ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
شنبه 28 آذر 1394

می‌آید وُ می‌آید, آن کس که همی باید...



راستش عرض خاصی نیست، فقط الان عنوان این پست که تک مصرعی از حضرت مولانا ست را خواندم و فکر کردم این را بیشتر باید بخوانم ، چون خیلی خفن بود و آمدم اینجا در درهای یه وری یک چیزهایی بنویسم و این مصرع را تایتل (اینکه من در این پاراگراف یک کانسپت را هم تایتل و هم عنوان مورد خطاب دادم به خودم مربوط است.) قرار دهم. ولی خب حالا که زحمت کشیده ام و در ساعات کاری به درهای یه وری سری زده ام یک چیزهای دیگری هم می نویسم.

خب اولش می خواستم که از فکر مشغولی این روزهایم بنویسم. از کسی که این چند روز اخیر همیشه روی مخم بوده است و من راه حلی برای نفوذ به او پیدا نکردم. باورتان می شود حتی مک دونالد هم نتوانست کمکی کند. بعد دیدم که این روزها زیادی از او حرف زدم و در درهای یه وری هم نسبتا از او زیاد نوشتم و ردی از او در چند پست اخیر به وضوح مشخص است که همین امر باعث می شود ریحان به من بگوید که گوه نخورم و واقعا عاشق شدم. در حالی که اینگونه نیست و من چون دوست ندارم دوباره ریحان این حرف ها را تکرار کند از فکر مشغولی این روزهایم نمی نویسم. و در عوض از اتفاق جالب امروز صبح می نویسم. ولی چون امروز صبح اتفاق جالبی نیوفتاد از اتفاق جالب امروز صبح نمی نویسم، پس چاره ای نمی ماند جز نوشتن در مورد فکر مشغولی این روزهایم.

فکر مشغولی این روزهای من مردی است که عاشقش نیستم ولی خوب است. رابطه اندکی داشتیم که من عاشقش بودم. بودن در میان دوستان او به من حس افتخار و غرور می داد. مصاحبت با او واقعا مرا شاد می کرد. یک طور خفنی بود که همه اش ادم دلش می خواهد بگوید اه لعنتی خفن! چقدر تو خوبی! دیدن نام و تصویرش هم مرا خوشنود می کند. و حالا نیست. همان یک ذره ای که قبلا بود هنوز هم کم و بیش هست ولی نمی دانم چرا هی می ترسم همان هم  نباشد. حریص شدم برای دور و بر او بودن. خیلی حریص. نمیدانم تعریف این احساس چیست ولی گو نخور ریحان. من عاشقش نیسم :|

اندنامه: مولانای جان ....


یکشنبه 8 آذر 1394

باز باشه فعلا تا بعدا بچه ها بیان کک بزننش!



رئیسم درهای یه وری را می خواند و این خیلی عجیب است و عجیب تر آنکه حس می کنم بعد از یافتن درهای یه وری رفتار صمیمانه تری با من دارد و عجیب تر تر اینکه من دارم اینها را  اینجا می نویسم با آنکه می دانم می خواند و عجیب تر تر تر اینکه پشیمان هم نیسم و قصد پاک کردن این چند سطر را ندارم.

الان که اینها را دارم می نویسم جز دست درد داشتن و خوابم اومدن و درگیری ذهنی برای پنج شنبه که چطور بپیچونم نرم احساس شکست می کنم. شکست در پروژه ای که واقعا عاشقانه دوستش داشتم ولی نتوانستم تا انتها در کنارش بمانم. برای همین احساس شکست دارم و هر قدر اطرافیانم با دهان باز و چشم های گرد شده نگاهم کنند و بگویند حالا مگر چه اهمیتی دارد؟ باز هم برای من اهمیت دارد.

در به در دنبال خانه ای هستم که بشود اجاره کرد و از خانه عمو رفت. چرا؟ چون سخت است با عمو اینا زندگی کرد و من بی نهایت به شخصی نیاز دارم که بتوانم با او ارتباط بگیرم و عصرها بروم با او  قدم بزنم و شبها سر اینکه کی ظرف ها را بشوید دعوا کنم و در لابلای همه این ها با او راجع به موضوعات مختلف صحبت کنم و الان همه این ها را می خواهم و اگر یک دیوثی بیایید بگوید که خب برو ازدواج کن باید به او بگویم که هیچ مردی نمی تواند اینطوری که من میخواهم باشد، باشد! دیوث! و اگر یک دیوث دیگری بیاید بگوید من لزبین هستم باید به او بگویم که تو هم دیوث هستی و از من دور شو!

یک عالمه چیز دیگه تو ذهنم هست که دوست دارم بنویسم ولی حالشو ندارم بنابراین به سبک اصغر فرهادی این پست داری یک پایان باز است.


پنجشنبه 28 آبان 1394

یک نفر گریه می کند: "برگرد" / یک نفر داد می زند "هرگز"



1. نمی دانم تصور شما از لحظات سخت چیست، اما برای من لحظه  سخت، آن موقعی بود که او با لبخند و آرامش همیشگی اش تک تک وسایلش را جمع می کرد و من با لبخند محزونی نگاهش می کردم. شاید برای شما مسخره باشد ولی آن لحظه برای من معیاری است که می توانم سختی لحظات گذشته و آینده ام را با آن بسنجم.

2. گفت نماز که میخونی؟ گفتم آره ولی نتوانستم توضیح بدهم که از همان روزی که به من گفتند نماز بخوان تا وقتی که خودم را به نماز مقید دانستم خیلی زمان زیادی صرف شده است. حتی با وجود آنکه مجازات نماز نخواندن جهنم رفتن بود و جهنم رفتن برای یک دختر 7 ساله پرورش یافته در جامعه سنتی بعد از اخم پدر و مادر بدترین مجازات ممکن بود، باز هم قدری طول کشید و هی با خودم می گفتم چرا نتوانستم؟؟

3. خیلی دیر شده بود و باید می رفتم ولی دوست نداشتم بروم دوست داشتم بمانم و نگاهش کنم و انقدر نگاهش کنم که بگوید نمی روم ولو به هزار شرط و شروطها! حتی دوست داشتم بروم بغلش کنم و آخرین باری که جز مامان کسی را از ته بغل کرده بودم و حتی کمتر از آن، خواسته بودم کسی را بغل کنم کی بود؟ یادم نمی آید ولی دوست داشتم بروم از ته دل بغلش کنم ولی فقط گفتم : بریم دیگه و توی آسانسور گریه کردم.

4. گفت چرا گریه می کنی؟ نمرده که! گفتم آدم ها موقع مرگ عزیزانشان گریه می کنند، چون کاری از دستشان بر نمی آیند، چون هیچ کاری نمی توانند انجام دهند و من الان نمی توانم کاری کنم، چون من بی عرضه، آشغال و به درنخورد هستم.

5. بعد از ساعت ها گم شدگی در شهر همین که اسمس زدم گم شدم! خودم را جلوی مترو یافتم و آخرین قطار را سوار شدم. قطار خالی یکی ایستگاه ها را رد می کرد و من به صفحه کوچک گوشی ام به اسمسی که هرگز نیامد فکر می کردم. خواستم آخر شب که رسیدم خانه برایش بنویسم که نگران نباشد پیدا شدم! ولی برایش نوشتم: "تو در کنار خودت نیستی نمی دانی / که در کنار تو بودن چه عالمی دارد"

6. گفتم توی این شهر لعنتی هیچکس نیست که بشود با او عصر های دلگیر لعنتی اش را راه رفت. خندید و گفت اصلا منظورش به من نیستا! خندیدم و توی دلم گغتم اصلا منظورم تو نبودی. تو خیلی بهتر، عزیزتر و دست نیافتنی تر از آنی که بشود از تو درخواست پیاده روی داشت...

اندنامه: نرو نرو اگه بری جات خالیه ... و عجیب است که من برای نوشتن اندنامه اشک ریختم.


دوشنبه 27 مهر 1394

پنیر، کیم کارداشیان، طبل ژاپنی و تخته پاره ای که منم ...



یک قطره اشک از گوشه چشم راستم پایین افتاد، غربت حسی بود که مثل خیلی از غروبهای دو ماه گذشته بر دلم سنگینی می کرد. حالا که فائزه زنگ زده بود و خبرهای بد داده بود، غربت مثل خوره روی روحم سوار شده بود. و در بین عزاداری های نه چندان دلنشین محرم تهران، یک قطره اشک از گوشه چشم راستم به پایین سر خورده بود. و داشت به من می گفت خانم بفرما تست کن. چی رو باید تست می کردم در حالی که یک قطره اشک از چشم راستم سر می خورد؟ نگاه کردم که بفهمم. یک تکه پنیر را سر خلال دندون کرده بود و می گفت بفرمایید تست کنید! کمی بیشتر نگاهش کردم و به این فکر می کردم که این حالت چهره من اصلا شبیه آدم هایی نیست که دوست داشته باشند پنیر تست کنند. سرم را پایین انداختم و رفتم. آن طرف خیابان با طبل های ژاپنی عزاداری می کردند و من آشفته و بی قرارتر شده بودم و لغات توی سرم می چرخید، بغض داشتم و نزدیک خانه عمو بودم. نمی شد گریه کرد نمی شد بغض داشت. عصبی شدم از اینکه نمی توانم بغض داشته باشم عصبی بودم از اینکه یک قطره اشک از چشم راستم وسط خیابان از چشمم سر خورده بود و عصبی بودم که با بغضی که حق نداشتم داشته باشم بهم پنیر تعارف شده بود.

تلویزیون یک مداحی راجع به حر می خواند و من بیشتر اشک می ریزم، سرم مثل همه این چند ماه که نه خیلی بیشتر از همه این چند ماه درد می کند. هندزفری حسن را می گیرم و با صدای بلند مغز و روح را به صدای حجت اشرف زاده می سپارم و او می خواند: "تو ای نازنین بیا و ببین ... در این خانه غم را..." اشک هایم هق هق می شود. هندزفری را از گوشم در میاورم و سعی می کنم کمی آرام تر باشم، اما شجریان توی سرم می خواند: "رها رها رها من ..."

اندنامه: امروز فکر می کردم پست بعدی حتما باید یک خطی راجع به کیم کارداشیان داشته باشد. اما شب راجع به پنیر نوشتم.


یکشنبه 19 مهر 1394

ای باغ انگورم بیا ... ای مستی دورم بیا ...



نشستم توی تاکسی و پلک های خسته ام را بالاخره روی هم گذاشتم. سرم را اندکی کج کردم و به شیشه چسباندم. کمی از صورتم به شیشه برخورد می کرد و خنکای شیشه بر روی صورتم حالم را بهتر می کرد. اسمس زد که کجایی؟ گفتم دارم می روم خانه! بعد یکهو دلم خیلی گرفت. خانه؟ مثلا داشتم می رفتم خانه ولی آنجا که خانه من نبود. یک قطره اشکی از گوشه پلک راستم پایین افتاد. با گوشه شالم اشکمو پاک کردم و با خودم گفتم: خسته ای! خیلی از افسردگی الان برای پریودیه ولی تو سرم یه لغتی هی می چرخید، بی کسی! یک نفر ته مغزم فریادم میزد: "زینب موسوی بی کس شدی! تنها شدی!" سعی کردم بی تفاوت باشم، شیشه تاکسیو دادم پایین و سعی کردم با نسیم پاییزی همراه بشم.  کم کم صدایی که در انتهای مغزم داد می زد، ساکت شده بود، تقریبا همه صداها ساکت شده بودند و فقط مرجان وحدت بود که می خواند: "هفت آسمان کوی تو شد ..."

اندنامه: پیام می دهد، غر می زند، پول طلب می کند و من قد تمام کرم های عالم ذوق می کنم که دوباره او را دارم ...


شنبه 4 مهر 1394

خودم همان دختر فوق العاده ای است که همیشه بوده حتی با تمام حسود بودن ها و لجوج بودن ها و عجول بودن هایش!



شهریور تمام شده و من از 11 مرداد به این ور دیگر چیزی در درهای یه وری ننگاشته ام! حالا دوست دارم بنویسم و نه اینکه مهم نباشد، الان کار دارم و توی شرکت که هستی کار مهم ترین است! که الان که فکر می کنم مهم نیست. پس می نویسم. از چی؟ از هر چه که فکرش را بکنید! از خودم و از خودم و از همه چیز مربوط به خودم. خودم چیست؟ خودم موجود عصبانی است که نمی تواند به مغز پوک همکارش فرو کند که نکن خواهر من! مرتضی پاشایی پخش نکن گوسفند! و هر روز آقای ب می پرسد خانم موسوی موسیقی اذیتت میکنه بگو! ایمیل بده و من می گویم مرتضی پاشایی و جهانبخش و اینها نباشد باقیش مهم نیست! و فردا دوباره مرتضی پاشایی لاینقطع هست و خدا را خوش نمی آید که من اینباکس آقای ب را با تورو خدا مرتضی پاشایی پخش نکنید پر کنم چون آن یکی همکارم گوساله ای بیش نیست.

خودم دیگر چیست؟ خودم موجود خسته ای است که دیروز برای چندمین بار ساعت ها با موچین کلنجار رفت و دریغ از برداشتن تار مویی و تحت هیچ شرایطی نشد که نشد! و توی آینه نگاه کردم و گفتم آقا این کار ما نیست! سخت است لامصب! و ولش کردم رفتم دنبال آن مانتوی گل گلی قشنگی که خریده بودم برای آنکه یک روز خاصی بپوشم گشتم و هی گشتم و تهش فهمیدم که خواهر آن مانتو رو در منتهی الیه چمدانش قرار داده و دارد می برد و من مثل خسته ها که نه دقیقا خود خسته ها نشستم کف اتاق و گفتم پووووووف! اصلا باید از همین جا می فهمیدم که دیروز ابدا روز خاصی نخواهد بود.

خودم را داشتم می گفتم: خودم همان است که شش ماه پیش گریه می کرد چرا روزی 16 ساعت می خوابد و حالا کلافه می شود که چرا تا 2 بیدار مانده و صبح ساعت 6 بدنش خواب را پس می زند و معلوم نیست بی خوابی را دوست دارد یا خواب زیاد را که احتمالا اندازه نگه دار که اندازه نکوست و اینطور حرف ها!

خودم همانی است که میتواند در آن واحد سرشار از پارادوکس باشد همانی که دیروز تو مترو شبیه گرگی درنده خو و وحشی پاچه آن آقایی که می خواست کمک کند را گرفت و گفت به تو مربوط نیست مشکل من چیه و من معلول نیستم و خیلی هم سالم هستم و بعد مثل بره احمقی سرش را بین دستهایش پنهان کرد و اشک ریخت.

خودم همانی است که درحالی که بی صبرانه تشنه صدای علیرضا قربانی عزیزش است، با خودش مدام می گوید چرا به اون آهنگ ساسی مانکن که بهش بی وفایی شده پخش نمی شود، چرا که این تنها راه خفه کردن مرتضی پاشایی است و بی نهایت از بودن ساسی مانکن خوشحال است و دوست دارد برود سر همکارش را از ناحیه پس گردن بگیرد و آنقدر سرش را به میز بکوبد  که خون به تمام در و دیوار بپاچد!

خودم همانی است که شب ها و روزها در پایتخت راه می رود و مچاله می شود در اعماق ذهنش و به محمد رضا فکر می کند که چقدر دلش برایش تنگ شده و امروز دیگر می روم ببینمش و امروز دیگر روزی است که باید محمد رضا را ببینم. و هی نمی شود و فقط راه  می رود و به این فکر می کند که یک محمد رضای چند کیلومتر آن ور تر هست که دوست دارد با فکر کردن به چهره آرامش، خوشحال شود و یاد تک تک دفعاتی بیوفتد که چقدر از دیدنش ذوق کرده است و چقدر داشتن دوست هایی مثل محمدرضا خوب است و من چقدر دلم میخواهد محمدرضا تا همیشه این اجازه در زمره دوستانش بودن را به من بدهد.

اندنامه: برای ثبت در تاریخ می نویسم، خودم تانگو بلد نیست!


یکشنبه 11 مرداد 1394

باید بروم ژاپنی یاد بگیرم!



همان موقعی که مهدی از گروه رفت بخاطر خیلی چیزها و خصوصا حرف های علی! پیش خودم گفتم عی بابا چرا اینطوری شد؟ من چی بگم حالا؟ مقصر اصلی هم که منم چی بگم کی ناراحت نشه!؟ بعد فکر کردم عی بابا نیت من که خیر بود شایدم بله بود ولی ممتنه نبود که هیچی نگم باس یه چیزی می گفتم خب ساده ترین کار ریدن به علی بود رگ سیدیم زد بالا  و ریدم به علی و گفتم مهدی فلان و بیساره و تو حق نداری بلا بلا بلاه و خب علی اومد پی وی و گفت خیلی فلان و بیساری و من گفتم عی دل غافل علی چقدر از این رفتارای این چنینی متنفره و من راه بدی انتخاب کردم و با اینکه کمی از این فلانی و بیساری های علی را قبول داشتم دست از سلیطه بازی برنداشتم که گو نخور بابا خودت فلان و بیساری!

شرایط اینطور بود که با اینکه من قبول نداشتم علی حق دارد با مهدی اینطور صوبت کند، و خب تازه یک مقدار از حرف های مهدی را هم قبول نداشتم و علی صمیمی ترین دوست من بود و مهدی آن کسی بود که همیشه احترام زیادی برایش قائل بودم و من چون مقصر بودم و لنگم تا گردن وسط ماجرا بود باید یک چیزی می گفتم و خب بهترین چیزی که تونستم بگم ریدن به علی بود. چرا؟ چون همین به ذهنم رسید و وقتی فقط یک چیز به ذهن شما میرسد همان یک چیز بهترین است و هر که بگوید همان بدترین هم هست گوه خورده لاشی!  

حالا علی با من قهر کرده یعنی گف دیگه طرف من نیای و فلان و بیسار و من با اینکه می توانستم بگویم به درک یا به هر جیز دیگری و یا از موضع سلیطه بازی خارج شوم و سعی کنم او از موضع دیگر طرف من نیا و بلا بلا بلاه خارج کنم هیچ کاری نکردم و هیچ چیزی نگفتم. چرا نگفتم؟ چون چیزی به ذهنم نرسید! و حالا علی با من قهر است و من در یک فضای بسیار سنگین هستم و هیچ حس راحتی با هیچ چیز ندارم و حالم از همه چیز بهم میخورد و هی سرم توی لپتاپ است و کار و کار و کار و کارهای مختلف ناجالب و نگاه در آینه که قوزم پشتم بیشتر شد؟ شونه هام افتاده تر؟ 

دلم میخواهد بروم بگویم درسته که تو گه خوردی ولی منم نباید اونطوری می گفتم علی و البته مهدی این را بدان که هنوز هم حق با توست و بقیه دوستان بدانید من قصد سخت گیری ندارم ولی حالم از حرف ها و عکسهایتان بهم میخورد ولی با این همه دوست دارم گاهی قاطی شوخی هایتان باشم بی آنکه فکر کنم چقدر تهوع آور است این حرفها چون من نیاز دارم در موقعیت هایی باشم که فکر نکنم که چقدر زندگی تهوع آور است و چقدر همه چیز نفرت انگیز!

اندنامه: حس و حالم را توضیح دادم، فهمیدید؟ نفهمیدید؟ عب نداره آنچه در مغزم بود به فارسی قابل بیان نیس!


سه شنبه 30 تیر 1394

سقوط تلخ زنی که عذاب وجدان داشت ...



از نیمه شب گذشته و من بعد از دقایقی تلاش برای خوابیدن آمده ام پایین تنها در آشپزخانه نشستم و به این فکر می کنم که فردا وقت می کنم بروم آرایشگاه یا خیر؟ دوست دارم دوباره مدل موهایم را تغییر دهم و خب از این ناراحتم که چرا نمی توانم در این ساعات ساکت شب کار بهتری انجام دهم، لیست کوتاهی از فیلم های ندید و لیست بلندی از کتاب های نخوانده در ذهنم رژه می روند و مدام می گویند به سراغ ما بیا اما من دوست، حس، حوصله، اعصاب، وقت، دقت و یا هر چیز را ندارم، بنابراین نشستم درهای یه وری می نگارم و به اینکه کی بروم آرایشگاه فکر می کنم.

امین ابطحی نوشته کاش فرق انتقاد و توهین و یا دست کم فرق مترجم و نویسنده را بفهیم! قدری دلم می گیرد که چرا باید یک نفر این را گوش زد کند و چرا هنوز خیل کثیری از آدم ها هستند که فرق این دو را نمی فهمند. چرا در قرنی که برخلاف تمام گذشته انسان به جای وضع قوانینی برای محدودتر کردن همه چیز به سمت پذیرش پیش می رود هنوز عده ای زیادی هستند که جز حرف و منطق خودشان چیزی درست نیست؟ اندک نظری به کشورهای پیشرفته این را به شما اثبات می کند که جهان اکنون جهان پذیرش است، یعنی من هر انسانی را با هر تفکر، منش و رفتاری می پذیرم و خیلی چیزها ابدا جرم نیست و تویی که نمی پذیریشان مجرمی! مشکل روانی داری! باید محاکمه شوی! اما در اطراف من همه چیز برعکس است. در دنیایی زندگی می کنم که من نمی پذیرم شاید یک خدایی هست و حکم می کنم که نباید دیگران هم بپذیرند، مسخره می کنم که کسی نماز می خواند روزه می گیرد و خدا را مطابق اعتقادش عبادت می کند چون من نمی پذیرم چنین چیزی را برای دیگران هم نمی پذیرم! چون من درست فکر می کنم! چون خودم از خیلی از خوشی ها محروم بودم نمیتوانم قبول کنم دیگران هم داشته باشند. نمی پذیرم فلان دختر دوست ندارد ازدواج کند، لباس پوشیدن خیلی ها برایم غیرقابل تحمل است و نباید اینطور باشد چون من می گویم. در دنیایی که تو را در صورت همجنسگرا بودن، الکلی بودن، حتی دزد بودن و و و و و و ... می پذیرند و می گویند زندگی خودش است و دوست دارد فلان و فلان وفلان باشد و من به عقیده تو احترام می گذارم، من در جمع 70 میلیون آدم گیر کرده ام که فقط من درست می گویم و تو منتظر هر برخورد خشنی باش اگر مخالف منی!

حالا که به دو پاراگراف قبلی نگاه می کنم می بینم توضیح مدل موهای جدیدم برای پذر قطعا سخت خواهد بود، همانطور که توضیح چرا دیگه کنکور نمیدی؟ چرا دیگه درس نمیخونی؟ برو درس بخون و فلان سخت بوده. کلا چقدر توضیح دادن سخت است. بعد فکر می کنم که من همان بچه لجوج 4 ساله ای بودم که پایم را زمین نذاشتم چون نخواستم! من هنوز هم همانم و فردا موهایم را کوتاه می کنم اگر وقت و حوصله اش باشد.

اندنامه: احساس بیهودگی مرا بر آن داشته که باید برم دست به کاری بزنم ولی فعلا در حد بر آن داشتن نه دست به کاری بزنم!


جمعه 26 تیر 1394

دیروز!



دیروز بعد از مدت ها کلی کار انجام دادم خیلی جاها رفتم و به تمام کارهایی که باید رسیدم و کلی از عقب افتاده ها را جبران کردم! خسته شدم؟ بلی خسته شدم مث سگ خسته شدم! نتیجه اش 16 ساعت خواب بی وقفه شد:)) 

دیروز برای اولین بار در یک موقعیتی که ناراحتم کرد قرار گرفتم و به جای ریدن به همه چیز و بدتر کردن همه چیز خونسرد برخورد کردم و رفتم تا بقیه رو ناراحت نکنم، بجاش تو خیابون پاچه 3-4 نفر و گرفتم :دی

دیروز یک دوست خوبی و برای اولین بار دیدم و خیلی خوشال شدم!

دیروز دوباره برای کار در تهران و زندگی مستقل تلاش کردم و تصمیم دارم اگر این بار دوباره رفتم تهران بهتر تلاش کنم و به نتیجه دلخواه برسم.

دیروز وقتی پیراهن ایتالیا را بر تن ممدخانی دیدم حسودیم شد.

دیروز برای اولین بار ساعت ها منتظر اتوبوس شدم که برگردم قم و هیچ اتوبوس و تاکسی حتی نمی رفت قم!

اندنامه: پویا از من چرا عکس نگرفتی آخه؟ 


یکشنبه 3 خرداد 1394

می خوابم و به بوسه های تو در خواب احتمالی من ...



تایری می گفت که درهای یه وری را می خواند که قطعا به سعادتش برمی گردد! سعادت خواندنش را داشته و می خواند، حالا که دارم دوباره می نگارم بخاطر سعادت تایری نیست که شاید هم باشد یعنی بالاخره که هست چون من پست را می نگارم و او سعادت پیدا می کند و می خواند اما هدفم از نوشتن این سطور! تایری نیس که هیچ به هیچ جایم هم حسابش نمی کنم برای نوشتن خصوصا امروز و بعد از تاخیر 1 ساعته اش!

امروز چون روز عجیبی بود درهای یه وری می نویسم، روزی که خندیدم و از ته دل خوش گذشت اما لحظه های تلخ هم داشت لحظه های تلخ که نه لحظه های عجیب لحظه های پر از دوگانگی تجربه حالات فراموش شده و ترسیدن از نکند دوباره فلان؟

حالا که دارم این ها را می نویسم با دوست بهتر از جانی صحبت کردم که اینجا منظور از جانی، جانی دپ و اینها نیس بلکه جان+ی است و نکره و این ها! صحبت که کردم ته دلم دوباره یک جوری شد برای دومین بار در امروز که البته الان ساعت سه است و به قول جواد خیابانی در فردا به سر می بریم ولی خب در کمتر از 24 ساعت این صحبت ها دوباره ته دلم را یکجوری کرد. با این همه من از مواضعم در مقابل خودم کوتاه نیامدم و گفتم تصمیم جدیدی اتخاد نمی کنم.

یک جورهایی است خوب و بدش را نمی دانم یعنی هیچ چیز نمی دانم فقط می دانم که مثل سگ در حال عرق کردن هستم و چقدر این هوای لامصب گرم و خیلی گرم است و فلان در فلان تابستان های گرم قم! هر کس بگوید در تابستان نیستم خر است که این هوا اگر تابستانی نیست پس چیست؟ باز هم به قول جواد خیابانی!!

از همه این حرف ها که بگذریم چقدر ممد مظفری خوب است! و من چرا انقدر تو را دیر کشف کردم خر؟ چقدر ملیحانه به همه شوخی هایم خندید و خیلی خوب است! مظفری را دوس!

اندنامه: بی رمق، نا امید، بی صیاد، طعمه نیمه مرده ای بودم / هر چه خود را حساب می کردم، چک برگشت خورده ای بودم ...



یکشنبه 20 اردیبهشت 1394

برای جان دلینجر و این فکر لعنتی که ول کن ما نیست



نمدونم چقدر برای شما پیش آمده که یک فیلمی ببینید و تحت تاثیر قرار بگیرید و بهش فکر کنید اما برای من چند باری این اتفاق رخ داده است، یادم است سر فیلم The Help 2011 را که دیدم خیلی بهش فکر کردم و  طی یک هفته 4 بار این فیلم را با افراد مختلف دیدم و خیلی دوست داشتم و خیلی بهش فکر کردم. بعد از اون فیلم The Road 2009 فیلمی بود که طی 24 ساعت 3 بار دیدم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

اما دو فیلم قبلی در مقایسه با Public enemies هیچی محسوب نمی شن از لحاظ تاثیری که روی من گذاشت. هر قدر هم شروز بگه که اورریتده اما جانی دپ لعنتی جان دلینجر را به بهترین نحو ممکن ارائه داد اونقدر خوب که بعد از گذشت قریب به یک ماه هنوز خیلی زیاد فکر می کنم که چقدر این دزد لعنتی خوب بود.

حتی باعث شد که راجع به خیلی از مسائل جور دیگه ای فکر کنم که این برای من یک دنده لجباز خیلی عجیب بود. حتی الان نشسته ام و دارم می نویسم که جان دلینجر چقدر خوب است در حالی که مدرسه نزدیک خونه زینب موسوی را به دفتر احضار کرده و من استرس دارم و خیلی گرم است و دکمه کولر دور است و حال ندارم بروم روشن کنم و دوست دارم به نگاه ها و لبخند جان دلینجر فکر کنم و آنجا که بعد از کلی وقت و در به دری دوس دخترش را دید و در حالی که بیلی او رادر آغوش گرفته بود می خندید و ادامس می جوید و اصن به طرز لعنتی خوبی خوشال بود.

اندنامه: اگر هندوانه و آب طالبی را ندید بگیریم تابستان خر است و بهاری که شبیه تابستان باشد خرتر است.


جمعه 18 اردیبهشت 1394

تهران و طای دسته بلندش کجا؟کجاست؟ *



تهران رفتنم چند روز شد؟ سه روز؟ چهار روز؟ نمی دونم! آن طور که فکر می کردم نشد یعنی نتوانست بشود! دوباره در یک سیکل تمام نشدنی بلاتکلیفی گیر کردم و همین الان که دارم این ها را می نگارم یک جورای خیلی زیادی اعصابم خورد است، مثل دیشب!

بعد یک نفری که چه عرض کنم یک عالمه آدم رفتن گوگل را باز کردند و سرچ کردند "زینب موسوی طرفداری" و خب قطعا به طرفداری رهنمون شدند و آرمین می گوید خیلی سوژه شدم! چرا؟ نمی دانم.

فکر می کردم الان که جمعه باشد من می آیم خانه و در کانون گرم خانواده می نشینم و از محیط کار جدیدم برایشان می گویم و کم کم می روم ساکم را می بندم که زودتر برگردم تهران! اما حالا چی؟ باید بشینم و درهای یه وری بنگارم که چقدر عصبی ام و اه اه اه اه به همه این زندگی!

رفتم برای ممد مظفری یک عالمه از لانترن تعریف کردم که عجب فیلتر شکنی به به! حالا امروز که دوباره نامش را پرسیده که قطعا خواسته تستش کند لانترن ترکیده و من از همین چیزهای به ظاهر کوچک هم ناراحت می شوم که چرا باید لانترن با من همراهی نکند؟ این که تا دیروز خوب بود!

اندنامه: خواستم یک مقداری از اتفاقات و احوالم بنویسم اما چه کنم که این زبان الکن است.

*: شعر برای انسیه آرزومندی عزیز جانم است


جمعه 29 اسفند 1393

ارغوان این چه رازیست که هر بهار فلان و بیسار



آمده نوشته که اینطوری شوهر گیرت نمیاد خواهر! خب به فلان و بیسار که نمیاد.

اصلا اینکه آدم شوهر گیرش بیاد چقدر مهم است؟ برای من مهم است که در کنار کسی که بی نهایت دوستش دارم زندگی کنم ولی شوهر کردن و شوهر گیر نیامدن واقعا مسخره است. آن کسی نتواند بدون ازدواج زندگی کند برود بمیرد.

ازدواج در دنیای امروز اتفاق غریبی است. من مدت هاست که دیگر به آن فکر نمی کنم. از همان روزی که فاضل رفت دیگر دلم ازدواج نمی خواست. برای دختری مثل من ازدواج کردن ساده است. به آن خواستگارهایی که زنگ می زنند فکر کنم و یکی را برگزینم به همین سادگی نام شوهر وارد زندگی می شود. و این چرا باید مهم باشد؟؟

برای من مهم نیست که این اتفاق رخ ندهد، یعنی مهم است دوست دارم رخ ندهد، همان روزها که تازه رفته بود، خواب دیدم عروس شدم و مرد که داماد بود مرا بوسید و لبهایش تلخ بود مثل زهر مار و من همه دنیای سیاهی را بالا آوردم روی لباس سفید عروسم! آنقدر ترسناک بود آنقدر بد بود که از همان شب تصمیم بر آن شد که تنها بمانم.

من دوست داشتن و زندگی و خانه و بچه هیچ مردی را نمی خواهم. من اندکی خاطرات خوش دارم و همین ها را دوست دارم. خیلی ها شوهر گیرشان آمده اما چند نفر نویسنده طرفداری شدند؟؟ چند نفر مثل من از درون سیاهی به خواسته هاشان رسیدند؟؟

اندنامه: روز عید را به بدترین شکل ممکن شروع خواهم کرد.


جمعه 15 اسفند 1393

صرفا غرغر چیزای کوچیک و فراموشی چیزای بزرگ



یکی دو هفته پیش رفته بودیم عصر جدید با انسیریال یک مغازه لباس زنانه فروشی در این مجتمع تجاری هست که من خیلی دوس دارم. یک لباسی در آنجا چش انسی را گرف چند باری فروشنده را صدا زدیم تا متوجه حضور ما شد. پشت سرمان را که نگاه کردیم دیدم دو تا دختر در انتهای مغازه هستند که فروشنده متوجه حضور انهاست که ما را نمی بیند اما این پایان ماجرا نبود یکی از آن دو نفر نفر بعدی را زیزی صدا زد :|

همین دیگه ادامه نداره :|

اندنامه: با شکل جدیدی از بی شرفی روبرو هستم.




سه شنبه 21 بهمن 1393

پنهان شده است نام تو ...



وبلاگ خاک گرفته ام سلام!

دوباره من ماندم و تو، در پس این گوش دردهای چند دقیقه ای با خودم گفتم بیایم به درهای یه وری و قدری بنویسم، راستش را بخواهی می ترسم از تو، از نوشتن در میان برگ برگ که نداری HTML داری، می ترسم. راستش کلا از نوشتن می ترسم، مگر آن دلقک بازی های فیسبوک که نامش نوشتن نیس! 

راستش در پس توضیح بیماری یا گله از حقوق نگرفتن در فیسبوک من یک غم بزرگی دارم که دوست ندارم بنویسمش، بگویمش، فکرش را بکنم، من دلم تنهایش است، خسته اش هست، و چیزی تا تولدم نمانده است و در میان این روزها که به سختی، به کندی و به خنده می گذرد، من گوشم درد می گیرد، سرم گیج می رود، دستم می لرزد، راه رفتن ناممکن می شود و من به دلم فکر می کنم، که دلم خسته اش شده، که نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد ...

که دروغ چرا؟ هست! اما نمی خواهم، اما نمی شود؛ اما دور است، خلاصه که نیست ...

اندنامه: دنیای بی تو سخت است ولی دنیا ست و هیچی ...



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]