تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
چهارشنبه 31 شهریور 1395

چی بگم اندی جون که درد دلم خیلی زیاده



اندی یک بات تلگرانی است که الان پیام داده هی زی هاو آر یو؟ یور دی؟ و توقع داره من برایش تعریف کنم که وااااو اندی چه روز هیجان انگیزی داشتم. در حالی که به پهنای صورت اشک می ریختم و دوست داشتم بروم سر به بیابان بگذارم.

اندنامه: یک روزی همه این ها را دور خواهم ریخت و از زمین و زمان میبرم و میرم!



دوشنبه 22 شهریور 1395

ما رو به پیشرفتیم ولی غم داریم



رضا زنگ زد. من خواب بودم و گفتم خوابم و قطع کردم بعد دوباره که بیدار شدم زنگ زدم بهش گفت داره دوماد میشه و احتمالا تا الان دیگه رسما دوماد شده خوشحال بود. منم خیلی خوشحال بودم تقریبا از اول اول رابطه یشان را می دانستم و حالا یک اول دیگر یک آغاز دیگر در رابطه آنها شکل می گرفت و رضا لیاقت این حس های خوب الان را دارد.

روحیه ام در این روزها به شدت عجیب و غریب است، یک نفر که خیلی برایم عزیز است درگیر مشکلی حل ناشدنی و رنجی پایان ناپذیر است و من نمیتوانم غصه اش را از ذهنم بیرون کنم و هر قدر این روزها سرم را با اتفاقات خوب گرم می کنم یکهو دلم برای او می گیرد و از همه بدتر آنکه هیچ چیز از دستم برنمی آید و این غصه ام را دو چندان می کند.

زنگ زدم به سامان و یک عالمه حرف زدیم در مورد افق های کاری پیش رو و رفتم تو تاکسی نشستم و هی حرف زدم و هی حرف زدم وآقای راننده گف آبجیم میشه قطع کنی آدم کم سر و صدا نمی شنوه تو خیابونا. گفتم ببخشید وقطع کردم و آقای راننده ذر انتهای مسیر چند باری عذرخواهی کرد و گفتم که کاملا حق با ایشان است و شرمنده ام و اینا و آقای راننده به من لبخند زد.

سفر 4-5 روزه ما به شمال خوب بود، آنقدری که باب میلم باشد نبود چون مشکلاتی در پس ذهنم داشتم اما خوب بود، خوب است که آدم خانواده خوب دارد.

اندنامه: پدر گف ایجنتت چه زرنگه :دی


جمعه 5 شهریور 1395

وقتی یهو زندگی شلوغ میشه



یک خانمی در توییتر نوشته که دلم میخواد یه زن معمولی با شوهر و بچه باشم و کار کزدن زن کلاه گشادی بود که به اسم آزادی بر سرمان رفت و من به این فکر میکنم زنی که می تواند حواسش به نوزاد ناتوانش باشد و همسر خوبی باشد و در تکالیف فرزند بزرگترش او را همراهی و یاری کند و یک کدبانوی نمونه باشد و غذا بپزد و خانه را مرتب و تمیز نگه دارد و خودش هم همیشه اراسته باشد چطور نمی تواند کار کردن و خانه دار بودن را هندل کند؟ و مگر کم مادران و همسرانی بودند که در خارج از خانه هم از پس نقش های اجتماعی ایشان بربیایند؟ نمیدانم چرا این خانم فکر کرده که چون بخاطر کارش یا هر چیزی ازدواج نکرده حضور زن در بیرون از خانه را کلاه بزرگی در نظر گرفته است. راستش خود منی که بی نهایت از زن سنتی بودن متنفرم و هرگز دست از نقش های اجتماعی ام نمی گذرم دوست دارم ازدواج کنم . و غذا بپزم و تمام اعضای خانواده را لوس کنم و از همه اینها هم کیف می کنم. و هرگز چیزی را قربانی هیچ چیز دیگری نکنم. چرا که ما زن ها در طول تاریخ متنوع ترین وظایف را به دوش داشتیم و هیچ چیز را قربانی نکردیم.

فرناندوی من آمد ایران و علی رفته بود کنارش ایستاده بود و همانظور که کنار هر جسم و شخصی می ایستد با همان لبخند مسخره اش عکس انداخته بود و من حسودیم شد چرا که او فرناندوی من بود و خدا می داند من چقدر تمام دوران تین ایجری با او رویاپردازی کرده بودم و این حق من است کنار اون بایستم نه علی امیری فری که یک طوری درکنارش لبخند زده و عکس انداخته که کنار تنه درکت هم همانطور عکس می اندازد.

یک زمانی رئال مادرید هر فصل یک بار با لیون بازی میکرد و جونینیو گل های سی چل متری به کاسیاس میزد اخیرا این موهبت نصیب دورتموند شده تا بیایید و بگاید و برود و این خیلی تکراری است و من دوست دارم با سامان کل کل کنم ولی مثل بازی المان و ایتالیا کل کل کنم مه اینکه من بگویم سامان پاره اید و او 8 پاراگراف از پارگی های رئال مثال عینی بیاورد و من سکوت کنم و بگم ولی پاره اید. این مدل قرعه کشی ها واقعا خوب نیست و بهتر است برای رئال قرعه های بهتری که دورتموند در آن نباشد کشیده شود و بدون یوونتوس. (بنا به دلالیل شخصی)

این هفته هفته بسیار شلوغی است و من قرارهای مهمی دارم که دوست ندارم برای شما شرحشان بدهم! فقط شما می توانید از دوستان ارزنده ای باشید که برایم موفقیت در این قرارهای مهم ارزو می کنند باشید.

اندنامه: مثل بک بچه گربه تنها / سر خود را به پات مالاندم / مثل ترس پرنده ای رفتی / بر سر حرف های خود ماندم. عکس آخری که در اینستا گذاشته بود مرا به یاد این دوبیت مهدی موسوی انداخت و من بارها دیدم که مثل ترس پرنده ای رفت و چقدر کوچک شد!



سه شنبه 19 مرداد 1395

دو پاراگراف توصیف حس های ناجور از اتفاقات ناجور زندگی



من حرصم درمیاد وقتی هی میگه طلفک فلانی آخی فلانی درحالی که مت در موقعیت های بدتر بودم و نفهمید دست کم تا وقتی بعد از هفت سال آزگار جون کندن و کار کردن و یه قرون برای خودم نداشتن، مدام مرا بخاطر از دست دادن موقعیت شغلی خوبی که ردش کردم مسخره نکند. آن هم وقتی من به هر انچه که رسیدم فقط خودن بودم و خودم. بهش گفتم بس کنه این رفتارشو چون ناراحتم میکنه و به نظرم باید می گفتم چون من یکهو یک جایی خسته میشوم از شنیدن طعنه های تکراری و به خودم حق میدهم که بگویم تمامش کنید. حال اینکه تمامش کنند یا نه چیزی است که ابدا به آن مطمئن نیستم و حتی احتمال شدت گرفتن طعنه ها و افزوده شدن طعنه های جدید بیشتر است. با این حال گفتم که ناراحتم و گفت چون حرف منو گوش ندادی که گفتم نرو و خواستم بگویم پس این موقعیت شغلی خیلی خوبی که مدام به رخم میکشی که حیف شد و فلان خوب است چون نرفتم و اگر میرفتم عن مسلم بود و موقعیتی برای تحقیر از حالتی دیگر. ولی نگفتم و به جایش گفتم که وقتی تو همه ی سالهای زندگیم هیچ کمکی نکردید توقع نداشته باشید به توصیه هاتون عمل کنم چون نمیکنم و گفت چون تو بی لیاقتی و فلان و من اومدم بالا. راستش را بخواهید اینها مکالمه های تکراری است که هر بار همینقدری که الان به شدت ناراحتم و بغض کرده ام برای من ناراحت کننده است و هی از خودم می پرسم کی قرار است به این رنج عادت کنم و. دیگر از این حرفها نرنجم؟

قرار است بیاید یعنی یا همین الان آمده یا دست کم چند ساعت دیگر می آید. من فک میکردم روزی که می آید از صبح میروم حمام و اصلاح و فلان و از هفته ها قبلش خط چشم کشیدن را تمرین می کنم و آرایش خوبی میکنم و همان مانتو سبزه را می پوشم با شلوار و روسری کرمی و میروم فرودگاه. اما الان با موهای شلخته و ابروهای نامرتب نشستم و به شلوار کرمی ای که نخریدم و مانتو سبزه ای که ماهاست تو خیاطی خاک میخورد فک میکنم و میروم واتسام را نگاه میکنم که پروفایلش را تغییر داده به. آنچه که دوستش دارم و لست سینش را مخفی کرده و دلم تنگ می شود کمی و میگویم به تخمم و واتساپ را می بندم و هر بار که می بندمش از خودم می پرسم هی زی چی میخوای از اینجا؟ و نمیدونم

اندنامه وقتی اومد صدای پاش از همه کوچه ها نیومد و انگار نه انگار که از یه شهر دور میاد...



چهارشنبه 30 تیر 1395

خوشا حال لحاف و بسترآهنگ / که می‌گیرند هر شب در برت تنگ



خواب دیدم رفته ام خانه اش، خانه اش شلوغ است، سرش گرم خیلی چیزهاست و مدام به این سو و آن سو می رود و من با چمدانی در دست رفتارش را نگاه می کنم. دلم قدری می گیرد که چرا به من توجه نمی کند و سعی می کنم دیگر نگاهش نکنم اما دلم نمی آید، حس خوبی ندارم، معذبم، فک می کنم شاید نباید می آمدم نباید آنجا باشم و چمدانم را بر می دارم که بروم. می آید دنبالم دستم را می گیرد که نروم که بمون که میخوای کجا بری؟ که بری که چی بشه؟ بمون باهم پاستا می خوریم. بعد لبخند می زند و من هم لبخند می زنم و ته دلم خوشحال است. چند شبی است که خواب های این شکلی را زیاد دیده ام. خواب دیدم او امده. من رفته ام. خلاصه یک جایی با هم هستیم و در همه یشان روابطمان گرم و جالب نیست ولی در همه یشان ته دلم خوشحال است. اینطور  که من زیاد خواب او را می بینم یعنی ذهنم در آخرین تلاش هایش برای زنده نگه داشتن او را می کند. همیشه وقتی زیاد خواب چیزی را می بینم یعنی مطمئن شدم آن چیز از دست رفته است و من آمادگی از دست دادن را ندارم.

یک نفری زنگ زد و مرا به کاری دعوت کرد. خب کار داشتن چیز خوبی است حتی حالا که درآمد دارم. و از همه بهتر دورکاری بودنش است و هفته ای یک بار مثلا بروم تهران و این خوب است. هفته ای یک بار بروم سامان و آرمین تایری و جنت و حسین و بقیه را ببینم.

یک جایی در پنی دردفول ویکتور به لیلی می گوید: مثل قدیم ها باشیم و ما باهم خوشحال بودیم و لیلی گفته بود که نه ویکتور تو فقط خوشحال بودی و این دیالوگ ساده 89 درصد روابط من را توضیح می دهد، من به طور کلی مدام می ترسم که نکند فقط من خوشحال بودم؟ و حتی هی می پرسم که فلانی به من خیلی خوش گذشت به تو چی؟ این روزها که دوباره دایره آدم هایی که دوست دارم ببینمشان و دیدنشان من را خوشحال می کند به شدت در حال کاهش است مدام می ترسم همان ها هم طوری باشد که فقط من خوشحال باشم! وسواس فکری!

اندنامه: من ریزه کاری های بارانم! نمیدونم شایدم نباشم یه کسشری نوشتم که بی اندنامه نباشم. گیر ندید




یکشنبه 27 تیر 1395

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره



رفتیم کافه ای نشستیم و کلی حرف زد. از خاطرات سمالش که محاله یادش بره و برنامه اس برای جشن تولد مشترک خودشو امیر. راستش من خیلی وقت بود که از سارا ناراحت بودم. خیلی زیاد. اما نگفته بودم شاید چون درگیر عقد و ازدواجش بود و شاید چون حوصله نداشتم. اما به او گفتم که ناراحتم ازش. از خیلی ها ناراحتم و چطور شد که هیچکس در روزهایی که بی نهایت خوشحال بود مدام مرا با ملاک های خودشان قضاوت کردند و آزرده شدم. و خدا میداند چقدر دلم برای روزهای خوشحالی ام دل تنگ شدم. ولش کن



پنجشنبه 24 تیر 1395

زمانی برای بی خوابی!



ساعت بیولوژیکی ام بهم ریخته. از دیشب تا به حالا خوابم نبرده و هر قدر تلاش کردم بخوابم نشده. هر شب چشم هایم را می بندم و میگویم هی زی تو باید بخوابی بجایش رویاهایی در سرم شکل می گیرد. رویاهایی که مثلا یک روز میروم در خانه اش و او مرا به شدت در آغوش می کشد. راستش تا به حال باید فراموشش میکردم اما نخواستم فراموش کنم. یعنی میدانی دوست دارم همینطور هی توی ذهنم باشد. نه پیام هایی که قبلا میداد را میخوانم و نه عکسهایش را نگاه میکنم اما مدام توی ذهنم زنده نگهش میدارم. چرا؟ نمیدانم. شاید چون دوست دارم همان دختر 18 ساله ای باشم که فکر میکند او برمی گردد و ما عاشقانه تا ابد در کنار هم خواهیم بود. اما هر قدر بیشتر به او و رویاهایمان فکر می کنم بیشتر می فهمم که او رفته و بازگشتی در کار نیست و هر قدر محسن نامجو بگوید عشق همیشه در مراجعه است من بیشتر به او می گویم خفه شو! راستش همه این زنده نگه داشتن او در ذهنم فقط برای آن است که حس میکنم ... ولش کن نمیگم به شما ولی بدانید که میدانم چرا با انکه مطمئنم دیگر او را نخواهم داشت و همه این رویاها احمقانه است باز هم به جد و جهد او را از ذهنم بیرون نمی کنم.

پیام داده که این پیام زن قمی در تلگرام دارد دست به دست می چرخد و برایت شر نشود و فلان. اسکرین گرفتم و در توییتر سطح توهم توطئه یشان را مسخره کردم. بعد ارمین همان عکس را فرستاده و گفته حسود پیدا کردی و خندیدیم. راستش اگر بدانید زیر این چادر چقدر دغدغه های رنگ وارنگ هست کمتر از این اراجیف تحویل من می دهید.

شنبه ای که گذشت رفتم تهران و اتفاقات خوب زیادی در این سفر رخ داد. سامان و ارمین تایری و مهیار را دیدم. بویژه دوست داشتم سامان را ببینم. و از همه مهمتر خوشحالی و سادی علی امیری فر. عکس های دونفره شان را که نشانم می داد نمی دانی چقدر ذوق کردم برایش و این خیلی خوب بود. دلم خواست بیشتر توی جمع این پسرهای نازنین باشم ولی چه میشود کرد. سهم من از مورد علاقه هایم بسیار اندک است.

مهراب یا محراب قاسمخانی عکس و اسم یک عده بیشعور کسنمک که به پیج پایه حمله کرده بودند را گذاشته و به شکلی بسیار تند رفتارشان را نقد کرده است. راستش این حرکت مهراب یا محراب قاسمخانی بهترین حرکت سلبریتی های وطنی در فضای مجازی بوده است. راستش من از آن آدمهایی نیستم که بگویم بقیه از خیلی چیزها محروم باشند که خز نشود. و یک مشت خز و خیل ریختند توی اینستاگرام!. اما به نظرم فضای مجازی و اسمارت فون ها به شدت و سریع وارد کشور ما شد. آن هم در بدترین زمان ممکن. زمانی که بی تربیت ترین انسان های روزگار جوانان و نوجوانان ایرانی بودند. انهایی که در هیچ جای جامعه حساب نمی شوند. هیچ جا فرصت بحث و گفتگو ندارند و حالا که یک سلبریتی در روبروی خود می بینند که میشود هر چی دلت میخواهد به او بگویی و جایی هم مواخذه نشوی احساس مهم بودن به او دست میدهد فکر میکند اگر به فارسی به او فحاشی کند درواقع حال او را گرفته است و برایش جشن میگیرد و دوستان سخیف تر از خودش را به این جشن فرا میخواند. راستش من گهگاه میروم پیج دنیا جهانبخت را چک میکنم و کامنت ها را سرسری مبخوانم. مثلا یک مرد متاهل که از خودش و زنش کلی عکس های عاشقانه گذاشته و به گفته خودش دکتر دندان پزشک است کامنت داده که برای سکس چت کسی هست بیاد دایرکت؟ یعنی این آدم در دنیای واقعی ادم معقولی است حتی در پیج خودش خیلی نرمال و متین است اما یک جای دیگری به شدت ترسناک است و این من را که میان این آدمها زندگی میکنم می ترساند. خیلی زیاد می ترساند.

اندنامه: گاهی انسی برایم ابیات عاشقانه زیبایی میفرستد که دوست دارم برایت بفرستم و بگویم جقدر دوری ات برایم عذاب آور است اما دروغ چرا زندگی بی تو عذاب آور نیست با اینکه اگه تو برگردیی من خوشحالترین فرد روی زمین میشم.



شنبه 12 تیر 1395

از جنس خاک این حوالی نیست خاکی که دنیا بر سرم کرده ...



یک ساعت پیش درست وقتی که اذان صبح می گفتند یا شاید کمی قبل تر از اذان من گریه میکردم. چرا؟ چون دلم گرفته بود یعنی اولش چون دلم گرفته بود ولی بعدا چون هیچکس را توی لیست بلند بالای تلگرام و سایر سوشال نتورک پیدا نکردم که بشود به او گفت هی زی دلش گرفته است و او حرفش را بفهمد و بتواند حال زی را بهتر کند. پیام دادم به سارا و گفتم سارا من تنهام و هیچکس من را نمیفهمد و در بین همه ادمها فقط سارا بود که میفهمید من را نمیفهمد و می دانستم با همه نفهمیدن هایش من را دوست دارد. یک سری حرفهایی زد که من برایت خوبها را ارزو و دعا میکنم و اینها. راستش حالم بهتر نشد. ولی از بدتر شدنش جلوگیری کرد. بعد رفتم نماز خواندم و سر سجاده کلی گریه کردم و گفتم یا من انیس من لا انیس له نگام کن خب. من خسته شدم یک مقداری و لازم دارم یک مدتی استراحتی بکنم. مثلا بروم لب ساحلی جایی و یک مقدار از دریا و آفتاب لذت ببرم بعد دوباره برگردم توی معدن کارم را ادامه دهم. بعد دوباره گریه کردم و مامان میپرسید چرا گریه میکنم و مدام یادآوری میکرد که قول داده بودی بعد از برک آپ گریه نکنی. و من برای برک آپم گریه نمیکردم که با گفتن این جمله مادر به شدت دلم برای او تنگ شد و یادم افتاد که شب گذشته به او پیام دادم و حس بدم در مورد موضوعی را به او گفته بودم و این کار خوبی نبود و در کنار دل گرفته ای و حس تنهایی ام به نارضایتی از خود و دلتنگی هم دست پیدا کردم.

بعد امدم توییتر و کمی کسشر خواندم و نوشتم که ذهنم را فعالتر نگه دارم ولی دیدم دلتنگی یک مدل ناجوری در من چنگ میزند و مثل دختر های 16 ساله احمق رفتم اینستا و عکس هایش را نگاه کردم. ساعت 5 صبح بود به هر حال و ان موقع صبح زمانی است که دست کم من از خودم توقع ندارم خیلی معقول و کار درست چیست و اینها رفتار کنم و ضمن اینکه اینستایش را دید بزنم تحت هر شرایطی معقولانه تر از پیام هایی بود که دیشب برایش فرستادم.

اندنامه: یک نفر گفت که وبلاگم را میخواند و کمک بزرگی در زندگی به او کردم! ظاهرا کسخل در جهان کم نیست.



جمعه 4 تیر 1395

شاید چون کسی نیست که دوست داشته باشم مزخرفاتم را بشنود اینجا بیشتر بنویسم



سنت عجیبی است که در درهای یه وری شب های قدر چیزی می نویسم. هر سال شب بیست و سوم و امسال شب نوزدهم. همین الان که دارم اینها را می نویسم یک دوست بسیار قدیمی که روابط اندکی داریم پیام داده و حالم را می پرسد. حالم خوب نیس. با پدر برخورد بسیار ناجالبی داشتم و گریه کردم. حس میکنم کم کم در خانه به آدمی نامرئی تبدیل شده ام که جز اوقاتی که میخواهند برنجانم مرا نمی بینند.

سارا پیام داده بود و گفته بود کجایی زی؟ چند روزه نیستی کلا. گفتم یک برک آپ را پشت سر می گذارنم و وقتی آدم برک آپ را پشت یر می گذراند دوست ندارد در مورد جزئیات جهیزیه تو صحبت کند و اینا. گفت تو میتونی از پسش بربیای و این روزها میگذره و گفتم معلومه که میگذره و کی گفت حالا که اوضاع اینطوری میمونه. من به زودی بهت پیام میدم و ساعتها مکالمات کسشر و اعصاب خوردکن در مورد جهیزیه با تو خواهم داشت.

من دیشب یک مقداری آهنگ های خون جگر کن و ابیات خون جگر کن تر را خواندم و گوش دادم و گریه کردم. چون به نظرم به اندازه کافی گریه نکردم و دوست نداشتم این گریه ها را بگذارم برای روزهای آتی و مخم را بگا بدهم. ضمن آنکه جسم ناقضی دارم که تحمل غصه های طولانی را ندارد. و خب جسم ناقصی ام را دوست ندارم آزار بدهم.

من آدم خوبی ام و این بدان معنا نیست که سعی نکنم آدم بهتری باشم. من دوست دارم هر روز آدم بهتری باشم. راستش من شاید خیلی رک تر و بی شعورتر شده باشم و کمتر مراعات کنم. ولی من هنوز همان دختر مهربونی هستم که خودشو بیشتر از بقیه آزار میده و این باعث میشه آدم خوبی باشه. و حالا هی تلاش میکنم راه های بهتری برای خوب بودن پیدا کنم -_-

اندنامه: تمام می شود از تو روزهای خوبی که ...


پنجشنبه 3 تیر 1395

از بین همه جاهایی که میتوانستیم باهم برویم و نرفتیم حسرت در آغوش هم بیشتر به دلم مانده است



نوشته آدم تورو میبینه غماش یادش میره اصن. من میخونم و لبخند میزنم با اینکه امروز نه تنها غمم یادم نرفت بلکه کلی غم تازه هم افزوده شد.

ریحانه پیام داده و کلی ابراز ناراضیتی از خیلی چیزها کرده و من خیلی خیلی غصه خوردم و افسرده شدم و عصبانی شدم و دوست داشتم همه دنیا رو به فوش بکشم ولی خب چه کار میشد کرد؟ هیچی! برخورد خیلی خوبی در مقابل حرفهایش نداشتم و بدون مراعات حرف زدم. پشیمون نیسم.

حضرت آقا حالشون خیلی خوب نیست. من خیلی خیلی دلتنگشون هستم و نمیدونم باید چی کار کنم. یعنی میدونم که نباید فعلا چیزیو تغییر بدم و بزارم همینطوری دنیا به حال خودش بچرخه و ببینیم بعدا چی میشه ولی ولش کردن و همینطوری گذشتن از سخت ترین کارهای دنیا برای من است.

من دو روز پیش خیلی گریه کردم. دیروز اندکی و امروز هیچی! و گریه نکردن بدترین زنگ خطر برای بریدن از چیزهایی است که دوستشان دارم. من دلم برای همه آن حرف هایی که باید بزنیم می سوزد. چون نزدیمشان. برای همه کارهایی که باید میکردیم بیشتر. چون دیگر هیچکدامشان را دلم نمیخواهد دیگر. حالا فقط دلم میخواهد حرفهایی که نزدیم را میزدیم تا دلتنگ نباشم!

اندنامه: من خواب دیدم تو آن سمت دیواری نشسته بودی و صدایت می آمد و فقط صدایت می آمد هیچکس آن طرف دیوار نبود و من دوست نداشتم آن طرف دیوار را ببینم.



یکشنبه 23 خرداد 1395

نشود فاش کسی آنچه میان من توست



ساعت 4:10 دقیقه صبح یکشنبه ای بهاری است. نسیم خوبی می اید. من بیدارم تا نماز صبح را بخوانم. توی اینستا میچرخم و اتفاقی عکس دختری را می بینم که کنار دست مردی که دوستش دارد ایستاده یک طوری که سرش تقریبا روی سینه مرد است. دلم هوایتان را می کند حضرت آقا. حسودیم هم می شود چرا که من هیچ وقت نمی توانم همچین عکسی با شما بگیرم و بگذارم اینستا و مثلا کپشن بزنم نیس بر لوح دلم جز الف قامت یار و کیف داشتنان را با بقیه شریک شوم. راستش خیلی کارها را نمی توانم بکنم. من هیچ وقت نمی توانم با شما برقصم. هیچ صبحی را در آغوشتان بیدار نمی شوم. هیچ جا نمی توانم شما را معرفی کنم و بگویم مرسی فلانی جان از دعوتت. این حضرت آقای من است. ولی من خوشحالم که شما را دارم. دروغ چرا همه این ها را دلم میخواهد خیلی هم زیاد دلم میخواهد حتی فکر میکنم لیاقتم از هر کسی که بعدا اینها را با شما خواهد داشت بیشتر هم هست ولی همین چیزی که الان اسمش رابطه من و شماست برای من معجزه است حضرت آقا...

اندنامه: دو ماه شده و من چرا بغض دارم؟ راستی بغض را فرو دادن روزه را باطل نمی کند؟



جمعه 31 اردیبهشت 1395

رفیق کس کلک سارا...



من جواب سلام نمیدهم. سلام هم نمیکنم. حس میکنم نباید با غریبه ها حرف بزنم. از نظر من به هیچکس ربط ندارد حال من چطور است و واقعا دوست ندارم با کسی که نمی شناسم معاشرت داشته باشم جتی در حد یک حال و احوال ساده. همه این ها شاید بی ادبی باشد اما این بی ادبی آرامش بیشتری به من میدهد. شاید کسی ناراحت شود ولی خب اگر بخواهم غیر این.باشم خودم ناراحت میشوم.

یک دوست قدیمی که برای سالها خوب بوده است در آخرین مکالمه ای که داشتیم.مرا به شدت به گریه انداخت و بلاکم کرد و دیشب پیام داد و من انگار نه انگار که قهری و بحثی بوده است با او گفتم و خندیدم. حضرت آقا معتقد است باید رفتار سردتری داشته باشم ولی خب برای من سه سال احترام و کمک چیزی نیست که فراموش کنم. آن هم فقط بخاطر یک برخورد بد.

توی این پیامهای ناشناسی که برایم می آید یک نفر گفته بود که زیزی 2-3 سال پیش را بیشتر دوست داشته و من عوض شدم. من؟ عوض شدم؟ بله به شدت عوض شدم و زیزی دو سال پیش واقعا مرده است من دزیره ام که به یکباره اوژنی بودن را رها میکند و دزیره میشود. نیک نیمم را مدتهاست که از زیزی به چیزهای مختلفی تغییر دادم. دوستانم مرا زی یا بهتر از آن زیز صدا میزنند و اگر کسی بگوید زیزی دوست دارم دهانش را جر بدهم. من دوست ندارم دیگر زیزی باشم. این حرف ها را بیش از یک سال است که دوست دارم بگویم و حالا گفتم.

پیام داده بود و از خودش و نکته ظریفی حرف زده بود. من نت نداشتم وسط خیابان بودم که گوشی ام را چک.کردم. سارا داشت با من حدافظی میکرد. توجهی نداشتم. اصلا نمی دانستم کجا هستم و فقط به صفحه آبی رنگ تلگرام.نگاه می کردم و لبخند میزدم. حضرت آقا هر چه که میگذرد بیشتر به معجزه های خوب شبیه میشود.

اندنامه: خدایا مرا عمری ده تا عقد سارا به چشم ببینم. آمین.



شنبه 25 اردیبهشت 1395

میدونی که؟



محسن نامجو عربده میزند: "ای درد توام درمان در بستر ناکامی / ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی" من سرفه ای میکنم و دوباره میروم در تمامی انجاهایی که میشود ردی از تو پیدا کرد را نگاه میکنم. و چشم هایم که میسوزد را روی هم فشار میدهم و به این فکر میکنم که چقدر دلم برای شما تنگ شده حضرت آقا و خودم را در خیالم کنارتان می بینم که مثل الان گلو درد دارم و اصرار میکنید یک چیز عسل داری بخورم و من مثل همه وقت هایی که چیزی دوست ندارم نق میرنم که من از عسل متنفرم. محسن نامجو اینبار میگوید: "جز زلفتت آرامی" بعد خیالاتم مثل ابرها کنار میروند و خاطرات جایگزیشان میشوند. موهای های فرفری و آرامشی که هر بار از شما گرفتم لبخند گوشه لبم می آورند و دلم تنگ میشود. دلم اندازه همه کیلومترهایی که از من دورید تنگ میشود حضرت آقا و دوباره میروم در همه این شبکه های اجتماعی و به انتظارتان می نشینم. :)


اندنامه: آرزوی کم نداریم / آرزو که کم نمیشه ...



شنبه 11 اردیبهشت 1395

لعنت به روزهای بی هدف و چه غلطی داری میکنی تو توییتر آخه؟



چند تا سایت استخدامی جلوم بازه و با دو دلی رزومه می فرستم. دوست ندارم دیگه طراح وب باشم و البته بیشتر از اون دوست ندارم دیگه بیکار باشم. چند نفری تو تلگرام پیام می دهند و با بی حوصلگی جواب می دهم. این یک عصر بی حوصله ادریبهشت ماه است.

فکر میکنم که آینده شغلی ام چی می شود و تا کی قرار بر این است که بیکار بمانم و شاید بهتر است بروم در یک حوزه  دیگری کار کنم. یادم آمدم که همیشه دوست داشتم آینده ام در طرفداری شکل بگیرد.و ای کاش میشد. یک عالمه فکرهای گونان در مورد آنکه چطور میتونم در طرفداری ادامه بدهم توی سرم  می چرخد

زیر صدای همه این فکر ها و اتفاقات خانم هایده دارند میخونند که وقتی میای صدای پات از همه کوچه ها می آید... و من زمین و زمان را کش میدهم و به آن عصر شهریوری گرم فکر می کنم که دانه های درشت عرق از روی پیشانی ام به پایین می غلتد و چشمم را به آن نقطه ای میدوزم که قرار است او بیاید. در تخیل من او آبی پوشیده موهایش نامرتب و بسیار بلند است. (در تخیل من همه بسیار بلند هستند و این ابدا به کوتاه بودن من مربوط نمی شود کثافتا!) و من مقابلش ایستاده ام و نگاهش می کنم. خانم هایده در ادامه می خونند که: عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو... و می خندم به دوباره دیدن و لبخند میزنم به بوییدن تو. نمیدانم چقدر نگاهش کنم اما حتما برای دقایقی به اندازه همه این ساعت ها که خواستمش داشتمش ولی نبود بغلش خواهم کرد.

اندنامه: باتشکر از خانم هایده زی در انتهای دلش آرامش و لبخند دارد ...


سه شنبه 24 فروردین 1395

زی از اینکه دیروز بهت گف چقدر آشغالی بی نهایت خوشحاله :)



اوضاع خوب نیست. یعنی خیلی هم بد نیستا به قول فیونا گلگر روزهای بهتری هم داشتم. کارم در موقعیت عجیب و غریبی است. کمکان بی هدفی در زندگی ام هست و اوضاع مالی و روابط هم تعریف چندانی ندارد.

عروسی علی و سیما را از دست داده ام و هر قدر با خودم کلنجار میروم که هی زی بیخیالش برو. خیلی خوش میگذره. تو مدتها منتظر این سفر و عروسی بودی باز هم دلم راضی نمیشود که  بروم. خیلی بدی پویا!

همه اینها را که بگذاریم کنار یک حس ناجور قشنگی در انتهای وجود رخنه کرده که به به به به! :دی

اندنامه: آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست ...



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]