبل از آنکه تماس را پاسخ بگویم از پذیریش سیم کارت سر باز زد. چندی بعد و بعد از آن که سیم کارت را دوباره با یاد آوری خاطره های شیرین و جاودانه یشان برایش معرفی گرفتم با آن شماره ناشناسی که تماس گرفته بود ارتبازی برقرار کردم. سلام کرد و گف میرزاپور است و من تنها میرزاپوری که می شناختم ابراهیم میرزاپور دروازه بان سالهای نه چندان دور تیم ملی بود، چند ثانیه ای فکر لازم بود که یک میرزاپور دیگر شناسایی کنم. کلی سلام و احوال پرسی کردیم و کلی حرف زد. هدیه ی بزرگی هم به من هدیه داد، من گریه ام گرفت و گفت که ضعیف نباشم و می خواستم بگویم این ضعف نیست این از بزرگی دل تو و محبتت است و چقدر خوبی تو و من چقدر نمی توانم چه چیزی بگویم در مورد لطف بیکرانت. بعد از شاهکارهای چند ماه اخیرم گفت و خندیدیم. اما تلفن را که قطع کردم یک دل سیر دوباره گریه کردم. آمدم فیسبوک و نوشته های تک تکشان را خواندم. قبلا هم خوانده بودم و فقط نگاه کرده بودم. در روزهایی که نیاز به حمایت داشتم از من حمایت کرده بودند به بهترین شکل ممکن در حالی که من نخواسته بودم. در حالی که از آنهایی که خواسته بودم جوابی نگرفته بودم. {نباید میخواستم، کوپن خواستنم ار آنها تمام شده بود، شده بود که شده بود، به درک ... } هر جمله را هزار بار خواندم و اشک ریختم ممرضا راست می گفت چنین چیزی در هیچ جا وجود ندارد. در هیچ جا ...

اندنامه: بغلم کن که خدا دور تر از این نشود ...*

* خیلی بی ربط ...


پنجشنبه 8 آبان 1393

گدشت از سر ما گر چه منصفانه نبود / خراب کردن این خانه خراب شده *...



این یک مطلب طلانی است، اگر شما در فیسبوک باشید، این مطلب را بهخاطر تنها صفتی که برایش در نظر گرفتم نمی خوانید، اگر در توئیتر باشید که اصلا نمی توانید مطلب طولانی ببینید، اگر در اینستاگرام باشید هم این مطلب را نمی بینید، چون من کسخل نیسم که مطلب طولانی در اینستاگرام بنویسم و فقط ابله هایی مث دنی آلوز و رونالدینیو در زیر عکسهایشان به لهجه محلی مطالب طولانی می نویسند و من هم برای آنکه گفته های آنها را درست منتقل کنم عکس را آپلود می کنم و در قسمت توضیحات می نویسم بدون شرح! چرا که از نظر من آن نوشته ها با بدون شرح فرقی ندارد وقتی من نمی فهمم و برای طرفداری انتشار می دهم و هر از گاهی یک نفر آنجا در پروفایلم از من بابت این رفتار قدردانی می کند و من با خودم می گویم کسخل چرا که سیاست طرفداری اجازه نمی دهد ما به کاربرها بی احترامی کنیم فقط می توانیم مثل کیان همه را بلاک کنیم.

از پاراگراف بالا باید فهیمده باشید من چقدر مایل به نگاشتن هستم و این مطلب قطعا طولانی است. چرا که امروز فکر می کردم به اینکه چقدر ساکت بودم ساکت بودم به معنی عام نه ساکت بودن از لحاظ اینکه از خودم نگفتم، هر بار یک جمله ای گفتم و بعدش پرسیدند چرا؟ خب بعدش؟ حالا چی میشه؟ قراره چی کار کنی؟ اون چی گفت؟ تو چی گفتی؟ چرا اینطوری شدی؟ گفتم بی خیال ولش کن. این ولش کن را به همه توصیه کردم ولی خودم نتوانستم ولش کنم. زندگی من بود، نمی شد ولش کرد. زندگی را ول می کردم که چه بشود؟ همین یک مورد برایم مانده که نمی خواهم ولش کنم و هر چند مدام با خودم می گویم این اسمش زندگی نیست ولی به معنی عام که هست! و من زندگی ولو به قیمت عام را نمی خواهم ولش کنم. الان نمی خواهم ولش کنم. الان میخواهم فکر کنم که یک چیزی دارم. وقتی چیزی ندارم.

اوضاع در روند زندگی ام خوب نیست، یعنی دیگر نتوانستم سرپا بمانم، له شدم! فشار از همه سمت به سویم آمد،و خب ... ولش کن! بگا رفتن را همه تان تجربه کردید و شک ندارم عده زیادی از شما از همه سمت به سمت گا هل داده شدن را نیز تجربه کردند، حوصله توضیحش را ندارم اصلا آمدم که بنویسم با ریز جزئیات که چطور بگا رفتم اما دیدم ولش کن بهتر است... و همه اینها دلیل نمی شود از نوشتن مطلب طولانی دست بردارم چرا که می توانم در درهای یه وری هر وخ هر چه قدر خواستم بنویسم. 

راستش روز اولی که وبلاگ نوشتن را آغاز کردم قول دادم که خودم باشم فقط و همه چیر را بنویسم هر حسی که ارزش نوشتن دارد را بنویسم و از قضاوت شدن نترسم! اما این روزها زیاد قضاوت می شوم خیلی زیاد در همه جا! انگار که کوپن خیلی چیزها را تمام کرده باشم و حق هیچی نداشته باشم و این خیلی مرا حالا که در اعماق گا هستم آزار می دهد. من خیلی وقت ها گفتم دارم اذیت می شوم و کسی محل نداد و فکر کرد الکی و اینها می گویم چرا که خیلی گریه کرده بودم و خیلی گریه های مرا دیده بودند و منتظری به من گف آدم ها برای خیلی چیزها یک حدی قرار می دهند حدش که رود شد دیگر نمی مانند، منتظری راست می گفت.

منتظری البته چیزهای دیگری هم گفت، گف برم با cordova کار کنم که مرا یاد ایوان کوردوبا بازیکن کلمبیایی اینتر در سال های نه چندان دور انداخت ولی هر چی فکر کردم قیافه اش را به یاد بیاورم فقط چهره کامبیاسو به یادم می آمد و خدا را شکر که یک عده در آمریکا نشسته اند و همانطور که داشتند فکر می کردند چه چیزی خوب است و نداریم گوگل ایمیج را ساختند. و حالا من از این بابت خوشحالم که ایوان کوردوبا را دیدم و وقتی دیدمش با خودم گفتم عاااااااا آرهههههه این بود! و گوگل ایمیج را تایید کردم که آره همین است مطمئن باش و خب ابدا شبیه کامبیاسو هم نبود و نیس. و کوردوا خیلی هم یه جوری بود و هنوز با او به نتیجه قطعی نرسیدم.

یک مقداری هم غر بزنم،من زندگی ام را دوست ندارم ای ایها الناس من از همه این زندگی که جرات ول کردنش را ندارم و الکی می گویم نمی خواهم ولش کنم متنفرم و هر کسی بگوید خب خودت یه تکونی بده و زندگی را از نو بساز و این کسشرها دیوث است و من به شخصه انواع روابط را با نوامیسش برقرار می کنم و همه می دانند که من امکاناتش را هم دارم و این را نگویید، چون این چیزی نیس که دوس داشته باشم بشنوم و یا قبل از آن نشنیده باشم و این ها را نمی گویم که کسی چیزی بگوید اصن. اینها اسمش غر زدن است و غر زدن یعنی من تفت بدهم و همه هیچ نگویند تا انتها و فقط تهش بگویند تو چقدر خوب و خفن هستی و آیلا و یو و اینا که من حسم بهتر شود و غر نزم و اینا و ابدا هیچکس نمی دانست در مواجهه با یک غر باید چه رفتاری بروز دهد که من الان دانسته های خودم را در اختیارتان قرار دادم باشد که پند گیرید.

اندنامه: روحم به قدری خراب است که همه این نوشته ها را با گریه نوشتم.

* شعر از حامد ابراهیم پور است ...


دوشنبه 7 مهر 1393

از شلوار پاره شوعر کیم کارداشیان تا آزمایش خون پدرام یا مطلبی که جایگزین سوری خاله شد!



مدتی است که بنا به کاری مجبور که شبکه اجتماعی سلبریتی ها را چک و دنبال کنم! این وسط می شود چیزهایی جالبی دریافت، نه اینکه مهم باشد فلان مدل یا بازیگر در آن سر دنیا چه می کند و چه می پوشد و کلا چقدر خوشحال و بدحال است! از این نظر جالب است که چقدر دنیای آنها با ما نگویم با من متفاوت است!

مثل همین خانم کیم کارداشیان که همه از او یک کون بزرگ را تنها به یاد دارند چطور زندگی میکند؟ در کنار مردی که شوهرش است از این فستیوال به آن فستیوال دعوت می شود و ساعت زندگانی اش اینطور سپری می شود، حضور در مراسم های مختلف با لباس هایی که شاید فقط خودش بپوشد و من گمان نمی برم که کسی دوست داشته باشد همچین لباس هایی بپوشد چرا که در قسمت باسن لباس برای هر کسی مشکلاتی نظیر گشادی پیش می آید. بگذیرم کارداشیان را می گفتم او با شوهرش ! آهان همین شوهرش با شلوار پاره به مراسم مهمی که در آن دعوت هستند می رود و من دوست ندارم بگویید که فرهنگشان است و این مد است و برای آنها که پول دارند پارگی لباس عیب نیست که افتخار هم هست. پس این را نگویید مگر استیو جابز خدابیامرز خرش از پولش بالا نمی رفت چرا او شلوار پاره نپوشید؟ و باز هم دوست ندارم بگویید که استیو جابز کارش مد نبوده و اینها کارشان فشن است که اگر این ها را بگویید خیلی عنید! بگذریم .. کارداشیان را می گفتم زندگی کارداشیان را بررسی می کردیم به عبارتی! کیم زندگیش این طور است که می رود جشن و فستیوال و شوی تلویزیونی و عکس می گیرد گاها شوهری و بچه ای هم در کنارش قرار دارد و در کنار همه این ها هی عکس شوهرش را منتشر می کند و می گوید : مرد س.ک.س.ی من! من چقدر خوشبختم که این یارو رو دارم و اینها و من عشق خاصی در نوشته ها و نگاهشان نمی بینم. که این یا ایراد از من و چشم هایم هست یا انها یک مدلی متفاوتی عشق را تجربه می کنند. به هر حال بگذریم کسشرترین نوع نوشته ها را در حال نگارش هستم . هر کسی یک دور اینها را بخواند در انتها با یک سوال بسیار مهم و اساسی مواجه می شود که "که چی؟"

بعد الان یادم نمی آید چرا اصلا کیم کارداشیان را نوشتم و از نوشتن آن به چه چیزی قرار بود برسم ولی مطمئنم اینها را برای نوشتن یک چیز مهم تر نوشتم که الان یادم نمی آید چرا که الان در محل کارم هستم و در حین کار کردن و صحبت با همکاران و موسیقی و اینها دارم درهای یه وری می نگارم که خب وقتی ماندانا نمی دونم چی چی در گوشت می خواند "اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی ..." نمی توانی خیلی روی کون کیم کارداشیان یا لباس های پاره شوهرش تمرکز کنی! با این حال می توانم بگویم از این خانواده خیلی بدم میاد و والسلام بیش از این راجه به انها چیزی نخواهم گفت.

الان که دوباره پاراگراف های بالا را می خوانم و به این فکر می کنم چقدر نکات خاله زنکی زیادی از تو اینستاگرام فهمیدم که یکیش این است که مهراوه شریفی نیا به تازگی یک دوست پسری داره و خیلی عاشق و معشقوق است مثلا ! و من یک چیزی را می دانم دخترها وقتی عشق در زندگیشان باشد از همه چیز حرف می زنند از برگ درخت از فیلم خوب کتاب خوب از مادر از پدر از مدرسه از پاییز از فوتبال از ماشین از گربه از خیابان از چوب کبریت چرا که دلشان یک جایی گرم عشق است و چیزهای دیگر را در زندگی می بینند و من که الان دارم راجه به دوس پسر مهراوه شریفی نیا و شلوار پاره شوعر کیم کارداشیان می نویسم دلم به هیچ عشقی گرم نیس و تازه دیروز یک عالمه بخاطرش گریه کردم و فاطمه مجبور شد برای آنکه من دیگر گریه نکنم یکی از بی مزه ترین و پر خاطره ترین دیالوگ های تاریخ خانواده را برای من اسمس کند و یک ساعت بعدش بگوید بی شعور چرا نخندیدی؟ پس یا خاله زنک هستم که به اینها فکر می کنم یا کسخلم که قطعا دومی ام! های حامید!

آرمین جنت مکان چند روز پیش در فیسبوک (جنت مکان چند روز پیش در فیسبوک را بعدا اضافه کردم نمی دانم چرا تصمیم گرفتم توضیحات بیشتر به آرمین نوشت اضافه کنم.) نوشت : "هر کسی پست های پیج گودر را لایک می کند فلان و بیسار" که کلیتش میشود که به لوزر بودن افتخار می کند و اینها و شاید این برداشت من از نوشته اش بود. این چند وقتی که من به معنای لوزر بودن و اینها فکر می کردم نوشته آرمین جنت مکان به شدت برایم ارزشمند بود و من فکر کردم به اینکه چرا دوباره دی اکتیو کردم و چه شد که از گودر بیرون جستم!؟ راستش فاضل یک حرکاتی کرد که خیلی بود فاضل به بدترین شکل ممکن سعی کرد مرا در روزهای بعد از خودش از گذشته دور کند و تا انجا که توانست تمام دل بستگی و رویاهای گذشته مرا له کرد و گفت خاک برسرت! هر جا که توانست و به هر شکلی این موضوع را یادآوری کرد و خب نمی توانید بفهمید چقدر سخت بودن شنیدن این حرفها و دیدن این حرکات! رویایی که ما با هم داشتیم الان به بدترین شکل ممکن برای او احمقانه و مذبوحانه (عمرا معنی دقیق این لغت و بدونم!) ای مسخره و کسشر بود و حالش را بهم میزد و برای من هنوز رویا بود. اما دمش گرم که نگذاشت من لوزر باشم و هی بشینم برای عشقی که دیگر نیست گریه کنم و به اینکه مرا گذاشتند و رفتند افتخار کنم تا همه بگویند آخی! طفلی! فاضل نامرد! چقدر مظلوم و تهش هم بگویند گور باباش و ولش کن! چرا که اینها واقعا درست نبود، من می دانستم که نه فاضل نامرد بود و نه من مظلوم و نه حتی گور باباش ! و ولش کن و اینها به هیچ دردی نمی خورد چرا که لذت بردن از اشک ریختن برای فاضل باعث میشد من در تاریکی و تنهایی بمانم و فکر کنم تموم شد تموم شد به جون خودش تموم شد - امیر تتلو!!! فاضل به من یاد داد لوزر نباشم! من باخته بود در رابطه ای که بزرگترین امید زندگی ام بود اما لوزر نیستم و به آن افتخار نمی کنم فاضل یاد داد که فکر کنم که چرا اینطور شد و چقدر مقصر بودم و چقدر اشتباه کردم و حالا و از این به بعد چه باشم و چه کنم و شکست را مقدمه پیروزی قرار دهم در کل.  حالا من به آینده فکر می کنم آینده ای که قرار نیس مردی بیاید و آن را بسازد آینده ای خودم میسازم هر قدر هم جای خالی مردی و بغلش در زندگی ام خالی باشد این را میدانم که اکنون فرصت مناسبی برای رابطه داشتن نیست و من باید خودم را آنالیز کنم و فکر کنم نه اینکه بغل فاضل را ببینم و بگا بروم و بگویم همین ، من همین را می خواهم ! این تفکر الانم را دوست دارم، اولین بار است که براساس خودم تصمیم می گیرم و این خیلی خوب است. باشکر از نیمار، فاضل و آقای منتظری ...!

پاراگراف انتهایی این پست درهای یه وری به طرفداری معطوف می شود به طرفداری، مازیار، پویا، جنت مکان، عشقم پدرام، شروز ، علی کیوی، مختار، کیان و همه آنهایی که من عاشقشان هستم... که خب نمیدانم چه چیزی بنویسم در موردشان فقط می توانم بگویم بوس به همه تان به همه همه تان و به ویژه ممرضا که آن شب بعد از حرفهای من گفت: چرا به من زنگ نزدی و من حس کردم با اینکه کسشرترین سوال ممکنه را پرسیده بود، از اعماق وجودش حس کرده بود می تواند کاری بکند و من آن جمله ی بدون فکرش را خیلی دوست داشتم و همان لحظه دوس داشتم بغلش کنم که بعد فکر کردم ممرضا چاق است و خیلی مسخره می شود اگر او را بغل کنم و پویا که آن شب اسمس داد و گفت حامله است و نمیخواهد رابطه اش را بهم بزند و من تمام آن شب به این فکر می کردم که اگر پویا حامله می شود و اینکه اگر پویا و کیان گی بودند هرگز با یکدیگر ازدواج نمی کردند ولی اگر لز بودند حتما با یکدیگر ازدواج می کردند و من خیلی بی شعورم که راجه به بهترین پسرای ایران اینطور فکر می کنم و ممنونم از شروز که با ریز و جزئیات دخترانه حال مرا پرسید و من شهروز را دوست دارم و دیروز به پویا گفتم که شروز همه فاکتورهای ظاهری برای بردن دل من را دارد ولی خب نمی آید یک حرکتی بزند و مخ من را بزند! و فقط کوسیوشر می گوید. و زانیار چرا زانیار را یادم نبود؟ زانیار خوب است در همین حد در مورد زانیار اطلاعات دارم. و خود جنت مکان که خیلی خوب است، شاید گاهی وقتها از حرف زدن با اون هراس داشته باشم و فکر کنم که نواتنم با او راحت باشم اما او همیشه راحت است ولی هر وقت فکر کنم به اینکه او طرفدار اینتر است و کسی که در حد اینتر باشد که ترس ندارد! و پدرام و آن خاطره آزمایش خونش که بهترین خاطره ای بود که یک نفر می توانست تعریف کند و من انقدر خندیدم آن شب که آن قدر خندیدم که حد ندارد و کلا بوس به پدرام عاشقشم و علی کیوی و علی کیوی که فکر می کردم یک روزی حتما با او دعوایم میشود ولی چقدر خوب است آقاست آقا و خیلی خوب دیگر خلاصه!  عباس ، ممدسن، حامد چش و حامد جابری نمیدونم یا جباری! همه شان گلند، گل و طرفداری بهترین پسران این مرز و بوم را گرد هم آورده است و خسته نباشی همه تان! و مهدی و محیار که ضمن عرض سلام و خسته نباشد فقط می توانم ازشان سپاسگذاری کنم و چارزانو بشینم!

عبارت پایانی: شاید که آینده از آن ما ....




پنجشنبه 13 شهریور 1393

آمممممممم, عنوان؟ می گفت دورت بگردم، منم دورش می گشتم ...



یک اتفاقاتی بین من و فاضل افتاده است که اصلا به شما مربوط نیس، این جمله را هر کس بخواند فکر می کند این اتفاقات رابطه جنسی است ولی رابطه جنسی نیس (همین ها را که داشتم می نوشتم چند هزار بار این لغت رابطه حنسی را به شکل های مختلف نوشتم، چون یادم است خواهر بزرگم سال 42 اینطورا وبلاگ من را می خواند و خب دوست ندارم خواهرم فکر کند من آدم پررویی هستم و خیلی راحت می نویسم رابطه جنسی! آن هم رابطه جنسی خودم ولی خب از طرفی هم می خواستم بنویسم که منظورم رابطه جنسی است و ان شالله که نمی خواند، البته دوس داشتم طوری هم ننویسم که فیلتر بشوم!) اتفاقا اتفاقات بدی است. من دوس نداشتم این اتفاقات بیوفتد ولی خب چی کار کنم؟ افتاد! حالا این ها مهم نیست خواستم بنویسم که این روزها که اتفاقات مهم در زندگی دلی و عشقی و بگایی ام رخ می دهد، دوست ندارم از زندگی شخصی ام بنویسم و می خواهم یک مقدار پست اجتماعی در درهای یه وری بنگارم.

قضیه از این قرار است که دیروز در تاکسی که بودیم رادیو قم یک بخشی دارد که ملت زنگ میزنند و می گویند فلان جا ایراد دارد در این شهر، بعد زنگ میزنند به مسئول فلان جا و از او پاسخ می خواهند. مشکلی که دیروز مطرح شد به این صورت بود که یک آقایی زنگ زد و گف نزدیک کارخانه انها یک جاده خاکی هست که با جاده قدیم قم یک تلاقی دارد و آمار تصادفاتش بالاست. گفت 4 سال است که پیگیر این مسئله هست چرا که کارگران زیادی آنجا تصادف کردند و مردند و یکی از کارگرانشان هم 2 سال است که در حالت اغماست! بعد هم تشکر کرد و قطع کرد!

از آن طرف مسئول نمیدونم چی چی استان امد روی خط تا پاسخگوی این مسئله باشد، گف: اونجا که ایشون میگه آسفالته و اصلا خاکی نیست و چراغ داره و فلان ولی برای اینکه پاسخ سوالش را بدهم و او به پاسخش برسد!! می گویم (حالا انگار این آقا دنبال جواب معما بوده که می گه پاسخش را می دهم آن هم اینطور با منت!) فلان جا و فلان جا آسفالت است، دم خونه شوعر عمه زنم و پارسال آسفالت کردیم و یک سری کسشر (زهرا جان ، خواهر خوبم اگر هنوز می خوانی که ان شالله نمی خوانی از این لغت هم بگذر و بعدا نگو چرا انقدر توبی ادبی!) دیگر... 

بعدترش خیلی جالب تر بود، گوینده محترم رادیو که به فکر حل مشکلات مردم بود گفت: "ممنون آقای کونی زاده و خدانگهدار، امیدوارم مشکل این شهروند گرامی هم حل بشه." یعنی ته کاری که برای این آقا کردند، دعا بود! یعنی بودجه مملکت صرف آدم هایی می شود که قول داده اند مشکلات مردم را حل کنند و یکی از آنها که می گوید مشکلی نیست و من خیلی خفنم و دیگری دعا می کند مشکل شهروند گرامی حل شود، و من خیلی حرصم درآمد و گفتم بی شرف و آخوندی که بغل دستم نشسته بود از تاکسی پیاده شد ...

اندنامه: فاضل دیشب به من گفت (شاید زهرا بخونه!) هیچی نگف، حرفای بدی زد، فاضل بی شوبوره!


دوشنبه 3 شهریور 1393

داستان های خیلی خفن



یک روز یک عدد ممرضا در خیابانی با نام ممرضا راه میرف در حالی که کفشی با برند ممرضا پوشیده بود. ممرضا که از دست ممرضا بسیار عصبانی بود با قدم های سریع و خشن 5 خیابان ممرضا را طی می کرد و می خواست هر چه زودتر به ممرضا برسد و به بگوید چرا به ممرضا گفتی که او دوس ندارد با ممرضا رفت و آمد داشته باشد در حالی که ممرضا دوست صمیمی اوست و منظور او ممرضا پسرخاله شوعر عمه اش بوده است. ممرضا غرق در همین افکار بود که به ممرضا را در خیابان دید. سریع و خشن 6 به سمتش دوید و گفت: ممرضا ممرضا  وایسا . منم ممرضا. ممرضا همین که صدای او را شنید بدون آنکه نگاهی کند گف برو ممرضا من با تو هیچ کاری ندارم. ممرضا همه چیز را به من گفته است. ممرضا ناراحت شد و با قلبی شکسته گف: نه ممرضا، ممرضا به تو دروغ گفته. من همیشه گفتم که ممرضا بهترین دوست من است. همین الانم داشتم میرفتم با ممرضا بخاطر این مسئله دعوا کنم. ممرضا ایساد و به چشمان ممرضا نگاه کرد و گف: باشه با هم میریم پیش ممرضا ولی اگر نتونی ثابت کنی نه من نه تو ممرضا. ممرضا در حالی که سعی می کرد در مسیر دل ممرضا را به دست بیاورد به سمت خانه ممرضا رفت. وقتی رسیدند ممرضا از داخل خانه گف که ممرضا نیس و بروید و یک روز دیگر بیایید، ممرضا نگاهی به ممرضا انداخت و گف من حوصله ندارم ممرضا میرم. خودت با ممرضا صوبت کن اگر راست گفته باشی ممرضا به من زنگ بزنه و بگه قضیه چی بوده. ممرضا دست ممرضا را گرف و گف: نرو ممرضا الان ممرضا میاد. اصلا بریم در مغازه ممرضا. ممرضا گف: نمیدونم چرا دارم باهات میام ممرضا. وقتی به در مغازه ممرضا رسیدند. او را در کنار ممرضا دیدند . ممرضا با دیدن ممرضا نگران شد حالا چطور بگوید منظورش ممرضا نبوده و ممرضا بوده در حالی که ممرضا در مغازه ممرضا بود. اما با اعتما دبه نفس رفت پیش ممرضا و گف: چی به ممرضا گفتی ممرضا؟ ممرضا لبخندی زد و گف: چی گفتم ممرضا؟ ممرضا جلو اومد و گف: گفتی ممرضا دوس نداره با من رفت و آمد داشته باشه. ممرضا نگاهی به ممرضا کرد و گف: ببخش ممرضا جون. من الان میام. بزار ببینم چی میگن ممرضا و ممرضا! بعد به سمت ممرضا رفت و گفت: تو نگفتی دوس نداری با ممرضا در ارتباط باشم؟ ممرضا با صدایی آهسته گف: چرا گفتم ولی منظورم ممرضا نبود که. منظورم ممرضا بود. ممرضا نگاهی به ممرضا که آن سوی مغازه ایستاده بود کرد و گف: اهان منطورت ممرضا بود. بعد دست ممرضا را گرف و گف: ممرضا جون داداش من اشتباه کردم. ممرضا منظورش تو نبودی منظورش ممرضا بوده. ممرضا که این حرف را شنید ممرضا را به آغوش کشید و گف: می دونسم ممرضا همیشه با من دوس می مونه و همراه با ممرضا رفتند بستنی زدند.

اند نامه: شب ممرضا زنگ زد به خونه ممرضا و گف: به درک که دوس نداری با من در ارتباط باشی!


یکشنبه 2 شهریور 1393

درماندگی یعنی تو اینجایی من هم همین جایم ولی دورم ...



رفت مسافرت ...

روزهای غریبی است...

اندنامه: فکرش هم سخت است آن مطلب طولانی که ساعتها نوشتم شد همین دو خط قابل انتشار!

خوب نامه: گروه اصلی طرفداری و یک حس خوب وصف نشدنی!


دوشنبه 30 تیر 1393

خوردنی ها و آشامیدنی ها ...



ماه رمضان را که در جریان هستید، هست! اما الان شب قدر است شب سوم قدر آخرین فرصت برای بخشیده شدن، اما من نشستم و دارم برای خودم درهای یه وری را بروز می کنم. پارسال هم همین شب بیست و سوم یک چیزهایی نوشتم در اینجا. یادم نیست ان شب چه حالی داشتم اما الان حالم خوب نیست. نمیدانم چرا یکهو یاد علی خانی و برنامه ماه عسل افتادم، بخاطر تیپ شخصیتی شخص علیخانی این برنامه را هیچ سالی ندیدم اما دیروز چون در انتظار والیبال بودم به اجبار نشستم و بخش هایی از برنامه را دیدم، زنی توی چاه افتاده بود با جنازه شوهرش! 8 روز داخل چاهی بود در بیابان، گردنش شکسته بود. موقعیتی که او داشت شاید برای هیچکس پیش نیاید. موقعیت خاصی بود. علیخانی و برنامه اش دنبال موقعیت های خاص هستند. بعد اندیشیدم چه میشد یک برنامه ای بود که میشد امثال من که عام هستیم که مشکلی نداریم و افسرده ایم، مشکلی نداریم که بشود بخاطرش ساعتها سخنرانی کرد نداریم اما از اعماق وجود زخم خورده ایم برای ما باشد. بعدش با خودم گفتم که چی؟ والا!

رفتیم برای سارا لباس خریدیم، معصومه نوعی محبت خاص نسبت به من دارد، دوست دارد خوشال باشم ، نگرانم می شود. هوایم را دارد. یک مدلی فرشته ی کوچکی است که سعی می کند من شاد باشم. دلیلش را نمی دانم شاید چون انسان خوبی است. زنگ زد و حالم را پرسید. برای من همین قدر ارزشمند است. فردا که به او بگویم وبلاگم را بروز کردم و برود بخواند خوشال میشود! شاید هم نشود! چی میدونم؟

یک بار به فائزه گفتم آشنایی با منتظری نقطه عطف زندگی من بود. آن روزها بخاطر بحث های کاری بود که این جمله را گفتم و حالا به آن ایمان دارم که این مرد وجود دارد تا کمک کند من خوب زندگی کنم و من بعد از 24 سال زندگی دارم بالاخره انسان هایی را می بینم که برای خوشنودی بشر تلاش می کنند. برادری و خواهری می کنند. و این امید را زنده نگه می دارند که دنیا لجن مطلق نیس. که پیش از آنها هم فاضل همین را کرده بود.

علیرضا قربانی یک اثری دارد به نام راز دل که من هر قدر مقاومت کردم گوش ندهم نشد و الان پلی است و خوب می خواند و اشک های مرا در شب استغفار و توبه روانه می کند. "که جر بی پناهی، پناهی ندارد ..." این جایش را که می خواند چیزی در انتهای دلم می شکند. اما هیمن که بعدش می گوید: "خدا داند..." این اطمینان را می دهد که یک نفر غصه دلم را می داند، یک نفر که خیلی قادر متعال هست و الان همان شبی است که قول داده در بهترین حالت بخشندگی بی پایانش باشد. من بنده خوبی برای او نبودم. اما سعی کردم باشم. مثل همه سعی هایی که کردم و نشد این یکی هم نشد. همین الان گفت: "این سکوت مرا ناشنیده نگیر ..." با تو است خدا، من جوشن نخوانده ام امشب که هزار بار بخوانمت، ساکت نشسته ام و تو چون خدایی حق نداری سکوتم را ناشنیده بگیری. باقی حرفها به خدا مربوط است ... خدافظ!

اندنامه: کسی جز تو از دردهای درون من آگاه نیست ...


سه شنبه 17 تیر 1393

نکند می داند، آنچه که من می دانم ...



آمدم که یک چیزهایی بنویسم که دیدم ممار عزیز، آمده و برایم کامنت گذاشته که جایت بسی خالی است در مامن آرامش گودر! انقدر ذوق کردم که حد و حصر ندارد. دلم برای همه شان تنگ است، برای همه آنهایی که حتی مرا نمی خواندند و من هم نمی خواندمشان!

یک دوستی در فیسبوک دارم که بسیار خوشگل است و تر و تر پروفایلش را عوض می کند و من از دیدن عکسهایش کیف می کنم، اخیر انتهای موهای لخت بلندش را بلوند کرده و من وقتی عکسهایش را می بینم دلم می گیرد، چون دوس داشتم موهایم را یک روزی این مدلی رنگ کنم می گفتم عروس که بشوم حتما این کار را خواهم کرد، در اینجا که من زندگی می کنم دختر قبل از ازدواجش نمی تواند موهایش را رنگ کند، خوبنیست، ایراد دارد، مردم چه می گویند؟ سال ها تصمیم گرفته ام این چیزها که نقشی داخلشان ندارم را پنهان نکنم. اما آن شبی که غمگین و گرفته بودم موهایم را کوتاه کردم، الان موهایم کوتاه است و سه سال دیگر می تواند این شکلی شود. 

امروز ساعات پایانی توی شرکت را خوابیدم، آقای بیطرفان با آنکه خیلی وقت ها اذیت می کند اما فرشته است، درک می کند و من این درکش را دوست دارم، اینها دلخوشی های ساده ی من در شرکت است. چند روز گذشته با سارا و معصومه احساس نزدیکی زیادی داشتم الان انگار که ازشان دور افتاده باشم حس خوب آن روزها را ندارم، نمی دانم چرا؟!

علی سیبیل یک آهنگی را شیر کرده بود به نام در انتظار باران از کیهان کلهر انقدر خوب است این آهنگ که می شود باهاش مرد!

اندنامه: روزهای خوبی در انتظار من است، چون من خفنم خفنم خفنم خفنم :D


چهارشنبه 11 تیر 1393

اینجا درها یه وری است، آنجا من یه وری بودم!



علیرضای عصار دارد می خواند که نمی خوام سهم دنیا رو تویی که سهم دستامی و من جز به همان شبی که خواستی سهم دستانم شوی می توانم به چه فکر کنم؟ 

همان شبی که  گفتی چرا ناراحتی خانم موسوی؟ و من گفتم که هیچ کس را ندارم که برایش بگویم دنیا را نمی خواهم که تو سهم دستانم هستی! و تو گفتی که سهم دستانم می شوی و من خواب بودم و نفهمیدم و در تمام این 9 ماه خواب بودم و نفهمیدم که تو سهم دستانم هستی و انقدر نفهمیدم که سهم دستانم از دستام رفت، الان علیرضا خان عصار دارد می خواند و من باز هم کسی را ندارم ... که این بار خیلی متفاوت است ...

اند نامه:  درست میشه، جمله ای که این روزها هزار بار شنیدم و هزار بار گفتم!



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]