تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
پنجشنبه 3 تیر 1395

از بین همه جاهایی که میتوانستیم باهم برویم و نرفتیم حسرت در آغوش هم بیشتر به دلم مانده است



نوشته آدم تورو میبینه غماش یادش میره اصن. من میخونم و لبخند میزنم با اینکه امروز نه تنها غمم یادم نرفت بلکه کلی غم تازه هم افزوده شد.

ریحانه پیام داده و کلی ابراز ناراضیتی از خیلی چیزها کرده و من خیلی خیلی غصه خوردم و افسرده شدم و عصبانی شدم و دوست داشتم همه دنیا رو به فوش بکشم ولی خب چه کار میشد کرد؟ هیچی! برخورد خیلی خوبی در مقابل حرفهایش نداشتم و بدون مراعات حرف زدم. پشیمون نیسم.

حضرت آقا حالشون خیلی خوب نیست. من خیلی خیلی دلتنگشون هستم و نمیدونم باید چی کار کنم. یعنی میدونم که نباید فعلا چیزیو تغییر بدم و بزارم همینطوری دنیا به حال خودش بچرخه و ببینیم بعدا چی میشه ولی ولش کردن و همینطوری گذشتن از سخت ترین کارهای دنیا برای من است.

من دو روز پیش خیلی گریه کردم. دیروز اندکی و امروز هیچی! و گریه نکردن بدترین زنگ خطر برای بریدن از چیزهایی است که دوستشان دارم. من دلم برای همه آن حرف هایی که باید بزنیم می سوزد. چون نزدیمشان. برای همه کارهایی که باید میکردیم بیشتر. چون دیگر هیچکدامشان را دلم نمیخواهد دیگر. حالا فقط دلم میخواهد حرفهایی که نزدیم را میزدیم تا دلتنگ نباشم!

اندنامه: من خواب دیدم تو آن سمت دیواری نشسته بودی و صدایت می آمد و فقط صدایت می آمد هیچکس آن طرف دیوار نبود و من دوست نداشتم آن طرف دیوار را ببینم.



یکشنبه 23 خرداد 1395

نشود فاش کسی آنچه میان من توست



ساعت 4:10 دقیقه صبح یکشنبه ای بهاری است. نسیم خوبی می اید. من بیدارم تا نماز صبح را بخوانم. توی اینستا میچرخم و اتفاقی عکس دختری را می بینم که کنار دست مردی که دوستش دارد ایستاده یک طوری که سرش تقریبا روی سینه مرد است. دلم هوایتان را می کند حضرت آقا. حسودیم هم می شود چرا که من هیچ وقت نمی توانم همچین عکسی با شما بگیرم و بگذارم اینستا و مثلا کپشن بزنم نیس بر لوح دلم جز الف قامت یار و کیف داشتنان را با بقیه شریک شوم. راستش خیلی کارها را نمی توانم بکنم. من هیچ وقت نمی توانم با شما برقصم. هیچ صبحی را در آغوشتان بیدار نمی شوم. هیچ جا نمی توانم شما را معرفی کنم و بگویم مرسی فلانی جان از دعوتت. این حضرت آقای من است. ولی من خوشحالم که شما را دارم. دروغ چرا همه این ها را دلم میخواهد خیلی هم زیاد دلم میخواهد حتی فکر میکنم لیاقتم از هر کسی که بعدا اینها را با شما خواهد داشت بیشتر هم هست ولی همین چیزی که الان اسمش رابطه من و شماست برای من معجزه است حضرت آقا...

اندنامه: دو ماه شده و من چرا بغض دارم؟ راستی بغض را فرو دادن روزه را باطل نمی کند؟



جمعه 31 اردیبهشت 1395

رفیق کس کلک سارا...



من جواب سلام نمیدهم. سلام هم نمیکنم. حس میکنم نباید با غریبه ها حرف بزنم. از نظر من به هیچکس ربط ندارد حال من چطور است و واقعا دوست ندارم با کسی که نمی شناسم معاشرت داشته باشم جتی در حد یک حال و احوال ساده. همه این ها شاید بی ادبی باشد اما این بی ادبی آرامش بیشتری به من میدهد. شاید کسی ناراحت شود ولی خب اگر بخواهم غیر این.باشم خودم ناراحت میشوم.

یک دوست قدیمی که برای سالها خوب بوده است در آخرین مکالمه ای که داشتیم.مرا به شدت به گریه انداخت و بلاکم کرد و دیشب پیام داد و من انگار نه انگار که قهری و بحثی بوده است با او گفتم و خندیدم. حضرت آقا معتقد است باید رفتار سردتری داشته باشم ولی خب برای من سه سال احترام و کمک چیزی نیست که فراموش کنم. آن هم فقط بخاطر یک برخورد بد.

توی این پیامهای ناشناسی که برایم می آید یک نفر گفته بود که زیزی 2-3 سال پیش را بیشتر دوست داشته و من عوض شدم. من؟ عوض شدم؟ بله به شدت عوض شدم و زیزی دو سال پیش واقعا مرده است من دزیره ام که به یکباره اوژنی بودن را رها میکند و دزیره میشود. نیک نیمم را مدتهاست که از زیزی به چیزهای مختلفی تغییر دادم. دوستانم مرا زی یا بهتر از آن زیز صدا میزنند و اگر کسی بگوید زیزی دوست دارم دهانش را جر بدهم. من دوست ندارم دیگر زیزی باشم. این حرف ها را بیش از یک سال است که دوست دارم بگویم و حالا گفتم.

پیام داده بود و از خودش و نکته ظریفی حرف زده بود. من نت نداشتم وسط خیابان بودم که گوشی ام را چک.کردم. سارا داشت با من حدافظی میکرد. توجهی نداشتم. اصلا نمی دانستم کجا هستم و فقط به صفحه آبی رنگ تلگرام.نگاه می کردم و لبخند میزدم. حضرت آقا هر چه که میگذرد بیشتر به معجزه های خوب شبیه میشود.

اندنامه: خدایا مرا عمری ده تا عقد سارا به چشم ببینم. آمین.



شنبه 25 اردیبهشت 1395

میدونی که؟



محسن نامجو عربده میزند: "ای درد توام درمان در بستر ناکامی / ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی" من سرفه ای میکنم و دوباره میروم در تمامی انجاهایی که میشود ردی از تو پیدا کرد را نگاه میکنم. و چشم هایم که میسوزد را روی هم فشار میدهم و به این فکر میکنم که چقدر دلم برای شما تنگ شده حضرت آقا و خودم را در خیالم کنارتان می بینم که مثل الان گلو درد دارم و اصرار میکنید یک چیز عسل داری بخورم و من مثل همه وقت هایی که چیزی دوست ندارم نق میرنم که من از عسل متنفرم. محسن نامجو اینبار میگوید: "جز زلفتت آرامی" بعد خیالاتم مثل ابرها کنار میروند و خاطرات جایگزیشان میشوند. موهای های فرفری و آرامشی که هر بار از شما گرفتم لبخند گوشه لبم می آورند و دلم تنگ میشود. دلم اندازه همه کیلومترهایی که از من دورید تنگ میشود حضرت آقا و دوباره میروم در همه این شبکه های اجتماعی و به انتظارتان می نشینم. :)


اندنامه: آرزوی کم نداریم / آرزو که کم نمیشه ...



شنبه 11 اردیبهشت 1395

لعنت به روزهای بی هدف و چه غلطی داری میکنی تو توییتر آخه؟



چند تا سایت استخدامی جلوم بازه و با دو دلی رزومه می فرستم. دوست ندارم دیگه طراح وب باشم و البته بیشتر از اون دوست ندارم دیگه بیکار باشم. چند نفری تو تلگرام پیام می دهند و با بی حوصلگی جواب می دهم. این یک عصر بی حوصله ادریبهشت ماه است.

فکر میکنم که آینده شغلی ام چی می شود و تا کی قرار بر این است که بیکار بمانم و شاید بهتر است بروم در یک حوزه  دیگری کار کنم. یادم آمدم که همیشه دوست داشتم آینده ام در طرفداری شکل بگیرد.و ای کاش میشد. یک عالمه فکرهای گونان در مورد آنکه چطور میتونم در طرفداری ادامه بدهم توی سرم  می چرخد

زیر صدای همه این فکر ها و اتفاقات خانم هایده دارند میخونند که وقتی میای صدای پات از همه کوچه ها می آید... و من زمین و زمان را کش میدهم و به آن عصر شهریوری گرم فکر می کنم که دانه های درشت عرق از روی پیشانی ام به پایین می غلتد و چشمم را به آن نقطه ای میدوزم که قرار است او بیاید. در تخیل من او آبی پوشیده موهایش نامرتب و بسیار بلند است. (در تخیل من همه بسیار بلند هستند و این ابدا به کوتاه بودن من مربوط نمی شود کثافتا!) و من مقابلش ایستاده ام و نگاهش می کنم. خانم هایده در ادامه می خونند که: عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو... و می خندم به دوباره دیدن و لبخند میزنم به بوییدن تو. نمیدانم چقدر نگاهش کنم اما حتما برای دقایقی به اندازه همه این ساعت ها که خواستمش داشتمش ولی نبود بغلش خواهم کرد.

اندنامه: باتشکر از خانم هایده زی در انتهای دلش آرامش و لبخند دارد ...


سه شنبه 24 فروردین 1395

زی از اینکه دیروز بهت گف چقدر آشغالی بی نهایت خوشحاله :)



اوضاع خوب نیست. یعنی خیلی هم بد نیستا به قول فیونا گلگر روزهای بهتری هم داشتم. کارم در موقعیت عجیب و غریبی است. کمکان بی هدفی در زندگی ام هست و اوضاع مالی و روابط هم تعریف چندانی ندارد.

عروسی علی و سیما را از دست داده ام و هر قدر با خودم کلنجار میروم که هی زی بیخیالش برو. خیلی خوش میگذره. تو مدتها منتظر این سفر و عروسی بودی باز هم دلم راضی نمیشود که  بروم. خیلی بدی پویا!

همه اینها را که بگذاریم کنار یک حس ناجور قشنگی در انتهای وجود رخنه کرده که به به به به! :دی

اندنامه: آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست ...


جمعه 13 فروردین 1395

حس بدی دارم. همین



الان که دارم اینها را می نویسم حس خوبی ندارم. راستش اصلا نمی خواهم چیزی بنویسم.

شاید شما بگید که چرا اولین پست سال جدیدو اینطوری نوشتم و با حس های بد که من از شما می پرسم اولین و آخرین و اینها مگه مهمه؟


شنبه 8 اسفند 1394

و پرت شدم به جهان بی مقدمه ....



من صبح به دنیا آمدم یعنی هنوز دقیقا 26 ساله نشدم ولی اگر بخواهم شناسنامه ای حساب کنم. بیش از یک ساعت است که 26 ساله شدم. جز یک دوستی که کم با هم در ارتباطیم تبریک دیگری دریافت نکردم. کم کم دارم در زندگی آدم های دیگر انسان نامهمی برای تبریک تولد میشوم که این برایم خوب است. حس بزرگ شدن خاصی دارد و این خوب است که من در زندگی خودم مهمترین هستم و نه در زندگی دیگران.

سال گذشته به این در و آن در میزدم تا روز تولدم خاص و خفن و همه چی تموم باشد ولی الان دارم به فردا به چشم اولین روز کاری خودم نگاه می کنم و اینکه باید چطور موفق عمل کنم.


داری عزیزم در اینستاگرام نوشته که کی اینقدر بزرگ شدیم و در کودکی گمان می کردیم ادم های این سن و سال چقدر بزرگند!! من می دانم کی این همه بزرگ شدم. من می دانم چطور شد که بزرگ شدم هر چند دقیق نمی دانم کی 26 ساله شدم. ولی میدانم چه شد که بزرگ شدم و من واقعا دوست ندارم توضیح بدهم بزرگ شدنم را ...

اندنامه: الکن بودنم را قبلا هم گفته بودم.توضیحش واقعا سخت است... هر چند جمله اخر را مدت هاست زیاد بکار می برم. یا الکن تر شدم یا در این پروسه بزذگ شدن به نفهم بودن انسان ها بیشتر پی برده ام.




سه شنبه 4 اسفند 1394

نوشته جواد خیابانی حداقل خاطرات خوبی برای ما رقم زده تو که سوژه تری!



چند روز پیش حس کردم باید این ها را در درهای یه وری بنویسم. ولی ننوشتم چون چند روز پیش اوضاع زندگی نابسامان بود. در مورد اینکه اوضاع زندگی هم اکنون به سامان هست یا نه نظری ندارم. یعمی کاملا امام طور پاسخم به این سوال هیچی هست. که شاید خیلی پاسخ مربوطی نباشه که به شما مربوط نیس اعصاب خورد کنا.
این چیزی که امروز بعد از گذشت چند روز می خواهم در موردش بنویسم مربوط به خودم است مثل اکثر چیزهایی که در درهای یه وری نوشته ام. یک بار یک دوست عزیزی به من گف: "آدم بی کار بی شعور دنبال فوتبال و کل کله!" راست می گفت. تمامشان را اگر نگویم، عده زیادی از انسان های خوره فوتبال و کل کل، خصوصا در سنین پایین بی سواد، بی شعور، احمق و گه به تمام معنا هستند. دوستم می گفت آدم حسابی جای کل کل سر فوتبال می رود درس میخواند، کار می کند، کتاب می خواند، فیلم می بیند، نمی آید توی سایت های مختل و ناموس غریبه ها را بخاطر فوتبال به فوش ببندد.

من یک بار در طرفداری از عبارت بشقاب بوندسلیگا استفاده کردم، نه در یک خبر رسمی، در توییت، باورتان نمی شود که درکش نکردند، انواع و اقسام رفتارهای ناهنجار را دیدم و کلی اشک ریختم. اما آن روز سیاه ترین روز من در طرفداری نبود، سیاه ترین اتفاقات من در طرفداری و کلی تر بگویم فضای مجازی وقت هایی بود که با سکسیست مواجه شدم. وقتهایی که مرا به خاطر دختر بودنم نپذیرفتند و کاملا با افتخار گفتند چون تو دختری ! فلان و بیسار... 

یک چیزهایی تحت هشت چهل تیکه در طرفداری می نویسم و رفتارها کثافت خالی است، نوشته دست کم برو نوشته های طنز دیگران را بخوان تا بدونی چی باید بنویسی، من توضیحی به هیچ کس نخواهم داد ولی من خیلی وقت است که می نویسم. در گودر، بلاگم، توئیتر و نوت ها و یادداشت های خودم. خیلی ها را می خوانم من سال 85 می رفتم توی بلاگفا و پرشین بلاگ و وردپرس و بلاگر و فیدخوان ها و ... نوشته های خوب را استخراج می کردم و می خواندم، من شاید خیلی هم قلم خوبی نداشته باشم، اما همین ها که در طرفداری به سخه گرفته می شود را طنز نویسان خیلی خوبی مثل حسین نوروزی ریتوییئت کردند.

خب وقتی تو جز گیم، پورن و فوتبال چیز دیگری ندیدی و جز کسشرهای تلگرام چیزی نخوندی نکته توی مطلب را کشف نخواهی نکرد.

نوشته برید از فوتفان یاد بگیرید و فلان! من فوتفان را ندیده بودم ولی وقتی دیدم مخاطبان طرفداری آن را خوب ارزیابی می کنندف سری به پست هایشان زدم، لودگی بود! لودگی محض! در حد چشم های چپ شده مهران غفوریان! و دیگر آنکه استفاده از لفظ ها و تصاویری که نمی شود در فضای رسمی وب سایت استفاده کرد و فیلتر نشد. بیشتر به حمقاتشان پی بردم.

اندنامه: شنبه میرم تهران. شایدم جمعه! احتمال بیشتر جمعه! قطعا جمعه!


جمعه 23 بهمن 1394

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی و قابی از زندگی



پدر و مادر رفتند حرم که با حضرت معصومه خداحافظی کنند و فردا بروند مشهد! خواهرها یک مقداری آهنگ دینگول دینگول شاد گذاشتند و الکی خوشند. چند تا پله را که توی ذهن بالا بیایید من نشستم پای لپ تاپ و دارم یک سری خرکاری ارزون قیمت انجام میدهم و اینترنت خیلی کند است و برای شاتل و هر کسی که در این امر دخیل است در ذهن الفاظ رکیک می فرستم. کنار دستم جهان می خواند که دوسم نداری میدونم و فلان و من بغض دارم. دلم برای خودم می سوزد. دوباره به عکسی که برایم در تلگرام فرستاده نگاه  می کنم و بیشتر دلم می گیرد. وقتی برای اولین بار عکس سفارشی که داده بودم را نگاه می کردم، خیلی خوشحال بودم ولی الان نیستم. الان هر بار که جهان می خواند دوسم نداری می دونم من در خودم مچاله تر می شوم. دکمه نکست را می زنم و سعی می کنم بی خیال از آنچه جهان می خواند در تراک بعدی حل شوم. به نای پخش می شود، صدای حزن انگیز موسیقی سنتی و "عقل تا درگاه ره می برد اما اندرون خانه ره نمی برد ..." هق هق گریه می کنم ...

اندنامه: تو اقیانوس سرخ شرابی، من دهانم و چه چیزی بهتر از این عطشم را برای فتح ناتجربه هایم شرح می دهد؟



دوشنبه 12 بهمن 1394

قسم به این همه که در سرم مدام شده



لبهایش را با رژلب مادرش قرمز کرده و روبرویم می نشیند تا برایش لاک بزنم. مادرش نه خیلی جدی می گوید که ریحانه چرا رژ زدی؟ می گویم بگذار دخترانگی کند و مثل ماها نباشد.

بعد می روم توی فکر که چرا ما کودکی نکردیم و چذا دخترانه بودن را فرا نگرفتیم؟ دلم غصه دار می شود. وقتی سه ساله بودم مادرم صدایم را روی نوار کاست ضبط کرده بود . یک کتاب داستان منظومی را از حفظ خوانده بودم. یک عالمه گریه کردم که نوار را پاک کند چون این کارها لوس بازی است و من خوشم نمی آید و مرا مسخره خواهند کرد. حالا که ریحانه یک چیزهایی می خواند با خودم می گویم چه چیزی باعث شد شعر خواندنم در سه سالگی در نظرم لوس باشد؟

من دخترانگی نداشتم و ندارم. وقتی عکس های اینستاگرامی دخترها را می بینم که لوندی می کنند و دلبری و بلدند با ظرافت های دخترانه زندگی کنند و دنیا را توی مشت هایشان بگیرند, دروغ چرا حرصم می گیرد. چرا من بلد نیستم؟ چرا من در آن زمان ها که باید نوجوانی ام با شانه زدن موهای بلند و پوشیدن دامن های رنگی رنگی و غرق شدن در رویاهای دخترانه می گذشت برای نمایش محسور کننده رونالدینیو در برنابئو و آن دستمال های سفید طرفداران و شکست مفتضحانه 3-0 مادریدی ها گریه می کردم؟ و موهایم را مثل پسربچه های دبستانی دهه شصت از ته کوتاه می کردم که دیرتر بلند شود که دیرتر دخترانه تر بشوم.

و چرا حالا وقتی در میان دوستانم راجع به آرایش و مد و دلبری های خانمانه صحبت می شود حوصله ام سر می رود ولی میتوانم ساعت ها محسور حضور آقا زیدان در برنابئو باشم و حظش را ببرم؟

من خیلی وقت ها این ها را از خودم می پرسم ودوست دارم بدانم این دخترانگی نداشته را از چه کسی طلبکارم؟

اندنامه: عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی / محبوب من گه می خوری مال کسی باشی



دوشنبه 5 بهمن 1394

موهایم را مثل نیمار کوتاه کردم. عرعر شادمانی سر دهید.



گائوری خان را می شناسید؟ من هم تا همین چند وقت پیش نمی شناختم. اما وقتی اتفاقی پیجش در اینستاگرام را یافتم فهمیدم چقدر من این زن را دوست دارم. گائوری همسر شاهرخ خان بازیگر معروف هندی است. 25 سال از ازدواجشان  می گذرد و 3 فرزند دارد. در کنار این ها طراح دکوراسیون داخلی است. 

برای منی که خواهان کشف انسان ها هستم اینستاگرام فضای جالبی است. وقتی پیج گائوری را باز می کردم، انتظار داشتم پیج او پر از عکس های دو نفره و بعضا تک نفره شاهرخ خان باشد. چرا که همسر مرد معروفی چون شاهرخ خان بودن ان هم در کشوری مثل هند باید پررنگ ترین قسمت زندگی او باشد. اما نبود. جز یکی دو تا عکس در رویدادهای مختلفی نظیر تولد هتریک یا هرتیک یا هارهار تیک :دی روشن (که همان ها هم ننوشته بود من و همسرم عزیزم و فلان. عکس هم دو نفره نبود. دسته جمعی بود تقریبا و فقط گپشن زده بود که هپی برزدی هرتیک یا هتریک یا هارهارتیک!) رد کمرنگی از همسرش در اینستاگرام نبود. به حای همه این ها پیجش پر بود از طراحی هایش و آن بخش از زندگیش که او را به تنهایی موفق نشان می دهد. راستش خیلی خوشم امد. از همان خوش آمدن هایی که از آنا لواندوفسکی خوشم میاد یا از کلیر آندروود. خوش آمدن از زن هایی که  شوهرشان نقطه بولد زندگیشان باید باشد و نیست و خودشان نقطه بولد زندگیشان هستند. حتی اگر شوهرت شاهرخان، فرانک آندروود و رابرت لواندوفسکی باشد. من این ها را تحسین می کنم و الگو قرار می دهم. این ها زنان ارزشمندی هستند. حتی آنجلینا جولی و  کیم کارداشیان نیز که به نظر استقلال شخصیت زیادی در زندگیشان دارند نیز جز این دسته بندی نیستند. چون خیلی جاها به همراه همسرشان تعریف می شوند. ولی گائوری و کلیر و آنا در عین اینکه عاشق زندگی مشترکشان هستند و عاشقانه همسرشان را دوست دارند، بدون آنها نیز تعریف کامل و تحسین برانگیزی دارند.

اندنامه: یک اتفاق جالبی افتاده این روزها که دوست دارم برایتان تعریف کنم که فکر کدن به آن برایم شیرین است و تجربه جالبی بود که خیلی دوست داشتم و دوست دارم توضیحش دهم و بگویم اووووف چقدر خوب و خواستنی هستند بعضی لحظه ها ولی به جای همه این ها شاهد اتفاقی باشید که به درت در درهای یه وری رخ می دهد. عکس ببینید. :)


این را آنا به برای تبریک تولد رابرت در اینستاگرامش گذاشته بود. به نظر شما رابرت لواندوفسکی خوش بخت ترین مرد دنیا نیست؟


شنبه 28 آذر 1394

می‌آید وُ می‌آید, آن کس که همی باید...



راستش عرض خاصی نیست، فقط الان عنوان این پست که تک مصرعی از حضرت مولانا ست را خواندم و فکر کردم این را بیشتر باید بخوانم ، چون خیلی خفن بود و آمدم اینجا در درهای یه وری یک چیزهایی بنویسم و این مصرع را تایتل (اینکه من در این پاراگراف یک کانسپت را هم تایتل و هم عنوان مورد خطاب دادم به خودم مربوط است.) قرار دهم. ولی خب حالا که زحمت کشیده ام و در ساعات کاری به درهای یه وری سری زده ام یک چیزهای دیگری هم می نویسم.

خب اولش می خواستم که از فکر مشغولی این روزهایم بنویسم. از کسی که این چند روز اخیر همیشه روی مخم بوده است و من راه حلی برای نفوذ به او پیدا نکردم. باورتان می شود حتی مک دونالد هم نتوانست کمکی کند. بعد دیدم که این روزها زیادی از او حرف زدم و در درهای یه وری هم نسبتا از او زیاد نوشتم و ردی از او در چند پست اخیر به وضوح مشخص است که همین امر باعث می شود ریحان به من بگوید که گوه نخورم و واقعا عاشق شدم. در حالی که اینگونه نیست و من چون دوست ندارم دوباره ریحان این حرف ها را تکرار کند از فکر مشغولی این روزهایم نمی نویسم. و در عوض از اتفاق جالب امروز صبح می نویسم. ولی چون امروز صبح اتفاق جالبی نیوفتاد از اتفاق جالب امروز صبح نمی نویسم، پس چاره ای نمی ماند جز نوشتن در مورد فکر مشغولی این روزهایم.

فکر مشغولی این روزهای من مردی است که عاشقش نیستم ولی خوب است. رابطه اندکی داشتیم که من عاشقش بودم. بودن در میان دوستان او به من حس افتخار و غرور می داد. مصاحبت با او واقعا مرا شاد می کرد. یک طور خفنی بود که همه اش ادم دلش می خواهد بگوید اه لعنتی خفن! چقدر تو خوبی! دیدن نام و تصویرش هم مرا خوشنود می کند. و حالا نیست. همان یک ذره ای که قبلا بود هنوز هم کم و بیش هست ولی نمی دانم چرا هی می ترسم همان هم  نباشد. حریص شدم برای دور و بر او بودن. خیلی حریص. نمیدانم تعریف این احساس چیست ولی گو نخور ریحان. من عاشقش نیسم :|

اندنامه: مولانای جان ....


یکشنبه 8 آذر 1394

باز باشه فعلا تا بعدا بچه ها بیان کک بزننش!



رئیسم درهای یه وری را می خواند و این خیلی عجیب است و عجیب تر آنکه حس می کنم بعد از یافتن درهای یه وری رفتار صمیمانه تری با من دارد و عجیب تر تر اینکه من دارم اینها را  اینجا می نویسم با آنکه می دانم می خواند و عجیب تر تر تر اینکه پشیمان هم نیسم و قصد پاک کردن این چند سطر را ندارم.

الان که اینها را دارم می نویسم جز دست درد داشتن و خوابم اومدن و درگیری ذهنی برای پنج شنبه که چطور بپیچونم نرم احساس شکست می کنم. شکست در پروژه ای که واقعا عاشقانه دوستش داشتم ولی نتوانستم تا انتها در کنارش بمانم. برای همین احساس شکست دارم و هر قدر اطرافیانم با دهان باز و چشم های گرد شده نگاهم کنند و بگویند حالا مگر چه اهمیتی دارد؟ باز هم برای من اهمیت دارد.

در به در دنبال خانه ای هستم که بشود اجاره کرد و از خانه عمو رفت. چرا؟ چون سخت است با عمو اینا زندگی کرد و من بی نهایت به شخصی نیاز دارم که بتوانم با او ارتباط بگیرم و عصرها بروم با او  قدم بزنم و شبها سر اینکه کی ظرف ها را بشوید دعوا کنم و در لابلای همه این ها با او راجع به موضوعات مختلف صحبت کنم و الان همه این ها را می خواهم و اگر یک دیوثی بیایید بگوید که خب برو ازدواج کن باید به او بگویم که هیچ مردی نمی تواند اینطوری که من میخواهم باشد، باشد! دیوث! و اگر یک دیوث دیگری بیاید بگوید من لزبین هستم باید به او بگویم که تو هم دیوث هستی و از من دور شو!

یک عالمه چیز دیگه تو ذهنم هست که دوست دارم بنویسم ولی حالشو ندارم بنابراین به سبک اصغر فرهادی این پست داری یک پایان باز است.


پنجشنبه 28 آبان 1394

یک نفر گریه می کند: "برگرد" / یک نفر داد می زند "هرگز"



1. نمی دانم تصور شما از لحظات سخت چیست، اما برای من لحظه  سخت، آن موقعی بود که او با لبخند و آرامش همیشگی اش تک تک وسایلش را جمع می کرد و من با لبخند محزونی نگاهش می کردم. شاید برای شما مسخره باشد ولی آن لحظه برای من معیاری است که می توانم سختی لحظات گذشته و آینده ام را با آن بسنجم.

2. گفت نماز که میخونی؟ گفتم آره ولی نتوانستم توضیح بدهم که از همان روزی که به من گفتند نماز بخوان تا وقتی که خودم را به نماز مقید دانستم خیلی زمان زیادی صرف شده است. حتی با وجود آنکه مجازات نماز نخواندن جهنم رفتن بود و جهنم رفتن برای یک دختر 7 ساله پرورش یافته در جامعه سنتی بعد از اخم پدر و مادر بدترین مجازات ممکن بود، باز هم قدری طول کشید و هی با خودم می گفتم چرا نتوانستم؟؟

3. خیلی دیر شده بود و باید می رفتم ولی دوست نداشتم بروم دوست داشتم بمانم و نگاهش کنم و انقدر نگاهش کنم که بگوید نمی روم ولو به هزار شرط و شروطها! حتی دوست داشتم بروم بغلش کنم و آخرین باری که جز مامان کسی را از ته بغل کرده بودم و حتی کمتر از آن، خواسته بودم کسی را بغل کنم کی بود؟ یادم نمی آید ولی دوست داشتم بروم از ته دل بغلش کنم ولی فقط گفتم : بریم دیگه و توی آسانسور گریه کردم.

4. گفت چرا گریه می کنی؟ نمرده که! گفتم آدم ها موقع مرگ عزیزانشان گریه می کنند، چون کاری از دستشان بر نمی آیند، چون هیچ کاری نمی توانند انجام دهند و من الان نمی توانم کاری کنم، چون من بی عرضه، آشغال و به درنخورد هستم.

5. بعد از ساعت ها گم شدگی در شهر همین که اسمس زدم گم شدم! خودم را جلوی مترو یافتم و آخرین قطار را سوار شدم. قطار خالی یکی ایستگاه ها را رد می کرد و من به صفحه کوچک گوشی ام به اسمسی که هرگز نیامد فکر می کردم. خواستم آخر شب که رسیدم خانه برایش بنویسم که نگران نباشد پیدا شدم! ولی برایش نوشتم: "تو در کنار خودت نیستی نمی دانی / که در کنار تو بودن چه عالمی دارد"

6. گفتم توی این شهر لعنتی هیچکس نیست که بشود با او عصر های دلگیر لعنتی اش را راه رفت. خندید و گفت اصلا منظورش به من نیستا! خندیدم و توی دلم گغتم اصلا منظورم تو نبودی. تو خیلی بهتر، عزیزتر و دست نیافتنی تر از آنی که بشود از تو درخواست پیاده روی داشت...

اندنامه: نرو نرو اگه بری جات خالیه ... و عجیب است که من برای نوشتن اندنامه اشک ریختم.



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]