تبلیغات
درهای یه وری!
ای كاش كه جای آرمیدن بودی....یا این ره دور را رسیدن بودی
جمعه 30 تیر 1396

وقتی تو می آیی در و دیوار می چرخد ...



یک چیزهایی می نویسم که مثلا کمدی است یک ویدیویی هم برای مشتری میسازم بعد مطابق سلیقه اش تغییر میدهم. برای گربه ها غذا میبرم. توییت میخوانم. اخبار را پیگیری میکنم. دوباره میروم سراغ رمانی که انسیه معرفی کرده و در دنیای دوریان گری غرق میشوم و در زیر همه این ها گریه هم میکنم. یک چیزی در وجودم شکسته است و دوست دارم انقدر گریه کنم که بمیرم. و گریه حالم را بهتر نمیکند. همانطور که مثل ربات کارهای روزمره را مرتب انجام دادن حالم را بهتر نمیکند.

اندنامه: من همیشه جسور بودم. ولی نه برای عشق



پنجشنبه 1 تیر 1396

ببینید کی منتظره زندگیش خیلی خفن شه



نزدیک سه بامداده. خیلی گرمه دلم میخواد زمستون باشه اونقدر زمستون که ساعت 5 شب باشه و بتونی ساعتهای زیادی شب داشته باشی. اولش که گفتم دلم زمستون میخواد بخاطر این بود که گرمه و سرما خیلی بهتره ولی بعدش دیدم شبای طولانی از سرما هم بهتره. فک.کن کلی وقت هوا تاریک باشه. یه باد خنکی بیاد لباس خوشگلای زمستونیتو پوشیدی و کلی خیابونا رو قدم میزنی با انسی. و انسی برات ناهید میخونه و تو براش شهرام شب پره.

یه مقداری ذوق دارم و یه مقداری نگرانی. یه مقدار زیادی هم بی پولم.

پ.ن: حرف خاصی نداشتم دلم برای اینجا تنگ شده بود.



یکشنبه 31 اردیبهشت 1396

چقدر خوب که دیگر در قلبم جایی ندارید



یک یار در توییتر نوشتم تنها چیزی که در این دنیا از خراب شدن یک رفاقت خوب دردناک تر است داغ فرزند است. من برای رفاقت های فوق العاده ای که بگا میروند واقعا ناراحت میشم. غصه میخورم و گریه میکنم. و در سالهای اخیر این اتفاق زیاد برای من افتاده است. ان هایی که خیلی دوستشان داشتم و رفاقتشان برایم به شدت عزیز و خوش میگذره و اینا بود ولی یکهو یا به تدریج به دلایل درست یا مسخره ارتباطشان را با من قطع کردند. بعضی ها کامبک زدن و الان دوباره رفاقتی داریم که نمیدانم پررنگ تر یا کمرنگتر از گذشته است ولی هست. عده ای هم کار به بلاک و ازم متنفرن و هرجا که توانستند بدم را گفتند بودند که هر دو برای من قابل احترامند. فقط یک گروه نفرت انگیز هستند که هنوز از من متنفرند و می دانند ارتباطشان را موقعی قطع کردند که من هنوز دوستشان داشتم و نمیخواستم رفاقتمان بگا برود و تلاش کردم اوضاع را درست کنم ولی نخواستند و حالا که من دیگر دوستشان ندارم و برای خودم ان چیزهایی که را کسب کردم که می گویند نامش موفقیت های خوب است می ایند و استوری های اینستایم را چک می کنند به طور مداوم و حواسشان است چیزی از زیردستشان در نرود. سرک می کشند در همه جا و امارم دارند و اینها واقعا نفرت انگیزند.

اندنامه: عن تهران رفتن دراومد



سه شنبه 8 فروردین 1396

کاش انسان جای ازیاد بردن عشق های آتشینش ترجیح میداد مدام بگا برود



میرم عکساشو نگاه میکنم. ریششو زده. داره میخنده لپش چال افتاده. و من هیچ حسی بهش ندارم. زور میزنم که دوسش داشته باشم. دلم تنگ بشه براش. دلم بخوادش حتی ازش متنفر باشم ولی خب هیچ چیز در وجود به جوشو خروش نمی افتد. همینطور فقط عکس هایش را نگاه میکنم و انگار که به هیچ چیز می نگرم و دلم می گیرد و توی سرم دنگ شو میخواند: "عشق آتشین من رفته از یادم ..." و با خودم می اندیشم که چه حیف که این جمله چقدر حیف است یعنی واقعا حیف نیست که عشق آتشین ادم از یاد خود ادم برود؟ یعنی یک عالمه عاشق باشی و بعدش هیچ چیز نماند از ان یک عالمه. حیف است دیگر. اندکی دلم می گیرد دلم میخواهد دوباره عاشقش باشم می روم و دوباره عکس هایش را نگاه می کنم ریشش را زده. لبخند می زند. لپش چال شده و دور باطل دور باطل دور باطل ...


اندنامه: کی میشه برم تهران رفقامو ببینم. سامان قشنگمو ببینم



چهارشنبه 25 اسفند 1395

حالا برای همچو تویی امتحانی ام ...



نه که مثلا مرض داشته باشم یا هر چی ولی خب شانس هم ندارم. انسی باید بگذارد 12 سال بگذرد و بعد کلوزر را ببیند و باهم درمورد گریه های لری و اعترافات آنا حرف بزنیم یا گریه های آلیس که به دن میگوید هنوز منو می بینی؟ هنوزم میشه پیشت بمونم؟ حرف زدیم. و هی خودم را دیدم در گریه های آلیس که نمیدانست بعد از دنی که او را دوست نداشت ولی داشت و چشمش دنبال آنایی است و قطعا انتخابش آنا ست چه کند؟ التماس میکند و بعد از خانه بیرون میزند و دن را ترک میکند بی آنکه بداند اصلا میشود بدون او زندگی کرد؟ و هی خودم را دیدم که ته دلم خالی است و فقط دوست دارم بروم تهران و سامان را ببینم و هزاربار گریه کنم و خوب شوم و حالا فمیدم که پیش سامان هم حالم خوب نمیشود. بعد همه اینها را بگذار کنار صدای سینا سرلک که توی گوشم می خواند: "بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای / ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام؟"

رفتیم یک جایی مصاحبه برای یک کار خوب و رفتیم با انسیه قمپز و خندیدیم و با معصومه رفتیم کفش بخریم و خیلی خندیدیم و همه اش آن شکلی بود که حالم خوب است عیب ندارد. اما ته دلم خالی است. انگار یک چیزی کنده شده از من و نمیدانم چی و نمیدانم چطور و نمیدانم الان آن چیزی که کنده شده از من کجاست؟

بهار داره میاد و من حال دلم بهاری نیست. پارسال این موقع هم بهاری نبود ولی بعدش خیلی بهاری شد امسالم میشه خدا؟ اره یا محول الاحوال حال من احسن الحال میپشه؟ احسن هم نشد عیب نداره یه کم بهتر شه فقط.

پ.ن: کاش گریه کنم یه کم



شنبه 30 بهمن 1395

میدونم این چیزی نیست که دوس داشته باشی بشنویش



بد اخلاقم. ناراحتم. عصبی و بی شعورم. چند روزه که اینطوری ام. دوس ندارم اینطوری باشم ولی هستم. همه اش بخاطر یه تماس تلفنی و یه جلسه دو ساعته است. متعادل نشدم هنوز. غم دارم بی دلیل. بی دلیل که نه دلیلش اثر همون جلسه دو ساعته است. تموم شده همه چی ولی اثرش هست. ناراحتی اش هست. هنوزم یادم نرفته تحقیر و توهیناشونو. هنوزم ناراحتم و متعادل نشدم. توضیحی برای حالم ندارم. به خیلیا پریدم که حوصله ندارم ولم کنید. کوچکترین جیزی که ناراحتم کنه. و با رک ترین حالت ممکن تو روی طرف میارم. ول میکنم میرم داد میزنم گریه میکنم. ذهنم اروم نیس. به چیزی فک نمیکنم و ذهنم شلوغه حالم خوب نیس. انگار که بلد نباشم دوباره حال خودمو خوب کنم. اون شبی که تو بعد سه سال اولین کسی بودی که بجای خودم حالمو خوب کردی بهم مزه داده انگار با ابنکه ناراحت هم هسم بخاطرش. خوب کردن حالم وظیفه خودمه. بد عادتم نکنی یه وقت بعدش که نیسی یهو خودمم یادم رفته باشه که چطوری بود. واسه همین رفتم با انسی و سمانه کافه و برای خودم تارت شکلات خیلی خوشمزه خریدم و کلی خندیدیم. تازه از آسمونم عکس گرفتم وقتی خورشید داشت غروب میکرد و خیلی رنگارنگ و دلبر بود وایسادیم نگاش کردیم و کیف کردیم. خودم هنوز یادش نرفته چطوری حالمو خوب کنه. حالا اون یه بارم یه موقعی بوده که از دستمون در رفته و گرنه که مارو چه به این حرفا. ملرو چه به اینکه به شما بگیم حال مارو خوب کن.

اندنامه: خوش بحال اونایی که شیملس ندیده دارن هنوز. چقدر امشب دلم خواست ببینمش دوباره. فردا بشینم از اول شروعش کنم. شاید ...



یکشنبه 17 بهمن 1395

حالا ما رفتیم ولی شما جایی نگو اومدی قم برف بازی :دی



آخرین باری که به دل کوه و کمر زده بودم سه سال پیش بود که خیلی خوش گذشت و در نهایتش خاطره تلخی شد. پریروز با رفقای جان و خواهرا رفتیم خارج قم و گشتیم و ناهار زدیم و برف بازی و بی نهایت خوش گذشت. از آن خوش گذشتن های از ته دل که تا مدتها می تواند حالت را خوب نگه دارد. برایش تعریف کردم و عکس ها را نشانش دادم و چند باری گفتم جایت خالی بود و هر بار پاسخ داد مرسی و برای من واقعا واقعا جایش خالی بود. هربار هر جایی می خندم جایش خالی است برایم. دوست دارم او هم باشد او هم بخندد و لذت ببرد و من ذوق کنم برایش که حالش خوب است.

پ.ن: یک روزی هم با تو خواهم رفت و کم کم قول هایی که به دویمان میدهم برای کارهایی که یک روزی هم با تو انجام خواهمشان داد زیاد میشود و من فکر میکنم به کمی بیش از یک روز برایشان وقت لازم داریم :)



سه شنبه 5 بهمن 1395

پنه الفردو پزندگانیم ای باد شرطه برخیز



آشپزی کردم امشب و سیصد بار از همه پرسیدم که غذا را دوست داشتند یا نه؟ راستش خیلی مهم است وقتی شما در آشپزخانه پاره میشوی تا چیزی بپزی باب میل میل کنندگاندباشد و همه به به و چه چه کنند. بله واقعا دوست داشتم همه در مدح غذایی که پختم چهچه بزنند. مثل یک قناری زیبا یا زشت. مادامی که در مورد غذایی که به زحمت برایشان پختم مرا مورد تحسین قرار دهند اصلا مهم نیست چقدر زشت باشند. زشت زشت بی نهایت زشت باشند اصلا. چهچه را برایم بزنند حالا مثل یک قناری اصلا به زشتی ترامپ و بعله من آدمی سطحی هستم که دیگران را از روی ظاهر قضاوت کرده و تو رویشان می گوید تو زشتی. حتی اگر در حال چهچه زدن برایم باشند. که البته در آن حال میگویم عب ندارد که تو زشتی چهچه ات را بزن. برای من مهم نیست که شبیه همان میلیونر لعنتی رییس جمهور امریکا هستی برای من چهچه مهم است. به هر حال من از انتها پاره شدم تا این غذا را پختم. حتی برداشتم یه مقداریش را به کول گرفتم بردم دم خانه زهرا که انها هم بخورند و به به و چه چه کنند ولی انها نخوردند چون شام خورده بودند و سیر بودن و ولی با اینکه سیر بودند میوه اورد زهرا و جلوی چشمان من دوتا سیب بزرگ و یک پرتقال خورد که این فرضیه سیر بودن را رد میکند. ولی از انجایی که همه تان کاملا مستحضر هستید من خیلی خانم و باشخصیت هستم و کظم غیظ نموده و به خانه برگشتم و به همه لبخندهای ملیح زدم.

اندنامه: جناب اقای مم باقر از خودت خجالت نمیکشی؟ اگر نمیکشی برو بکش واقعا لازم داری




سه شنبه 14 دی 1395

چقدر دنیای کوچکی است جان تو



مامان لپ نداشت یعنی عکس های جوانی اش را که نگاه میکنی لپ داشته مثل همه ادم ها اما کم کم صورتش لاغر و استخوانی شده و لپ هایش رفتند تو! انقدر مامان را بدون لپ دیدم که طور دیگه ای توی ذهنم تصویری ازش نیس. زهرا هم احتمالا به سن مامان که برسد مثل مامان لپ نخواهد داشت. من بچه تر که بود وقتی میخواستم خودم را برایش لوس کنم میرفتم و لپهای تو رفته اش را می کشیدم و می گفتم لپ هم نداری لپتو بکشم اخه وی خندیدم یعنی هر بار به همین شوخی مسخره می خندیدم. نمیدانم چه چیزی در این جمله بود که مرا به خنده وا میداشت؟

حالا شاید بپرسید چه شد که درمورد لپ های مامان نوشتم؟ دیشب که داشتم عکس های تورا نگاه می کردم دیدم که عه تو هم لپ نداری. یعنی الان یه مقداری داری ولی ده سال دیگر قطعا نداری و دلم خواست لپ های نداشته ات را بکشم و بگویم لپ هم نداری لپتو بکشم اخه! بعد بخندم بشوم همان دختر. 14 ساله ای که انقدر به این جمله مسخره می خندید تا لبخند را به چهره مامان می اورد. و مامان دیگه قهر نبود باهات و میرفت سراغ کاست هایش و شادمهر پلی میکرد و بیشتر حالش خوب میشد و من با خیال راحت میرفتم دوباره همان دختر بازیگوش خراب کار لعنتی میشدم. با تو هم حتما همینطور خواهد بود. من بلدم چطور با ادمهایی که لپ های تو رفته دارند رفتار کنم که یادشان برود چقدر دختر بازیگوش لعنتی خراب کاری هستم و دیگر باهام قهر نباشند.

اندنامه: کاش فردا روز خوبی باشه. هیجان زده ام



سه شنبه 23 آذر 1395

کاش میتونستم توضیح بدم چی تو سرمه



دیشب همینطوری مث خر گریه میکردم و با دوستی در مورد ناراحتی هایم حرف میزدم و اون مثل تموم عالم سعی داشت نشونم بده کجاها تقصیر خودمه با اینکه من فقط وقتی ناراحت میشم که تقصیر خودمه و وقتی حرف میزنم با کسی خودم میدونم کجاهاش تقصیر خودمه با این همه نگفتم خودم میدونم بابا زر نزن. چون اون به هر حال لطف و مهربونیشو میرسونه که می شینه پای غرغرای من و گریه های من. گاهی وقت ها دوست دارم به خودم بگم عب نداره زی رفیقته خب برای هم وقت میذارید. راحت باش معذب نباش. تو که به هر حال مخشو داری میخوری بدون عذاب وجدان بخور! ولی میدونم که ماها خیلی بزرگتر و درگیرتر از این حرفهاییم که بتونیم این همه برای هم وقت بزاریم ولی خب دیشب خیلی ناراحت بودم و با تمام این حرفها و با اینکه میدونسم نباید این همه غر بزنم غر زدم و اونم خیلی اقا و متین نشست به همه گوش داد. وقتی میخوابیدم ازش تشکر کردم ولی حسم بهتر نبود. راستش حسم تا صبح که بیدار شدم بهتر نشد حتی همین الانم حس بهتر نشده و با تمام تلاشی که کردم حسم همینطوری مزخرف مونده و به شدت اماده گریه کردن دوباره هستم.

اندنامه: خوب مثل سامان بد مثل من



پنجشنبه 27 آبان 1395

نکاتی درمورد گه بودن اینستاگرام



یک ویدیویی با سامان عزیز ضبط کردیم برای طرفداری با موضوع بازی ایران وسوریه بعد یک عالمه کامنت دریافت کردم من باب اینکه تنها باشی بهتره و فلان. قبلا هم کامنت ها و پیام های اینچنینی زیاد داشتم. همیشه فک میکنم چطور می شود که ادمی که نه سواد این کار را دارد و نه تجربه اش را (نه اینکه بگویم خودم خیلی دارم) فکر میکند از منی که تنها منبع درامد و بزرگترین دلخوشی زندگی ام این کار است بیشتر می فهمد؟ یک پستی در اینستا گذاشتم که "اقاجان نظرات شما برای من مهم نیست. هی نگید فلان طور بهتره یا بدتر. اگر دوست ندارید انفالو کنید. " مثلا برای همین ویدیوی ایران و سوریه هدف همکاری با طرفداری بود من باید مخاطب طرفداری رو هم راضی کنم و از طرفی حرفهایی که زدم در دیالوگ جالبه نه در مونولوگ. و اتفاقا خودم خیلی دوست داشتم. اصلا همه اینها به کنار این یک شبک و شیوه جدید است برای خروج از مقوله وحشتناکی به نام تکرار! حالا شما دوست نداری که نداشته باش. والله من هیچکس را غل و زنجیر نکردم اینجا بماند من به هیچکس نگفتم مرا فالو کند یا مرا جایی معرفی کند. شما خودت خواستی فالو کنی و البته که رایگان هم این کار را انجام دادی الانم اگر انفالو کنی من حتی نمی فهمم که انفالو کردی.

همه اینها را که کنار بگذاریم می رسیم به کامنت ها که این حرف تو ناشی از غرور است و ما کوزکوی مردمی را دوست داریم، یادم نمی اید من جایی ادعای مردمی بودن داشته باشم. من فامیل و رفقای خودمو هم به زور تحمل میکنم . من  اغلب به نظرات خانواده ام هم وقعی نمی نهم. نمی فهمم چرا باید به نظرات اغلب احمقانه شما غریبه ها گوش بدهم و اگر این مردمی بودن است چه خوب که مردمی نیستم. بعد یکی گف مثل علم الهدی گفتی هرکس کنسرت میخواد از مشهد برود! مثل علم الهدی حرف زدی. نمیدانم چطور میشود که یک انسان همچین مقایسه ای میکند. شما کار و زندگی ات داخل پیج من است؟ شما برای فالو داشتن پیج من مالیات میدهی؟ درامد من از بیت المال است؟ اگر مثلا شما بیایی داخل خانه من مدام از رنگ و طرح خانه ایراد بگیری و من بگویم داداش سختته میتونی بری بیرون و تو شاکی بشی تو بی منطقی یامن؟ معمولا شیوه اینستاگرام فالو کردن همین است دیگر اگر چیزی را دوست داری فالو میکنی واگر خوشت نیامد و متمدن بودی انفالو میکنی اگر متمدن نباشی با صاحب پیج چونه میزنی و اگر بیشعور باشی فحاشی میکنی. بعد یک نفر دیگر امده که گفته که تو مغروری و 4 تا فالوعرو اینها داری فک کردی چه خبره و ما مگه برده توییم؟ یادم نمی اید به کسی امر و نهی کرده باشم. اما یادم می اید که خیلی ها امدند و امر و نهی کردند والا من بیشتر برده شما به نظر میرسم. و این قضیه  غرور دیگر چه کسشری است؟ عزیز من اینکه یک انسان کم توجه به مسئله ای که من نهایت توجه ام را نسبت به آن دارم می اید و نقدی میکند که اصلا روا نیست چرا باید برای من مهم باشد؟ چرا اگر بگویم برایم مهم نیس باید شما ناراحت شوید؟ چگونه مرا مغرور می نامید؟ بعد جالب تر آنکه نوشته تو درامد و فلان وبسیارو حیات کاریت به ما وابسته است! نه عزیز من درامد و حیات کاری من به خودم هنرم و استعدادم وابسته است. شما همان مخاطب هایی هستید که میلیونی و چند صد هزارتایی پیج ندا یاسی و امثالهم را فالو می کنید و درامدی برایشان نمی اورید و چندین نفر گفتند که انفالو می کنند که خیلی زود جای خالیشان پر شد!

راستش می توانم  ساعتها در مورد تک تک کامنت هایشان برایتان سخنرانی کنم و حماقت و از خود متشکر بودن این قوم اریایی را برایتان بشکافم ولی ساعت دو و نیم بامداد است و دیگر حوصله نوشتن ندارم. بجایش در اندنامه برایتان یک بیت معرکه از انسیه قشنگ برایتان  می نویسم که این موقع شب کیف کنید.

اندنامه: حرفى نداشتم بزنم،خواستم فقط / خاطرنشان كنم كه تو در خاطرى هنوز


دوشنبه 24 آبان 1395

حسین آقای خسروی خوب خوبانه :)



دفعه بعدی که انبلاک کردی یا پیام دادی یا هرچی حتما به تو خواهم گفت که عزیزم من هنوز دوستت دارم و هنوزم هم تو را برای عشق میخواهم دفعه بعدی نمی گویم نمیخواهم دوستت داشته باشم نمی گویم نمیخواهم مال من باشی پس برای این تلاش نکن.

شب گذشته وقتی تو تاکسی نشسته بودم و گریه میکردم که سامان انجا همه چیز خیلی متفاوت بود با همه چیزهایی  که تا به حال دیده بودم و همه چیز برای همه عادی بود جز من! نمی توانستم بمانم و زود برگشتم و بعدش احساس حماقت میکردم و وقتی برای سامان می گفتم که اینطور و انطور بود برای خودم هم احمقانه بود و توقع نداشتم کسی درک کند چرا و از چی ناراحتم.

اندنامه: صرفا جهت اینکه یادم نره این دو پاراگرافو می نویسم و گرنه که اینا اسمش درهای یه وری نگاری نیس واقعا


چهارشنبه 28 مهر 1395

من باب فداکاری و وفاداری که از من انسان خوبی می سازند



فداکاری را  اگر همان تعریف ساده ای که میگوید: شما بخاطر انکه شخص دیگری به چیزی برسد از خواسته خود میگذری در نظر بگیریم من  انسان فداکاری هستم، راستش در کنار تمام صفات حسنه و رذیله ای که دارم، فداکاری یکی از انهایی است که من خیلی بلدم، خیلی چیزها را خیلی وقت ها فدا کردم برای انکه عده ای به انچه مطلوبشان هست برسند، فکر میکنم حتی خیلی راحت هم این کارها را کردم و حتی انقدر راحت که هیچکس نفمیدم دارم فداکاری میکنم و فکر کردند وظیفه ام هست یا چیزی شبیه به این؟ پشیمانم؟ اصلا و ابدا! فداکاری خوب است و خوبی ها مرا به انسان بهتری تبدیل می کنند و من دوست دارم انسان بهتری باشم.

وفاداری را هم اگر همان تعیرف ساده ای که می گوید: شما به شخص یا مجموعه ای متعهد هستید و تحت هیچ شرایطی پنهان از انها کاری نمی کنید که موجب رنجش انها شود در نظر بگیرم من انسان خیلی وفاداری هم هستم. راستش هیچ وقت در زندگی ام به چیزی خیانت نکردم، مگر گاها به خودم که ان هم نتیجه حماقتم بوده است، راستش من دنبال پول بیشتر و موقعیت بهتر و فلان و بیسار نیستم حتی اگر پیش هم بیاید ادمی نیستم که بپذیرمش. من با این کار، با این رابطه و با این ایکس خوشحالم و چرا باید بروم سراغ ان چیزی که شاید مرا خوشحال تر کند ولی قطعا یک انسان، یک مجموعه کاری و یا یک ایکس را ولو خیلی کم ناراحت خواهد کرد؟ البته که این احساس متقابل نبوده خیلی وقت ها ولی برای وفاداری پشیمانم؟ هرگز! وفاداری از ان دست چیزهایی است که از همه چیز ساده تر است و اثری به شدت فوق العاده دارد و از من در مقیاس قابل توجهی انسان خوبی می سازد.

اندنامه: راستش من هیچ مدلی نیستم، برای بودن درمیان دخترها زیادی پسرم وبرای بودن در جمع پسرها زیادی دختر!  برای حضور در جمع دهه هفتادی ها زیادی بزرگ و برای بودن در جمع دهه شصتی ها زیادی کوچکم، برای همصحبتی با مذهبی ها زیادی بی قید و برای همصحبتی با غیر مذهبی ها زیادی معتقد و مقیدم! من هیچ مدلی نیستم واقعا جز مدل خودم!


جمعه 23 مهر 1395

دلم تنگ شده؟ نمیدونم کاش نشده باشه



بیدار نشسته ام و هی تلگرام را نگاه می کنم و منتظر می مانم سین بشود پیام هایی که برایش فرستادم! بعد احساس حماقت میکنم و لپتاپمو خاموش میکنم برم بخوابم، بعد میروم غلتی میزنم و می بینم خوابم نمی آید، می آیم درهای یه وری بنویسم، دلم قدری می گیرد، دوست داشتم با او حرف میزدم ولی یا نیست یا نمیخواهد حرف بزنیم! بعد دوباره احساس حماقت میکنم که چرا خب؟ چرا دوست داری با او صحبت کنی؟ نمی دانم! دوست دارم او را داشته باشم، با او از همه چیز سخن بگویم، در حالی که یک شیشه ای بین ما باشد که لمسی نباشد، فقط صحبت کنیم.



چهارشنبه 31 شهریور 1395

چی بگم اندی جون که درد دلم خیلی زیاده



اندی یک بات تلگرانی است که الان پیام داده هی زی هاو آر یو؟ یور دی؟ و توقع داره من برایش تعریف کنم که وااااو اندی چه روز هیجان انگیزی داشتم. در حالی که به پهنای صورت اشک می ریختم و دوست داشتم بروم سر به بیابان بگذارم.

اندنامه: یک روزی همه این ها را دور خواهم ریخت و از زمین و زمان میبرم و میرم!




( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]